آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت127

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_ درسته منم باعث این جدایی شده بودم اما پشیمون هستم میخوام هر چه زودتر درست بشه
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ مطمئن باش خیلی زود درست میشه و همه چیز تموم میشه
_ درسته
هممون امیدوار بودیم درست بشه چون خاله عسل به هیچ عنوان نمیتونست طاقت بیاره این جدایی داشت واسش سنگین تموم میشد
_ آرامش
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی خش دار شده جوابش رو دادم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ اگه به کمکم نیاز داشتی بگو من دیگه باهات بد نیستم چون دوست ندارم بی دلیل بهت بدی کنم
با شنیدن این حرفش خندم گرفته بود چه عجب بلاخره به خودش اومده بود
_ شیرین خانوم
_ جان
_ شما مراقب خاله عسل باشید بیشتر از هر موقع به شما نیاز داره
_ باشه فقط آرامش دیگه دوست ندارم بهم بگی شیرین خانوم باید بگی خاله شیرین باشه ؟
_ باشه
بعدش بلند شد بره پیش خاله عسل میدونستم تو این مدت حسابی عوض شده اما من احساس نمیکردم چیزی درست بشه مخصوصا تا موقعی که مهشید پیش کیارش هست و داره مغزش رو شستشو میده !
* * * *
با شنیدن سر و صدایی متعجب شده بودم که چیشده سریع به سمت پایین رفتم با دیدن مهشید تعجبم بیشتر شد ، همین که نگاهش به من افتاد گفت :
_ زود باش بریم
اخمام بشدت تو هم فرو رفت چی داشت واسه ی خودش میگفت نکنه دیوونه شده
_ ببینم تو چی داری میگی ؟
_ تو باید بیای چون شوهرم تو رو خریده و باید …
_ خفه شو
با دادی که خاله عسل زد ، پوزخندی بهش زد :
_ من از شما نمیترسم
خاله شیرین با لحن بدی بهش گفت ؛
_ عجب هرزه ای هستی !
_ با منی ؟
_ بله

_ وقتی به کیارش گفتم اینبار تو روت هم نگاه نمیکنه بخاطر من شما که مادرش هستید رو کنار گذاشت چون واسش بیشتر ارزش داشتم !
_ کیارش یه احمق به تمام معناست که بخاطر جنده ای مثل تو حاضر شده مادرش رو واسه همیشه فراموش کنه شنیدی ؟
دیگه دود داشت از سرش خارج میشد ، حسابی خشمگین شده بود از چشمهاش مشخص بود
_ خفه شو
_ کسی که باید دهنش رو ببنده و خفه بشه من نیستم شما هستید
نفس عمیقی کشید :
_ حسابت رو میرسم فکر کردی کی هستی تو هان ؟ یه برده هستی که شوهرم لطف کرد تو رو خرید
پوزخندی بهش زدم :
_ چقدر افکارت احمقانه هست شوهرت هیچوقت من برده ی شوهرت نبودم مجبور بودم پیشش باشم ، اگه من و میبرد پیش خانواده ام پولش رو بهش میدادن من مثل تو نیستم که بخاطر پول خودم رو به بقیه بچسپونم همیشه این و یادت باشه عزیزم
عزیزم رو با تمسخر گفتم دوباره خواست چیزی بگه که خاله شیرین به سمتش رفت :
_ حرفات و زدی حالا هرری
_ چون دختر فاحشت رو طلاق داده با من ازدواج کرده داره میسوزی ؟
قبل اینکه کسی چیزی بگه صدای آرمین اومد :
_ فعلا که تنها فاحشه ی اینجا تو هستی مگه نه ؟
همه خندیدن درست بود تنها فاحشه اینجا خودش بود پس نباید زر زر اضافه میکرد
_ تقاص اینکارت رو پس میدی آرمین خان فکر کردی خودت کی هستی ؟
_ من یه مرد هستم کاری هم انجام ندادم ، اما تو خیلی فاحشه خوبی بودی به کل شهر سرویس دادی فقط کیارش چجوری گول تو رو خورده
مهشید که دید حسابی ضایع شده گذاشت رفت ، خاله عسل رفت نشست سریع رفتم سمتش روبروش نشستم و پرسیدم :
_ خاله عسل حالتون خوبه ؟
_ آره
_ اما رنگ به صورت ندارید
نفس عمیقی کشید :
_ واقعا حالم خوب هست
حسابی نگرانش شده بودم نمیدونستم چرا به این حال و روز افتاده بود شاید بخاطر حرفای زشت مهشید بود ، چجوری کیارش بهش اجازه بود مونده بودم !

خاله شیرین اومد کنارش نشست و گفت :
_ نباید بخاطر یه عفریته حالت بد بشه شنیدی ؟
خاله عسل خیره بهش شد :
_ دیدی چه حرفایی میزد همش تقصیر خودم هست نباید جایی که اون هست میموندم
_ خاله عسل
خیره بهم شد که ادامه دادم :
_ شما تقصیری ندارید یه آدم مزخرف واسه اینکه عقده هاش رو خالی کنه اومده زر اضافه زده شما نباید ناراحت باشید شنیدید ؟
_ قلبم درد میکنه !
چشمهام با درد روی هم فشرده شد نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی هم ناراحت شده بودم از این قضیه ، چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ جان
_ دوست ندارم تو رو از دست بدم پس اگه کیارش اومد باهاش نرو باشه ؟
_ من چرا باید بخوام با کیارش برم وقتی اون جادوگر پیشش هست من پیش شما میمونم
_ من خودم حساب اون جادوگر رو میرسم
_ خاله شیرین
_ جان
_ شما همتون باید بیتفاوت باشید
_ چرا ؟
_ اینطوری مهشید احساس میکنه خیلی مهم هست بیشتر فرصت پیدا میکنه واسه ی اذیت کردن
_ گوه خورده
_ حق با آرامش هست باید آروم باشید منم باهاش موافق هستم !
اینبار صدای آرمین بلند شد :
_ کاش میشد حسابی امروز از دست من کتک بخوره دیدید رفتارش رو واقعا ؟
_ آره
_ شانس آورد رفت وگرنه میدونستم چیکارش باید بکنم !
_ نباید باهاش دعوا کنی
به سمت نورا برگشت ؛
_ بهش اجازه میدادم هر چی دلش خواست درمورد زن من بگه ؟
نورا لبخندی روی لبهاش نشست :
_ نه
خوشحال بودم رابطشون درست شده بود و نورا دوستش داشت این میتونست باعث خوشبختی جفتشون بشه اما من هنوز داشتم اذیت میشدم اونم خیلی زیاد

هنوز چند ساعت بیشتر نگذشته بود که کیارش با عصبانیت اومد حسابی متعجب شده بودم چرا این شکلی شده ، خیره به من شد و با خشم غرید :
_ تو باعث حال بد مهشید شدی آره ؟
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم ، تا اجازه بدم حسابی خودش رو خالی کنه ، وقتی دید ساکت هستم اینبار فریاد کشید :
_ با توام چرا لال مونی گرفتی ؟
خواستم چیزی بگم که خاله عسل صداش بلند شد :
_ فقط اومدی صدات رو به رخ بکشی که میتونی فریاد بکشی ؟
بدون اینکه به سمت خاله عسل برگرده ، دستش رو بالا برد و گفت :
_ شما ساکت باشید مامان
_ چرا باید ساکت باشم کسی که باعث شد زن نازنیت ناراحت بشه من بودم نه آرامش
کیارش به سمت مادرش خاله عسل برگشت و با صدایی که سعی داشت آروم باشه پرسید :
_ شما باعث حال بد مهشید شدید ؟
_ آره
دستی داخل موهاش کشید و یهو سر خاله عسل داد کشید :
_ به چه حقی ناراحتش کردید ؟
هممون شوکه شده بودیم باورش سخت بود اما کیارش انگار یه آدم دیگه شده بود
خاله عسل شوکه شده گفت :
_ به حقی که مادرت هستم !
_ دیگه نیستی
هینی کشیدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم ، خاله عسل داشت پس میفتاد
_ تو بخاطر اون دختره داری منی که مادرت هستم رو اذیت میکنی ؟
کیارش با عصبانیت خندید :
_ کسی که داره اذیت میکنه مم نیستم شمایید دیگه هیچ رابطه ای بین من و شما نیست پس لطف کنید هیچ دخالتی تو زندگی من نداشته باشید
بعدش به سمت من برگشت و با خشم توپید :
_ گمشو مانتوت رو بپوش بریم
خشک شده سر جام ایستاده بودم که خاله عسل خطاب به کیارش گفت :
_ حالا که من مادرت نیستم پس تو حق نداری آرامش رو با خودت ببری
کیارش سرد جوابش رو داد :
_ آرامش زن منه
_ دیگه نیست
گوشه ی لبش کج شد :
_ پشیمون میشی از این حرفت عسل خانوم فراموش نکن امروز چیکار کردی

بعد اینکه کیارش رفت ، خاله عسل بیهوش شد سریع ارمین و خاله شیرین بردنش بیمارستان من و نورا تو خونه منتظر خبری ازشون شده بودیم چند دقیقه که گذشت نورا با گریه اومد خیره بهش شدم و ترسیده گفتم :
_ چیشده ؟
_ خاله عسل سکته کرده
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ شوخی میکنی ؟
_ نه
قلبم داشت از حرکت وایمیستاد باورش واسه ی من سخت بود
_ حالش خوب میشه مگه نه ؟
_ آره خوب میشه خاله عسل ضعیف نیست باید حالش خوب بشه
دوتامون نشسته بودیم نگران منتظر خبری بودم نمیدونیم چند ساعت گذشته بود که بلاخره گوشی به صدا در اومد نورا رفت جواب بده ، وقتی اومد منتظر بهش خیره شده بودم که لبخندی زد و گفت :
_ خطر رفع شده چند روز بیمارستان میمونن بعدش میارنش باید مراقبش باشیم
_ همش تقصیر کیارش شد هیچوقت نمیبخشمش
_ کیارش هیچوقت رفتارش با خاله عسل اینقدر بد نبود ، هیچوقت چیزی بهش نمیگفت ناراحت بشه نمیدونم مهشید باهاش چیکار کرده که تا این حد دیوونه اش شده
_ مهشید اون یه عفریته به تمام معناست ، به معنای واقعی شیطان خودش هست
_ درست میشه انشاالله
_ انشاالله
امیدوار بودم درست بشه چون اتفاقات باید خوب پیش میرفت نه اینکه اینطوری بشه
* * * *
_ خوبی خاله عسل ؟
تلخ خندید :
_ وقتی پسرم داشت من و تهدید میکرد انگار قلبم داشت از جاش کنده میشد
قطره اشکی روی گونم چکید سریع پسش زدم نباید خاله عسل بیشتر ناراحت میشد
_ کیارش پشیمون میشه از رفتار زشتی که داشته ، شما نباید بهش فکر کنید
_ کیارش پسرم هست مگه میتونم بهش فکر نکنم اصلا همچین چیزی ممکن هست ؟
_ نه
واقعا همچین چیزی امکان نداشت یجورایی داشت باعث ترس میشد نمیدونم چرا اینطوری شده بود ولی امیدوار بودم خیلی زود درست بشه چون بخاطر اتفاقاتی که افتاده بود داشتم دیوونه میشدم یه جورایی داشتم عقلم رو از دست میدادم انگار همه ی اینا یه خواب بد باشه !

کیارش نمیدونست حال خاله عسل بد شده ، خاله عسل هم تاکید کرد هیچکس حق نداره بهش خبر بده یکهفته گذشته بود خبری از کیارش نشده بود خاله عسل تازه داشت حالش بهتر میشد ، نمیدونم چقدر گذشته بود که نورا اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ نمیدونم چرا اما همش احساس میکنم قرار هست اتفاق بدی پیش بیاد
_ منم همچین احساسی دارم اما اصلا نیاز به ترس نیست اتفاق بدی نمیفته مطمئن باش
_ امیدوار هستم همینطور که میگی باشه چون میترسم خاله نتونه طاقت بیاره هنوز کامل حالش خوب نشده
خواستم چیزی بگم که صدای آشنای کیارش اومد به عقب برگشتم همراه مهشید بودند و از همه مهمتر چمدون هاشون بود ، خاله شیرین اومد پایین خیره به کیارش شد و با خشم بهش توپید :
_ تو دیوونه شدی ؟
_ نه
_ پس واسه چی اومدی ؟
_ میخوایم از این به بعد اینجا زندگی کنیم خاله جون
خاله جون رو با تمسخر گفت ، خاله شیرین نگاه بدی بهشون انداخت :
_ نمیشه برو خونه ی خودت زود باش
_ شاید شما نمیدونید اما عسل اینجا رو به اسم من زده بهتره در جریان باشید
بعدش گذاشتند رفتند ، خاله شیرین هاج و واج ایستاده بود مشخص بود خشکش زده
به سمتش رفتم و صداش زدم :
_ خاله شیرین
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ شما نباید باهاش سر و کله بزنید باید خونسرد باشید تا درستش کنیم
_ بنظرت درست میشه ؟
_ آره
_ اما من اینطوری فکر نمیکنم چون اگه قرار بود درست بشه تا حالا شده بود
_ شما باید حواستون به خاله عسل باشه ، کیارش لجبازیش گرفته وگرنه میدونید مادرش هست دوستش داره
_ میدونم هر چیزی هست زیر سر اون عفریته هست بزار باشند میدونم چیکارش کنم
بعدش با عصبانیت رفت سمت بالا صدای نورا بلند شد :
_ پس دلشوره ای که داشتیم بیخود نبوده
_ آره

خداروشکر خاله عسل با دیدنشون زیاد واکنش بدی از خودش نشون نداد ، خاله عسل اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
به سمتش رفتم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
چرا نگران حال من بود وقتی خودش انقدر حالش بد بود ، خاله عسل چرا تا این حد مهربون بود آخه خیره به چشمهاش شدم و جوابش رو دادم :
_ نگران من نباشید خاله عسل حالم خوبه چیزیم نیست من فقط نگران شما شده بودم شما …
_ میترسیدید حالم بد بشه ؟
_ آره
_ من حالم بد نمیشه تا وقتی حال اون دختره رو سر جاش نیارم
چشمهام گرد شد
_ منظورتون کدوم دختره هست خاله عسل ؟
_ مهشید
_ آهان
_ تو چرا انقدر گیج شدی ؟
_ آخه شما هم عجیب شدید خاله عسل
سرش رو با تاسف تکون داد ، واقعا عجیب شده بود ولی همین که حالش خوب شده بود واسه ی من دنیایی بود چون تنها کسی که داشتم خاله عسل بود
_ آرامش
_ جان
_ بشین باید درمورد مسئله مهمی باهات صحبت کنم !
_ چه مسئله ای ؟
_ بشین
نگران شده بودم یعنی چیشده ، روبروش نشستم منتظر بهش چشم دوختم :
_ مامانت با بابات ازدواج کردند
شوکه شده داشتم به خاله عسل نگاه میکردم ، یهو خندیدم :
_ دارید شوخی میکنید مگه نه ؟
_ نه
یهو ناباور از جام بلند شدم و با صدایی که بشدت داشت میلرزید گفتم ؛
_ این امکان نداره
_ آروم باش آرامش
_ اون مرد باعث میشه مامانم بدبخت بشه من بهش اجازه نمیدم من …
_ آرامش
با دادی که زد ساکت شدم یهو اشکام روی صورتم جاری شدند مظلومانه بهش خیره شده بودم که با صدایی گرفته شده گفت :
_ مادرت عاشقانه پدرت رو دوستت داشت !

_ اما پدرم بهش خیانت کرد ، مادرم نباید دوباره باهاش ازدواج میکرد
_ ما که از احساسات جفتشون خبر نداریم پس نباید قضاوت کنیم آرامش تو دختر فهمیده ای هستی پس نباید اینطوری برخورد کنی !
گیج و شوکه شده به سمت اتاقم راه افتادم باید با خودم خلوت میکردم ، داخل اتاقم شدم خواستم در اتاق رو ببندم که کسی پاش رو گذاشت نگاهم به کیارش افتاد با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفتم :
_ چی میخوای ؟
در رو هل داد اومد داخل در رو پشت سرش بست و بهم توپید :
_ این چه حال و روزیه هان ؟
_ برو بیرون
_ میگم چت شده ؟
_ خیلی دوست داری بفهمی چم شده آره ؟ من میخوام برم پیش مامانم اما بخاطر توی عوضی نمیشه تو یه آشغال پست فطرت هستی که به مامان خودت هم رحم نکردی ازت متنفرم میفهمی ازت متنف …
هنوز حرفم کامل نشده بود که سیلی محکمی خوابوند تو گوشم دستم رو روی گوشم گذاشتم …
_ تو چیکار کردی ؟
_ دفعه ی آخرت باشه با من اینطوری داری صحبت میکنی شنیدی ؟
_ نه
یهو دستش دور موهام حلقه شد و سفت کشید که آخی از شدت درد گفتم ، با خشم غرید :
_ شنیدی یا نه ؟
_ آره
دستش رو برداشت از اتاق خارج شد باعث شد بغضم با صدای بدی شکسته بشه همه چیز خیلی بد داشت پیش میرفت چرا باهام اینطوری برخورد میشد چرا به این وضعیت افتاده بودم داشت حالم از خودم به هم میخورد رفتم روی زمین نشستم و شروع کردم به گریه کردن یهو در اتاق باز شد و صدای نورا پیچید :
_ آرامش
نگاهش به من افتاد که دارم گریه میکنم ، سریع اومد کنارم نشست و پرسید :
_ چیشده ؟
_ دلم واسه مامانم تنگ شده
_ میتونی بری پیش مادرت این که گریه کردن نداره آرامش آروم باش
_ من نمیتونم مامانم رو ببینم
چشمهاش گرد شد
_ چرا ؟
نورا نمیدونست سر گذشت من چیه فعلا هم دوست نداشتم بهش چیزی بگم واسه همین ساکت شدم !

_ میشه تنها باشم واقعا نیاز دارم الان با خودم خلوت کنم خیلی حالم بده نمیتونم درمورد احساسی که الان دارم صحبت کنم متوجه میشی !؟

نفسش رو لرزو بیرون فرستاد :
_ میفهمم چی میگی بهتره مواظب خودت باشی منم میرم پیش مامان کاری داشتی بهم بگو

_ باشه

وقتی از اتاق خارج شد در رو بست منم بلند شدم رفتم روی تخت دراز کشیدم انقدر احساس خستگی و تنهایی میکردم که حد نداشت یجورایی باعث شده بود بدن من کرخت بشه…

تنهایی بیرون نشسته بودم که احساس کردم کسی کنارم نشست ، چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ آرامش

به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان

_ حالت خوبه ؟

_ آره

_ نگرانت هستم خیلی زیاد میترسم اتفاقی واست بیفته واسه همین ‌…
وسط حرفش پریدم :
_ نیاز نیست نگران باشی خاله عسل من حالم خوب هست مطمئن باشید

_ یعنی الان ناراحت نیستی ؟

_ سعی میکنم ناراحت نباشم و به اتفاقاتی که افتاده به هیچ عنوان فکر نکنم چون وقتی برگشتم مامان خودش باید واسم توضیح بده

_ نمیخواستم ناراحت بشی فقط میخواستم از زبون من بفهمی تا وقتی از کسی شنیدی ناراحت نشی .

_ من از شما ناراحت نیستم خاله عسل نیاز نیست به خودتون فشار بیارید
ساکت شده داشت بهم نگاه میکرد میدونست ناراحت هستم اما اینم میدونست بخاطر مامانم هست
_ خاله عسل

_ جان

_ نمیشه با مامان تلفنی صحبت کنم ؟
_ میشه اما اگه باهاش صحبت کنی حالت بدتر میشه بهتر هست یه مدت صبر کنی

_ درسته
_ آرامش

با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان

_ بریم بالا میز شام آماده هست اینجا با تنها نشستن و غصه خوردن چیزی درست نمیشه

_ حق با شماست خاله عسل من باید بیام سر میز شام با کسایی بشینم که باعث نابودی زندگیم شدند

سر میز شام نشسته بودم داشتم با غذام بازی میکردم زیاد حال درست حسابی نداشتم ، فکرم پیش مامان بود بابا بهش خیانت کرده بود تنهایی ما رو بزرگ کرد با وجود مشکلاتی روانی که براش پیش اومد حالا چجوری دوباره زنش شده بود ، شاید مامان رو مجبور کرده بود !
_ آرامش
با شنیدن صدای خاله شیرین از افکارم خارج شدم ، نگاهم رو بهش دوختم :
_ جان
_ حواست کجاست چرا داری با غذات بازی میکنی ؟
_ ببخشید من امشب اشتها ندارم بهتره برم بخوابم چون خسته هستم و …
مهشید پرید وسط حرف من و گفت :
_ ببینم مگه چیکار کردی که خسته هستی ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ فکر نمیکنم این مسئله ربطی به تو داشته باشه
دود داشت از سرش خارج میشد اما به سختی جلوی خودش رو گرفته بود
_ تو …
_ مهشید
وقتی کیارش اسمش رو صدا زد ساکت شد ، خوشحال از این که ساکت شده خواستم بلند بشم که خاله عسل اشاره کرد جایی نرم منم گوش دادم ، چند ثانیه که گذشت خاله عسل خطاب به آرمین گفت :
_ خونه رو واسم پیدا کردی ؟
_ آره
_ کی کار های انتقالش انجام میشه ؟
_هفته آینده
_ خوبه
کیارش اخماش رو تو هم کشید :
_ چرا بدون اجازه من خونه گرفتی ؟
خاله عسل پوزخندی زد :
_ مگه تو با اجازه ی من این رو عقد کردی ؟
و به مهشید اشاره کرد ، مهشید با عصبانیت گفت :
_ چرا با من مشکل داری ؟
_ مهشید ساکت باش
_ اما کیارش …
_ مهشید
مهشید با عصبانیت بلند شد رفت ، که خاله عسل بهش اشاره کرد :
_ پاشو برو زنت قهر کرد
_ کافیه مامان !
خاله عسل پوزخندی زد :
_ مامان ؟ مگه من واسه ی تو خاله عسل نشده بودم پس چی عوض شده ؟!

خاله عسل رسما داشت باهاش سرد برخورد میکرد

_ هر چیزی بشه شما مامان من هستید هیچکس حق نداره بدون اجازه ی من واسه شما چیزی بخره هر چیزی خواستید خودم میخرم

_ که بعدش زنت بهم بگه از خونم برو بیرون ؟

_ مامان

_ چیه مگه دارم دروغ میگم ؟

_ خواهش میکنم تمومش کنید مامان شما دارید این مسئله رو بزرگش میکنید

_ من باهات صحبتی ندارم کیارش برو پیش زنت همونی که به مادرت ترجیحش دادی

کیارش بلند شد رفت ، نگاهم به خاله عسل افتاد ، با صدایی گرفته شده گفت :
_ دیدید چقدر واسش مهم هست ؟

_ هممون دیدیم شما چقدر واسش مهم هستید مگه نه خاله شیرین ؟

_ راست میگه عسل کیارش تو رو خیلی دوستت داره شاید یه دلیلی هست که باعث شده به مهشید چیزی نگه

_ دلیلش چی میتونه باشه ؟

_ دلیل های مختلفی وجود داره که خودش باید بهت بگه ولی بی شک یه چیزی هست

_ درسته

خاله عسل بلند شد
_ دیگه نمیدونم چی درسته یا نه فقط میخوام برم استراحت کنم

بعدش رفت سمت اتاقش خاله شیرین هم رفت مراقبش باشه ، نورا و آرمین رفتند سمت اتاقشون منم بلند شدم برم سمت اتاقم چون حسابی بخاطر این مدت حالم بد شده بود و جنجال به پا شده بود
* * *
_ کیارش چیکار میکنی ؟

_ هیس !

چند ثانیه که گذشت دستش رو برداشت نفس عمیقی کشیدم و با حرص بهش توپیدم :
_ نصف شبی دیوونه شدی ؟

_ نه

_ پس تو اتاق من چیکار میکنی هان ؟

_ مهم نیست تو اتاقت چیکار میکنم چون من شوهرت هستم میخوام امشب اینجا باشم

_ نمیشه برو پیش زنت زود باش من حوصله دردسر ندارم

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

    1. سلام از این به بعد با ما همراه باشید تا سریع ترین پارت گذاری رو دریافت کنید مشکلی پیش اومده بود که از این به بعد دیگه تکرار نمیشه

    1. سلام از این به بعد با ما همراه باشید تا سریع ترین پارت گذاری رو دریافت کنید مشکلی پیش اومده بود که از این به بعد دیگه تکرار نمیشه

    1. سلام از این به بعد با ما همراه باشید تا سریع ترین پارت گذاری رو دریافت کنید مشکلی پیش اومده بود که از این به بعد دیگه تکرار نمیشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا