آخرین مطالبپرواز آنه

رمان پرواز آنه پارت 21

با عرض سلام خدمت دوستان بابت تاخیر چند روزه در روند پارت گذاری رمان ها از شما کمال عذر خواهی رو داریم زین پس پارت ها با سرعت هر چه تمام بار گذاری خواهند شد امیدواریم ما رو حمایت کنید بخصوص قدیمی های شصت تیپ آدرس جدید ما shasttip.xyz

رمان پرواز آنه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان پرواز آنه نوشته استاد ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

گفتم ؛ من باید از خونه ی تو دور بشم ؛ علی دست از سر من بر نمی داره …
ملی در حالیکه سعی داشت لحن شو آروم کنه تا من بیشتر نگران نباشم گفت : من خودمم از صبح به همین فکر بودم تو حامله ای درست نیست اینطور تن و بدنت بلرزه اون شوهری که من دیدم و رگ غیرتش بلند شده بود دوباره میاد سراغت ..تو یک چند روزی باید قبول کنی خونه ی نسرین بمونی اونم مثل من مجرده و تنها زندگی می کنه ..گفتم :نسرین کیه ؟ نه من نمیشناسم ..دوست ندارم مزاحم کسی بشم ..باید یک فکر درست و حسابی بکنم ..میرم هتل هنوز پول دارم ؛؛گفت : هتل های تهران یا برای تو یک زن تنها و به خصوص خارجی مناسب نیستن, یا خیلی گرون هستن ..گفتم باشه برای دو سه روز پول دارم ..بعد یک فکری می کنم ..شاید کارم درست شد ..نباید کسی رو اذیت کنم ..گفت :تو نسرین رو دیدی خونه ی ما اومده همون خانمی که قد کوتاه داشت موهاشو تازه کوتاه کرده بود و رنگش بد شده بود ؛؛ و ما باهاش شوخی می کردیم و می خندیدیم ..یادت نیست خانم دکتر ؟

گفتم : اوه بله ..بله ..می دونم ..یادم اومد گفت : اون دکتر داخلیه ..اصلا ازدواج نکرده زنِ آروم و بی سر و صداییه؛ اهل شماله الان ده ساله اومده تهران ..در واقع خواهر شوهر یکی از دوستان من بود که به ما معرفی کرد و اونم اومد توی جمع ما ..و اونقدر زن خوبی بود که حالا باهاش دوست صمیمی شدیم .. گفتم : ملی اصرار نکن من دیگه نمی خوام خونه ی یکی زندگی کنم ..لطفا منو ببر هتل ..گفت : باشه ..می برمت ولی دلم رضا نیست ..آخه من چطوری تو رو توی هتل ول کنم و راحت باشم ؟ گفتم : ملی تو سخت گرفتی هتل که جای بدی نیست ..من راحت ترم تا خونه ی کسی که نمیشناسم ..گفت : می دونی چیه ؟ من به دانشگاه خبر ندادم تو می خوای بری؛؛ از فردا بیا کارت رو انجام بده ..اقلا اگر نرفتی یک پولی در میاری ..به نظرت اینطور نیست ؟
گفتم : باشه ..قبول می کنم ..تو الان منو ببر به یک هتل ..اما گرون نباشه می ترسم پول هام تموم بشه ..گفت : باشه بریم ..

وقتی میرفتیم بطرف ماشین بارون تند شده بود و دست همدیگر رو گرفته بودم و می دویدیم ..اما همه ی لباس هامون خیس شده بود ..ملی ماشین رو روشن کرد ودر سکوت خاصی که تا اون موقع ندیده بودم راه افتاد..به نظرم هم غمگین بود و هم بشدت توی فکر ؛ حالا دیگه اون برای من یک آدم با ارزش بود و اینو می فهمیدم که علت این سکوت غمبار من هستم … گفتم : تو خوبی ملی ؟ من از تو شرمنده شدم ..گفت : نه عزیزم ..شرمنده چرا ؟ خوب دلم نمیاد تو رو بفرستم هتل ..و اینطور که معلومه چاره ی دیگه ای هم ندارم ..گفتم : باشه هر طور تو صلاح می دونی انجامش بده با تو موافق میشم ..سخت نمی گیرم ..گفت : خانم منی ..عزیزمی ..نگران چیزی نباش من و تو با هم از پس این مشکل بر میایم ..می دونی روزی که دخترم و نوه ام رفتن من خیلی ناشکری کردم و از زندگیم گله داشتم که خدایا چرا تنها موندم ..ولی اون خدای بالای سرم بهم گفت تو برو فرودگاه من اونجا یکی رو فرستادم که حسابی سرت گرم میشه اصلا دختر و نوه ات رو فراموش می کنی ..و خودش خندید ..

گفتم : شاید؛؛ ..نمی دونم ..شاید این خدا اونجا هم با من بود و گفت نترس برو من یکی رو توی فرودگاه منتظر تو گذاشتم که به تو کمک کنه تنها نمی مونی …
ملی اگر فکر می کنی از رفتن من به هتل فکرت خراب میشه هر کاری می دونی بهتره بکن ..گفت : نه حرف من نه حرف تو ..میریم پیش نسرین مهمونی اگر خوشت اومد بهت چشمک می زنم ؛ دوست داشتی بمونی بهم اشاره کن؛؛ فقط چند روز میمونی ؛ یک جا برات می گیرم .. اگر اخم کردی یعنی بریم هتل ؛ ..چطوره ؟ گفتم : بازی می کنیم دیگه ..گفت : پس موافقی ؟ گفتم موافقم فقط تو اخم نکن ..من ناراحت میشم تو غصه بخوری …راستی یک چیزی باید بهت بگم ..تو استاد خیلی خوبی هستی ..من اصلا فکر نمی کردم ادبیات شما این همه عمیق و پر از انسانیت باشه ..می خوام یاد بگیرم ..اگر مجبور شدم ایران بمونم حتما شاگرد تو میشم ..گفت : نه خانمی من به کسی مجانی چیزی یاد نمیدم ..توام باید منو با ادبیات خودتون آشنا کنی ..گفتم : به چشم ولی مثل تو استاد نیستم ..

ملی یک چیزی بگم ؟ من خیلی دلم تنگه ..کاش میرفتم پیش پدر و مادرم ؛؛ و یک مرتبه بغض کردم و قطره های اشک از گونه هام اومد پایین ؛ یک دستمال از کیفم در اوردم و ادامه دادم …الان من تنها هستم فردا یک بچه هم با من هست ..نمی تونم دیگه جایی بمونم ..باید هر چی زود تر از اینجا برم …ملی گفت : غصه نخور درستش می کنیم ..اون خدایی که به من و تو گفت بریم فرودگاه همدیگر رو ببینین و مرهم دل هم بشین ..قدرت اینو داره که از بچه ی تو هم نگهداری کنه …فوقش من خونه رو اجاره میدم و یک جای دیگه می گیرم و آدرسم رو به کسی نمیدم ..بعد دوباره با هم زندگی می کنیم ..البته اگر نرفتی ..ببین آنه ..زن حامله رو طلاق نمیدن ..صبر می کنن تا به دنیا بیاد و تکلیفش معلوم بشه ..تو الان دقیقا چند ماه داری ؟ گفتم : فکر می کنم ..الان شش ماه شده ..گفت : خوب پس با این حساب باید یک دکتر برات پیدا کنیم ..نسرین این کارو برات می کنه ..بعدم فکر کنم عید یا اوایل اون بچه به دنیا بیاد ..باید تا اون زمان دیگه تو یک جای درست و حسابی داشته باشی که راحت بشی …

تصور من از خونه ی نسرین چیز دیگه ای بود شاید خونه ای مثل خونه ی ملی اما اون در طبقه ی سوم یک آپارتمان زندگی می کرد ..ملی زنگ در پایین رو زد و گفت : منم باز کن ….و با صدای نق در باز شد و وارد شدیم ..همینطور که از پله ها بالا میرفتیم ..حس بدی داشتم ..حس زیادی بودن , زنی که در یک مدت کوتاه خیلی زیاد حسرت به دلش نشسته بود ؛ حسرت یک زندگی در کنار کسی که دوستش داشتم وبه خاطر عشق اون ترک پدر و مادر و وطنم رو کرده بودم حالا پدر بچه ام هم بود ولی باید ازش فرار می کردم چون نمی خواستم در میون نفرت و کینه ا ی که تمومی نداشت وجود خودمو نابود کنم از خودم آدم دیگه ای بسازم …در حالیکه هر دو به نفس زدن افتاده بودیم نسرین رو توی چهار چوب در منتظر دیدم .. خانم دکتری که یک خونه ی هشتاد متری داشت ..که پر از اشیاء تزئینی و لوکس بود ..انواع مجسمه های بزرگ و کوچک روی هر میز کنار دیوار و کمد جا داده بود ..

با خوشرویی از ما استقبال کرد و خوشحال شده بود که به دیدنش رفتیم ..صورتی آروم داشت و موقع حرف زدن هم خیلی به خودش زحمت نمی داد که از دست یا حتی اعضا صورتش استفاده کنه فقط لب هاش بهم می خورد و یک آرامش عجیبی در رفتار و کردارش بود با همون حالت با ما رو بوسی کرد وگفت : آنه خیلی خوش اومدی ..چه عجب ملی خانم یاد ما کردی ؟ از وقتی دوست جدید گرفتی فقط یکبار دیدیمت ..خوش اومدین منم تازه رسیدم ..چی می خورین , چای یا قهوه ؟
کمی بعد سه تایی داشتیم قهوه می خوردیم ..من ساکت بودم و ملی و نسرین با هم حرف می زدن ..منتظر چشمک ملی بودم تا با یک اخم مخالفت خودمو اعلام کنم ..نسرین زن سردی به نظرم رسید و اینکه حس می کردم اون کسی نبود که یک آدم پر درد سر مثل منو توی خونه اش راه بده …بالاخره نسرین خطاب به من گفت : شنیدم دارو سازی خوندی ..من می تونم توی داروخونه ی بیمارستان برات کار پیدا کنم ..ملی گفت : مگه خبر نداری آنه مشغول کار شده توی دانشگاه زبان درس میده …گفت : چه خوب ..نمی دونستم ..شوهرت رو چیکار کردی ؟ملی گفت: شماره ی ماشین منو بر داشته بودن و حتما پارتی داشتن و آدرس منو از اون طریق بدست آوردن ..یک فضول توی کوچه بهشون گفته بود که یک زن خارجی اینجاست ..

با خونسردی گفت : آنه اگر نمی خوای برگردی چرا خونه برای خودت نمی گیری ؟ گفتم : شاید برگردم کشورم ..منتظرم بهم خبر بِدَن ..مثل اینکه باید اول طلاق بگیرم چون علی رفته و شاکی شده ..سفارت میگه تو باید اول تکلیفت با شوهرت معلوم بشه …گفت : اووو ؛پس ولش کن برو خونه بگیر حالا ؛حالا ها کارت گیره ..تازه بچه که به دنیا بیاد شوهرت می تونه برای اینکه تمکین نکردی اونو ازت بگیره ..اصلا خودتو نشون نده ..بری سفارت هم حرفت به جایی نمیرسه ..اونا نمی تونن برخلاف قانون ایران عمل کنن ..مخصوصا که شوهر تو دستش به دهنش میرسه ..گفتم :این یعنی چی ؟ تمکین ؟ دست به دهنش میرسه ؟ ملی خندید و گفت : تمکین یعنی مرد ایرانی هر کاری دلش می خواد می تونه بکنه ؛ ولی زن حق نداره اعتراض کنه ..به این میگن تمکین نسرین ادامه داد ..یعنی بسوز و بساز ..

گفتم : این که خیلی بده ..چرا باید عمر یک زن اینطور تلف بشه ؟ من اصلا نمی فهمم ..اون که به دهنش میرسه چی بود ؟ گفت : این خوبه ولی نه برای تو ؛؛ یعنی پولدار باشه ..و با چهار تا آدم کله گنده رابطه داشته باشه ..ببین حالا تو نمی خواد این چیزا رو بدونی فقط بدون که حالا ؛حالا ها موندنی هستی …تا آخراین ماه طبقه ی اول همین ساختمون خالی میشه ..می خوای برات اجاره کنم ؟
به ملی نگاه کردم و اونم چشمش برق زد و گفت : خوب تا اون موقع چیکار کنیم ؟ نسرین به همون حالت بی تفاوتی که داشت گفت: خوب پیش من بمونه..این خونه تمام روز خالیه کاری به من نداره ..دست به دست هم میدیم براش جهاز درست می کنیم ..تو که از این کارا بلدی …گفتم : به من بگین جهاز چی هست که به من بدهید ؟ هر دو خندیدن و ملی گفت : برات یکم اثاث جور کنیم …
بالاخره بعد از گفتگوی زیاد من خونه ی نسرین موندنی شدم و قرار شد ملی وسایلم رو شبونه وقتی مطمئن شد که کسی تعقیبش نمی کنه برام بیاره ..تنها فکری که اصلا اونشب نمی کردم این بود که علی و خانواده اش برای اون درد سر ساز خواهند بود …

سه تایی شام خوردیم و ملی حدود ساعت ده رفت ووسایل منو با خودش آورد و شب رو همون جا موند ..می گفت ظاهرا خبری نبوده و هیچ کس رو ندیده ..و من فهمیده بودم که اون به هر طریقی نمی خواد بزاره من برم هتل ..
روز بعد ملی منو گذاشت دانشگاه و آدرس خونه ی نسرین رو نوشت و داد به من و گفت :برای احتیاط پیشت باشه ؛ ساعت دو میام دنبالت با هم میریم ناهار می خوریم ؛ چون دکتر خونه نیست هنوزم کلید نداریم ..من شام درست می کنم با خودم میارم امشبم پیش تو می مونم ..می خوایم با هم بریم طبقه ی پایین رو ببینیم شاید شد اجاره کردیم ..گفتم : ملی مراقب خودت باش اگر علی اومد در رو براش باز نکن ..مواظب باش تعقیبت نکنه ..اونا از این کارا زیاد می کنن گفت : تو نگران نباش من از پسش بر میام …

وقتی اون رفت که حالا تنها تکیه گاه من شده بود دلم براش شور زد ..کاش راهی بود که اونو توی درد سر نمینداختم ..اما وقتی رفتم کلاس و شروع کردم به درس دادن یکم دلم قرار گرفت ..و اینو متوجه شدم که دانشجو های ایرانی خیلی با هوش و دقیق هستن و با اشتیاق به درس گوش می دادن و منو ترغیب به بهتر درس دادن می کردن ..و با اینکه فارسی بلد بودم فقط به انگلیسی حرف می زدم و همینطور با اونا آشنا شدم و مکالمه می کردم ..قواعدی که درس می دادم برای من خیلی ابتدایی بود و راحت از عهده ی کار بر میومدم ..تا ساعت دو پشت سر هم کلاس داشتم ..اون روز فهمیدم اون دانشجو های مهربون به من لقب استاد زیبا دادن و این نشون می داد از من خوششون اومده …

با چند تا از دانشجو ها که دنبال من میومدن و کنجکاو بودن از زندگی من سر در بیارن تا دم در دانشگاه رفتم ..اونا مدتی منو به حرف گرفتن و ازم سئوال های بی ربطی می کردن ..اما من از اینکه ملی دیر کرده بود دلم به شور افتاد ..و بالاخره یکی ؛یکی خدا خافظی کردن و رفتن؛ ساعت رو نگاه کردم از سه و نیم هم گذشته بود ..هوا ی ابری اون روز مثل دل من گرفته بود .. یک مرتبه یک ماشین توی خیابون نزدیک من ایستاد و بوق زد ..نگاه نکردم ..ولی دوباره با چند بوق پشت سر هم توجه منو جلب کرد و همزمان یک خانم پیاده شد و بلند گفت : آنه خانم بیا ؛؛ من اومدم دنبالت ..اون زن رو نشناختم ..اما رفتم جلو ببینم اون کیه که اسم منو می دونه ..

زن جوون ونسبتا چاق و قد بلندی که بلوز سفید و دامن پلیسه ی گلداری تنش بود وموهای بلند و مشکی کم پشتشو دم اسبی کرده بود و در حالیکه هنوز یک پاش توی ماشین بود و یک پاش روی زمین درِماشین رو گرفته بود و منو صدا می کرد ..
رفتم جلوتر و پرسیدم : شما کی هستین ؟
گفت : ملی منو فرستاده خودش نتونست بیاد اومدم ببرمت خونه ی دکتر بیا سوار شو ..
و خودش نشست پشت فرمون ..
فهمیدم اون یا زیاد آداب معاشرت نمی دونه ..یا عجله داره ..به هر حال بهش شک کردم ..
تا دم ماشین رفتم و گفتم : من شما رو نمی شناسم نمی تونم با شما بیام .. با حالت خاصی تا اون زمان ندیده بودم ..خم شد و درِ ماشین رو باز کرد و با صدای خشنی گفت : بیا بالا من دوست ملی هستم ..
گفتم : بهم بگین ملی حالش خوبه ؟ چی شده نیومده ؟
گفت : خوبه بیا بالا ؛؛ بد جایی وایستادم ..دِ زود باش
گفتم :نه سوار نمیشم ..من با شما جایی نمیام ملی چرا نیومده ؟
گفت : براش مهمون اومده دستش بند بود ..حالا بیا بالا برات توضیح میدم ..

راستش ترسیدم بهش اعتماد کنم این بود که گفتم : شما برو من خودم می تونم برم خونه ی دکتر مزاحم نمیشم ..
گفت : ملی گفته نشون به اون نشونی که قرار بود شام درست کنه و بیاره خونه ی نسرین بخورین ..و قرار بود تو رو ببره هتل دلش نیومد و نبرد ..
این نشونی ها کافیه یا بازم بگم؟ …نترس از طرف شوهرت نیستم ..تو منو قبلا خونه ی ملی دیدی ..بیا بالا ..
یک فکری کردم و گفتم :باشه قبول کردم ؛؛
پس منو ببر پیش ملی باید خاطرم جمع بشه که حالش خوبه …و سوار شدم ..با لحن به خصوص و کش داری گفت : ما میریم خونه ی دکتر ملی هم میاد ..اونجا نریم بهتره ..
گفتم : خواهش می کنم بگو براش درد سر درست نشده؟ …
همینطوری که رانندگی می کرد دو دستشو از فرمون بلند کرد و بدون توجه یه جلوش به من نگاه کرد و گفت : منو یادت نیست ؟ من دوست ملی هستم یک روز اومده بودم خونه ی اون تو رو دیدم بهم معرفی شدیم ..اسمم هایده است ..

با دقت بهش نگاه کردم ..به خاطر آوردم این همون زنی بود که روزی که خونه ی ملی مهمونی بود با همه شوخی می کرد اون روز من از حرفاش سر در نمیاوردم ولی بقیه بهش می خندیدن ..
و من در فکر چه کنم های خودم اصلا اونا رو نمی دیدم …
گفتم : ببخشید این روزا اصلا حواسم به هیچی نیست ..بهم بگین چی شد که ملی از شما خواست منو ببرین خونه ی دکتر و خودش نیومد ؟
گفت : گیر دادی ها عجب ؛؛ بهت میگم خودش میاد برات میگه یکم صبر داشته باش ..به هر حال اون شوهر فلان ؛فلان شده ی تو دنبالته مرتیکه ول کن نیست …
گفتم : نه من علی رو دوست دارم شما نباید به اون حرف بدی بزنین …
نفهمیدم چرا بلند و صدا دار خندید ..
طوری دهنشو باز کرده بود که انگار خیلی هم خوشحاله ..خوب با خودم فکر کردم این دوست ملی هست و اگر اتفاقی براش افتاده باشه نمی تونه اینطور بخنده ..
گفتم : شما چرا خندیدی ؟
گفت : از دست خودمون ..ما زن ها جون به جونمون کنن مرد پرستیم ..خوب برای همینه که اونا به خودشون اجازه میدن هر غلطی دلشون خواست با ما بکنن …

گفتم :یعنی شما به حرف من خندیدین ؟..درست نیست به شوهر من حرف بدی بزنین ..
علی هر کاری دلش خواست با من نکرد ..اون مشکل خانوادگی داشت ..که مال قدیم بود ..
گفت : باشه بابا هر چی تو بگی ..ولی هرکاری کردی ؛ خوب کردی زدی بیرون ..ما زن های ایرانی که عرضه نداریم از این کارا بکنیم ..بهمون یاد دادن با لباس عروسی بریم توی خونه اش با کفن بیایم بیرون ..بلکه شما ها حسابشون رو برسین شاید دل ما هم خنک بشه ..
حالا حرص و جوش نخور ما نمی زاریم دستش به تو برسه ..
زیاد از حرفاش سر در نیاوردم برای همین پرسیدم : شما هم مثل ملی و نسرین شوهر ندارین ؟
گفت : چرا بابا یک گردن کلفتشم دارم ..اما من بلدم باهاش جیکار کنم که مثل موش ازم بترسه ..
گفتم : هایده خانم اگر شما ناراحت نمیشین من یک بار دیگه بپرسم علی مشکلی برای ملی داشته ؟ گفت : نداشته ..نداشته بابا ؛ول کن دیگه ..

جواب های هایده برای من خیلی عجیب بود ..نوع حرف زدنش با بقیه فرق داشت ..وقتی به خونه ی دکتر رسیدیم ..اون تازه از راه رسیده بود و داشت ماشینش رو پارک می کرد ..
و با اینکه قیافه ش مثل همیشه یک شکل بود و نمی فهمیدم الان خوشحاله یا ناراحت ؛اما از برخوردش معلوم بود که از دیدن من و هایده تعجب نکرده ..
درو باز کرد و به من گفت : چطوری ؟ حالت خوبه ؟
گفتم : نمی دونم خانم دکتر شما از ملی خبر دارین ؟
با خونسردی گفت : آروم باش برای بچه ات خوب نیست ..آره باهاش حرف زدم ..یکم دیگه میاد ..نگران نباش ..اگر ملی خوب نبود که ما اینجا نبودیم …
و در حالیکه اون دونفر با هم حرف می زدن از پله ها رفتیم بالا و وارد خونه شدیم …
هایده جوراب های نازکی به پا داشت فورا نشست و اونا رو در آورد و رفت دستشویی و دیدم که وضو گرفته و می خواد نماز بخونه ..
با صدای بلندی که نمی دونم چرا اونطور داد می کشید گفت : نسرین جانمازت کو ؟ نمازم داره قضا میشه ..
روی مبل نشستم و نفهمیدم نماز چه ربطی به غذا داره و اونقدر برای ملی دلم شور می زد که حوصله ی حرف زدن نداشتم ..
ظاهرا یک اتفاقی افتاده بود ..که نمی خواستن به من بگن ..

کمی بعد خانم دکتر از آشپز خونه با یک سینی اومد بیرون بوی تخم مرغ نیمرو شده فضای خونه رو پر کرده بود ..یک سفره ی کوچک روی میز هال پهن کرد و ماهیتابه رو با سینی گذاشت روش ..و گفت: هیچ کدوم ناهار نخوریم .بیا جلو آنه ..
گفتم : شما از کجا می دونی من ناهار نخوردم ؟
گفت : خبراش رسیده ..بیا چند لقمه به خاطر بچه ات بخور نگرانم نباش ما همه دوست تو هستیم بهت کمک می کنیم نمی زاریم توی کشور غریب کسی تو رو اذیت کنه …
گفتم : علی نمی خواد منو اذیت کنه ..من چیزای بدی رو تجربه کردم ..و خودم نمی خوام دیگه در گیر اون کارا بشم ..
شاید یک روز اون مهوش یک بلایی سر منو و بچه ام بیاره ..مشکل من اینه ..وگرنه با علی زندگی می کردم ..خوب یک وقت خوب بود و گاهی بد اخلاق میشد ولی اینطور نبود که ترکش کنم …
میشه من زنگ بزنم با ملی صحبت کنم ؟
گفت : آره ؛آره ..من شماره می گیرم برات به شرط اینکه اول غذا بخوری ..
گفتم : اول خیالم راحت بشه بهتر می تونم این کارو بکنم …

نسرین شماره می گرفت و هایده تند و تند نمازش رو خوند و جانمازشو جمع کرد و خودشو رسوند به میز و فورا یک تکه نون بر داشت و زد توی تخم مرغ و گفت : من طاقت ندارم از سر کلاس یکراست اومدم اینجا دارم از گشنگی تلف میشم …و یک لقمه ی بزرگ گذاشت توی دهنش ..
نسرین گفت : سلام …آره منم …اینجان ..اومدن ..ملی کجاست ؟ …
باشه بگو با آنه حرف بزنه نگرانشه بنده ی خدا حق داره والله ..
پرسیدم خانم دکتر کی پیش ملی هست ؟
با خونسردی گفت : ماهدخت و سیما ..اونام دوستمون هستن … هایده همینطور که لقمه شو می جوید گفت : بهت که گفتم مهمون داره …
باورم شد و گوشی رو گرفتم ..
ملی بالافاصله گفت : آنه ..خوبی ؟ ..
راستش گریه ام گرفت و با بغض گفتم : تو چی ؟ حالت خوبه ..خبری شده ؟ من حس بدی دارم دلم برای تو شور می زد ..
گفت : نه من خوبم ببخشید که نتونستم بیام ..اگر اجازه بدی امشب تو پیش نسرین بمون ..من فردا از دانشگاه میام اونجا ..
گفتم منم فردا کلاس دارم ..
گفت : راستی ؟ ..

هایده بلند شد و گوشی رو از دست من گرفت و همینطور که دهنش پر بود گفت : ملی همین امشب بیا ..چه کاریه فردا که می فهمه ..
ول کن بابا ناز پرونده که نیست ..اگر نیای اینی که من دیدم تا صبح خوابش نمی بره ..گناه داره به خدا ..بیا به نظرم بهتره …
و من متوجه شدم که درست فهمیدم ..
هایده حرفش که تموم شد با یک خنده ی دندون نما به من گفت : ..دیدی من برات درست کردم ملی امشب میاد پیش تو حالا بگو آفرین ..
بغض گلوم گرفته بود با همون حال گفتم : آفرین …هایده خانم علی کاری کرده ؟ ..لطفا به من بگین ..خواهش می کنم ..
نسرین با اعتراض به هایده گفت : تو هیچوقت نمی تونی جلوی زبونت رو نگه داری …ببند اون دهنت رو ..این زن حامله اس رعایت کن دیگه …
خجالت کشیدم از اینکه این همه باعث درد سر شدم ..
داشتم فکر می کردم برگردم پیش علی و این زن های مهربون رو خلاص کنم ..ولی دلم راضی نبود ..شاید علی هم حق داشت ولی خودش نمی دونست که رفتارش چقدر بد بوده که من حاضر شدم با یک بچه اونو ترک کنم ..

اونقدر به در نگاه کردم تا بالاخره زنگ زدن ..هایده آیفون رو زد و من در وردی رو باز کردم و منتظر شدم ..دیگه صبرم تموم شده بود .. اما پیش از ملی دوتا دیگه از دوست هاش اومدن بالا و ملی پشت سرشون بود ..
با اولین نگاه فهمیدم که چی شده و چرا اون دنبال من نیومده ..با خنده گفت : زود قضاوت نکن ..اول حرفای منو گوش کن ..به خدا طوری نیست ..در خورده به صورتم …
گفتم وای ملی ..وای ..من خیلی بد هستم ..نباید تو رو که انسان خوبی هستی اذیت می کردم …
گفت : این حرفا رو نزن دیگه ..بزار اول برات تعریف کنم ..با افسوسی که توی صورتم هم پیدا بود بغلش کردم و بوسیدمش و نگاهی به کبودی طرف چپ صورتش که از روی گونه تا زیر چشمش بود کردم ..به خوبی معلوم بود که ورم کرده ..
کنار لبش هم زخم شده بود ؛و دیگه لازم نبود ازش بپرسم کی این کارو کرده ..آروم گفتم : من میرم با علی حرف می زنم ..این که نشد انسان ..
دستم رو گرفت و با هم رفتیم توی خونه ..
کمی بعد پنج دوست منو دوره کرده بودن و ملی تعریف می کرد ..

تو رو گذاشتم دانشگاه رفتم خونه ..هنوز لباس عوض نکرده بودم که زنگ زدن ..خوب طبیعی بود که یکی از حدس هام این بود که علی باشه ..
آیفون رو بر داشتم و گفت : خانم لطفا بگین آنه بیاد دم در کارش دارم ..
گفتم : سلام آقا ..ولی آنه از اینجا رفته ..
گفت درو باز کنین من باید اونو ببینم ….
من یکم صبر کردم نمی دونستم چیکار کنم ؟ باید همون اول که گفت باز می کردم .اشتباه از من بود اما دست و پامو گم کرده بودم و گوشی رو گذاشتم …
نمی دونم حتی یک دقیقه هم نشد دوباره زنگ زد و این بار فریاد زد ..بهت میگم در رو باز کن وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ..
گفتم : آقای محترم من یک زن تنهام شما نباید وارد خونه ی من بشین بهتون گفتم آنه رفته الان اینجا نیست ..داد زد بگو کجاست ؟ زود باش ..
گوشی آیفون رو گذاشتم اما اون دستشو گذاشته بود روی زنگ و با مشت می کوبید به در ..ترسیده بودم .. زنگ زدم به ماهدخت که می دونستم خونه است ،گفتم : زود باش بیا اینجا بهت احتیاج دارم ..پرسید چی شده گفتم : یکی مزاحم شده ..

گفت : پلیس رو خبر کنم ؟
گفتم نه آشناست تنها نباشم بهتره …
صدای ضرباتی که به در می خورد داشت اعصابم رو بهم میریخت ..رفتم دم در و از پشت در گفتم : علی آقا خواهش می کنم آروم باشین ..فریاد زد شماها آرامش به من گذاشتین ؟ باز کن ببینم زنیکه …می خواستم دست ؛دست کنم تا ماهدخت برسه ولی دیگه داشت آبرو ریزی میشد ..
فکر کردم بیشتر از این عصبانیش نکنم ..به محض اینکه جفت درو کشیدم اون در رو با شدت هر چی تمام تر هل داد و خورد توی صورتم ..
فریادم به هوا رفت ..
خودش دستپاچه شده بود اما کوتاه نیومد و بدون اجازه رفت طرف ساختمون و همینطور داد می زد آنه ..بیا بیرون ..
در حالیکه از درد به خودم می پیچیدم و صورتم رو گرفته بودم دنبالش رفتم و گفتم : آقا این کارو نکن شما حق نداری وارد خونه ی من بشی ..
ولی اون گوش نداد و رفت و همه جا رو گشت ..

همینطور نفس ؛نفس می زد و صورتش از شدت عصبانیت می لرزید ..و فحش می داد ..
گفتم : یکم آروم باشین ..خواهش می کنم ..اگر شما اینطور عصبی نشین خوب اون دختر هم که بیمار نیست میاد با هم حرف می زنین ..چرا اینقدر زود جوش میارین؟ ..
کاش از اول با مهربونی اومده بودی دنبالش الان هر دوی شما سر زندگیتون بودین ..ولی حرفا و تهدید ها ی شما اونو ترسونده ..
گفت : چی میگی خانم نفست از جای گرم بلند میشه ..من کاریش نکردم که اون این طور فراری بشه ..به والله نکردم به دین نکردم به پیغمبر نکردم شما چرا حرفای اونو باور می کنین ؟
گفتم : صورت منو ببین آقا لابد یک همچین کارایی می کنین ؛ دستش هنوز کبوده و جای انگشت های شما روی دستشه ..
می گفت چندین بار این کارو باهاش کردین ..یک بار زدین توی صورتش تا چند روز گوشش درست نمی شنید و فکش درد می کرد ..آخه شما چطور دلت میاد دست روی موجود ظریفی و دوست داشتی مثل آنه بلند کنین ..
گفت : خانم خجالت بکشین حیا کنین ..کی گفته من اونو می زنم ..لابد می خواین برای اینکه در خورده توی صورتت هم برای من پرونده درست کنی ..
ولی کور خوندی من زود تر از تو شکایت می کنم ..

گفتم : علی آقا به خدا من سر جنگ با شما رو ندارم فقط سعی دارم چشم شما رو روی حقیقی که نمی ببینین باز می کنم ..آخه شما چرا این همه عصبی هستن ؟
بچه ها باورم نمیشه می دونی چیکار کرد؟ سرم داد زد ..
ای بابا شما چقدر زن نفهمی هستی من پانزده روزه آواره ی کوچه و خیابونم می خوای عصبی نباشم ..بهش بگین تا فردا اومد خونه که اومد اگر نیومد یک خدمتی بهش می کنم که تا عمر داره یادش نره بالاخره که پیداش می کنم ..
همون موقع ماهدخت و سیما اومدن ..در خونه باز بود و یکراست اومدن تو و خلاصه دیگه هیچی نمونده بود با اونا هم در گیر بشه ..
من نمی دونم شوهر تو اینطوری بود یا واقعا حالا از دست تو عصبانیه به هر حال بازم تهدید کرد و رفت ..من فکر کردم اگر ما اون موقع از خونه بیرون بیایم ممکنه تعقیب مون کنه ..
این بود که زنگ زدم به هایده بیاد دنبال تو ..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا