آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت 102

با عرض سلام خدمت دوستان بابت تاخیر چند روزه در روند پارت گذاری رمان ها از شما کمال عذر خواهی رو داریم زین پس پارت ها با سرعت هر چه تمام بار گذاری خواهند شد امیدواریم ما رو حمایت کنید بخصوص قدیمی های شصت تیپ آدرس جدید ما shasttip.xyz

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ داری میگی نمیتونم نوه ی خودم رو ببرم و باید اجازه بگیرم ؟
خیره بهش شدم و گفتم :
_ من همچین چیزی به شما نگفتم اما مشخصه شما خیلی دنبال دعوا هستید
نفس عمیقی کشید :
_ درست صحبت کن چون داری باعث عصبانیت من میشی !
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم چی میشد بهش گفت وقتی هیچ حرفی حالیش نمیشد
_ من با شما صحبتی ندارم
بعدش میخواستم برم که اومد سمتم دستم رو گرفت و با عصبانیت گفت :
_ وایستا ببینم
ایستادم متعجب بهش خیره شدم که پوزخندی زد :
_ ببینم تو خجالت نمیکشی ؟!
چشمهام گرد شد :
_ چرا باید خجالت بکشم ؟
_ خودت خیلی خوب دلیلش رو میدونی
لبخندی بهش زدم :
_ من واقعا دلیلش رو نمیدونم شما بگو من بفهمم چیشده !
نفس عمیقی کشید و خواست چیزی بگه که صدای عصبانی کیانوش اومد :
_ چیشده
به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم :
_ بهتره از گیسو خانوم بپرسید که دنبال دعوا هستند
کیانوش اخماش رو تو هم کشید
_ من میخواستم نوه ام رو ببرم پیش یه دکتر تغذیه که این دنبال بهانه بود گفت باید اول به تو بگم
_ درست گفته چون امنیت بهنام با من هستش پس قبلش باید هماهنگ بشه بعدش تغذیه ی بهنام کاملا خوب هست نیاز ببریدش پیش دکتر نیاز شد خودم میبرمش
_ اما …
وسط حرفش پرید :
_ بحث بیخود نکن وقتی میدونی قرار نیست به حرفت گوش بدم !
ساکت شد چون میدونست قرار نیست به حرفش گوش داده بشه واقعا واسم عجیب شده بود خیلی زیاد چرا با کیانوش رفتارش بهتر شده بود
شاید چون با بوسه ازدواج کرده بود وقتی رفت کیانوش به سمتم برگشت و پرسید :
_ چرا باهاش دعوا داشتی ؟!
_ من باهاش دعوایی نداشتم
_ پس چرا باهات سر لج افتاده
_ چون زن تو شدم همه با من مشکل دارند

سکوت کرد انگار فهمید حرف من واقعیت داره خواستم برم که اسمم رو صدا زد :
_ بهار
با شنیدن این حرفش ایستادم خیره به چشمهاش شدم و سرد گفتم :
_ بله
_ میدونم زن عمو باهات مشکل داره همینطور پرستو اما میخوام تو باهاشون رفتار بهتری داشته باشی
_ دیگه واسم مهم نیستند حتی دوست ندارم باهاشون صحبت کنم پس اگه میشه این قضیه رو تمومش کنید میشه ؟!
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ آره
امیدوار بودم این قضیه تموم بشه چون واقعا داشت باعث میشد خسته کننده بشه همه چیز نمیتونستم همیشه باهاشون کلنجار برم ، رفتم بیرون تنها نشسته بودم هوا واقعا سرد بود اما من دوست داشتم !
شب شده بود هوا بیشتر سرد شده بود مدت زیادی بود اینجا نشسته بودم انگار احساسات منم یخ زده بودند درست مثل هوا که یخ بود و احساسش نمیکردم !
_ دیوونه شدی ؟
به سمت کیانوش برگشتم :
_ چی میخوای ؟
_ پاشو ببینم از ظهر تا شب مثل دیوونه ها اومدی تو هوای سرد نشستی که چی بشه ؟
_ هوا سرد نیست
با عصبانیت خندید :
_ پاشو بهار تا سگ نشدم
لبخند تلخی زدم :
_ تو هم مثل افراد این خونه هستی همش سعی داری با حرفات اذیتم کنی !
_ من اذیتت میکنم ؟
_ آره
_ زود باش پاشو باید بریم داخل بعدا بهت نشون اذیت کردن چیه
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم :
_ تو برو منم میام
اینبار تقریبا داد کشید :
_ گفتم پاشو
متعجب از دادی که کشیده بود بلند شدم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ ببینم چرا انقدر عصبانی شدی ؟
_ دلیل دارم
_ دلیلش چیه ؟
_ واقعا میخوای بفهمی ؟
_ آره
بازوم رو گرفت و مجبورم کرد بلند بشم دردم گرفته بود ، آخی از شدت درد گفتم که گفت :
_ دردت اومد ؟
_ آره وحشی دردم اومد !

من و دنبال خودش کشید پرتم کرد داخل اتاق و سرم داد کشید :
_ ببین داری چه بلایی سر خودت میاری و اصلا حالیت نیست
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم نمیدونستم چی باید بهش بگم کیانوش حق داشت اما منم حق داشتم یکم با خودم خلوت کنم ، در اتاق رو محکم بست اومد سمتم بازوم رو تو دستاش گرفت و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
به چشمهاش زل زدم که پرسید ؛
_ این چه وضعیتی هست واسه ی خودت درست کردی هان جواب بده ؟
_ فقط خستم میخواستم یکم با خودم خلوت کنم این عصبانیت همش الکیه
_ عصبانیت من الان الکی شده واسه ی تو ؟
_ آره
نفس عمیقی کشید :
_ ببین بهار من واقعا عصبانی هستم از دستت اگه میبینی الان بلایی سرت نمیارم فقط بخاطر پسرت هست همش داری میگی عاشق شوهرت بودی اما نبودی !
خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم چرا داشت همچین چیزی میگفت
_ چرا داری همچین چیزی میگی ؟
_ چون واقعا عاشقش نیستی
من عاشقش بودم اون نمیتونست بهم همچین چیزی بگه با عصبانیت سرش داد کشیدم :
_ خفه شو میفهمی ؟!
_ چرا باید خفه بشم هان ؟!
_ چون من عاشق شوهرم بودم همیشه دوستش داشتم تو حق نداری بهم الکی تهمت بزنی
_ تهمت ؟
_ آره همش تهمت هست چون تو عذاب وجدان داری چون باعث شدی من زندگیم جهنم بشه
عصبی خندید :
_ زندگی تو از اولش جهنم بود نیاز نبود من جهنمش کنم شاید شوهرت از دستت فرار کرده اون بدبخت هم خسته شده که همش باید یکی مثل تو رو تحمل کنه
ناباور داشتم بهش نگاه میکردم این حرفا داشت باعث میشد قلبم شکسته بشه
_ ببین بهار …
_ برو بیرون
_ بهار گوش بده …
اینبار فریاد کشیدم ؛
_ گمشو بیرون
نگاهی بهم انداخت بعدش از اتاق خارج شد در رو پشت سرش بستم و قفلش کردم همونجا سر خوردم نشستم چجوری یه آدم میتونست انقدر بد باشه ، من بهادر رو عاشقانه دوستش داشتم خیلی زیاد

کیانوش نمیتونست یه شوهر مناسب واسه ی من باشه اون فقط میتونست کسی باشه که باعث میشد من عذاب بکشم فقط همین کاش همه ی اینا خیلی زود درست بشه ، نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای در اتاق اومد ، با صدایی خش دار شده گفتم :
_ بله
_ میتونم بیام داخل ؟!
این صدای بوسه بود مشخص بود اومده باعث بشه حالم بد بشه
_ نه
_ خواهش میکنم بهار باهات کار دارم
نفسم رو عصبی بیرون فرستادم در اتاق رو باز کردم و نگاه یخ زده ام رو بهش دوختم :
_ خوب میشنوم ؟
_ تو از دست من عصبانی هستی ؟!
_ نه
_ پس این چه قیافه ای هست واسه ی خودت درست کردی هان ؟
_ اینکه قیافه ی من چه شکلی هست یا نه چرا عصبانی شدم به تو هیچ ربطی نداره پس خیلی زود کارت رو بگو میخوام برم
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ کیانوش ناراحت شده بخاطر حرفایی که چند دقیقه پیش بهت زده و من …
_ اومدی معذرت خواهی کنی ؟
پوزخندی زد :
_ نه
_ پس واسه ی چی اومدی ؟
_ بهتره دست از این مسخره بازیا برداری اینطوری قرار نیست کیانوش عاشقت بشه یا بیاد سمتت فقط داری باعث میشی خودت در نظر بقیه منفور بشی همین
لبخندی روی لبهام نشست و با صدایی گرفته شده گفتم ؛
_ واسم مهم نیست کیانوش درباره ی من چه فکری میکنه و تو دیگه حق نداری بیای اتاقم
_ چرا داری اینطوری باهام صحبت میکنی ؟
_ چه شکلی باهات صحبت کردم که بهت برخورده درست مثل خودت باهات رفتار کردم
بعدش به در اشاره کردم ، اومد سمتم چند قدمی من ایستاد و گفت :
_ من واسه ی دعوا نیومدم
_ میدونم واسه ی دعوا نیومدی اما این اتفاق هایی که افتاده خیلی بهم فشار آورده
با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد
_ منظورت کدوم اتفاقات هست ؟
_ رفتار زشتت که بعدش سعی داری خیلی خانومانه برخورد کنی من احمق نیستم گول تو رو بخورم پس گورت رو از اتاقم گم کن همین الان
گوشه ی لبش کج شد :
_ تنها کسی که واسه ی من مهم هست کیانوش هست

_ پس بهتره محکم بچسپی بهش نه اینکه همش بیای با من دعوا کنی چون تو واسه من مهم نیستی بهتره همیشه تو گوشت اویزون باشه من جز پسرم و شوهرم به هیچکس فکر نمیکنم
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و گفت :
_ منظورت از شوهرت کیانوش هست ؟
_ نه
نفسش رو پر از حرص بیرون فرستاد و از اتاق خارج شد ، باید از خداش میشد که من هنوزم بهادر رو دوست داشتم پس چرا داشت اینطوری برخورد میکرد هر کی نمیدونست فکر میکرد کیانوش بهادر هست ، پوزخند صدا داری زدم این دختره خودش دیوونه بود
رفتم سمت تخت دراز کشیدم چشمهام رو بستم زیاد طول نکشید که خوابم برد …
_ بهار
با شنیدن صدای مامان گیسو چشم باز کردم خیره بهش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بله
_ خوبی ؟
خمیازه ای کشیدم و جوابش رو دادم :
_ آره خوب هستم چرا باید بد باشم مگه مشکلی وجود داره این وسط ؟!
_ نه
_ چیزی شده ؟
_ میخواستم بیای پایین شام بخوری خیلی وقته خواب بودی شب شده
_ باشه
نگاهی بهم انداخت و گذاشت رفت ، با خستگی بلند شدم اومدن مامان گیسو به اتاق هم مشکوک بود بعد اون همه حرف چجوری اومده بود خدا میدونست ، شاید میخواست از این طریق دوباره اذیتم کنه هیچ کاری ازشون بعید نبود ، چند دقیقه که گذشت به خودم رسیدم و رفتم سمت پایین همشون نشسته بودند
_ بهنام کجاست ؟
از خدمتکار پرسیدم اما مامان گیسو خیلی خونسرد خودش جواب من رو داد :
_ خوابیده
سری تکون دادم و خواستم مشغول خوردن بشم که پرستو زبون مثل نیش مارش رو باز کرد :
_ چه مادری هستی که همش بچت پیش بقیه هست و واست مهم نیست
با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم :
_ تو بهتره حواست به خودت باشه نه بقیه که با این کار هایی که میکنی فقط داری از چشم میفتی
_ تو حق نداری من و قضاوت کنی
_ من هر طوری دوست داشته باشم درموردت صحبت میکنم به تو هم ربطی نداره
دود داشت از سرش خارج میشد مشخص بود حسابی اعصابش خورده
خواست چیزی بگه که مامان گیسو اسمش رو صدا زد :
_ پرستو

نگاهی به مامان گیسو انداخت و ساکت شد این دختر فقط با حرفاش میتونست اعصاب بقیه رو خراب کنه جز این هیچ کاری نمیتونست انجام بده خیلی وقت بود میشناختمش و میدونستم تا چه اندازه میتونه روی مخ بقیه راه بره
مشغول خوردن شده بودم ، اشتهام کور شده بود اما دوست نداشتم پرستو فکر کنه تونسته به خواسته اش برسه و من رو ناراحت کنه
_ بهار
خیره بهش شدم و گفتم :
_بله بابا
داشت خیلی خاص بهم نگاه میکرد اما چراش رو نمیدونستم چند ثانیه که گذشت گفت :
_ مامانت قصد داره بیاد دیدنت گفت دلتنگت شده اما تو هیچ خبری ازش نگرفتی
پوزخندی زدم مامان خودش من رو فراموش کرده بود از وقتی برگشته بود پیش خانواده اش
_ فهمیدم
_ تو این مدت مادرت رو ندیدی ؟
نگاهم رو به بوسه دوختم و خیلی سرد جوابش رو دادم :
_ نه
_ عجیبه که مامانت اصلا واست مهم نبوده بری دیدنش یعنی خیلی زود مادرت رو فراموش کردی
_ بهتر نیست تو مسائلی که بهت ربطی نداره دخالت نکنی ، زندگی شخصی من به تو ربطی نداره که پیگیرش باشی و نظر بدی
چشمهاش گرد شد :
_ من فقط یه سئوال پرسیدم چرا انقدر عصبانی شدی اینطوری واکنش نشون میدی
بلند شدم و یه تشکر کردم رفتم سمت بیرون فضای این خونه واقعا وحشتناک نفس گیر میشد چون همشون قصد داشتند با اعصاب و روان من بازی کنند
_ بهار
کیانوش بود اصلا دوست نداشتم باهاش صحبت کنم ، جوابش رو ندادم شاید بره که دوباره گفت :
_ الان مثلا قهری ؟
کلافه به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم ؛
_ نه قهر نیستم اما دوست ندارم همش اعصابم خورد بشه پس تا جایی که میشه از من فاصله بگیر
_ من شوهرت هستم
_ شوهرت موقت یادت نره این ازدواج خیلی زود تموم میشه پس دست از سر من بردار
_ چرا انقدر عصبانی هستی ؟
_ چون همتون فقط میتونید باعث عصبانیت من بشید همین ..
_ از حرفای بوسه ناراحت شدی ؟
_ من فقط خسته شدم میخوام یه مدت برم جایی که هیچکدومتون نباشید .

_ پس پسرت چی میشه ؟!
پوزخندی بهش زدم :
_ اگه تا الان این وضعیت مزخرف رو تحملش کردم تنها یک دلیل داشته اونم پسرم بوده
با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد چند ثانیه که گذشت گفت :
_ مامانت رو چیکار میکنی قصد داره بیاد تو رو ببینه چرا پیشش نرفتی ؟
_ بعد از مرگ بهادر دوست نداشتم هیچکس رو ببینم
_ حتی مادرت ؟!
_ آره
_ واسم عجیبه
بهش زل زدم :
_ چی واست عجیبه ؟!
_ اینکه هیچوقت دوست نداشتی مادرت رو ببینی همه دوست دارند پیش مادرشون باشند
_ من همه نیستم
_ درسته تو کسی هستی که عاشق شوهرش هست و بخاطر شوهری که مرده قید خانواده اش رو زده
_ تو داری به من تیکه میندازی ؟
_ واضح نیست
بلند شدم روبروش ایستادم و با صدایی بشدت عصبانی بهش توپیدم :
_ حق نداری من و قضاوت کنی
نفسش رو با عصبانیت بیرون فرستاد :
_ من هر جوری دوست داشته باشم قضاوتت میکنم وقتی تو انقدر احمق هستی
_ کسی که احمق هست تویی نه من دست از سرم بردار برو پیش زنت
_ تو هم زن منی !
_ انقدر این جمله مسخره رو تکرارش نکن من زن تو نیستم دست از سرم بردار
_ بیخود داری تقلا میکنی چون من زن تو هستم و بهتر هست خیلی زود این قضیه رو فراموشش کنی .
_ رسما یه مریضی
نمیشد دیگه باهاش دهن به دهن شد به سمت خونه راه افتادم خواستم برم سمت بالا که پرستو اسمم رو صدا زد :
_ بهار
ایستادم با حرص بهش نگاه کردم و گفتم :
_ چیه
_ میخواستی واسش ناز کنی نشد آره ؟
خدایا کاش میشد الان گلوش رو تو دستم بگیرم و محکم فشارش بدم تا خفه بشه کاش میشد …
_ تو بهتره سرت به کار خودت بشه همه مثل تو نیستند بخاطر جلب توجه همچین کار هایی انجام بدن .
بعدش در مقابل چشمهای بهت زده اش راه افتادم سمت اتاقم تا بیشتر از این باهاش بحث نکنم …

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

  1. سلام
    میشه لطفا بگید چند روز یکبار پارت جدید رو میزارید الان شما گفتید ۳ روز یکبار اما پارت ۱۰۲ سه هفته طول کشید که گذاشتین میشه لطفا زمان دقیق پارت گذاری هاتونو بگید که ما مجبور نشیم هر چن ساعت یکبار این سایت و نگاه کنیم 😕🤔

  2. چرا نوشتید 9 دقیقه
    این 5 دقیقه هم نمیشه😣😣😣😣😣😣

    پیشنهاد میکنم رمان وانیا ملکه خواب ها جلد اول و دوم
    رمان افسانه ی تیارانا و رمان افسانه ی آرابلا رو بخونید خیلی قشنگن😍😍😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا