آخرین مطالبپرواز آنهصفحه اصلی

رمان پرواز آنه پارت 7

رمان پرواز آنه

با توجه به انلاین بودن رمان فوق زمان پارت گذاری این رمان روز های زوج راس ساعت 22 میباشد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان پرواز آنه نوشته استاد ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

با اینکه درست متوجه نبودم اون منظورش چیه ولی همینقدر شم برام بس بود که بدونم موضوع مهمتری از اونچه که بهم گفته شده بین اونا وجود داره ..
خانم اکرم انگشتشو رو با عصبانبت طرف مهوش گرفته بود و بهش دستور می داد از خونه ی اونا بره بیرون ..
ولی مهوش بازم سعی می کرد به زبون من حرف بزنه و گفت : تو بایدحقیقت رو بدونی ….نزار گولت بزنن ..
مهوش با اینکه سعی داشت به انگلیسی حرف بزنه ولی کلماتی نامفهوم برای من به زبون میاورد که چند کلمه ی ..دختر من و علی توش بود … برام سئوال شد که باید چیز مهمی باشه که این همه اختلاف بین اونا بوجود اومده ..
خانم اکرم با حرص رفت جلو وسرش داد زد گمشو از خونه ی من برو بیرون …و همینطور هلش می داد و بهش چیزایی می گفت که معلوم بود می خواد از خونه بیرونش کنه .

مهوش عصبانی تر شد ؛ و سینه سپر کرد حالت حمله به خودش گرفت و بطور وحشتناکی سر خانم اکرم جیغ می زد…
باور کردنی نبود کسی اجازه داشته باشه با اون زن اینطور بر خورد کنه در حالیکه تنم می لرزید رفتم جلو ی مادر رو گرفتم و گفتم: ..مادر بزارین حرفشو بزنه ..لطفا ..چرا دعوا می کنین ؟مهوش مثل یک اسب اعضاء صورتش رو موقع حرف زدن حرکت می داد و نعره می زد ..
و من از اون همه حرفایی که با عصبانیت و فریاد می زد و بشدت ترسیده بودم ولی فورا تونستم کلمات رو پهلوی هم قرار بدم و یک چیزایی بفهمم و فقط اینو دستگیرم شد که اگر نمی ترسی بزار واقعیت رو بدونه ..
این خونه مال ماست باید خالی کنین ..و چند بارم کلمه ی علی و دخترم رو شنیدم …
و بعد با حمله های خانم اکرم ؛ که من و لطیفه خانم جلوش می گرفتیم کیفش رو با غیظ بغل کرد و همینطور که بد و بیراه می گفت از در رفت بیرون …
خانم اکرم با حال بدی که پیدا کرده بود اومد طرف من و در حالیکه اونم داشت بشدت می لرزید حرفی زد که فهمیدم منو به آرامش دعوت می کنه و نمی دونم می خواست منو اروم کنه یا اینکه می ترسید زمین بخوره دستم رو گرفت و خودشو حائل من کرد و با هم رفتیم به طرف مبل ها و نشستیم ..

خانم اکرم حالش خوب نبود و رنگش کاملا سفید شده بود ..
ولی با نگاهی مثل التماس و در مونده سعی داشت منو آروم کنه ..منم فکر می کردم اون زن پیری هست و ممکنه مریض بشه حرفی نزدم و متقابلا خواستم اونو آروم کنم ..
و در حالیکه خیلی اون دو مطلبی که مهوش به من گفت ذهنم رو در گیر کرد ه بود ..دستشو گرفتم و گفتم : مادر جون ..شما عذاب نکشین ..
دعوا داره تو رو می کشه ..به اون اهمیت بدین تا مهموش بره …
سرشو تکون داد و لبخند تلخی زد و گفت : خدا رو شکر زبون نمی دونی ..من این جمله رو متوجه شدم و به روی خودم نیاوردم …
هر دو ی ما مدت زیادی استرس داشتیم ..دستور داد برامون چای آوردن با خرما ..
خانم اکرم زنگ زد به زهرا و گفت امشب بیا پیش ما تا تنها نباشیم و اینو حالی من کرد که زهرا داره میاد و شب اینجا می خوابه …تا تو حالت خوب بشه ..

از اینکه می دیدم خانم اکرم با من مهربونه و تونستیم با هم ارتباط بر قرار کنیم خوشحال شدم ..
کلا از ساعتی که زن علی شده بودم خیلی رعایت حالم رو می کرد …اما من می دونستم که اونا مشکلات زیادی دارن برای همین دیگه نخواستم مادر رو اذیت کنم و ناراحتی خودمو نشون بدم …
و قبل از زهرا ، علی برگشت به خونه ..که بی صبرانه منتظرش بودم ؛
به محض اینکه از راه رسید , اول رفت سراغ خانم اکرم تا اونو ببوسه ولی مادر به گریه افتاد و شروع کرد جریان روبراش تعریف کردن ..
علی عصبی شده بود و همینطور که مرتب برمی گشت و نگاه معنی داری به من می کرد ..
چند تا سئوال ازش پرسید و خانم اکرم جواب داد ..و با وجود اینکه خیلی دقت می کردم ؛ چیزی سر در نیاوردم ..
علی دوباره نگاهی به من از روی دلسوزی کرد و گفت :اون زن ناراحتت کرد؟

و اومد جلو و منو بوسید و ادامه داد ..متاسفم .. ببخشید اون زن دیوونه اس بهش فکر نکن ..
گفتم : بله ناراحت شدم هم من هم مادر ولی بهم درست بگو اون چی می خواست به من بگه ؟
از کنارم رد شد تا بره بالا دنبالش رفتم گفتم: علی لطفا با من اینطور رفتار نکن ..
تو باید با من حرف بزنی ..
گفت : آنه؛؛ من خسته ام می فهمی ؟ خسته ؛؛ باشه بعدا …
گفتم : می دونم که خسته هستی ولی تو باید به من بگی منظور اون زن چی بود که می گفت من می تونستم دینم رو نگه دارم و لزومی نداشت که حتما مسلمون بشم ..
بالای پله ها علی برگشت و به من نگاه کرد یک چیزی توی نگاهش بود که حس کردم خوشحال شده گفت : اِ اینو بهت گفت ؟
عزیز دلم ؛ اون راست میگه من که بهت گفتم مادر من اینطوری می خواد اون دوست نداره عروسش مسلمون نباشه اما تو نباید به حرف مهوش توجه کنی خیر تو رو نمی خواد ….
گفتم : علی تو به من اینطوری نگفتی ..یادت نیست ؟ ولی من این جمله رو یادمه که گفتی اجازه نداری ..دینت بهت اجازه نمی ده ..
علی رفت توی اتاق و فورا پیرهنشو در آورد ..دنبالش رفتم و گفتم جواب بده …
چرا دروغ به من میگی ؟

سعی کرد منو بغل کنه ولی خودمو کشیدم کنار و گفتم : این نشد ؛ درست نیست زود باش بهم بگو ؛؛ دلیل تو چی بود ؟
چرا دروغ گفتی اگر من می دونستم مجاز هست این همه عذاب نمی کشیدم ..
گفت : ول کن تو رو خدا حالا چه فرقی می کنه .. مجاز نبود چون مادرم اینطور می خواد ..
اون دوست نداره آدم غیر مسلمون توی خونه باشه چه برسه به اینکه زن پسرش بشه می فهمی ؟
تو چقدر یک موضوع رو بزرگ می کنی بسه دیگه جونم به لبم رسید ؛ اینقدر که برای تو توضیح دادم ..
گفتم : شاید برای تو کوچک باشه ولی برای من نیست تو باید راستشو به من می گفتی ,,
گفت : ببین آنه عزیزم ..یکبار دیگه بهت میگم و دوباره بپرسی جوابی نمیدم ..مادر من این طور خواسته , وگرنه با ازدواج ما موافقت نمی کرد ..
خوب یک خرافاتی در این مورد شنیده و بهش عمل می کنه ..تو از این به بعد هر طوری دلت می خواد عمل کن ..
گفتم : وای علی ..وای ..نمی فهمم ..من گیج شدم ..چطور ممکنه تو این قدر راحت در مورد این طور چیزا حرف بزنی ؟

حالا یک چیز دیگه بهم بگو و لطفا بهم دروغ نگو اگر این بار بفهمم که دروغی در کار بوده گذشت نمی کنم …
تو و دختر مهوش بهم ربط دارین ؟
یکم اخمش رفت تو هم و گفت : بله خوب ؛ دختر برادر منه ..عموی اون هستم برای چی ؟ گفتم : تو اونو اذیت کردی ؟
با تندی و لحن بدی گفت : بسه دیگه می زاری برم دستشویی یا نه همینطور می خوای منو سر پا نگه داری ؟
عه ..گندشو در آوردی ..ولم کن ..چه غلطی بود کردم تو رو با خودم آوردم …بزار از راه برسم بعد شروع کن …تو برو ببین مادرم در چه حالیه …
منم الان میام ..حرفای اون زن رو هم فراموش کن ..
صدای زنگ در اومده بود ومن حدس میزدم زهرا باشه ..
علی که درِ دستشویی رو بست فورا رفتم پایین ..
باید می فهمیدم که ماجرا چیه دیگه کنجکاوی راحتم نمی ذاشت ..و احساس می کردم این موضوع مهمی مربوط به من هست که علی از گفتنش طفره میره ..

وقتی رسیدم پایین باز خانم اکرم داشت برای زهرا تعریف می کرد …
سلام و روبوسی کردم سه تایی دور هم نشستیم و من خوب گوش می دادم ببینم از حرفای اونا چیزی می فهمم یا نه ..
زهرا رو به من گفت : ببخش آنه ؛؛ مادر به من گفت که مهوش چیکار کرده بالاخره تو رو هم ناراحت کرد ..
گفتم: زهرا من و تو دوستیم بهم بگو جریان چیه و مهموش چی می خواد به من بگه که شما ها اونو از من دور می کنین ..
گفت : همین دیگه فکر می کنه زندگی تو و علی رو بهم بزنه ما ناراحت میشیم و اینطوری خودش خوشحال میشه ..
گفتم : به نظرت من این حرف رو قبول کنم ؟ اونوقت تو فکر نمی کنی من چقدر احمق هستم ؟ اون زن خیلی عصبانی بود ..حرص توی وجودش زبونه می کشید ..
وگرنه نمی تونست اونطور فریاد بزنه ..بهم بگو علی چه ربطی به دختر مهموش داره …

زهرا کمی دستپاچه شد و گفت : مگه اون به تو چی گفته ؟
و رو کرد به مادر و یک چیزایی گفت که اونم ناراحت شد ..و من دیگه فهمیده بودم که اونا چیزی رو ازم پنهون می کنن و نمی خوان من بفهمم ….
نمی دونم دونستن بعضی چیزا توی زندگی خوبه یا نه ..
ولی اونو می دونم که همیشه آرزو کردم کاش پیگیر اون موضوع نمی شدم و سرنوشتم رو عوض نمی کردم ..
اون روز من دیگه در این مورد حرفی نزدم ولی بشدت غمگین بودم ..و علی هم اومد وهمینطور که چهار تایی ناهار می خوردیم ..اونا با هم حرف می زدن و من با دقت زیاد گوش می دادم ..و اینو متوجه شدم که مادر و زهرا از علی می خواستن که واقعیت رو بهم بگه ..و علی مخالف بود ..
بعد از ظهر راضیه خانم و شوهرشم اومدن و دوباره بحث وگفتگو بین اونا اعصابم رو بهم ریخت ..
بالاخره صبرم تموم شد و از زهرا خواستم با من بیاد بالا ..
دیگه همشون می دونستن که من از زهرا چی می خوام و قبل از اینکه با من بیاد علی بهش هشدار داد و من اینو متوجه شدم ..با این حال سعی خودمو کردم ..

به زهرا گفتم :فکر می کنم تو همسن و سال من باشی یا کمی بزرگتر پس حالم رو درک می کنی .. من ناراحتم ..می خوام بدونم در اطرافم چی میگذره و این پنهون کاری برای چیه ..و تو چرا به من نگفتی که من فقط به خواست مادر باید مسلمون بشم ؟
گفت : می فهمم ..ولی منم چیزی جز این به تو نگفتم ..و از حرفی که علی به تو زده بود خبر نداشتم ..
گفتم : اقلا حالا بهم بگو علی با دختر برادرش چیکار کرده ؟
خواهش می کنم بالاخره که می فهمم ولی اون روز نه تو رو می بخشم نه علی رو ..باور کن از اینجا میرم ..چون منو به بازی گرفتین ..
گفت : عزیزم تو رو خدا از من ناراحت نشو ..یکم صبر کن همه چیز درست میشه ..اگر این خونه فروش بره سر و صدای داداشم و مهوش هم بند میاد ..
توام زندگی خودت رو بکن ..چرا بی خودی خودتو ناراحت می کنی؟ ..
اون روز من هر چی تلاش کردم چیز زیادی از حرفای زهرا دستگیرم نشد ..

بشدت دلگیر بودم چون علی با من مثل احمق ها رفتار می کرد و به حالی که داشتم اهمیتی نمی داد ..
نمی دونم اگر خودش در این موقعیت قرار می گرفت چطور بر خورد می کرد ولی من تحملم داشت تموم میشد ..
اول اینکه حق نداشت به خاطر اینکه مادر اینطوری می خواد منو وادار کنه به کاری که اون همه ناراضی بودم و دوم اینکه می خواستم بدونم ماجرای اختلافشون با مهوش و برادرش دقیقا چی بود که حتم داشتم به من ربط داره …و اون چرا می خواست حاملگی منو از خانواده اش پنهون کنه …
چند روز دیگه گذشت ..
و من هر چی می تونستم کلمات فارسی یاد می گرفتم تا از اون حال بدی که توش دست و پا می زدم بیرون بیام ..و یک روز که تازه از خواب بیدار شده بودم برای صبحانه رفتم پایین ؛؛
مرد جوونی رو دیدم که با خانم اکرم نشسته بود و حرف می زد …
تا چشمش به من افتاد از جاش بلند شد و سلام کرد ..مادر به من گفت این پسر حسین خان نوه ی منه … و من توی اون مدت اصلا ندیده بودمش ..
به فکرم رسید یک طوری از خواهرش بپرسم و بفهمم علی با اون چیکار کرده که این همه اختلاف بین اونا افتاده …

ادامه دارد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا