آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رییس کارمند پارت79

با عرض سلام خدمت دوستان بابت تاخیر چند روزه در روند پارت گذاری رمان ها از شما کمال عذر خواهی رو داریم زین پس پارت ها با سرعت هر چه تمام بار گذاری خواهند شد امیدواریم ما رو حمایت کنید بخصوص قدیمی های شصت تیپ آدرس جدید ما shasttip.xyz

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

اومده بودم پیش خاله شهره باشم مامان هم که خیالش بابت من راحت شده بود همراه بابا رفته بودند پیش مامان بزرگ تا پیشش باشند ، حسابی تو افکار خودم غرق شده بودم که اسمم رو صدا زد :
_ نورگل
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟!
_ آره
_ حسابی نگرانت شده بودم میترسیدم چیزی شده باشه !
_ نیاز نیست نگران من باشید خاله شهره شما باید تو این مدت حسابی حواستون به خودتون باشه هیچ چیزی مهمتر از سلامتی شما نیست
_ خیلی خوشحالم که پیشم هستی !
_ منم خیلی خوشحال هستم که شما رو دارم !
واقعا خوشحال بودم که پیشش هستم چون میدونستم میتونم مراقبش باشم ، چند دقیقه که گذشت پرسید :
_ از آرمین خبری نداری ؟
_ نه
_ با هم در تماس نیستید ؟
_ نه خاله شهره در تماس نیستیم زیاد من …
وسط حرف من پرید :
_ من میخوام رابطه ی شما دوتا خوب باشه واسه همین بهتره باهاش بیشتر وقت بگذرونی
_ خاله شهره یه مشکلی وجود داره
_ چه مشکلی ؟
_ من و آرمین هر وقت پیش هم باشیم دعوامون میشه اصلا یه اوضاعی درست شده
_ چه اوضاعی ؟
_ خوب دعوامون میشه !
_ سر چی ؟
واسش تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد سرش رو با تاسف تکون داد :
_ جفتتون دیوونه هستید
_ ببخشید
_ چرا داری عذر خواهی میکنی ؟
_ چون شما ناراحت شدید
_ مگه دیوونه هستم بخاطر شما دوتا ناراحت بشم
با دهن باز داشتم بهش نگاه میکردم که خندید داشت شوخی میکرد ، چند دقیقه با هم صحبت کردیم که خاله شهره رفت اتاقش استراحت کنه ، این خونه از عمارت پدر بزرگ بود
راحت دراز کشیدم منم میخواستم همینجا فیلم تماشا کنم که یهو صدای آشنایی اومد :
_ راحتی ؟
سریع صاف نشستم نگاهم به آرمین افتاد :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
_ من باید این سئوال رو بپرسم نه تو
_ من اومدم یه مدت پیش خاله شهره زندگی کنم تا تنها نباشه !

_ اونوقت کی گفته مادر من تنهاست ؟
اخمام رو تو هم کشیدم این آرمین انگار وقتی من رو میدید دوست داشت همش باهام دعوا کنه
بدون جواب دادن به سئوالش به روبروم چشم دوختم که پوزخند صدا داری زد :
_ ببینم لال شدی ؟
حرصی جوابش رو دادم :
_ نخیر زبون دارم اما ترجیح میدم جوابت رو ندم چون مشخص هست واسه دعوا اومدی !
چشم غره ای به سمت من رفت :
_ مودب باش
لبخندی بهش زدم :
_ میشه بری چون دوست ندارم باهات دعوا کنم !
اومد روبروم نشست و پرسید :
_ مامان کجاست ؟
_ داره استراحت میکنه
با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد که کلافه بهش توپیدم :
_ چیه !
_ بهت شک دارم !
_ شک واسه ی چی مگه چیکار کردم ؟
_ من بهت تجاوز کردم شاید دنبال نقشه واسه ی انتقام گرفتن باشی
بهت زده داشتم بهش نگاه میکردم این و از کجاش در آورده بود
_ ببینم تو دیوونه شدی ؟ من چرا باید بخوام انتقام بگیرم مگه من ذهنم مثل تو مریض هست
_ شاید
بلند شدم و با خشم غریدم :
_ دیگه نمیتونم به مزخرفاتت گوش بدم
_ ترسیدی ؟
_ چرا باید بترسم ؟
_ اینکه دستت رو بشه
_ واقعا واست متاسف هستم فقط همین
بعدش رفتم سمت اتاقی که خاله شهره بهم داده بود ، تو اتاق نشسته بودم که با صدای در باز شد ، دستم رو روی قلبم گذاشتم با دیدن آرمین با عصبانیت گفتم :
_ این چه وضعشه ؟
چشمهاش شده بود کاسه ی خون به سمتم اومد و با عصبانیت سرم داد کشید :
_ دوست داری زنده زنده آتیشت بزنم آره ؟
_ چی داری میگی ؟
انگار دیوونه شده بود
_ کی بهت گفته بیای تو این اتاق ؟
_ خاله شهره
_ گمشو بیرون
چشمهام گرد شد :
_ چی داری میگی آرمین عقلت رو از دست دادی ؟
دستم رو گرفت و من رو پرت کرد که تعادلم رو از دست دادم و افتادم روی زمین …

صدای عصبانی خاله شهره اومد :
_ آرمین داری چیکار میکنی ؟!

آرمین کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ من فقط داشتم راه رو بهش نشون میدادم باعث عصبانیت من شده بود
خاله شهره با تاسف سرش رو تکون داد اومد سمتم کمک کرد بلند بشم بعدش پرسید :
_ خوبی ؟

اشک تو چشمهام جمع شده بود :
_ خاله شهره اگه میشه من برگردم پیش خانواده ام چون …

وسط حرف من پرید :
_ نیاز نیست بری

اما مگه میشد حسابی حالم بد شده بود رفتارش با من خیلی زشت بود

_ برو تو اتاق من
_ اما …
_ نورگل

سری تکون دادم رفتم سمت اتاقش پی در پی داشتم نفس عمیق میکشیدم حسابی تحقیر شده بودم این رفتارش با من اصلا درست نبود یجورایی حق نداشت با من اینطوری برخورد کنه نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که خاله شهره اومد داخل با دیدن من ناراحت گفت :
_ معذرت میخوام

_ شما چرا معذرت خواهی میکنید وقتی اصلا مقصز نیستید .

_ نمیدونم آرمین چش شده
_ رفتارش خیلی زشت بود خاله شهره
_ میدونم

بعدش اومد کنارم نشست و گفت :
_ میدونی اون اتاق مال کی بود ؟

_ نه

_ یه دختر به اسم نفس آرمین خیلی دوستش داشت اما یهو غیب شد
چشمهام گرد شد :
_ زنش شده بود ؟

_ نه
_ پس چی ؟

_ صیغه ی محرمیت بینشون خونده شده بود تا بعد چند ماه ازدواج کنند اما یهو نفس غیب شد میگفتند ناپدریش دزدیدتش اما اصلا مشخص نیست چیشده و الان کجاست ، آرمین همیشه دوستش داشت و روی اتاقش حساس شده بود خیلی زیاد

_ اما این حق من نیست که اذیت بشم خاله شهره رفتارش خیلی زننده بود
_ من میخوام فراموشش کنی !

_ اگه بشه حتما اما واقعا دارم اذیت میشم خاله شهره نمیشه برم خونه ؟
_ نه

_ چرا نمیشه ؟
_ چون من نمیتونم بهت اجازه بدم جایی بری واسه همین باید پیش من باشی ، بعدش تو که ضعیف نبودی نورگل پس باید با احساساتی که داری کنار بیای
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم داشت درست میگفت من ضعیف نبودم پس باید میتونستم از پس این هم بربیام با صدایی گرفته شده گفتم :
_ میشه به خدمتکار بگید وسایل من رو بیاره اتاق مهمون حداقل ؟
_ آره
بعدش خودم رفتم سمت اتاق مهمون که این مدت اونجا باشم اما رفتار توهین آمیز آرمین همش جلوی چشمهام بود و داشت باعث این میشد اذیت بشم خیلی زیاد
* * * *
_ نورگل
سرد جواب دادم :
_ بله
_ بابت دیشب من واقعا معذرت میخوام اصلا دوست نداشتم همچین اتفاق هایی بیفته من یه لحظه کنترلم رو از دست دادم چون …
_ چون تو یه آدم پست و عوضی هستی همین نمیتونه هیچ توضیح دیگه ای داشته باشه
اولش با بهت داشت به من نگاه میکرد بعدش اخماش رو تو هم کشید :
_ نباید بدون اجازه میرفتی تو اون اتاق مقصر خودت هستی
_ جدی جدی من مقصر شدم ، میتونستی مثل آدم بهم بگی اونجا اتاق یکی دیگه هست برو بیرون ، اتاقت رو قصد نداشتم بخورم باشه پیشکش خودت
کلافه دستی داخل موهاش کشید :
_ کافیه
_ من شروع نکردم این بحث رو که میگی کافیه .
بعدش بلند شدم برم که آرمین هم بلند شد دنبالم اومد ، کلافه ایستادم و گفتم ؛
_ چیه ؟
_ میخوام هر اتفاقی که دیشب افتاد و فراموش کنی چون مامان ناراحت میشه
_ خاله شهره به رفتار های زشتت عادت داره پس مطمئن باش ناراحت نمیشه
حسابی خشمگین شده بود
_ دوست دارم گردنت رو خورد کنم اما همش بخاطر مامان هست که دارم تحملت میکنم
_ نکنه فکر کردی منم عاشق چشم و ابروت هستم که دارم این اخلاق گوه تو رو تحمل میکنم هان ؟
اینبار سرم داد کشید ؛
_ کافیه
دوباره دیوونه شده بود از حالت چشمهاش که حسابی داشت قرمز میشد مشخص بود ‌…

_ ببین آرمین بهتره به این دعوا خاتمه بدیم چون جفتمون دوست نداریم خاله شهره حالش بد بشه
کلافه دستی داخل موهاش کشید :
_ چرا همش باعث عصبانیت من میشی هان ؟!
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم واقعا قصد نداشتم عصبانیش کنم خودش مقصر بود
_ من دوست ندارم عصبیت کنم یا همش در حال دعوا باشیم اما همش خودت شروع میکنی
خواست چیزی بگه که منصرف شد و گذاشت رفت منم خشک شده سر جام ایستاده بودم نه به دعوا های چند دقیقه پیشش نه به الان که یهویی گذاشت رفت ، شک نداشتم دیوونه شده بود
_ نورگل
از افکارم خارج شدم نگاهم رو به روبرو دوختم خاله شهره ایستاده بود داشت بهم نگاه میکرد
_ جان
_ چرا اینجا ایستادی ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ همینطوری
اومد سمتم دستم رو تو دستش گرفت و گفت :
_ میدونم چیشده خودم دیدم داشتی با آرمین دعوا میکردی
گونم از شدت خجالت گل انداخت ، سرم رو پایین انداخته بودم که صداش بلند شد :
_ نیاز نیست از من خجالت بکشی
_ ببخشید خاله شهره
دستش رو زیر چونم انداخت :
_ به من نگاه کن ببینم
تو چشمهاش زل زدم که ادامه داد :
_ تو هیچوقت نباید شرمنده ی هیچکس باشی شنیدی ؟!
_ آره
* * * *
_ نورگل
_ بله
_ میدونم دیروز رفتارم باهات بد بود اما …
سریع حرفش رو قطع کردم :
_ مهم نیست دیروز یا چند روز پیش چیشده پس خواهش میکنم دیگه درموردش صحبت نکن
_ چرا ؟
صادقانه جوابش رو دادم :
_ چون دوست ندارم بعدش دعوا بشه
واقعا دوست نداشتم بعدش همش دعوا بشه ، و اعصاب خوردی پیش بیاد
_ باشه بحث دیروز رو کشش نمیدیم .

چند روز گذشته بود ، آرمین دیگه زیاد با من بحث نمیکرد اما میتونستم ببینم همش ناراحت هست و دلیلش واسش مبهم بود ، بلند شدم برم سمت اتاقم که با شنیدن صدای دخترونه ای سر جام ایستادم به عقب برگشتم آرمین بود یه دختر هم همراهش اومده بود اخمام بشدت تو هم فرو رفت این دختر همراهش کی میتونست باشه حسابی این سئوال داشت مخ من و میخورد
_ سلام
با شنیدن صدام به سمتم برگشتند فقط دختره جوابم رو داد ، مشخص بود اونم با دیدن من تعجب کرده بود رفتم نشستم که اونا هم اومدند نشستند ، دختره خطاب به آرمین گفت ؛
_ آشنا نمیکنی ؟
آرمین دستش رو به طرفم گرفت و بیتفاوت جواب داد :
_ زنم
دختره چشمهاش یه برق خاصی زد اما به ظاهر لبخندی زد :
_ خوشبختم عزیزم ببخشید که نشناختمت
_ منم همینطور
اما میتونستم بفهمم اصلا خوشحال نیست از آشنایی با من یعنی دوست دختر آرمین بود این پس چرا من چیزی نمیدونستم در این باره
_ سلام
با شنیدن صدای خاله شهره دختره بلند شد با شادی به سمتش رفت بغلش کرد
_ سلام شهره جونم حسابی دلم واست تنگ شده بود
خاله شهره لبخندی بهش زد :
_ منم همینطور عزیزم
تو دلم آشوب به پا بود میخواستم بفهمم این دختره کیه و چرا همراه آرمین اومده
خاله شهره اومد کنار من نشست و پرسید :
_ شماها آشنا شدید
_ آره
_ نورگل این دختر خانوم خوشگل که میبینی اسمش شیوا هست دوست بچگی آرمین هست همینطود دختر داییش هم محسوب میشه
ابرویی بالا انداختم که به سمت شیوا برگشت و ادامه داد :
_ نورگل هم عروس منه زن آرمین مدت زیادی نیست ازدواج کردند
_ چه بی خبر من اصلا خبر نداشتم شهره جون
دوست داشتم یه کشیده بخوابونم تو دهنش چون اصلا احساس خوبی نسبت بهش نداشتم ، خاله شهره لبخندی بهش زد :
_ خوب این طبیعی هست چون تو اصلا اینجا نبودی پس همیشه همچین اتفاق هایی میفته
_ شاید
بعدش من و مخاطب قرار داد :
_ شما کجا آشنا شدید ؟
نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم که گفت :
_ سئوال بدی پرسیدم ؟
_ نه

_ پس چرا سکوت کردید ؟!
آرمین خونسرد جوابش رو داد :
_ آشنایی خاصی نبود چون تو مستی بهش تجاوز کرده بودم عقدش کردم
شیوا نگاه معنا داری بهم انداخت و ساکت شد ، از جواب آرمین داشتم آتیش میگرفتم نباید همچین چیزی میگفت حرفش واقعا زشت و توهین آمیز بود
بلند شدم به سمت بیرون رفتم ، نمیدونستم کجا دارم میرم فقط میخواستم از این مهمونی لعنتی دور باشم ، کسی بازوم رو گرفت ایستادم به سمتش برگشتم با دیدن خاله شهره با صدایی بغضدار گفتم :
_ بله خاله شهره
اخماش رو تو هم کشید و پرسید :
_ کجا داری میری ؟
_ میرم جایی که آرامش داشته باشم حسابی حالم بد شده با دیدن اتفاق هایی که تو اینجا افتاده
_ میخوای آرمین خوشحال بشه که ناراحتت کرده ؟ میدونی قصدش هم همین بود
_ پس باید خیلی خوشحال باشه به خواسته اش رسیده چون من ناراحت شدم
ناراحت اسمم رو صدا زد :
_ نورگل
_ بله
_ من دوست نداشتم تو ناراحت بشی خودتم خیلی خوب میدونی
_ آره و اینم میدونم که شما هیچ تقصیری ندارید پس نباید ناراحت بشید
_ اما …
_ میشه من برم ؟
کمی خیره بهم شد بعدش گفت :
_ وایستا با هم میریم
سرم رو واسش تکون دادم و منتظرش موندم زیاد نگذشت که اومد
* * * *
سردرد شدیدی داشتم به سختی بلند شدم به سمت آشپزخونه رفتم تا یه قرص پیدا کنم بخورم و کمی حالم بهتر بشه ، سرم رو روی میز گذاشته بودم و تو تاریکی روی میز خوابیده بودم که صدایی اومد :
_ نورگل چرا اینجا نشستی ؟
با شنیدن صدای آرمین هوشیار شدم بهش چشم دوختم و سرد گفتم :
_ به تو ربطی نداره
بعدش خواستم برم که دستم رو گرفت :
_ وایستا ببینم
با عصبانیت دستم رو از دستش کشیدم بیرون و با خشم غریدم :
_ به من دست نزن

ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چته چرا انقدر عصبانی هستی مشکلی پیش اومده واست اینطوری شدی ؟!
نفسم رو با عصبانیت بیرون فرستادم یه آدم چقدر میتونست گستاخ باشه
_ بهتر نیست ساکت باشی و دهن کثیفت رو ببندی شاید اینطوری واست بهتر باشه هان ؟!
اخماش بشدت تو هم فرو رفت :
_ مودب باش
_ کسی که باید مودب باشه و حد خودش رو بفهمه تو هستی نه من
مشخص بود حسابی عصبانی شده اما اینطور که مشخص بود اصلا واسم مهم نبود چون آرمین باعث شده بود قلب من شکسته بشه
_ ببینم تو از دست من ناراحتی ؟
بهش زل زدم :
_ نه
_ اما اینطور که مشخص هست حسابی از دست من عصبانی شدی
_ آره عصبانی هستم از دستت اما نه خیلی زیاد چون شخص مهمی نیستی .
_ و دلیل این ناراحتیت چیه ؟
_ توهین !
با چشمهای گرد شده داشت به من نگاه میکرد ، بلاخره بعد گذشت چند ثانیه پرسید :
_ بهت توهین شده ؟
_ آره
_ اونوقت میشه بپرسم چه توهینی بهت شده که این شکلی شدی ؟!
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم نمیشد ساکت شد پس باید جوابش رو میدادم !
_ بخاطر اینکه دختر داییت بهت توجه کنه به من توهین کردی تو واقعا آدم عوضی هستی .
اخماش رو تو هم کشید و با عصبانیت بهم توپید :
_ من بهت هیچ توهینی نکردم پس بهتره مواظب حرفایی که از دهنت میاد بیرون باشی .
_ اگه حرفات توهین نبود پس چی بود چرا همش سعی داری دروغ بگی !
_ دروغی در کار نیست
_ هست
_ نیست
_ با همین حرفات باعث میشی بیشتر منفور بشی پس خواهش میکنم دست از سر من بردار همین
سکوت کرده بود نمیدونست چی باید جواب من رو بده اما مشخص بود حسابی از این وضعیت که پیش اومده جا خورده بود بهش حق میدادم اینطوری باشه خیلی اتفاق ها نباید میفتاد اما خودش باعثش شده بود

خاله شهره هم حسابی از دست آرمین ناراحت شده بود چون میدونست چقدر رفتار بدی با من داشته بود اما سعی داشت تا جایی که میشه به روی خودش نیاره که چه اتفاق هایی تو این مدت افتاده بود
_ خاله شهره
_ جان
_ من امشب ممکن هست دیر بیام شما نگران من نباشید پیش دوستام هستم بهشون قول دادم امشب پیششون باشم ، اگه چیزی خواستید باهام تماس بگیرید من …
صدای آرمین مانع حرف زدن من شد :
_ اجازه نداری هیچ جایی بری شنیدی ؟!
_ نه
اخماش درهم رفت خواست چیزی بگه که خاله شهره دخالت کرد :
_ آرمین فکر نمیکنی داری زیاده روی میکنی ؟
_ مامان نورگل زن منه وقتی میگم حق نداره جایی بره یعنی حق نداره چرا شما اصرار میکنید
خاله شهره نفس عمیقی کشید دید حق با آرمین هست من زنش هستم پس خودم باید جوابش رو میدادم تا دهنش بسته بشه
_ امروز متوجه شدی من زنت هستم ؟
_ حق نداری جایی بری همین !
_ میرم و تو حق نداری به من دستور بدی چیکار باید بکنم .
دستش رو محکم روی میز کوبید :
_ اگه تونستی حتما برو
بعدش بلند شد خواست بره که منم بلند شدم و پرسیدم :
_ چه مشکلی داره من امشب با دوستام باشم ؟!
به چشمهام زل زد :
_ مشکلش این هست که تو قصد داری دیروقت بیای بعدش من دوستات رو نمیشناسم
_ مگه حتما باید تو بشناسیشون ؟
_ آره من باید بشناسمشون و تائید کنم ، حق دارم بفهمم زنم با کیا هست
نفس عمیقی کشیدم سعی داشتم آروم باشم البته اگه اجازه میداد
_ باشه تو هم امشب بیا !
چند ثانیه خیره به من شد بعدش یه تای ابروش بالا پرید و گفت :
_ من چرا باید بیام ؟
_ مگه نمیگی میخوای دوستام رو ببینی پس امشب تو هم بیا
چند دقیقه سکوت کرد بعدش سرش رو تکون داد و گذاشت رفت ، مرتیکه ی مریض
_ نورگل
کلافه نشستم و جوابش رو دادم :
_ بله خاله شهره
_ دیدی حسودیش شده بود ؟
_ خاله شهره شما هم دلتون خوش هست چه حسودی فقط آمپرش بالا زده الکی به من گیر بده

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا