آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رییس کارمند پارت76

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

صدای آرمین بلند شد :
_ زن رسمی و شرعی منه حامله هم بشه ، ربطی به شما نداره شما بهتره جوش دختر خودتون رو بزنید
سیمین با حرص خواست چیزی بگه که صدای پدر بزرگ بلند شد :
_ بسه سیمین انقدر بی احترامی نکن داری باعث میشی اعصاب من خورد بشه
سیمین نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و ساکت شد مشخص بود حالش بد شده بلند شد گذاشت رفت ، حقش بود حالش گرفته بشه زنیکه ی بی ادب !
_ پدر بزرگ
به سمت هنگامه برگشت و گفت :
_ بله
_ بخاطر یه غریبه سر مامان داد زدید این کار شما اصلا درست نبود
_ آرامش غریبه نیست عروس این خانواده هست هیچکس حق نداره بهش بی احترامی کنه
هنگامه با بغض بلند شد اما قبل رفتنش گفت :
_ غریبه ها واسه شما بیشتر ارزش دارند کاش یکم هم به ما فکر میکردید
بعدش گذاشت رفت با دهن باز شده به مسیر رفتنش داشتم نگاه میکردم اصلا متوجه نشدم چرا همچین حرفایی زد
_ آرامش
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ از حرفاش ناراحت نشو !
_ نه من ناراحت نشدم واسم مهم نیست چی گفتند
حرفاشون زشت و زننده بود اما من سعی میکردم نسبت بهشون بیتفاوت باشم نمیشد که همش به حرفاشون گوش بدم و باعث عصبانیت من بشه این چیزی بود که همش درگیرش میشدم !
_ آرامش
با شنیدن صدای آرمین به خودم اومدم :
_ بله
_ چیه حسابی غرق شدی ؟
_ داشتم فکر میکردم تو چقدر خودخواه هستی که به دختر خاله ات هم رحم نکردی
در جا چشمهاش قرمز شد و رگ گردنش برجسته شد ، میشد دید چقدر خشمگین شده ، یهو بلند شد رفت ، پشیمون شدم از حرفی که زده بودم نباید باعث میشدم تحریک بشه ببخشیدی گفتم و بلند شدم به سمت اتاقمون رفتم که تند تند داشت سیگار میکشید ، مشخص بود میخواست آروم بشه واسه همین بود که داشت همچین کاری انجام میداد …

_ آرمین
با شنیدن صدام به سمتم برگشت سرد خیره بهم شد و گفت :
_ بله
_ ببخشید
پوزخندی زد :
_ چرا داری از من معذرت خواهی میکنی ؟
_ دوست نداشتم ناراحتت کنم
به سمتم اومد یهو مشخص بود خشمگین هست ، با صدایی خشدار شده گفت :
_ من باعث نشدم هنگامه بهم دلبسته بشه ، بار ها بهش گفته بودم قصد ازدواج باهاش رو ندارم خودش کنه بود همش میخواست خودش رو به من وصل کنه
_ من ناخواسته بود حرفم قصد نداشتم اینطوری ناراحت بشی من واقعا …
_ بسه
با شنیدن صدای عصبانیش ساکت شدم که نفس عمیقی کشید :
_ دوست ندارم کسی بفهمه دارم باهات دعوا میکنم واسه همین سعی کن زیاد باهام سر و کله نزنی اینطوری فقط خودت ناراحت میشی
بعدش گذاشت رفت میتونستم ببینم چقدر ناراحت یجورایی بهش حق میدادم ناراحت باشه میفهمیدم چرا حالش اینطوری شده …
بعد رفتنش منم رفتم یه گوشه نشستم واقعا حرفم زشت بود نباید باعث میشدم ناراحت بشه این اصلا دست من نبود
با شنیدن صدای اتاق از افکارم خارج شدم و گفتم :
_ بله
در اتاق باز شد ، خاله شهره اومد داخل بلند شدم که به سمتم اومد :
_ بشین
دوباره نشستم خودش هم نشست و پرسید :
_ چرا اذیتش میکنی ؟
شرمنده شده سرم رو پایین انداختم پس خاله هم متوجه شده بود
_ دوست نداشتم اذیت بشه خاله شهره
_ میدونم
حسابی داشتم حرص میخوردم چون به هیچ عنوان دوست نداشتم از دست من عصبانی بشه
_ خاله شهره
_ جان
_ ببخشید
_ چرا داری از من معذرت خواهی میکنی ؟
_ چون باعث شدم آرمین حالش بد بشه
خندید :
_ تو خیلی قلبت پاک هست نورگل میدونستی شبیه مادرت هستی خیلی زیاد

متعجب داشتم بهش نگاه میکردم چون میدونستم منظورش چیه ، خاله شهره واسه ی من خیلی اهمیت زیادی داشت نمیتونستم نسبت بهش بیتفاوت باشم به هیچ عنوان ، چند دقیقه که گذشته بود اسمم رو صدا زد :
_ نورگل
خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ میدونی آرمین پشیمون هست چون در حقت بد کرده ، اما یخورده اخلاقش مشکل داره
_ خاله شهره من آدم کینه ای نیستم اما آرمین بعد کارش پشیمون نبود حتی من رو تهدید کرد
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ میفهمم چی میگی
_ خاله شهره
_ جان
_ من همیشه شما رو دوست داشتم !
لبخند قشنگی روی لبهاش نشست و گفت :
_ منم همینطور
با شنیدن این حرفش احساس خوبی بهم دست داد چون دوستش داشتم خیلی زیاد
_ نورگل
_ بله
_ آرمین به زودی بهت علاقمند میشه مطمئن باش !
من فعلا دوست نداشتم به این زودی آرمین به من علاقمند بشه بعدش میدونستم همچین چیزی ممکن نیست ، من باید اول نسبت بهش یه شناختی بدست میاوردم بعدش کاری میکردم من و دوست داشته باشه
_ نورگل
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ پاشو بریم پایین
_ من نیام بهتر نیست ؟
_ چرا ؟
_ هیچکس اون پایین از من خوشش نمیاد
پوزخندی زد :
_ مهم نیست پاشو
بلند شدم باهاش همراه شدم دوست نداشتم تنها داخل اتاق باشم و به چیز هایی فکر کنم که باعث افسردگی من بشه !

سیمین خانوم خیره به من شد و گفت :
_ فکر میکنی آرمین چقدر طول میکشه تا تو رو به عنوان زن خودش بپذیره ؟
لبخندی بهش زدم :
_ من و آرمین عقد کردیم این یعنی اینکه آرمین من رو به عنوان زنش قبول داره شما چرا همچین سئوالی دارید از من میپرسید ؟
پوزخندی بهم زد :
_ چون من شک دارم آرمین عاشق تو باشه !
نفس عمیقی کشیدم میدونستم چرا داره همچین چیزی به من میگه اما من اول باید خونسرد میشدم بعدش جوابش رو دادم :
_ عشق قرار نیست همون اول ازدواج باشه ، من به دوست داشتن بیشتر اعتقاد دارم تا عشق
ساکت شده بهم خیره شد که اینبار خاله شهره خطاب به سیمین گفت :
_ داری عروسم رو اذیت میکنی سیمین
_ تو هم باعث شدی دختر من اذیت بشه
خاله شهره ساکت شده داشت بهش نگاه میکرد چون قصد نداشت چیزی بهش بگه که ناراحت بشه
_ همش تو این موضوع گیر کردی
عصبی خندید :
_ درست مثل تو !
_ میشه تمومش کنید !
سیمین به سمتم برگشت و تقریبا داد زد :
_ تو یکی خفه شو که هر اتفاقی افتاده همش بخاطر وجود نحس تو هست که باعث شدی آرمین از دخترم جدا بشه و حالش بد بشه
با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم حالا منم مقصر شده بودم چجوری روش میشد بهم همچین حرفایی بزنه
_ ببخشید اما شما دارید اشتباه میکنید
_ جدی ؟
_ بله
_ اونوقت تو قراره بهم بگی دارم اشتباه میکنم آره ؟
_ آره
با عصبانیت بلند شد خواست چیزی بگه که خاله شهره سرش داد کشید :
_ بسه دیگه سیمین هر چی من ساکت میشم تو بیشتر داری شورش رو درمیاری و خودت اصلا حواست نیست
سیمین با شنیدن این حرفش ساکت شد مشخص بود اعصابش بیش از حد تصور خورد شده
_ بخاطر یه دختر غریبه با خواهرت بحث میکنی ؟
_ اینطور نیست نورگل غریبه نیست عروس منه تو حق نداری باهاش بد صحبت کنی !
سیمین نگاه بدی بهم انداخت و گذاشت رفت …

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. وقتی میخونم احساس می کنم برگشتم اول داستان و دارم زندگی طهورا رو میخونم . فقط اسامی عوض شدن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا