آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت125

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_ پس چرا باید قلبت شکسته بشه ؟
_ چون بازیم دادی اگه از اولش راستش رو میگفتی شاید این اتفاق ها نمیفتاد تو یه آدم خودخواه هستی که مغرور شدی حالم ازت بهم میخوره دوست ندارم حتی باهات چشم تو چشم بشم !
حرفام همش واقعیت بود دوست نداشتم باهاش چشم تو چشم بشم
_ من شوهرت هستم تا موقع به دنیا اومدن بچه حق نداری این ادا ها رو از خودت در بیاری شنیدی ؟
_ نه
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد خواست چیزی بگه اما منصرف شد
_ ببین تو داری عصبیم میکنی !
به سختی از روی تخت بلند شدم خودش متوجه شد حالم زیاد خوب نیست ، خیره بهش شدم و گفتم :
_ تو روت میشه با من صحبت کنی ؟!
_ چرا نباید روم بشه ؟
_ بعد کار زشتی که انجام دادی ، طلبکارم هستی آره ؟
_ یادت باشه من تو رو به عنوان برده خریدم بابتت پول مفت ندادم که هر چیزی دوست داشتی به زبون بیاری شنیدی ؟
خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم حرفاش باعث میشد من عذاب بکشم
_ حرفات درد آوره !
پوزخندی زد :
_ جدی ؟
_ آره
ساکت شده داشت بهم نگاه میکرد مشخص بود حرفام رو نمیتونه درک کنه چقدر سنگدل بود
_ درسته من رو به عنوان برده خریدی بابتم پول دادی ، من رو برگدون پیش خانواده ام پولت رو پس میدیم !
چشمهاش برق بدی زد ؛
_ فکر اینکه برگردی پیش خانواده ات رو از سرت بنداز بیرون تو باید بچه ی من و بدنیا بیاری این و تو گوشه آویزون کن
بعدش خواست بره که با بغض گفتم :
_ وقتی بچت رو بدنیا آوردم و رفتم پیش خانواده ام ، با کسی که عاشقش باشم ازدواج میکنم هیچوقت با کسی مثل تو که باعث بدبخت شدن یک میشه ازدواج نمیکنم تو همیشه …
بی هوا به سمتم برگشت با دیدن صورت کبود شده اش ساکت شدم مشخص بود حسابی خشمگین شده
_ چی داشتی میگفتی ؟!
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ من …

عصبی خندید :
_ پس واسه خودت نقشه کشیدی ، که بعد برگشت پیش خانواده ات دوباره ازدواج کنی زندگی جدید و پر از عشق بسازی آره ؟
ترسیده بودم اما دوست نداشتم بفهمه ذره ای نسبت بهش احساس دارم واسه همین با صدایی گرفته شده گفتم :
_وقتی برگردم پیش خانواده ام مطمئن باش با کسی که عاشقش هستم ازدواج میکنم و خوشبخت میشم قرار نیست با خاطرات تلخی که اینجا داشتم زندگی کنم !
چشمهاش برق بدی زد :
_ فکر کردی من بهت اجازه میدم ؟
گوشه ی لبم کج شد :
_ واسم اصلا مهم نیست من نیازی به اجازه ی کسی که یه زمانی شوهر موقتم بوده ندارم
انقدر عصبانی شد که حد نداشت کاملا از حالت صورتش مشخص بود
نفس عمیقی کشید :
_ داری باعث عصبانیت من میشی !
_ مطمئنی ؟
_ آره
_ پس برو پیش زنت تا عصبانیت رو آروم کنه
به سمتم اومد دستش رو دور کمرم انداخت :
_ تو هم زن منی آرومم کن
دستم رو روی سینه اش گذاشتم فشاری بهش دادم و گفتم :
_ من زن موقتت هستم فقط بخاطر بدنیا اوردن یه بچه نه اینکه بخوام آرومت کنم باید بری پیش زنت
_ خفه شو
ساکت شدم واقعا عصبانی شده بود ، عصبانیتش هم ترسناک بود اما کسی که باعث این حال بد من شده بود خودش بود پس نباید با من اینطوری رفتار میکرد
_ چیه ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم !
خیره به چشمهاش شدم که صداش بلند شد :
_ کافیه یکبار دیگه همچین مزخرفاتی ازت بشنوم تا زندگیت رو به جهنم تبدیل کنم شنیدی ؟
_ آره
رسما یه روانی بود نمیشد اصلا باهاش بحث کرد ، چند دقیقه که گذشت بعدش دستش رو برداشت و گذاشت رفت که نفس راحتی کشیدم هنوزم غمگین بودم بخاطر رفتار هایی که باهام داشتند
_ آرامش
به سمت خاله عسل برگشتم که ناراحت ایستاده بود داشت بهم نگاه میکرد …

_ بله
_ کیارش اذیتت کرد ؟
گوشه ی لبم کج شد :
_ خاله عسل نمیترسید مهشید شما رو تو اتاق من ببینه ناراحت بشه به هر حال عروس شماست
اخماش بشدت تو هم فرو رفت :
_ واسم مهم نیست ناراحت بشه کسی که عروس من هست تویی نه اون
با شنیدن این حرفش گیج داشتم بهش نگاه میکردم منظورش چی بود
_ خاله عسل شما دارید وانمود میکنید با مهشید مشکل دارید ؟
_ وانمود نمیکنم من واقعا باهاش مشکل دارم
گیج داشتم بهش نگاه میکردم حرفاش اصلا واسه ی من قابل درک نبود ، اگه باهاش مشکل داشت چرا سکوت کرده بود این همه مدت
_ پس چرا سکوت کردید ؟
_ این مسئله ای بود که کیارش باید باهات صحبت میکرد نه من
رفتم تو بالکن نشستم حسابی ناراحت شده بودم احساس میکردم من رو بازی دادند ، خاله عسل خودش هم اومد پیش من نشست خیره بهم شد و پرسید :
_ چرا انقدر گرفته ای ؟
_ شما فکر میکنید من چرا این شکلی هستم ؟
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ دوست نداشتم اینطوری بشه
_ اما شد
_ الان تو داری باعث میشی زندگیت سخت بشه ، مهشید فکر کردی الان ناراحت هست که هویتش واسه تو فاش شده ؟
_ نه به هیچ عنوان چون اینطوری راحت میتونه اذیتت کنه اون احساس خطر کرده بود که اومد ، چون کیارش نسبت بهش زیاد احساس نشون نمیداد
تلخ خندیدم :
_ خاله عسل نیاز نیست بخاطر امید دادن به من همچین چیزی بگید
_ مطمئن باش دارم واقعیت رو میگم !.
چند ثانیه که گذشت پرسیدم :
_ چرا دوستش ندارید ؟
خیره به من شد :
_ دلیل دارم
با چشمهای ریز شده خیره بهش شده بودم ، خیلی دوست داشتم بفهمم دلیلش چیه
_ دلیل شما چیه ؟

_ اون هیچ علاقه ای نسبت به پسرم نداره فقط بخاطر پولش هست که باهاش دوست شده
_ خاله عسل شاید شما دارید اشتباه میکنید ، اگه بحث فقط پول بود مهشید نمیومد اینجا حسودیش نمیشد
_ من از زندگی مهشید خبر دارم میدونم اطرافم چخبره اما کیارش چون تو زمانی که حالش بد بود با مهشید آشنا شد و باعث شد اروم بشه بهش وابسته شد هیچ عشقی در کار نیست
خاله عسل داشت حرف خودش رو میزد اما بنظر من اصلا ممکن نبود
بعدش بلند شد و گفت :
_ پاشو
متعجب بهش خیره شدم و بلند شدم که ادامه داد :
_ برو حموم به خودت برس یه لباس قشنگ بپوش بیا پایین وقت نهار هست دوست ندارم اینطوری ضعیف خودت رو نشون بدی شنیدی ؟
_ آره اما …
نذاشت حرفم رو بزنم گذاشت رفت ، نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم اصلا نمیشد زنی که روبروم بود رو درک کرد حتی شده واسه چند ثانیه نمیدونستم چرا داشت مشکلش رو با مهشید انقدر بزرگ میکرد اما دوست نداشتم من تو مشکلشون سهمی داشته باشم !
رفتم آماده شدم بعدش به سمت پایین رفتم همشون سر میز شام نشسته بودند
کنار خاله عسل نشستم که مهشید پوزخندی بهم زد :
_ کیارش بهتر نیست آرامش یه جای دیگه غذا بخوره چون اون …
_ مهشید
اخطار دهنده اسمش رو صدا زده بود واسه همین ساکت شده بود لبخندی روی لبهام نشست چه خوب که باعث شده بود ضایع بشه همینم باعث میشد قلب من حسابی خنک بشه چی بیشتر از این میتونست باعث شادی من بشه !
_ به من نگاه کن ببینم
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ از امروز مهشید هم اینجا زندگی میکنه دوست ندارم هیچ دعوایی صورت بگیره
_ چرا باید دعوا بشه ؟
با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد ، مشخص بود از این حرف من خوشش نیومده اما خوب من باید نشون میدادم کیارش واسم مهم نیست
_ آرامش
به سمت خاله عسل برگشتم :
_ جان

_ دوست دارم فردا همراه من بیای مهمونی موافق هستی ؟
_ آره دوست دارم با شما بیام حال و هوام عوض میشه همراه شما و …
_ بسه
ساکت شدم به سمت مهشید برگشتم که این حرف رو زده بود ، خیره به خاله عسل شد و پرسید :
_ چرا باید آرامش همراه شما به جشن عروسی خانوادگیتون بره اونوقت من که عروس شما هستم حتی یکبار هم نشون فامیلاتون ندادید
خاله عسل با آرامش لبخندی بهش زد :
_ لابد مهم نبوده
قشنگ دود داشت از سرش خارج میشد ، بیش از حد تصور عصبانی شده بود
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
خیره به چشمهاش شد و سرد گفت :
_ آره
_ چی باعث شده این و دوست داشته باشید ؟
و به من اشاره کرد که خاله عسل هم خیلی رک جوابش رو داد :
_ آرامش برعکس تو مهربونه قلبش پاک هست ، با احساسات پسر من بازی نمیکنه چون ساده هست خود واقعیش هست واسه همین دوستش دارم !
مهشید عصبی خندید :
_ پس من چی ؟
_ تو اینطوری نیستی خودت خیلی خوب میدونی !
مهشید با حرص گفت :
_ کیارش قصد نداری چیزی به مادرت بگی ؟
کیارش به سمت خاله عسل برگشت :
_ مامان خواهش میکنم تمومش کنید دوست ندارم هیچ اعصاب خوردی بشه باشه ؟
خاله عسل نفس عمیقی کشید :
_ من جوابش رو دادم
بعدش بلند گذاشت رفت ، منم بلند شدم خواستم برم که مهشید من رو مخاطب قرار داد :
_ حسابی کیف کردی نه ؟
_ چرا باید کیف کنم ؟
_ چون عسل باهام اینطوری صحبت کرده بود !
پوزخندی کنج لبم نشست و گفتم :
_ این موضوعی ارتباطی به من نداره پس هیچ دخالتی تو این موضوع نمیکنم
_ داری از خودت ادا درمیاری
_ چرا باید همچین کاری بکنم هان ؟
_ چون میخوای کیارش عاشقت بشه اما مطمئن باش همچین چیزی وجود نداره

بهت زده داشتم بهش نگاه میکردم چقدر ذهنیتش نسبت به من خراب بود یه آدم چقدر میتونست پست و رذل باشه که اینطوری صحبت کنه ، سرم رو با تاسف تکون دادم واسش و گفتم :
_ بسه دیگه داری چرت و پرت میگی من نه عاشق کیارش هستم نه احساسی بهش دارم ، واسه یه مدت کوتاه اینجا هستم بعدش واسه همیشه میرم مطمئن باش
بعدش خواستم برم که اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
ایستادم خیره به چشمهای کیارش شدم که بلند شد روبروم ایستاد و با صدایی سرد گفت :
_ دیگه به خودت اجازه نده با مهشید بد صحبت کنی شنیدی ؟
_ حتما
بعدش به سمت اتاقم راه افتادم اشکام روی صورتم جاری شدند ، کیارش به جای اینکه مهشید رو دعوا کنه بخاطر نوع صحبتش من و اذیت میکرد انگار من مقصر بودم تو این ماجرا نمیدونستم چرا داشت اینطوری باهام برخورد میکرد ، رفتارش با من واقعا زشت زننده بود
* * *
حسابی آماده شده بودم به خودم رسیده بودم ، قرار بود بریم مهمونی خانوادگی همراه خاله عسل این هم حسابی حرص مهشید رو در آورده بود
_ آرامش آماده شدی ؟
لبخندی بهش زدم :
_ آره
_ پس میتونیم بریم
سرم رو تکون دادم و باهاش همراه شدم البته که میتونستیم بریم چی بیشتر از این باعث خوشحالی من میشد ، همراهش راه افتادیم سوار ماشین شدیم که راه افتاد ، چند دقیقه که گذشت صداش زدم :
_ خاله عسل
_ جان
_ من استرس دارم
_ چرا ؟
_ نگران هستم یه اتفاق بدی بیفته
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ نیاز نیست نگران باشی قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته همه چیز خیلی خوب پیش میره مطمئن باش
با شنیدن این حرفش نفسم رو آسوده بیرون فرستادم امیدوار بودم همه چیز همونطور که داشت میگفت پیش بره و این دلشوره و نگرانی من همش اشتباه باشه …
چند ساعت گذشته بود که به عقب برگشتم با دیدن کیارش و مهشید احساس کردم قلبم از طپش ایستاد
_ آرامش چرا صورتت رنگ پریده شده ؟
_ خاله عسل کیارش با مهشید اومدند !
اخماش تو هم فرو رفت :
_ چی ؟

به روبرو اشاره کردم خاله عسل رد جایی که بهش گفته بودم رو گرفت با دیدن مهشید و کیارش اخماش بیشتر تو هم گره خورد ، خیره به من شد و گفت :
_ دنبال من بیا زود باش
و خودش راه افتاد ، پشت سرش راه افتادم داخل یه اتاق شدیم که خیره به من شد :
_ نباید خودت رو انقدر ضعیف نشون بدی تو اصلا اینطوری نبودی آرامش
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ دیدید کیارش چیکار کرد واسش بی ارزش هستم خیلی زیاد …
حرف من و قطع کرد :
_ بسه گریه نکن !
سعی کردم گریه نکنم اما مگه میشد همش کیارش و مهشید داشتند جلوی چشم های من رژه میرفتند
وقتی آرومتر شدم ساکت شدم که اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ بهتری ؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره
_ خیلی خوب زود باش یه آرایش قشنگ انجام بده ، مشخص نشه گریه کردی خیلی قوی همراه من میای پایین بهشون ثابت میکنی واست مهم نیست
_ خاله عسل
_ جان
_ چرا من واسه ی شما مهم هستم ، مگه نباید به فکر کیارش باشید ؟
_ خوشبختی کیارش پیش تو هست نه کسی که بخاطر پولش بهش نزدیک شده
_ تا جایی که متوجه شدم مهشید از خانواده پولداری هست پس نمیشه بخاطر …
_ آدمای پولدار خیلی زیاد حریض هستند ، بعدش مهشید ذاتش بد هست ، حالا زود باش
سری واسش تکون دادم و مشغول شدم بعدش همراهش از اتاق خارج شدیم داشتم به حرفای خاله عسل گوش میدادم میدونستم حرفاش همش بخاطر خودم هست پس تا جایی که میشد باید نسبت به خودم اعتماد داشته باشم ‌…
کنار خاله عسل ایستاده بودم که به سمتمون اومدند ، خاله عسل بیتفاوت گفت :
_ فکر نمیکردم بیای کیارش
_ یهویی شد !

سنگینی نگاه کیارش رو روی خودم احساس میکردم اما دوست نداشتم بهش نگاه کنم چون باعث ناراحتی من شده بود ، مهشید اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
نگاهم رو بهش دوختم :
_ بله
گوشه ی لبش کج شد و به سر و وضع من اشاره کرد و گفت :
_ نمیتونستی یه لباس بهتر واسه امشب انتخاب کنی ؟ خیلی با این لباس بد بنظر میای بهتره قبل اینکه بری جایی واسه لباس پوشیدن یه مشورت بگیری
پوزخندی بهش زدم نباید نشون میدادم ناراحت هستم اینطوری فکر میکرد موفق شده
_ بنظرم لباسم کاملا مناسب و قشنگ هست ، نیاز نیست بخاطر یه مهمونی تموم بدنم رو بریزم بیرون تا چشم هیز چند تا مرد روی من باشه
چشم هاش برق بدی زد میدونست بهش تیکه انداختم ، نگاهی به خاله عسل انداختم که چشمکی حواله ی من کرد ، صدای پر از حرصش بلند شد :
_ به من تیکه انداختی ؟
_ چرا باید به تو تیکه بندازم ؟ مگه لباست مشکل داره ؟
بعدش نگاهی به سر تا پاش انداختم جوری که انگار قبلا اصلا به لباسش توجه نکرده بودم ، خطاب به کیارش با عصبانیت گفت :
_ قصد نداری بهش چیزی بگی ؟
_ بسه انقدر کل کل نکنید سرم و خوردید
مهشید ساکت شد و دندون قروچه ای کرد ، بعدش با قهر گذاشت رفت ، کیارش من و مخاطب قرار داد :
_ نمیتونی در برابر حرفاش ساکت باشی ؟
نمیدونستم چی باید بهش بگم ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم که خاله عسل جوابش رو داد :
_ کیارش بیخود آرامش رو دعوا نکن خودت خیلی خوب میدونی مقصر کیه
کیارش ساکت شد چون خودش هم خیلی خوب میدونست مقصر این ماجرا کیه ، نیم نگاهی بهم انداخت و گذاشت رفت …
_ آرامش
به سمت خاله عسل برگشتم و گفتم :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ خیلی خوب بودی خوشم اومد قشنگ جوابش رو دادی یه لباس افتضاح پوشیده اومده واسه ما درمورد مد صحبت میکنه میمون پول پرست .
با شنیدن این حرفش که با حرص گفته بود به خنده افتادم مشخص بود خاله عسل حسابی دلش پر هست …

_ خاله عسل
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ حالتون خوبه ؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید :
_ وقتی حال مهشید گرفته شد ، حال منم خوب شد ، بریم خوش بگذرونیم چون میدونم فردا مهشید قرار هست اعصابمون رو بخاطر امشب خورد کنه
میدونستم چی داره میگه حسابی هم از دست مهشید شکار بود حق داشت اینطوری باشه چی میشد بهشون گفت واقعا فقط باید تحمل کرد
* * * *
چشم هام داشت گرم میشد ، که احساس کردم در اتاق باز شد بعدش دستی دور کمرم حلقه شد نفس عمیقی کشیدم بوی کیارش بود اولش خواستم واکنش نشون بدم اما بعدش بیخیال شدم چون نیاز داشتم شوهرم حتی شده واسه یه شب با آرامش کنار من باشه …
_ چخبره اینجا ؟
با شنیدن صدای داد کسی گیج چشمم رو باز کردم نگاهم به مهشید افتاد که وسط اتاق ایستاده بود و حسابی خشمگین شده بود
اخمام بشدت تو هم فرو رفت :
_ معلوم هست داری چیکار میکنی ؟
_ واسه چی کیارش اومده اینجا هان ؟
کیارش با خشم بهش توپید :
_ خفه شو دهنت رو ببند مهشید داری سگم میکنی
مهشید هیستریک خندید :
_ بخاطر این داری من و تهدید میکنی ؟
_ داری مزخرف میگی معلوم نیست چت شده زود باش برو بیرون
نفس عمیقی کشید :
_ من کاملا حالم خوبه اما این وسط حال تو خوب نیست میفهمی ؟
_ مهشید گمشو بیرون
تقریبا عربده کشید مهشید با چشمهای گریون از اتاق خارج شد ، منم هاج و واج داشتم نگاه میکردم که کیارش خیره بهم شد و گفت :
_ نقشه ی تو هست آره ؟
چشمهام گرد شد :
_ چی ؟
_ نقشه ی تو این بود مهشید بیاد بهش مزخرف گفتی آره ؟
_ دیوونه نشو نمیدونم چی داری میگی واقعا اگه میشه تمومش کنید میشه ؟
_ نه
_ کیارش من اصلا نمیدونستم تو دیشب اومدی چرا باید برم به مهشید بگم ؟

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا