آخرین مطالبرمان تارا

رمان تارا پارت آخر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تارا وارد شوید

اون روز باید نتیجه ی سونوگرافی و نمونه برداری رو می بردم پیش دکتر ..
اما سرمون توی آتلیه خیلی شلوغ بود ..نمی دونم چرا بی دلیل خوشحال بودم یک حال خوب ؛ یک حس قشنگ توی وجودم پیدا شده بود ..که خودم حدس می زدم از موفقیتی که تارا توی موسیقی بدست آورده ؛؛
به ماهان گفتم : نمی خواد تو با من بیای ؛ خودم میرم و زود بر می گردم ..
ماهان گفت :فکرشم نکن نه؛؛ نمی زارم تنها بری یکی باید باهات باشه ؛ کار مهم نیست تو مهمی ..
گفتم : چیه می ترسی لولو منو ببره ؟
یک مرتبه منقلب شد و گفت : خدا نکنه این چه حرفیه نمی خوام تنها بری همین ..
گفتم : شوخی کردم ….
گفت : زنگ بزن مامان بیاد یا تو برو دنبالش؛ گفتم : وای تا اون سر شهر برم و برگردم دیر میشه سخت نگیر ..
در حالیکه احساس می کردم کلافه شده و نگاهش با همیشه فرق کرده بود گفت : اینطوری خیالم راحت نیست ..شیدا ؛؛ با اون برو ..؛؛
و مهلت نداد من نظرم رو بگم ادامه داد شیدا خانم میشه با آتوسا بری دکتر ؟ ..
اونم با اینکه خیلی کار داشتیم فورا آماده شده و منو همراهی کرد ..

توی راه با هم حرف می زدیم و می خندیدیم دلم چقدر آروم بود ..
به تازگی شیدا هم که حالا سی و نه سالش بود باردار شده بود مدام در این مورد شوخی می کرد و می گفت : فکر کن وقتی بچه ی من بره مدرسه من باید با عصا برم دنبالش …
و قاه قاه می خندید و منم که آمادگی داشتم همپای اون می خندیدم ..
برای دیدن دکتر مدتی منتظر شدیم ولی اصلا حوصله مون سر نرفت چون هنوز داشتیم با هم شوخی می کردیم و حرف های زیادی داشتیم که بهم بزنیم چون مدتی بود فرصت شو نکرده بودیم …
اما اون خنده های از ته دل و اون آرامش یک مرتبه روی لبمون خشک شد وقتی که دکتر گفت : با کمال تاسف سرطان دارین .. …
یک غده ی بد خیم توی شکم تون هست که باید در درجه ی اول عمل بشه بعدم شیمی درمانی و پرتو درمانی بشین متاسفانه بیماری دیر خودشو نشون داده و خیلی از بافت ها رو در گیر کرده ..
می نویسم فردا بیمارستان بستری بشین یک سری آزمایش هست که باید اونجا انجام بشه و بعد تاریخ عمل رو بهتون میگم …

مدتی بی حرکت بهش نگاه کردم نمی دونستم چیزی ک شنیدم واقعیت داره یا فقط یک حدسه ..
اما دکتر ادامه داد : خانم حمیدی شما وضعیت خوبی ندارین باید هر چی زود تر این عمل بشین ….
بیشتراز من واکنش نشون داد..چون من هنوز متوجه ی عمق فاجعه نشده بودم ؛؛ داشتم فکر می کردم چرا دنیا اینطوریه درست زمانی که برای آدم همه چیز روبراه میشه یک مشکل بزرگ جلوی پاش میفته که نمی دونه باهاش چیکار کنه ..
هنوز باورم نمی شد ….و در حالیکه من مات زده و شیدا بلند گریه می کرد برگشتیم آتلیه ،،
حالی نداشتم که بتونم اونجا خودمو کنترل کنم چون همون فردا باید بیمارستان می خوابیدم …
ماهان توی استودیو بود و داشت از یک خانواده عکس می گرفت ..
شیدا در حالیکه گریه می کرد به شایان و الهام گفت ..
منم که حال خیلی خوبی نداشتم طوری که وقتی ماهان از اتاق اومد بیرون ..

با یک نگاه فهمید که نتیجه خوب نبوده …. من از اینکه لبشو گاز گرفت و آهی از ته دلش کشید متوجه شدم قبلا یک چیزایی دکتر بهش گفته بوده …
و آمادگی شنیدنش رو داشت ..بعد در حالیکه چشمش پر از اشک بود اومد جلو ..
خندیدم و گفتم : من خوبم نگران نباش از پس اینم بر میام ..
دیگه نمی خوام برای چیزی توی زندگی غصه بخورم حتی سرطان ..
همین که هست با غصه خوردن من نه چیزی عوض میشه نه دردی درمون ..
توام این کارو نکن بزار من روحیه ام رو از دست ندم ….
بعد رو کردم به بچه ها که با افسوس به من نگاه می کردم و گفتم : اینا رو ببین عوض اینکه منو دلداری بدین بدتر روحیه منو خراب می کنین ..

رنگ از روی ماهان پریده بود و هر چی سعی می کرد نمی تونست خودشو کنترل کنه ..
دوباره توی خونه ی ما غوغایی راه افتاد ..و مامان و بابا از همه بیشتر ..
تارا یک چیزایی متوجه شده بود ودر حالیکه دستشو دور کمر حلقه کرده بود گفت : مامان من نمی خوام تو مریض باشی تو رو خدا بهم بگو شما چی شدی ؟
گفتم : عزیز دلم چیز مهمی نیست چند روز توی بیمارستان می مونم و بر می گردم ،تو باید قوی باشی و مراقب مامانی و بابا جون بشی ..و بهم قول بده وقتی من نیستم درست رو خوب بخونی …
اما اون قانع نشد و بی تابی می کرد .و حتی شب رو کنار من خوابید و تا صبح توی بغلم بود ..
اما چیزی که ناراحتم می کرد عکس العمل اطرافیانم بود که با من طوری رفتار می کردن که فکر می کردم کارم تموم شده …
و اونقدر شدید بود که کم کم داشتم می ترسیدم …

روز بعدبا ماهان رفتیم به دیدن مهدی ..نمی دونم چرا ولی دلم می خواست قبل از بستری شدنم یکبار دیگه اونو ببینم و از حالش با خبر بشم …
ولی خواب بود و وقتی صداش کردم اصلا منو نشناخت …
اونجا بود که بشدت دلم گرفت و به گریه افتادم هم برای مهدی هم برای خودم ..ولی باز به خودم نهیب زدم تو با خدا عهد بستی که به مسائل زندگی عمیق تر فکر کنی ..
به اون روزی فکر کن که خوب شدی و داری از بیمارستان میای بیرون ..به روزی که شاهد دانشگاه رفتنِ تارا هستی .. به روزی که …به روزی که …
ولی بازم من یک آدم بودم ؛ با همون خطا ها و با همون دلبستگی هایی که هر آدمی داره و من نمی خواستم از تارا جدا بشم …نمی خواستم ….و این بزرگترین غصه ی من بود …
بالاخره توی بیمارستان بستری شدم عملم کردن ..
و بعد از یک هفته برگشتم خونه ..و دوره ی شیمی در مانی شروع شد ..
حالم خوب نبود مدام عصبی میشدم و کلافه بودم ..یک روز احساس کردم مغز سرم می سوزه ..

رفتم جلوی آینه به محض اینکه دستم به موهام خورد دیدم داره دسته دسته پایین میاد ..
وحشت کردم حال روزم قابل گفتن نیست همینطور که اشک میریختم و نمی دونستم با اون موها چیکار کنم ..
گفتم : خدایا خودت تحملشو بهم بده .. ندارم .. من اون آدمی نشدم که باید باشم هنوز در مقابل مشیت تو ضعیفم ؛؛ نجاتم بده ….
مامان که حال و روز منو دید زنگ به ماهان و اونم فورا خودشو رسوند …
از در که وارد شد بلند گفت : خانم خوشگل من کجاست ؟ می خوام موهاشو کوتاه کنم ..و وارد اتاق شد و با خنده گفت : بسه دیگه نبینم گریه کنی برای مویی که خودت می دونی دوباره در میاد گریه می کنی ؟ ..
یادت باشه؛؛ قرار بود مدام به آینده ی خوب فکر کنی آتوسا خانم پیش داوری ممنوع …..
اون روز قبل از برگشتن تارا ماهان موهای منو از ته زد …و بعد رفت توی حمام و وقتی برگشت دیدم مال خودشم زده ..خیلی خنده دار شده بود ..
منم خنده ای همراه با گریه کردم ..اونقدر اشک ریختم و خندیدم که ماهان و مامان و بابا مثل من گریه می کردن و می خندیدن ..
ماهان همینطور که از خنده داشت ریسه میرفت گفت این به خاطر تاراست باید بهش بگیم که تصمیم گرفتیم یک بار با هم موهامونو کوتاه کنیم …لطفا نزارین متوجه بشه ….

چند روز بعد حال من خیلی بد شد و دوباره بستری و اسیر تخت بیمارستان شدم ..
حالا روز به روز لاغر تر و ضعیف تر می شدم و چشمم به در بود که تارا رو بیارن تا اونو ببینم ..
اونم بی قرار من شده بود می گفتن درس نمی خونه و حاضر نیست پیانو بزنه ..
ماهان مثل پروانه دورم می گشت ..نمی دونم اگر اون نبود چطور می خواستم این درد رو تحمل کنم چون دو بار دیگه عمل شدم تا سلول های سرطانی رو از بدنم پاک کنن اما فایده ای نداشت و مدام حال من بدتر می شد ..
ولی در تمام این احوال نه شکایتی کردم و نه گله ای از خدا داشتم فقط دعا می کردم به خاطر تارا شفای منو بده …
مینو و شیدا و آزیتا هر کاری از دستشون بر میومد برای من می کردن …
و مهتر از همه این بود که مراقب تارا بودن تا بیشتر از این اذیت نشه ..و این برای من قوت قلب بود …
ولی هر بار که بچه به من می رسید گریه می کرد و نمی خواست ازم جدا بشه ..و بشدت روحیه اش خراب بود .

تا روزی رسید که شده بودم پوستی روی استخوان ..و اغلب به حالت اغماء میفتادم ..
ولی هر بار که چشم باز می کردم ماهان رو کنارم می دیدم و حسش می کردم ..
حتی یکبار متوجه بودم که بالای سرم باگریه با خدا راز و نیاز می کنه.. آروم چشمم رو باز کردم ..
ماهان به هیجان اومد و فورا دستم رو فشار داد و گفت : عزیزم حالت خوبه صدامو میشنوی ؟ به زحمت گفتم : ماهان خیلی ازت ممنونم ..تو چه همراه خوبی بودی ..چه آدم خوبی هستی ..
من حتما یک جایی یک کار خوبی کرده بودم که خدا تو رو سر راهم قرار داد ..
ولی انگار سرنوشت من اینطوریه که نباید روز خوشی داشته باشم ..
هر وقت احساس خوشبختی کردم ، یک مشکلی برام پیش میومدکه روزگارم رو سیاه کرد …
از همون اول زندگیم معلوم بود ؛ وقتی توی سیزده سالگی مجبور بودم هم کار کنم و هم درس بخونم و خرج یک خانواده رو بدم ..وقتی مردی سر راهم قرار گرفت که اونطور منو مورد آزار و اذیت قرار داد باید می فهمیدم که اگر مردی مثل تو دوستم داشته باشم اونم اینقدر زیاد یک بلایی سرم میاد ..

دستشو کشید به سرم و خم شد و منو بوسید و گفت : این حرفا مال آدم های ضعیفه دلم میشکنه چون تو ضعیف نیستی ..
تو می دونی که خیلی دوستت دارم ..و برای این کارم دلیل دارم ..
تو زن بی نظیری هستی ..ساده ؛مهربون؛ و درستکار ؛ ولی اون حرف تو رو قبول ندارم هیچ کس بدبخت به دنیا نمیاد …
خیلی ها به این بیماری مبتلا میشن ما هم جزو اون خیلی ها هستیم ..چرا اینطوری فکر کنیم که مریضی نباید مال ما باشه …شاید اگر اون همه توی زندگیت غصه نمی خوردی این طوری نمی شد ..
شایدم می شد ولی چیزی که هست ما هر دو می دونیم و مطمئن هستیم که تو خوب میشی و زندگی خوبی در کنار هم خواهیم داشت..پس نبینم دلسرد شدی ..
من هر کاری از دستم بر بیاد می کنم تا تو رو به سلامتی ببرم خونه …
گفتم : به هر حال نمی دونم دوباره کی می تونم حرف بزنم وشایدم اون زمان ممکنه تو اینجا نباشی ..تارا رو دست تو میسپارم ..و ازت خواهش می کنم حواست به مامان و بابای من باشه ..

گفت : بسه دیگه از رنج دادن من چیزی عایدت نمیشه ..من نمی تونم این کاری رو که تو گفتی انجام بدم خودت باید تارا رو بزرگ کنی ..
و اینو می دونی که پدر و مادرت بعد از تو دنیا رو نمی خوان چه برسه به من ..پس به خاطر عشق من و تارا و پدر و مادرت خوب شو مایوس بشی ازت نمیگذرم …
دیگه یادم نمیاد اون چی گفت چون بیهوش شده بودم ..
وقتی دوباره چشمم رو باز کردم دوماه گذشته بود ..بعدا شنیدم که از همون شب انگار دیگه توی این دنیا نبودم ..بطوری که حتی دکتر ها هم قطع امید کردن ..و فقط با دستگاه نفس می کشیدم ..
ولی ماهان تنها کسی بود که هرگز نا امید نشد و مدام پیگیر معالجه ی من بودمعالجه ای با هزینه های سر سام آور .. و بالاخره بطور معجزه آسایی بدنم علائم حیاتی نشون داد ..
وقتی ماهان شنید ه بود همون جا توی راهرو بیمارستان به سجده افتاد و با گریه گفته بود که شفای اونو گرفتم ؛؛می دونستم ..خودم خواب دیدم ..؛؛می دونستم که خوب میشه …

وقتی چشمم رو باز کردم ..ماهان خیلی زود منو از بیمارستان ترخیص کرد در حالیکه دکتر ا موافقت نمی کردن اون می گفت خودم ازش مراقبت می کنم و می دونم که خوب میشه ..و منو که دوپاره استخوان شده بودم روی دست بر داشت برد خونه …
و این واقعیت داره که من با یک معجزه بر بیماری سرطان غلبه کردم …و واقعا روز به بروز حالم بهتر شد ..
و بالاخره از رختخواب بیرون اومدم ..شفایی که با امید ماهان بدست آورده بودم منو به زندگی برگردوند ..
حالا تارای من دوازده سال داره ..
امید زندگی من و ماهان ؛؛ شاداب و سر زنده و با هوش ..
اما من زنده موندم تا شاهد فوت پدرم باشم اون که همیشه دوتا چشم مهربون و نگران برای من داشت و برای مریضی من غصه ها خورده بود زود تراز من رفت ..و یک بار دیگه زندگی به من ثابت کرد که هیچ چیزی توی این دنیا قابل پیش بینی نیست …
حالا گاهی کنار صندلی خالی چرخ دارش میشینم و سرمو می زارم روی زانوش و باهاش درد دل می کنم ..
هیچ کس فلسفه ی زندگی رو نمی دونه چون قاعده ی مشخصی نداره اما چیزی که من می دونم و بهش ایمان دارم ؛؛ داشتن امید است و امید است و امید ؛؛

پایان

امیدوارم هرگز نا امیدی به سراغ دلهای مهربونتون نیاد با عشقی که به شما دارم ناهید❤️

#ناهید_گلکار
ای دی کانال نویسنده:@nahid_golkar

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. چ مزخرف تموم شد😕🙄آخرش معلوم نشد چی به چیه😐حیف وقتی که پای این رمان گذاشتم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا