آخرین مطالبرمان چند لحظه عاشقم باش

رمان چند لحظه عاشقم باش پارت5

رمان چند لحظه عاشقم باش

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان چند لحظه عاشقم باش واردشوید


آخه عزیزم تو کجات چاقه؟ باشه می گم ولی اگه قبول نکرد، یک لباس دیگه می پسندی!
باشه.
ماهان کلی با پسره حرف زد ولی پسره همین جمله رو هی می گفتآخه برادرمن! من این لباس رو از پشت ویترین، با هزار بدبختی بردارم ، بعد اگه اندازش نشه دوباره همون آش و همون کاسه!
آقا فکر کن خواهرته، این مغازه پایینی هم رفتیم نداشت. اصلا دوبرابر پولش رو پرداخت می کنم.
اصلا بحث پولش نیست برادر من.
آقا لطفا! قبول کنید منم جای خواهر شما، برای خواهرتون، این کارو انجام نمی دید؟ به خدا دو هفته دیگه جشن نامزدیمه، هنوز هیچ کار نکردیم.
باشه آبجی.
دست گلت درد نکنه داداش! حالا اگر اندازه خانومم نشد، خودم تن مانکن می کنم می ذارم تو ویترین، که برای شما هم زحمت نشه.
لباس رو که پوشیدم کاملا اندازم بود. بعد از این که پولش رو حساب کرد ماهان، با خوشحالی از مغازه بیرون زدیم.
خیلی خوشحال بودم.

ماهان جوره خاصی نگاهم کرد که گفتم:
وای مرسی ماهان ممنونم.
اولین باره که می بینم این قدر خوشحالی، خنده هات رو دوست دارم آتریسا! آخه می دونی وقتی می خندی لپات چال می افته.
لبخندی زدم و ازش تشکر کردم.
چقدر قشنگ هندونه زیر بغل آدم می ذاشت، تا حالا کسی ازم این جوری تعریف نکرده بود.
بقیه خرید هارو هم انجام دادیم و عصری دوباره با خونواده هامون رفتیم تا باقی خریدارو انجام بدیم.
*
یک هفته گذشت و کارت ها رو هم پخش کردیم و تالار هم رزرو شده بود. همه چیز مهیا بود و قراره فردا با ماهان بریم آزمایشگاه.
توی اتاق بودم و داشتم فکر می کردم فردا چی قراره بشه که گوشیم زنگ خورد، ماهان بود.
الو سلام آتریسا، خوبی؟
سلام مرسی تو خوبی؟
آره عزیزم، راستی مامان گفته بیام دنبالت که شام پیش ما باشی. حاضر شو!
ماهان خستم! نمی شه یک روز دیگه؟
نه، آخه بارانم اصرار می کنه.
باشه پس منتظرم بیا.
رفتم یک دوش گرفتم و حاضر شدم و یک آرایش ملایم کردم و یک تونیک هم برای اونجا برداشتم. وای که چقدر خسته بودم و سرم درد می کرد.
*
تو خونه ماهان اینا بودم که بعد از صرف شام، من و باران و مادر رفتیم آشپزخونه تا کارهارو انجام بدیم. من و باران ظرف هارو می شستیم و مادر خشک می کرد. بابا هم تلویزیون نگاه می کرد. یهو ماهان اومد تو آشپزخونه و گفت:
خانوما خسته نباشید. آتریسا من می رم حموم یک دوش می گیرم، میام که بریم
باشه ماهان.
بعد از رفتن ماهان، حرف می زدیم و می خندیدیم. تقریبا یک ربع، بیست دقیقه بعد کارها تمو شد و به مادر گفتم:
مادر خسته نباشید! با اجازتون من برم بالا حاضر شم، شرمنده امروز به زحمت افتادین، باران ممنون.
نه دخترم چه زحمتی! دست تو درد نکنه که این همه کار انجام دادی.
وظیفه بود مادر.
.:
به سمت اتاق ماهان رفتم و چند دفعه در زدم ولی دیدم جواب نمی ده. نگران شدم و درو باز کردم و رفتم تو اتاق. دیدم ماهان روی تخت خوابیده بود، بله! آقا دوش گرفته، لباس هاش رو هم پوشیده و خوابیده. چند دفعه صداش زدم و تکونش دادم اما ازون جایی که داشت خواب هفت پادشاه رو می دید، قصد بیدار شدن نداشت. بهش نگاه کردم؛موهای خیسش روی صورتش ریخته بود و عین بچه ها شده بود. صورت معصومی داشت! چشمای قهوه ای با مژه هایی تقریبا بلند ، دماغ متناسب با صورتش و لب هایی به رنگ قرمز کمرنگ، هیکلش هم درشت بود،نه چاق!ورزشکاری، قدشم بلند بود و من تا گردنش بودم.
ملحفه رو کشیدم روش و مانتوم رو تنم کردم و کیفم رو برداشتم و در اتاق ماهان رو آروم بستم. مادر جلوم رو گرفت و گفت:
کجا دخترم؟ ماهان کو؟
می رم خونمون، با اجازتون! ماهان هم طفلی خسته بود، هرچی صداش کردم بیدار نشد. با آژانس می رم.
باران لباش رو غنچه کرد و گفت:
امشب رو پیش ما بمون آتریسا. خواهش!
مادر ماهان به دنبال حرف باران گفت:
آره مادر، به مادرت خبر بده که اینجایی تا نگرانت نشه، انشالله فردا صبح هم با ماهان می رید آزمایشگاه .
نه مادر! مزاحمتون نمی شم.
باران گفت :
مزاحم چیه آتریساجون؟ ماهان بفهمه با آژانس تنها رفتی غیرتی می شه، دیگه هیچی!
پدر ماهان نزدیک اومد و گفت:
بمون دیگه دخترم! این وقت شب خوبیت نداره تنها بری. بمون!
باشه پس ممنون.
مادر گفت:
برو دخترم! برو تو اتاق ماهان وسایلت رو بذار بخواب. اینجا دیگه خونه خودته.
باران که فهمیده بود تو اتاق ماهان معذبم گفت:
نه مامان، پیش من بخوابه و یک امشب رو مثل آبجیم باشه.
آره مادر اینجوری بهتره.تازه کلی هم حرف می زنیم.
آخه دخترجون بذار بره پیش نامزدش، آتریسا هر جا راحتی همون جا بخواب.
ممنون مادر.
بعد با باران، رفتیم تو اتاقش، لباسم رو عوض کردم و بگم تا ساعت دو ونیم داشتیم حرف می زدیم. آخ که چقدر سرم درد می کرد! حوالی ساعت سه بود که من و باران تو حال و هوای خودمون بودیم که در اتاق باز شد، من که از ترس ساکت شدم و تپش قلب گرفتم، باران هم جیغ زد.
دیدم ماهانه که با جیغ باران رفت بیرون و در رو بست.
از واکنشش من و باران زدیم زیر خنده که ماهان دوباره اومد تو.

باران با حالت تهاجمی رو به ماهان گفت:
خدا ذلیلت نکنه ماهان! سکته کردیم.
بابا منم ترسیدم، هم از جیغت، همم اینکه از اتاقت صدا می اومد، گفتم خدایا این دختره خل شده داره با کی حرف می زنه؟ آتریسا خیلی ترسیدی؟ ببخشید بیا آب بخور!
باشه ممنون.
آتریسا می دونم این باران دیوونه از بس وراجی کرد، نذاشت بخوابی.
ماهان زشته! این چه حرفیه؟ اتفاقا من هی مخ باران رو خوردم.
باران و ماهان کلی کل کل کردن تا چهار صبح. که منم از شدت خستگی خوابم برد.
صبح ماهان با هزار بدبختی، بیدارم کردم و رفتیم آزمایشگاه. بعد از انجام آزمایشات، با ماهان رفتیم صبحونه خوردیم و بعدش من رو رسوند خونه.
مشتاقانه منتظر جواب آزمایش بودم، ته دلم مثل بقیه عروس ها، استرس کوچکی داشتم ولی ماهان می گفت به احتمال زیاد خونمون به هم می خوره.
***
دوروز گذشت. صبح سریع حاضر شدم تا با ماهان بریم جواب آزمایش رو بگیریم. چند روز دیگه، عقدمونه.
رسیدیم آزمایشگاه. ماهان جواب آزمایش هارو گرفت و پرسید:
خب خانوم، جوابش چی شد؟
ام…متاسفانه گروه خونیتون به هم نمی خوره.
من و ماهان همزمان پرسیدیم:
چی؟
گروه خونیتون به هم نمی خوره.
ازحرفش حسابی جا خوردم، ماهان صداش بالاتر رفت و گفت:
یعنی چی خانوم؟ شاید اشتباه شده!
آروم باشید آقا!مگه شما آقای ماهان کاشفی و خانوم، خانوم آتریسا صداقتی نیستن؟
چرا هستیم.
خب درسته دیگه.
خانوم مطمئنید اشتباهی تو آزمایشات پیش نیومده؟
بله خانوم. آزمایشگاه ما یکی از معتبر ترین آزمایشگاه های تهرانه! امکان نداره اشتباه باشه.
ماهان دستی به موهاش کشید و پرسید:
نمی شه دوباره آزمایش بدیم ؟

دوباره آزمایش دادنتون فایده ای نداره ! چون جوابش مثل همین می شه.
بغض کرده بودم و ماهان هم دست کمی از من نداشت. روبه ماهان گفتم:
بریم ماهان؟
از آزمایشگاه زدیم بیرون و من توی ماشین نشستم، اما ماهان جلوی ماشین وایستاده بود و قدم می زد و دستش رو لای موهاش می کشید. حسابی کلافه بود و من هم شوکه.
حالا چی کار کنیم؟ هفته بعد عقدمونه و اون همه هزینه… وای خدای من! آخه چطوری از ماهان دوباره جدا شم؟ما تازه به هم رسیده بودیم. ماهان نشست تو ماشین، خیلی عصبانی بود. باگریه گفتم:
ماهان حالا چی کار کنیم؟
ماهان با داد گفت:
نمی دونم آتریسا! نمی دونم. این آزمایشه لعنتی، گند زد به زندگیمون.
ماهان آروم باش!
با دادی که ماهان زد، اشکام سرازیر شد. حالا اون همه رویاهایی که بافته بودیم ، رو سرمون خراب شد. به خونواده هامون چی بگیم؟
ماهان حالا چی می شه؟ یعنی باید دورشیم از هم؟ ماهان ما دیگه ازدواج هم نمی تونیم، بکنیم؛آخه اگر هم ازدواج کنیم، نمی تونیم بچه دار شیم! بچه دار هم بشیم، بچمون سالم به دنیا نمیاد. اینجوری یک عمر زندگی من و تو، تباه می شه. ماهان من طاقت ندارم
وسط حرفم پرید و گفت:
بسه آتریسا! بذار فکر کنم! آتریسا فقط یک کلمه هم به کسی چیزی نگو. بذار من تا فردا فکرام رو بکنم، تو هم فکرات رو بکن! فردا راجع به این مسئله باهم حرف می زنیم و جواب نهایی رو به خونواده ها می گیم.
توی راه بین من و ماهان، سکوت حاکی بود. فقط اشکام بی صدا، روی گونه هام می باریدن. مطمئن بودم این ازدواج بهم می خوره. ماهان هم آرزو داره. اونم می خواد چند ساله دیگه وقتی از سرکار برمی گرده، یک فسقلی، بابا صداش کنه. ای خدا! من ماهان رو دوست دارم. چرا ما قسمت هم نیستیم؟ اون از دوسال پیش، اینم از الان.
وقتی رسیدم خونه رفتم تو اتاقم و مامان و بابام می خواستن برن خونه عمو، که من هم خستگی رو بهونه کردم و نرفتم.
کل شب رو یا فکر کردم، یا گریه! فکر نمی کردم تا این حد، وابسته ی ماهان شم. بی صبرانه منتظر طلوع آفتاب بودم تا بتونم ماهان رو تو پارک ببینم و بتونم به حرفاش گوش کنم.
توی پارک بودیم که ماهان بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
آتریسا، راستش من… دیروز فکرام رو کردم، خب … آتریسا می خوام بگم که اگر ما ازدواج کنیم، کلی مشکل سر راهمون سبز می شه! اما من می خوام با هم ازدواج کنیم. نمی خوام بعد دوسال دوباره از دستت بدم. من جواب آزمایشات رو دستکاری می کنم تا کسی نفهمه. آتریسا بهم قول بده که… این اتفاق مثل یک راز بین خودمون بمونه.
.:
ولی ماهان، تو هم آرزو داری بچه داشته باشی؟ منم دوست دارم یک روزی مادر شم. ما هم نمی خوایم یک بچه معلول داشته باشیم، اصلا گیرم ازدواج کردیم، چند سال دیگه بقیه نمی گن چرا بچه دار نمی شین؟ ماهان تو هم ازم خسته می شی و می ری دنبال یکی دیگه!
آتریسا گور بابای بچه، من بچه نمی خوام. مطمئن باش قول می دم هیچ وقت ازت خسته نشم. فوقش بعد چند سال به همه می گیم مشکل از منه که بچه دار نمی شیم. لطفا قبول کن! من تازه تو رو بدست آوردم.
ماهان قول می دی هیچ وقته هیچ وقت تنهام نذاری؟
آره قول می دم! قول مردونه. تو هم قول بده به کسی نگی این راز رو! باشه؟
باشه قول می دم.
پس نگران هیچی نباش! باشه؟
باشه. تو هم همینطور.
*
بالاخره روز عقد کنون هم با خوبی و خوشی گذشت. خیلی خوشحال شدم که پیوند من و ماهان محکم تر از قبل شده ! به هم قول دادیم که تحت هیچ شرایطی همدیگه رو ول نکنیم. ماهان رو دوست دارم، خیلی مهربونه.
*
دوهفته بعد
پس فردا قراره مادر ماهان، آش نذری بپزه و منم امروز رفتم پیششون تا کمکشون کنم.
بعد از سلام و احوالپرسی و روبوسی، رفتم تو اتاق ماهان تا کیفم رو بذارم و لباسام رو عوض کنم که صدای مادر ماهان به گوشم خورد که گفت:
بیا پسرم برو اینارو بگیر بیا، ایناهاش لیست کردم. باران تو هم برو کمکش.
باران غر زد و گفت:
نه مامان اینجا می مونم،بقیه کار هارو انجام می دم. ماهان خودت برو!
سریع از اتاق، بیرون دویدم و دیدم ماهان داره می ره سمت در.
ماهان!…ماهان وایستا!
جانم؟ چیزی می خوای بگو بگیرم برات!
نه چیزی نمی خوام، منم میام باهات.
تو بمون خونه پیش باران و مامان! خودم می رم، زودی میام.
فقط ناراحت نگاهش کردم، منم دوست داشتم باهاش برم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا