آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

رمان رحم اجاره ای جلد دوم پارت53

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

دریا با چشمهای پر از اشک بهش خیره شد و گفت:
_اگه بعد از این من رو میبخشی هر کاری بگی انجام میدم
سیاوش خونسرد بهش زل زد
_هر کاری ازت نمیخوام فقط میخوام روح و قلبت پاک بشه میریم پیش روانشناس روانپزشک هر چی باید کاملا خوب باشی
_باشه
امشب عجیب دلم به حال دریا داشت میسوخت خیلی مظلوم شده بود این زن کاش میشد گذشته رو به عقب برگردوند حیف که نمیشه ، صدای سامان بلند شد
_داداش
سیاوش بهش خیره شد و گفت:
_جان
دستاش مشت شده بود به سختی داشت خودش رو کنترل میکرد پی در پی داشت نفس عمیق میکشید ، با صدای گرفته ای گفت:
_منم بخشیدمش
صدای شهلا بلند شد
_گاهی وقتا ازت متنفر میشدم گاهی وقتا نه اما میدونی چیه تو واقعا مریض شده بودی نیاز به درمان داشتی درست مثل من تو روحت مریض شده بود من تو رو بخشیدم
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم چقدر قلبش بزرگ بود که تونسته بود دریا رو ببخشه!
مامان سیاوش بلند شد و گفت:
_هر وقت کامل حالت خوب شد اون وقت تو رو میبخشم
بعدش گذاشت رفت که سیاوش به دریا خیره شد و گفت:
_بخشیده فقط دوست داره تو هم بخاطر بودن کنارش تلاش کنی و بهش ثابت کنی عوض شدی
صدای نوشین اومد
_این چجوری روش شده اومده اینجا !؟
صدای عصبی سیاوش تو خونه پیچید
_تو موضوعی که اصلا بهت ربطی نداره دخالت نکن
نوشین با چشمهای گشاد شده داشت بهت نگاه میکرد که دریا از سرجاش بلند شد بهش خیره شد و گفت:
_ببین نوشین هنوز هم بهت میگم درست مثل این چند سال اون برای تو شوهر نمیشه بزن به چاک
نوشین عصبی بهش خیره شد خواست چیزی بگه اما منصرف شد که صدای شهلا اومد

_دریا
دریا به سمتش برگشت و شرمنده بهش نگاه کرد که شهلا لبخندی بهش زد و گفت:
_منم فراموش میکنم چه اتفاقی افتاده با هم میریم پیش روانشناس و اتفاقات تلخ گذشته رو فراموش میکنیم همیشه یه فرصت هست برای جبران درسته!
دریا هم در سکوت به شهلا خیره شده بود که خیلی بخشنده بود و قلب بزرگی داشت شاید اگه من جای اون بودم هیچوقت نمیتونستم اون رو ببخشم اما شهلا بخشید و این نشون میداد چقدر قلب مهربون و بزرگی داره
_ چجوری انقدر راحت اینو بخشیدید شک نکنید همه ی رفتار هاش فیلم من خیلی خوب میشناسمش این عجوزه رو
دریا با شنیدن حرف های نوشین عصبی بهش خیره شد و گفت:
_چیه چون هیچوقت بهت اجازه ندادم نزدیک سیاوش بشی و نقشه هات رو عملی کنی من شدم آدم بده آره !؟
با شنیدن این حرف دریا با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم پس نوشین قبلا هم سعی داشته به سیاوش نزدیک بشه ، صدای عصبی سیاوش بلند شد:
_دریا از چی داری صحبت میکنی همه چیز رو برام تعریف کن.
با شنیدن این حرف دریا کلافه بهش خیره شدم
_این نوشین همیشه تو رو دوست داشت اما نه بخاطر خودت بلکه بخاطر پولت از اونجایی هم که من میخواستم تو با یکی دیگه که خودم در نظر داشتم ازدواج کنی نمیذاشتم این بهت نزدیک بشه و هر نقشه ی کثیفی که میکشید رو خراب میکردم ، مثلا یکبار میخواست بهت قرص محرک جنسی بده که من فهمیدم و سریع شربت تو رو پرت کردم بیرون
سیاوش با چشمهای گرد شده به دریا خیره شد و گفت:
_مطمئنی !؟
_آره مریض نیستم دروغ بگم میتونی از خودش بپرسی البته اون واقعیت رو بهت نمیگه ولی من با مدرک هم میتونم نشون بدم
صدای عصبی نوشین اومد
_سیاوش میخواد کاری کنه رابطه ی ما دوتا به هم بخوره اصلا به حرف هاش گوش نده باشه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی تاسف تکون دادم چقدر بی شرم و حیا بود که با وجود انجام دادن همچین کار هایی هنوز هم ایستاده بود و با وقاحت تمام داشت صحبت میکرد اگه شخص دیگه ای بود از خجالت آب میشد
_زود باش وسایلت رو جمع کن از اینجا میری
نوشین شکه و متعجب اسم بابای سیاوش رو صدا زد
_عمو محمد
_بسه هر چقدر اینجا موندی من یه آپارتمان دارم محافظ هم میزارم برات اما حق نداری اینجا باشی دیگه
_برای چی !؟
_با کار هایی که انجام دادی هنوز هم قصد داری اینجا باشی باز میخوای چیکار کنی هان !؟
نوشین با چشمهای پر از اشک بهمون خیره شد و گفت:
_اون یه دروغگو چرا حرف هاش رو باور میکنید

_اون دیگه دلیلی نداره واسه دروغ گفتن از طرفی ترس تو چشمهات لو داد تو رو کاملا مشخص چه کار هایی انجام دادی نوشین من خسته ام دوست ندارم همش درگیر این مسخره بازیا باشم زود باش وسایلت رو جمع کن باید بری
نوشین با چشمهای اشکی به سیاوش خیره شده بود شاید دلش به رحم بیاد اما سیاوش انقدر خسته و کفری شده بود از این اتفاق ها که سرد به نوشین خیره شد و گفت:
_هر چه زودتر وسایلت رو آماده کن
نوشین با گریه به سمت طبقه بالا رفت که صدای دریا بلند شد
_معذرت میخوام
سیاوش با خنده بهش خیره شد و گفت:
_چرا
_چون من بعضی واقعیت هارو میدونستم اما سعی نکردم هیچکدومتون رو آگاه کنم
_درسته یه اشتباه هایی داشتی اما همش برای گذشته بود الان آینده پیش روی ماست باید جبران کنیم و گذشته رو پشت سر بزاریم مگه نه مامان !؟
و به مامانش زل زد که مامانش لبخندی زد بهش
_درسته
_داداش
سیاوش با مهربونی به شهلا خیره شد و گفت:
_جان
_من میخوام یه چند تا کلاس برای سرگرمی ثبت نام کنم برم اشکالی نداره از نظر شما !؟
_اگه ساعت تدریس و کلاس هاش خوب باشه نه
شهلا چشمهاش برق زد که سامان به سیاوش خیره شد و گفت:
_میتونم تنها باهات صحبت کنم
_آره
سیاوش و سامان رفتند بعدش مامان باباش هم رفتند حالا فقط من و شهلا دریا مونده بودیم ، میخواستم برم طبقه بالا که صدای دریا بلند شد
_ستایش
با شنیدن صداش ایستادم بهش نگاه کردم
_بله
به سمتم اومد روبروم ایستاد و گفت:
_بابت تموم رفتار های بدی که باهات داشتم معذرت میخوام هیچکدوم دست خودم نبود عشق من و کور خودخواه کرده بود
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم
_نیازی به عذر خواهی نیست من تو رو از ته قلب میبخشم و امیدوارم دیگه اتفاق های گذشته تکرار نشه
_من از همتون انتقام میگیرم
با شنیدن صدای نوشین همه متعجب به سمتش برگشتیم وسایلش رو جمع کرده بود و داشت میرفت صدای دریا بلند شد:
_باشه اگه تونستی حتما یه کاری انجام بده

_کجا داری میری ستایش وایستا ببینم !
با شنیدن صدای عصبی سیاوش ایستادم با خشم بهش نگاه کردم و گفتم:
_چیه میخوای جلوی من رو بگیری اما نمیتونی من میرم خونه اون زن باید جواب پس بده هم خودش هم پسر عوضی تر از خودش چرا دوباره سر راه خاله ی من قرار گرفته بعد از اون همه بلایی که سرش در آورد
سیاوش چنگی تو موهاش زد و گفت:
_تو الان عصبی هستی نمیدونی چی درسته چی غلط پس بشین اول درست حسابی فکر کن بعدش صحبت کن باشه ، اصلا من خودم بعدش تو رو میبرم
_نه
بعدش حرکت کردم که صدای فریاد سیاوش بلند شد
_وایستا
ایستادم اومد سمتم و گفت:
_بریم نمیتونم تنهات بزارم هر جا که بری منم همراهت میام
با شنیدن این حرفش لبخندی کنج لبهام نشست و رفتم به سمت ماشینش سوار شدم سیاوش هم بعد از چند دقیقه اومد عصبی پشت فرمون نشست و شروع کرد به رانندگی کردن میدونستم عصبیه اما دوست نداشت دق و دلیش رو سر من خالی کنه! منم اصلا اعصاب درست درمونی نداشتم مخصوصا با اتفاق هایی که افتاده بود
_ستایش
_بله
صدای خش دار و بمش بلند شد:
_میدونی که بری اونجا ناراحت میشی حرف هایی خوبی قرار نیست بشنوی چرا لج میکنی آخه
_من قرار نیست ناراحت بشم مخصوصا با حرف هایی که اونا بهم بزنند ، اونا برای من غریبه هستند با حرف های یه غریبه هیچکس داغون نمیشه
_خیلی لجبازی ستایش
_من لجباز نیستم سیاوش حرف هایی که به خاله ام ستاره زده شده اصلا درست نبوده اون اشکان عوضی سر راهش اومده اون زنیکه عجوزه خاله ی مظلوم من رو به رگبار فحش گرفته باید حقش رو بزارم کف دستش.
سیاوش ساکت شد دیگه تا موقع رسیدن هیچ حرفی نزد ، با ایستادن ماشین پیاده شدم پس اینجا جایی بود که اون زن زندگی میکرد الحق که پولدار بودند
اما چه فایده وقتی یه ذره شعور و شخصیت نداشتند زنگ در خونه رو زدم که صدایی اومد
_بله بفرمائید
_ستایش هستم دختر ساشا!
بعد از چند دقیقه کوتاهی که گذشت در خونه باز شد ، حس آشنایی نسبت به این خونه داشتم اما نمیدونم چرا داخل سالن شدم که صدای نا آشنایی اومد:
_بعد از سال ها دیدمت چقدر عوض شدی
به سمت صدا برگشتم یه زن مسن بود که خیلی لباس های شیک و گرون قیمت پوشیده بود صورتش چین و چروک داشت اما نه زیاد و یه آرایش ملایم روی صورتش انجام داده بود
_شما مادر اشکان هستید !؟
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی تائید تکون داد و گفت:
_درسته!
پوزخندی روی لبهام نشست
_به چه حقی به خاله ی من توهین کردید شما فکر کردید کی هستید هان مگه همه بی کس و کار هستند شما هر جوری دلتون خواست باهاشون صحبت کنید یه نگاه به این خونتون بندازید خیلی قشنگه باشکوه اما خالی از هر حسی چرا چون آدمایی بد ذات مثل شما اینجا زندگی میکنند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا