آخرین مطالبپرواز آنهصفحه اصلی

رمان پرواز آنه پارت 8

رمان پرواز آنه

با توجه به انلاین بودن رمان فوق زمان پارت گذاری این رمان روز های زوج راس ساعت 22 میباشد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان پرواز آنه نوشته استاد ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

اما یکم ترسیده بودم چون فکر می کردم پسر مهوش اومده تا به خاطر مادرش خانم اکرم رو باز خواست کنه ..
باید با احتیاط رفتار می کردم در حالیکه نمی دونستم اون زبون منو می فهمه یا نه ..
رفتم جلو و باهاش دست دادم و گفتم : آنه هستم ..
با خوشرویی دست داد و گفت : صابرم ..
نشستم کنارشون ..
به نظرم آدم خجالتی اومد وآروم و متین بود , سرش بیشتر پایین بود و یا رو به مادر حرف می زد …و بعید دونستم که بتونم از اون اطلاعاتی بگیرم ..
خانم اکرم به میز اشاره کرد و بهم گفت که برم صبحانه بخورم ..
از ترس اینکه فرصت رو برای حرف زدن با صابر از دست بدم گفتم : مرسی مادر من گرسنه نیستم …و اون دستور داد لطیفه خانم یک سینی برای من آماده کنه …
بیاره همون جا و اصرار کرد که یک چیزی بخورم …

مدتی گذشت و اون دونفر طوری با هم حرف می زدن که انگار تمومی نداشت ..وبا بی صبری که من داشتم زمان به کندی می گذشت ..
اون روزا تمام حواسم به یاد گرفتن کلمات فارسی بود و هر کس حرفی می زد می پرسیدم معنی اون چی میشه و چندین بار تکرار می کردم تا فراموش نکنم ..
اون روزم اونقدر با دقت به حرفای اونا گوش می دادم که گاهی مادر با شک به من خیره میشد و فکر می کرد می فهمم اونا چی بهم میگن ..اما من بدون اینکه حتی یک کلمه متوجه بشم منتظر فرصت بودم ..
صابر جوون آرومی به نظر می رسید و آرامش خاصی داشت و اونطور که من متوجه شدم با خانم اکرم بسیار مهربون بود و دوستش داشت و هیچ خصومتی بین اونا نبود …
و این معمای ذهن منو بزرگتر کرد ..و با اینکه من دلهره داشتم قبل از اینکه چیزی از اون دستگیرم بشه صابر بخواد از خونه ی ما بره و لی اون با خونسردی نشسته بود ….

تا نزدیک ظهر شد و خانم اکرم با خیال راحت بلند شد که وضو بگیره و نماز بخونه ..
در همین حال رو به من با یک لبخند چیزی گفت و رفت ..
وقتی صابر صورت منو که مشتاق دونستن بودم دید به انگلیسی گفت : مادرجون میگه خودتون رو آماده کنین که می خواد نماز یادتون بده ..شما آمادگی داری ؟
انگار خدا دنیا رو بهم داد ..
با خوشحال گفتم : شما زبون منو بلدی ؟ خدای من ..از همه ی اینایی که تا حالا با من آشنا شدن بهتر هستین
گفت : من توی وزارت خارجه کار می کنم و با خارجی ها زیاد سر و کار دارم …
گفتم : شما با من خوب هستین ؟از دست ما ناراحت نیستین ؟
گفت : بله البته ؛ چرا این سئوال رو کردین ؟ گفتم : آخه مادرِ شما خیلی عصبانی بود من فکر می کنم از من ناراحت هستن و من دلیلشو نمی دونم؛ می خوام شما بهم بگین ..
در حالیکه تلخ ترین لبخندی که تا اون روز دیده بودم روی لبش نقش بست ؛ با افسوسی که از نگاه من دور نموند گفت : مادر من ؟ مادر من ده ساله فوت کردن ..
با تعجب گفتم : مهموش مادر شما نیست ؟

خنده ی با نمکی کرد و گفت : اوه حالا فهمیدم چی میگین ..نه من هیچ ربطی به اون زن ندارم ..اصلا اونو نمی ببینم ..
ایشون زن پدر منه …
گفتم : شما با اونا زندگی نمی کنین ؟
گفت : نه من همسر دارم و دوتا بچه ..اونشب که شما اومدین تهران ما اینجا نبودیم از این بابت ازتون عذر خواهی می کنم …
این فکر به سرم زد که چرا علی به من چیزی در این مورد نمیگه و این پنهون کاری برای چیه ..
سرم داغ شد و در حالیکه نمی تونستم تغییر حالتم رو ازش پنهون کنم ..
پرسیدم : خواهر شما چی ؟
با تعجب پرسید ..خواهر من ..ببخشید منظورتون رو نفهمیدم ..خواهرم حالش خوبه شما اونو چند بار اینجا دیدین …
گفتم : نه ؛نه ..ببین آقای صابر خواهر شما , دختر مهموش اون خواهر شما نیست ؟
گفت : خانم آنه من یک خواهردارم که شما اونو چند بار اینجا دیدین و حتما باهاش آشنا شدین ..
مهوش خانم خودش یک دختر داره که از شوهر اولشه ..

گفتم : آقای صابر لطفا بهم کمک کنین ..تا مادر برنگشته بهم بگین جریان چیه ..
مهموش چرا از دست من عصبانیه ؟ علی با اون چیکار کرده ؟ …خواهش می کنم برای من خیلی مهمه ..لطفا ؛؛
صابر حالتی پیدا کرده بود که من احساس کردم تحت فشار قرارش دادم هم می خواست ادب رو رعایت کنه و هم دلش نمی خواست بیشتر از این به من اطلاعات بده و یا مردد بود ..
با حالتی که می فهمیدم می خواد فرار کنه نیم خیز شد و گفت : ببخشید من باید برم آب بخورم ..
که خانم اکرم از راه رسید راستش یک لحظه ترسیدم که مادر رو عصبانی کرده باشم ..
ولی اون همینطور که میومد به طرف ما به صابر گفت : بشین ..و خودشو خیلی قاطع اومد نشست کنار من و همینطور که گردنشو راست نگه داشته بود خطاب به صابر جملاتی گفت و اونم وقتی به من نگاه کرد که با حالتی التماس آمیز و شایدم در مونده منتظر بودم ببینم مادر چی گفته با مهربونی ترجمه کرد که : مادر جون میگن اگر شما این همه اشتیاق دارین پس بهتره همه چیز رو بدونین و از من خواستن امروز بیام اینجا تا براتون تعریف کنم ..
ایشون با من حرف زدن و می فهمن که شما باید مطلبی رو بدونین ..

ولی خانم آنه اینو بدونین که چیز خوشایندی نیست …و اگر به شما نگفتن حتما وقتش نبوده و به خاطر خودتون این کارو نکردن اما مادر جون میگه شما دارین اذیت میشین و حق شماست که بدونین …گفتم : آره ؛ آره ..من مشتاقم ..می خوام بدونم ..و بلند شدم و دست مادر رو گرفتم و گفتم : مادر مرسی ..شما به من لطف میارین ..خیلی زن خوبی هستین ..منو درک کردین …
مادر با دست دیگه اش, دست منو نوازش کرد و گفت : بشین دختر جون ..بشین که ..
. …و بقیه ی حرفش رو فورا صابر ترجمه کرد و گفت : مادرجون میگن کاش در این موقعیت با ما آشنا نمیشدی ..گفتم : بله منم همین آرزو رو می کردم آقای صابر از روزی که اومدم توی این خونه همش راز و معما دیدم و دعوا و جر و بحث ..و این خیلی از تصور من دور بود ..خواهش می کنم زود تر بگین تا من بدونم …

اون گفت : چشم ..خدمت شما عرض کنم که ده سال پیش مادرم فوت کرد خیلی جوون بود و علت مرگش زنی بود که اومده بود توی زندگی ما ..
زنی به نام مهوش اون قبلا ازدواج کرده بود و یک دختر داشت ..
گفتم : مهموش به مادرتون صدمه زد ؟
گفت : نه مستقیم ..وقتی مادرم فهمید که پدرم با زن دیگه ای رابطه داره خیلی عذاب کشید تا یک روز که دعوای سختی کرده بودن پدرم یعنی همین حسین خان خونه رو ترک کرد و گفت که می خواد با اون زن زندگی کنه ..
و همون شب مادرم منو خواهرم رو گذاشت پیش مادرش برگشت و در حالیکه توی خونه تک و تنها بود خودشو آتیش زد …
در حالیکه شوکه شده بودم و بدنم مور مور می شد ؛ و حتی قلبم به تپش افتاده بود گفتم : وای خدای من ..چی میشنوم مادرِ شما خیلی عذاب کشیده شماهم همینطور ..چه مرگ بدی …متاسفم که برای شما یاد آوردی کردم …خیلی بد شد

گفت : بله همینطوره دیگه خودتون می تونین حدس بزنین ..
از اون به بعد همه خانواده حسین خان رو طرد کردن حتی مادرجون چند سال باهاش قهر بود …و من و خواهرم دیگه دلمون نمی خواست پدرمون رو ببینیم ..
اومدم مدتی با مادرجون زندگی کردیم و اونم با مهوش ازدواج کرد و با دختر اون زندگی می کردن ..
ما هنوزم نمی خوایم اون زن رو ببینیم ..ولی خوب روزگاره دیگه چاره ای هم نیست .. گاهی با هم روبرو میشیم ..
چون اون زن سعی می کرد خودشو توی فامیل جا کنه ..هر کجا مهمونی یا مجلسی بود بدون دعوت شرکت می کرد و به دیدن فامیل میرفت ..
هیچ عیب و عاری هم از این کار نداره ..با اینکه کسی دلش نمی خواد اونو ببینه هنوزم همه جا میره و هیچ کس بهش احترام نمی زاره ولی بازم میره ..دیگه همین بود ..
گفتم : نه آقای صابر تو باید بگی؛؛ این همش نبود لطفا ادامه بده ..اونی که من می خوام بدونم اینه که چرا با من دعوا داره و چه موضوعی هست که به من ربط پیدا می کنه ..
علی با دختر اون چیکار کرده ؟که اون این همه عصبانی بود …

گفت : مهوش زن خوبی نیست ..از دست همه عصبانیه ..در حالیکه این ما هستیم که باید از دست اون ناراحت باشیم ..
حتما عمو علی بهتون گفتن ..معلوم نیست چطوری پدر منو راضی کرده که با تقلب و کلاه برداری کارخونه رو به نامش بزنه ..آخه وقتی پدر بزرگم فوت کردن عمو علی نبود و پدر من و مهوش شدن همه کاره ی کارخونه ..
همین نشون میده که آدم درستی نیست شما نباید بهش اهمیت بدین ؛ من پیشنهاد می کنم تا همین جا براتون بسه بقیه اش رو بزارین به عهده ی عمو خودش درست می کنه ..
گفتم :پس مثل اینکه شما هم دلتون نمی خواد راستشو بهم بگین؛؛ ..
گفت : خانم آنه اگر چیز دیگه ای هست من نمی دونم ..یک فکری کردم و یک چیزایی یادم اومد پرسیدم ..
میشه از مادر بپرسین اونشب اول دختر مهموش هم اینجا بود ؟ ..
صابر با تردید از مادر پرسید و اونم با اکراه گفت : آره ؛ بود بپرس برای چی می خواد ..
من اینو فهمیدم و جواب دادم …مادر؟ یک دختر قشنگ اینجا من ؛ دیدم ؛ …به من نگاه های بدی داشت ..دوستش نداشتم ..

خانم اکرم با تعجب به من نگاه کرد و با یک خنده ی شوخی مانند گفت ک عجب تو فارسی یاد گرفتی ..
اینو گفت و از جاش بلند شد و ما رو برای ناهار دعوت کرد ..
و این یعنی دیگه نمی خواد در این مورد حرف زده بشه ..
اما من دلم می خواست بازم بدونم ..
معمای من حل نشده بود و ذهنم در گیر بود ..که با اومدن علی که خیلی زیاد از دستش ناراحت بودم ، دیگه جرات پرسیدن نداشتم اون زود عصبانی میشد و اختیار حرفاشو نداشت ..
گاهی حرفای بدی بهم می زد که باورم نمیشد و فورا معذرت می خواست ..
ولی من فکر می کنم که وقتی حرفِ بدی زده بشه روی قلب آدم اثر میزاره و با هیچ معذرت خواهی پاک نمیشه …

ادامه دارد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا