" /> رمان پرواز آنه پارت 9
آخرین مطالبپرواز آنهصفحه اصلی

رمان پرواز آنه پارت 9

رمان پرواز آنه

با توجه به انلاین بودن رمان فوق زمان پارت گذاری این رمان روز های زوج راس ساعت 22 میباشد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان پرواز آنه نوشته استاد ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

علی با نگاهی هراسون به من ؛ بعد از اینکه با صابر روبوسی کرد اومد جلو و پرسید عزیزم خوبی ؟
گفتم : خوبم ..
دستم رو گرفت و در حالیکه وانمود می کرد خوشحاله گذاشت روی لبشو و بوسید …
بعداز ناهار ..علی سرگرم صابر پسر برادرش شد و من با وجود اون همه گله ای که توی سینه ام داشتم آروم موندم و حرفی نزدم ..
دوست نداشتم جلوی بقیه اونو باز خواست کنم و معتقد بودم که این کار شخصیت هر دوی ما رو پایین میاره ..
در همون مابین دیدم که خانم اکرم یک چیزایی به علی گفت که اون بشدت معترض شد و با صدای بلند با هاش حرف زد و مادرم با ناراحتی گردنشو راست کرد و با خشم رو ازش برگردوند ..
و من از حرکات اونا و گاهی کلماتی که بکار می بردن متوجه می شدم که خانم اکرم علی رو در جریان حرفایی که بین و منو صابر رد و بدل شده بود قرار داده ..و اون برای اینکه جواب گوی من نباشه ؛ از صابر جدا نمیشد و تا زمان زیادی بعد از شام هم نمیذاشت اون بره و ازش جدا نمیشد …

لطیفه خانم زن پیر و لاغری بود که توی اون خونه کار می کرد و اگر مهمون داشتن یک خانم دیگه هم میومد ..
اونشب دلم براش سوخت و رفتم به کمکش اینطوری سر خودمم گرم می کردم ..
اما نمی تونستم ازفکر دروغ هایی که پشت سر هم از علی شنیده بودم بیرون بیام ..
بیشترین مشکل من آینده ام بود که باید با اون زندگی می کردم ..
حالا دیگه هم خیلی دوستش داشتم و هم اعتمادم بهش سلب شده بود و این بدترین آفت برای زندگی آدم هاست ..
وقتی به کسی با درجه ی زیاد دل می بندی این رشته های محبت تمام وجودت رو می گیره و اون زمان که اعتماد از بین بره پاره شدن اون رشته ها خیلی دردناک و عذاب آوره …
آخر شب صابر رفت و من و علی به مادر شب بخیر گفتیم و رفتیم بالا ..
اون مثل آدم خطاکار سعی می کرد ازم فاصله بگیره ولی در عین حال منتظره عکس العمل من بود .

اون نمی دونست که من دارم بهش فرصت میدم که راستشو بگه ..
خوب فکر می کردم حالا که مادر اونو در جریان قرار داده خودش میاد و توضیح میده . ..اما اون زود رفت به رختخواب و پشتشو کرد به منو خوابید …
ولی من خوابم نمی برد و تا مدتی به حرفای صابر فکر می کردم و زندگی بدی که گذرونده بود ..و به مهوش و دخترش؛؛
پر واضح بود و من دیگه شکی نداشتم رابطه ای بین اون و خواهر مهوش وجود داشته و همین باعث دلخوری و این همه کشمش شده …اما چیزی که اذیتم می کرد شدت عصبانیت مهوش و کارای حسین خان بود که اینطور با همه ی خانواده اش سر لجبازی افتاده بود …
صبح خیلی زود وقتی من تو اوج خواب بودم یک مرتبه علی بغلم کرد ..
یک آن خودمو در آغوش اون دیدم ..محکم منو گرفته بود و می خواست ببوسه ….
واقعا حرصم گرفت ..
با تندی دستشو پس زدم وخودمو کشیدم کنار و بالشم رو گرفتم توی بغلم وسرمو گذاشتم روش و به همون حالت گفتم : علی تو با احساسات من بازی می کنی و به نظرم درک درستی از رابطه ی زناشویی نداری ..

همینطور که موهای منو نوازش می کرد گفت : آنه به خاطر خدا ..اول صبح شروع نکن ..
من دوست ندارم زن غُر,غُرو داشته باشم ..تو باید مهربون باشی ..خانم باشی
گفتم : منم دوست ندارم مردِ زندگیم بهم دروغ بگه ..
گفت : نمی فهمم در مورد چی حرف می زنی ؛؛ گفتم : نمی فهمی ؟ یا خودت رو می زنی به نفهمی …
همین حرفت دروغه چون می دونی که من از چی ناراحتم ..تو باید برای من وقت بزاری و به سئوال های من جواب بدی ..بهت گفته بودم اگر اشتباه خودتو تکرار کنی من تو رو نمی بخشم ..
یک مرتبه با عصبانیت از جاش بلند شد و نشست و گفت : خوب ؟ من همینم که هستم ؛ حالا می خوای چه غلطی بکنی ؟ اینقدر منو تهدید نکن آنه ؛؛ بدم میاد ..
گفتم : علی من ازت می ترسم ..این که نشد کار درست ؛؛ اگر در گذشته اشتباهی کردی به من بگو ، مال گذشته ی تو بوده من می تونم ببخشم …
گفت : اصلا نبخش ..برو به درک ..نمی بخشم ؛ نمی بخشم راه انداختی ..تو فکر می کنی کی هستی که اینقدر با من بد حرف می زنی ؟

گفتم : شلوغ نکن ..بهم بگو تو با دختر مهموش چه رابطه ای داری ؟ اون کیه ؟ چرا ازمن بدشون میاد ؟ چرا با خانواده ی شما سر لج افتادن ؟
از تخت رفت پایین و گفت : من به خانم اکرم گفتم تو لیاقت نداری و می خوای هر دقیقه این حرفا رو به سر من بزنی ..گوش نداد ؛ کار خودشو کرد ، گفت صابر بیاد تو آروم بشی ..به خدا مهربونی بهت نیومده …
گفتم : یعنی تو می خوای من در جهل بمونم ؟ اگر از اول بهم می گفتی که اینقدر کنجکاو نمیشدم و موضوع اینقدر بزرگ نمیشد ..
علی تو به من نگفتی عموی دختر مهموش هستی ؟نبودی …
من می فهمم که با اون رابطه ای داشتی که می خوای مخفی کنی ..این اصلا در این شرایط خوب نیست بهم بگو من درکت می کنم
گفت : الانم میگم من مثل عموش هستم ..چی رو باید بهت می گفتم ؟ دیوونه نمی خواستم فکر تو رو آشفته کنم ؛ ناراحت میشی؛؛
بد کاری می کنم ؟..حالا بس می کنی یا نه؟ به خدا من دیگه نه طاقت دارم نه حوصله ی این ادا های تو رو دست از من بر دار ..

بلند شدم و رفتم جلوش ایستادم و گفتم :ببین علی باز داری قال راه میندازی که من بترسم و عقب بکشم ..
ولی تو فقط امروز وقت داری که همه چیز رو بهم بگی ..اگر نگفتی دیگه منو نمی ببینی ..از اینجا میرم برمی گردم به کشورم ..
با تمسخر گفت : ها ها خندیدم .. ببین آنه تو منو می شناسی زیر بار حرف زور نمیرم ..اگر قراره اینطوری با من حرف بزنی همون بهتر که بری …هر جهنمی می خوای بری برو ..
گفتم : تو خیلی آدم بدی هستی ..بیرحمی و ظالم نمی دونی با زنت چطور رفتار کنی ..و ببخشید بی ادب هم هستی ..
من تهدیدم رو عملی می کنم بهت قول میدم …تو باید امروز همه چیز رو به من بگی تا فردا صبر نمی کنم یک مرتبه دستشو بلند کرد و یکی زد توی گوشم وخیلی بلند داد زد خفه شو دیگه احمق ؛ بسه ؛ بابا بسه ..
من خودم به اندازه کافی مشکل دارم ..چرا نمی فهمی ؟

دارن این خونه رو ازمون می گیرن ..از صبح تا شب میرم دنبال کاراش تا شاید نجات پیدا کنیم ؛ تو بهم بگو با این کارات به کجا می خوای برسی ؟
مثلا فکر می کنی ازت می ترسم ؟ ما داریم همه چیز مون رو از دست میدیم تو از فکراون مهوش گور به گور شده بیرون نمیای ؟ مثلا زن منی؛ نباید درکم کنی ؟
خوبه برات تعریف کردم در چه شراطی هستم ..
دستم روی صورتم بود .ودر حالیکه حلقه ای از اشک توی چشمم جمع شده بود بهش نگاه می کردم …
انگار پشیمون شد و با صدای بلند سرم داد زد ..ببین چیکار می کنی ؟
منو وادار کردی دست روی تو دراز کنم ..ببینم چی شد ؟ دردت گرفت ؟
معذرت می خوام دست خودم نبود ..ببخشید ..آنه عزیزم ببخشید …
همینطور که صورتم رو گرفته بودم با غیظ ازش دور شدم ..
یک چیزایی به فارسی گفت و با همون عصبانیت از اتاق رفت بیرون ..و خیلی زود سر و صدای اونو و خانم اکرم رو شنیدم …

نشستم روی تخت ..و با خودم فکر کردم …آنه داری چیکار می کنی ؟
چرا اینقدر نسنجیده عمل کردی ؟ و این طور برای رسیدن به هدفت همه چیز رو باختی ..
من اونو تهدید ی کرده بودم ؛که اگر عمل نمی کردم اعتبارم رو برای همیشه از دست می دادم و هم سیلی خوردم که دیگه قابل جبران نبود ..
احساس کردم دارم از علی دور میشم ..دیگه اون عشق مهربون من نبود ..
اونقدر ناراحت بودم که دلم نمی خواست حتی گریه کنم ..
یک حرص عجیبی توی وجودم بود ..من باید تلافی اون سیلی رو در میاوردم ..
دیگه زیر بار زور علی نمی رم ..داشتم با خودم عهد و پیمان می بستم که در اتاق باز شد و خانم اکرم عصبانی وارد شد و اومد جلو تند و تند یک چیزایی گفت که اسم زهرا رو شنیدم و فهمیدم که قراره اون بیاد …

بعد دست منو گرفت و با مهربونی صورتم رو نوازش کرد و گفت : علی بده ..و از حرفاش فهمیدم که از اینکه علی منو زده خیلی ناراحته و می خواد یک کاری برام بکنه ..
به محض اینکه اینو فهمیدم گریه ام گرفت و خودمو انداختم توی بغلش ..
منو نوازش کرد و با اشاره سعی کرد بهم بفهمونه باهاش برم پایین …
با اینکه دلم بد جوری شکسته بود با اصرار خانم اکرم ؛لباس عوض کردم همراهش رفتم …
و علی همون طور عصبی و آشفته بدون اینکه به من نگاه کنه رفت بالا و لباس پوشید و برگشت …
با مادر جر و بحث می کردن ..از بین حرف های اونا چیزی که دستگیرم شد این بود که خانم اکرم گفت تو نباید آنه رو میاوردی و توی زندگی خودت وارد می کردی ..
یا یک همچین معنی می داد ..و این منو بیشتر آشفته کرد و بدون اینکه چیزی بخوره از خونه رفت بیرون …
وقتی درِخونه رو بهم زد و رفت ..حس خیلی بدی داشتم ..اصلا نمی فهمیدم علی از اول همینطور بود یا با اومدنش به ایران تغییر کرد ..
اونقدر از نظر روحی ازش فاصله گرفته بودم که حس می کردم یک غریبه است ..

اون روز خانم اکرم سعی می کرد با مهربونی هاش منو آروم نگه داره ..
هنوز نمی دونستم اون می خواد چیکار کنه …
نزدیک ظهر که در زدن فکر کردم زهراست اما راضیه خانم تنها اومده بود و پشت سرشم عاطفه ..
هر لحظه بیشتر از واقعیت می ترسیدم .. همه ی اونا حتی لطیفه خانم نگاه دلسوزانه ای به من داشتن وتا زهرا رسید ضربان قلبم اونقدر تند بود که دلم می خواست فرار کنم ..
سه خواهر و مادر دورم رو گرفتن و هر کدوم با دلسوزی سعی می کردن به من نشون بدن که دوستم دارن و این دلهره ی منو از چیزی که باید می شنیدم بیشتر می کرد ..و دیگه خیلی خوب متوجه بودم که حقیقت تلخی رو باید بشنوم …
خیلی بدتر از اونی که فکر می کردم ..

ادامه دارد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن