آخرین مطالبپرواز آنهلیست کامل رمان ها

پارت اول تا اخر رمان پرواز آنه(جدید)

رمان پرواز آنه

نویسنده:ناهید گلکار

رمان پرواز آنه

با توجه به انلاین بودن رمان فوق زمان پارت گذاری این رمان روز های زوج راس ساعت 22 میباشد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان پرواز آنه نوشته استاد ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

قسمتی از رمان:

به نام خدای مهربونی ها ..
بازوی علی رو گرفته بودم و سرم روی شونه اش کج شده بود نه خواب بودم نه بیدار ..هیچ دلهره ای نداشتم تا موقعی که اعلام کردن هواپیما داره به فرودگاه مهرآباد تهران نزدیک میشه ..
یک مرتبه یخ کردم ..و یک لرز افتاد به جونم موهای تنم راست شد …یعنی تموم شد ؟ من دیگه دارم وارد ایران میشم ؟
حال بی سابقه ای بهم دست داد و احساس تنهایی کردم ..برگشتم به علی نگاه کردم ؛؛ اون خواب بود ..
تکونش دادم و گفتم : علی ..علی ..داریم میرسیم ..
همینطور که چشمش بسته بود ؛ خودشو جمع کرد و در حالیکه رو ازم بر می گردوند گفت : شنیدم ..هنوز مونده بخواب چون وقتی برسیم دیگه نمیتونیم بخوابیم …..
انگار دلم می خواست با یکی حرف بزنم ..یک حس بدی داشتم دلم می خواست برگردم ..تازه اونجا بود که فهمیدم دوری از مادرو پدرم برام سخت خواهد بود ..
من داشتم وارد کشوری میشدم که شناخت کافی ازش نداشتم ..و از آداب و رسوم اون مردم چیزی نمی دونستم ..
فقط عاشق علی شده بودم و به امید یک زندگی جدید باهاش ازدواج کردم و حالا داشتم میومدم ایران …
اونجا بود که بشدت مردد شدم و به فکر افتادم که آیا کار درستی کردم ؟
تنها یک چیز دلمو گرم می کرد و اونم این بود علی با تعریف هایی که از خانواده اش می کرد و بار ها گفته بود : ایرانی ها مردمی مهمون نواز و خونگرم هستن ..و خیلی عروس خارجی دوست دارن و بهش افتخار می کنن ..
این بود که سعی کردم خودمو آروم کنم ..
پدر و مادرم مهاجران ایرلندی اصل بودن و هر دوشون توی امریکا بدنیا اومدن ..
ما توی ایالت نیوجرسی حومه شهر نیو آرک یک خونه ی قشنگ داشتیم ..
خونه ای وسط گلهای رونده ی رز قرمز و صورتی ..پدرم یک مزرعه ی گوجه فرنگی داشت ..تعدادی مرغ و خروس و چندتا خوک هم داشتیم ..و من توی اون مزرعه بزرگ شده بودم .. ولی من دارو سازی رو دوست داشتم کالج هم همین رشته رو خونده بودم و قصد داشتم دارو ساز موفقی بشم …
کار مزرعه زیاد بود ..جرجی یکی از کارگرای ما بود و نزدیک ترین دوست من ..
اون یک جوون بیست و پنج ساله بود و بیشتر کارای پدرم رو انجام می داد ..و شام و ناهارشم با ما می خورد و همون جا توی مزرعه زندگی می کرد ..
مادرم سوهن معلم بود و هر روز برای درس دادن بیست و پنج کیلومتر رو با ماشین میرفت وبر می گشت ؛؛ و بقیه ی اوقاتش رو به پدرم کمک می کرد …
کلا آدمای ساده ای بودیم ..
آخر هفته ها با دوستان خانوادگی دور هم جمع می شدیم و گاهی تعطیلات کریسمس و ژانویه به مسافرت میرفتیم .. تا من بزرگ شدم و دوستان خودمو پیدا کردم ..
و بیشتر اوقاتم رو با اونا میگذروندم ..تا یک شب کنار ساحل یک مهمونی بود؛ موزیک و رقص و خوردن نوشیدنی ..که علی رو دیدم همراه جرجی اومده بود ..
اینطور که شنیدم تازه با علی آشنا شده بود .. اونو به همه معرفی کرد …
علی مرد زیبایی بود قد بلند و چهار شونه و خیلی قوی به نظر میرسید ..و خیلی جذاب بود ..واقعا توی صورتش عیبی نداشت ..
وقتی با هاش دست می دادم پرسیدم هندی هستی ؟
گفت نه ایرانی ..
سری به علامت نمی دونم تکون دادم وگفتم : این که گفتی کجاس؟ ..کشوره ؟
گفت : بله یک کشور نزدیک هند؛؛ پاکستان می دونی کجاست ..گفتم :بله اونجا رو می دونم ولی ایر..چی ؟
گفتی اسم کشورت چی بود ؟ ؛؛
گفت : ایران ..
گفتم : تو خوشگلی ؛ همه ی مردم شما خوشگلن ؟
گفت : تو هم خوشگلی ..ولی همه ی مردم شما خوشگل نیستن ..درسته ؟
گفتم سئوال احمقانه ای بود ..چند ساله اینجایی ؟ خوب حرف می زنی ؛؛
گفت : هفت سالی میشه ولی دیگه می خوام برگردم ..دلم برای خانواده ام تنگ شده ..یعنی مادرم بی تابی می کنه ..
گفتم به خاطر مادرت می خوای برگردی ؟
گفت : بله ما ایرانی ها به مادرمون خیلی وابسته ایم
اونشب من و علی خیلی با هم حرف زدیم گفتیم و خندیدم و رقصیدیم ..هر چند اون خوب بلد نبود و دوست نداشت ..
ولی آخرای شب حسابی با همه گرم گرفت یک حالت خاصی داشت که برای من جالب بود …نمی دونم شاید برای اینکه مثل بقیه ی دوستان من نبود به نظرم جذاب می رسید ..یا شرقی بودنش منو جذب کرده بود این شد که وقتی آخر شب ازم خواست دوباره منو ببینه فورا قبول کردم و خوشحال شدم …
و این دیدار ها تبدیل شد به علاقه و بعدم عشق ؛؛
طوری که وقتی علی خواست برگرده ایران نتونستیم از هم جدا بشیم ..
حدود شش ماه این دوستی ادامه داشت
یک روز من و بابا داشتیم توی مزرعه کار می کردیم ..موقع گوجه چینی هر چی کارگر می گرفتیم بازم کم بود ..
من جعبه های گوجه رو کنترل می کردم ..که صدای ماشین شنیدم ….
علی رو دیدم که از دور میومد ..
دستکش هامو در آوردم و رفتم جلو و براش دست تکون دادم ..
نزدیک من نگه داشت و پیاده شد …

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا