آخرین مطالبرمان ویدیا فصل دوم

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 26(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#علیرام

همه توی سالن پرو بودن. مستوفی، طراح لباس، به سمتش اومد.

-آقای زرین، نمیاین سالن؟

با خانم مستوفی به سمت سالن رفتند. نگاهش به یاس افتاد که با عشوه روی سن قدم می زد. با صدای مستوفی نیم نگاهی بهش انداخت.

-به نظرم دختر عموتون از خانم برومند بهتر هستن چون از جذابیت چهره ی خوبی برخوردارند.

-خلاقیت و کار برام مهمه؛ چیزی تا جشنواره نمونده، نمیخوام چیزی کم و کاست داشته باشه.

-خیالتون راحت، نگران هیچی نباشید.

علیرام سری تکون داد. یاس با تموم شدن کارش لبخند به لب به سمت علیرام اومد.

مستوفی خسته نباشیدی گفت و به سمت دیگری رفت. یاس با طنازی طره ای از موهاش و دور انگشتش چرخوند و سرش و کمی به سمت علیرام نزدیک کرد.

هرم نفس هاش به صورت علیرام می خورد. با تن صدای وسوسه برانگیزی که هر مردی رو وسوسه می کرد لب زد:

-من می تونم کار تبلیغات لباس زیرهاتون رو هم انجام بدم.

علیرام نگاهش و به چشمهای یاس دوخت.

– فعلاً اینی رو که شروع کردی به نحو احسن به پایان برسون؛ لباس زیراتم برای اونایی که بهت تمایل دارن بپوش چون من کارم لباس مجلسی و اسپورته!

دیگه نایستاد و به سمت خروجی سالن به راه افتاد. یاس عصبی دستشو مشت کرد. ناخن های بلندش تو کف دستش فرو رفت.

#ایران_تهران
#شاهو

یکماه از اومدن شاهو به ایران می گذشت. طی این مدت همه چی اونطور که می خواست پیش رفته بود اما با هر بار دیدن ویدیا انگار کسی خنجر زهرآلود توی قلبش فرو می کرد.

از اینکه می دید ساشا انقدر خوشبخته حسادت تمام وجودش رو می گرفت. یاس وارد اتاق شد.

-بابا؟

شاهو فیلتر سیگار رو داخل زیرسیگاری خاموش کرد.

-بیا عزیزم.

یاس وارد اتاق شد و روی صندلی رو به روی پدرش نشست. شاهو نگاهی به دخترش انداخت.

-از کار راضی ای؟

-همه چی خیلی خوبه اما این پسره انگار از آهنه نفوذناپذیره! هر چی بهش نزدیک تر می شم، دورتر می شه.

-تو می تونی، من بهت ایمان دارم. تموم اون شرکت باید مال من بشه؛ می فهمی اینو؟

چشمهای یاس از تصور داشتن چنین شرکتی برق زد. بلند شد.

-تا چند روز دیگه قراره یه شوی لباس برگزار بشه و مدل اصلی منم.

شاهو خنده ی پیروزمندانه ای کرد. یاس از اتاق بیرون رفت. ملیکا با ظرف میوه وارد اتاق شد.

از وقتی به ایران اومده بودن می دید که شاهو چطور ازش دور شده! ظرف میوه رو روی میز گذاشت.

-نظرت چیه خانواده ی برادرت رو دعوت کنیم؟

شاهو کمی فکر کرد.

-خیلی خوبه اما الان نه! بهت خبر میدم.

-تو مشکلت با این خانواده چیه؟

شاهو بی حوصله به ملیکا پشت کرد.

-من فقط دنبال حقم اومدم الانم میخوام استراحت کنم.

ملیکا نفسش رو با درد بیرون داد.

#ایران_تهران
#پانیذ

نگاهمو به صفحه لپ تاپ دوختم. به نظرم که تیزر جذابی شده بود؛ بخصوص اون گندم زار. دلم می خواست یه شب تا صبح اونجا باشم و نور ماه رو تو گندم زار تماشا کنم.

با پس گردنی که هیوا پشت کله ام زد از هپروت بیرون اومدم. گازی به سیب توی دستش زد و همونطور با دهن پر لب باز کرد.

-دفعه ی بعد باید منم ببری، فهمیدی؟

-این دفعه هم خودت نیومدی؛ گفتی میخوای بری خونه ی مادربزرگت!

سری تکان داد.

-اینجا چقدر قشنگه!

-وای هیوا، اگه از نزدیک ببینی … عالیه!

-ببینم، تیزرتون بوس و بغل نداشت؟

با مشت به بازوش کوبیدم.

-احمق جان، اینجا ایران است. شما صدای ما رو از رادیو اسلامی می شنوید. صحنه ی هالیوود نیست!

لب برچید.

-یعنی باور کنم پشت صحنه …

نذاشتم ادامه بده.

-هیوا، همچین میزنم که نتونی از جات پاشی!

روی صورتم خم شد.

-خدایی پانی، تو اصلاً احساساتم داری؟! اینهمه سال باهات دوست بودم اما تا حالا ندیدم از هیچ مردی تعریف کنی! کم کم دارم نگران آینده ات میشم.

یقه ی شل بلوزم و مرتب کردم.

-به نظرت این مردا چی دارن؟ وقتی عاشقشون شدی ولت می کنن. یادت نیست اون هم کلاسیمون بخاطر یه پسر خودکشی کرد؟

-همه که مثل هم نیستن!

-از نظر من نمیشه به مرد جماعت اعتماد کرد. من باید اول اعتماد کنم بعد عاشق بشم.

هیوا خندید.

#ایران_تهران
#پانیذ

-جک تعریف می کنی؟ عشقم وایساده تا تو اول به طرف اعتماد کنی بعد در میزنه میگه اجازه هست حالا بیام؟

بی تفاوت شونه ای بالا دادم.

-پس تا ابد عشق در نمی زنه.

آروم روی شونه ام زد.

-عاشقی خبر نمی کنه پانی! من برم؛ فردا دانشگاه می بینمت.

تا جلوی در همراهیش کردم. نگاهم به خرمالوهای نارنجی افتاد. یه دونه کندم و بدون اینکه بشورم با لذت از وسط نصف کردم. طعم گسش دهنم رو پر کرد.

-ورپریده مریض میشی!

چشم باز کردم. مامان با نگاهی اخم آلود بهم چشم دوخته بود.

-چیزی نمیشه مامان جون.

مامان سری از روی تأسف تکون داد.

-بیا تو، هوا سرده.

-باشه، شما برو اومدم.

مامان وارد خونه شد. یه پائیز بود و درخت خرمالوی گوشه ی حیاط؛ با حس سرما به سمت خونه پا تند کردم.

همراه هیوا از در دانشکده بیرون اومدیم.

-من میرم استودیو؛ تو همراهم میای؟

-نه باید برم خونه. مامان کمی مریض احواله.

-باشه مراقب خودت باش.

بعد از خداحافظی از هیوا به سمت ایستگاه اتوبوس به راه افتادم. با رسیدن اتوبوس سوار شدم و بعد از نیم ساعت تو ترافیک موندن بالاخره رسیدم. نگار با دیدنم لبخندی زد.

-خوش اومدی.

-سلام نگار جون.

-بیا عشقم، کلیپو ادیت کردم. خودتم یه نگاه بنداز.

#ایران_تهران
#پانیذ

بن سان نگاهی به هممون انداخت.

-فقط مونده کلیپ آخری که بعد از آماده شدن آهنگ باید تو بارون بگیریم. شب یلدا آلبوم ارائه میشه و البته کنسرت هم برگزار میشه. پانیذ، چند تا قطعه بهت میدم باید تمرین کنی.

سری تکان دادم. وسایلمو جمع کردم؛ باید خونه ی عزیز جون می رفتم.

امشب با دخترها قرار بود یکجا باشیم. کوله ام رو برداشتم. بن سان به سمتم اومد.

-پنج شنبه تولد نارمینه؛ اصرار داره که توام بیای. شماره ات رو ازم خواست. گفتم اول به خودت میگم اگر دوست داشتی شماره ات رو بهش میدم ولی میدونم شده برای شماره ات، خودش میاد اینجا تا بگیرتش!

خندیدم.

-اشکال نداره، شماره ام رو بهش بده.

بن سان لبخندی زد. با بچه ها خداحافظی کردم و از استودیو بیرون اومدم. صدای گوشیم بلند شد. شماره ناشناس بود.

-بله؟

صدای شاد نارمین تو گوشم پیچید.

-سلام پانی جونم، چطوری؟

شیطنت های نارمین منو یاد دوران نوجوانی خودم می انداخت.

-ببین پانی جونم، اصلاً نمیخوام که نه بشنوم، پس پنج شنبه منتظرم!

-اما …

-اما و اگر نیار دیگه. من انقدر ازت پیش مامی جونم تعریف کردم که ندیده عاشقت شده. آدرس و برات پیامک می کنم.

با لبخند گوشی رو قطع کردم. باید مامان و راضی می کردم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا