آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

دانلود رمان ازدواج اجباری

رمان ازدواج اجباری

کنار در اتاقش ایستاده بودم ،  و امشب قرار بود باهاش باشم!

دستام از شدت استرس داشت میلرزید

در اتاق باز شد سرم رو بلند کردم با دیدن کسی که وارد اتاق شد چشمهام گرد شد و با بهت و حیرت بهش خیره شدم اما اون خیلی خونسرد بهم خیره شده بود انگار اصلا متعجب نشده بود از دیدن من

_تو!                

پوزخندی زد و با جدیت گفت:

_گفته بودم یه دخترپیدا کنند ، نه یه امل بی دست و پا!

جوری داشت رفتار میکرد انگار اصلا من رو نمیشناسه با این حرف هاش سعی داشت چی رو ثابت کنه ، به سختی از روی تخت بلند شدم و در حالی که به سمت در میرفتم  با صدای لرزون شده ای گفتم:

_من نمیدونستم تویی من این قرارداد رو بهم میزنم ….

بازوم رو گرفت و با خشم از لای دندون های کلیک شده اش گفت:

_فکر کردی راحته بهم زدن اون قرارداد!

ساکت شد نگاه خریدارانه  به سر تا پام  انداخت و با وقاحت به چشمهام خیره شد و گفت:

_همچین مالی هم نیستی

با صدایی که از شدت تنفر دو رگه شده بود گفتم _دستت و بردار کثافط

با سیلی محکمی که بهم زد تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روی زمین                                               

بهت زده دستم رو گوشه ی لب پاره شده ام که داشت خون میومد گذاشتم هنوز گیج بودم که دستش روی دستم نشست و با صدای بم و خش دار گفت:

_امشب رو قرار بود برام رویایی بسازی اما زیاد داری چموش بازی درمیاری 

خم شد دستم رو گرفت و بلندم کردم پرتم کرد روی….

پوزخندی به صورت ترسیده ام زد و گفت:

_تو که کاره ات اینه ازدواج با پسرای پولدار 

با شنیدن حرف هاش حس بدی بهم دست داد

_نکنه فکر کردی من احمقم دخترجون ادمایی مثل تو رو خیلی خوب میشناسم الانم خفه خون بگیر بزار کارم رو بکنم وگرنه میندازمت زیر سگام تا جون بدی

باشنیدن حرفهاش از کوره در رفتم و شروع کردم به داد زدن و حرف هایی که نباید بزنم

_نمیخوام باهات باشم میفهمی ازت چندشم میشه                                                                          

با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و گفت _دیره برای تصمیم گرفتن                                                                             

سرش رو بلند کرد با چشمهای خمار و قرمزش بهم نگاه کرد که با چشمهای اشکی بهش خیره شدم و گفتم

_تو رو خدا اینکارو باهام نکن!

با شنیدن این حرفم انگار عصبی شد  و با چشمهاش که داشت دو دو میزد و قرمز بود بهم خیره شد و خشن گفت:

_خوب گوشت رو باز کن ببین چی بهت میگم جانا

با شنیدن اسمم از زبونش حس کردم قلبم درد گرفت بعد این همه سال شنیدن اسمم از زبونش اونم تو این موقعیت واقعا قلبم رو به درد میاورد

وسط حرفش پریدم

_تو که کار خودت رو کردی حالا بزار من برم 

پوزخندی زد و گفت

_تا موقع تموم شدن قرارداد هیچ جا نمیتونی بری عروسک!

_خیلی پستی امیربهادر

برای خواندن رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه کنید یا از اینجا وارد شوید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا