آخرین مطالبرمان تارا

رمان تارا پارت32

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تارا وارد شوید

صفحات آخر کتاب رو ورق می زنیم ..

در واقع ماهان می خواست یک طوری قضیه رو جمع و جور کنه چون فکر می کرد من دلم نمی خواد کسی بدونه که تارا رو من به دنیا نیاوردم ..
ولی من هنوز یقین نداشتم ..
چون مینو رو دختر عاقل و فهمیده ای می دونستم و فکر می کردم هیچ آدم عاقلی این حرفا رو از خودش در نمیاره و بی خودی زندگی خودشو خراب نمی کنه ..
این بود که تنها می تونستم با گفتن حقیقت همه چیز رو روشن کنم ..
اگر مجید و حاج آقا احتمال می دادن که تارا بچه ی اونا هست دیگه نمی تونستن طاقت بیارن و روی حرف خودشون بمونن ..
گفتم : چرا عصبانی میشین آقا مجید ؟ لازم نیست اینطوری حرف بزنین ..من خودم همه چیز رو میگم ..

گفت : بله بگین لطفا ما باید بدونیم که چرا کار به اینجا کشیده ….
مامان گفت : آقا مجید حالشو نمی ببینی ؟ بهش فشار نیار ؛؛ میگه دیگه صبر داشته باشین …بیا اینجا مادر پیش من داری می لرزی …
آخه چی شده چرا به من نگفتی ؟ موضوع چیه ؟ کنار مامان نشستم و سعی کردم به خودم مسلط بشم ..
سرم پایین بود و با دستمالی که توی دستم بود بازی می کردم …
حاج خانم که حال و روز منو دیده بود بلند شد و یک لیوان آب برام آورد و گفت : اینو بخور مادر زود تر بگو ببینیم جریان چیه ؛؛ …
همه منتظر بودن و مینو گریه می کرد ..یک نگاه به اون کردم اونقدر خراب و داغون بود که بیشتر توی تصمیمم مصمم شدم ..
و گفتم : تقریبا دو سال و دوماه پیش فیلمبردار یک عروسی بودم ..
قرار بود که روز قبل از عروسی توی یک باغ ازشون فیلم بگیریم ..کلید باغ رو دادن به ما و بچه ها رفتن و اونجا رو تزیین کردن …اون باغ همون باغ حاج آقا بود …

مجید گفت : عروسی دوست من ؟ شما فیلم برداری کردی ؟ منم توی اون عروسی بودم ولی شما رو یادم نیست ..
خوب بفرمایید ما سراپا گوشیم …
ادامه دادم : موقع ناهار که یک استراحت داشتیم من تا نزدیک در باغ قدم زنون رفتم و اونجا صدای گریه ی یک بچه رو شنیدم …
یکی بچه ی خودشون گذاشته بود زیر درختِ جلوی در ..به محض اینکه بغلش کردم آروم شد و به من نگاه کرد …
خیلی قشنگ بود و لطیف به اطراف نگاه کردم زنی چادری رو دیدم که داشت فرار می کرد دنبالش دویدم ..راه زیادی رو با سرعت رفت و منم همینطور که بچه توی بغلم بود دنبالش می دویدم …
ولی توی یک کوچه ی بن بست غیب شد ..واقعا نفهمیدم چی شد و اون زن کجا رفت ..دیوار های بلند و یک خونه باغ که درش بسته بود …
حدس زدم همون طرفا یک جایی قایم شده … داد زدم و گفتم اگر صدامو میشنوی و به خاطر پول ؛ بچه ات رو گذاشتی سر راه بیا من کمکت می کنم قول میدم ..
ولی خبری نشد ..حتی مدتی از دور اون کوچه رو زیر نظر گرفتم شاید یک جایی قایم شده باشه و خودشو نشون بده ..

تا شایان و شیدا اومدن سراغم و قصد کردیم بچه رو ببریم پیش پلیس ..
خیلی گرسنه بود و من احتمال می دادم زیرشم کثیف کرده باشه ..
دلم براش سوخت و نخواستم شبونه این بچه رو دست پلیس بدم ..وسایل لازم رو براش خریدم و بردمش خونه ..
لباس ها و کهنه ای که زیرش بود نشون می داد که مادر و پدرش در فقر کامل بسر می بردن ..
حتی ملافه ای که اونو توش پیچیده بودن سوارخ سوراخ بود …ولی خودش مثل فرشته ها سفید و براق بود ..
درست مثل یک غنچه ی قشنگ؛؛ طوری که احساس می کردم نمی تونم ازش بگذرم و اونو دست پلیس بدم که تا ببرن به شیر خوار گاه ..
این بود که موقتا ازش نگهداری کردم تا پدر و مادرشو پیدا کنن که نشد و من به اون که اسمشو تارا گذاشته بودم دلبستم …و اونقدر تلاش کردم تا بالاخره به فرزندی گرفتمش ….

همین طور که حرف می زدم به صورت یکی یکی اونا نگاه می کردم مینو حال عجیبی داشت و مدام از جاش نیم خیز میشد انگار امیدی تازه توی دلش پیدا شده بود ..
می خواست همه ی ماجرا رو بدونه ….ولی مجید و حاج خانم و حاج آقا فقط گوش می دادن …
ادامه دادم ..وقتی مینو با من درد دل کرد ؛ این شک به دلم افتاد .. که نکنه اون زن با خودش فکر کرده بودکه شما ها توی باغ هستین و بچه ای که دزدیده بوده گذاشته جلوی در …
مجید گفت : آتوسا خانم ..همچین چیزی نیست ..
بچه ی ما از دنیا رفت ..اگر یک هزارم در صد حقیقت داشت شما فکر می کنین من الان چه حالی داشتم؟ آقا جون و مامانم چه حالی داشتن ؟ …
اتفاقا این ماجرا برای ما خوب شد من از این اتفاق راضیم حالا مینو یقین می کنه که همه چیز زایید فکر و خیال خودشه …

شکوه خانم در حالیکه یک حلقه ی اشک توی چشمش جمع شده بود گفت : برای اولین بار دلم می خواست حرفای مینو راست بود و ما امروز به نوه مون می رسیدیم ..
ولی متاسفانه اینطور نیست من با دست خودم اون بچه رو بردم ..
مجید حالش خراب بود و مدام گریه می کرد مینو هم رفته بود خونه ی مادرش و جرات نمی کردیم بهش بگیم ؛؛ بهمون گفته بودن که افسردگی شدید بعد از زایمان گرفته و نباید خبر بدی بشنوه ..
حاجی از همه حالش بدتر بود …روز های سخت و بدی رو گذروندیم ..و همش به خاطر یک سوءتفاهم و یک فکر غلط بود …
مینو به جای اینکه از مجید توضیح بخواد خودش رشت و خودش پنبه کرد؛؛ هر چی ما گفتیم باور نداشت و روی حرفش با فشاری کرد که خودشم باورش شده بود که همه ی ما دروغ میگیم …

من با شنیدن این حرفا مثل دیوونه ها شروع کردم به خندیدن و در حالیکه صورتم رو با دو دست گرفته بودم زیر لب تکرار می کردم خدایا شکرت ..
خدایا ممنونم که تارا رو ازم نگرفتی ..و بدون معطلی دویدم و رفتم بالا ..
ماهان هم پشت سرم اومد ..تارا رو بغل کردم و در حالیکه اشک شوق میریختم سر و روی اونو غرق در بوسه کردم …
ماهان هم ما دوتا رو میون بازوهاشو گرفته بود با هیجانی که داشت گفت : خدایا شکرت …
اما فکرم خیلی در گیر شده بود ..اینکه ما آدم ها کل زندگیمون رو با تلخی و اضطراب برای چیزایی که هرگز اتفاق نمیفتن تلف می کنم ..من و مینو هر دو راه رو اشتباه رفته بودیم ..
ناخواسته و بدون فکر از کاه کوهی ساختیم و خودمون هم باورمون شده بود که حقیقت داره و برای چیزی که وجود نداشت روزگار خودمون و دیگران رو تلخ کردیم …
و من به خودم هشدار دادم …برای اینکه با دید باز تری به مسائل زندگی فکر کنم ..و زود اسیر احساساتم نشم ..

دو روز بعد بابا و مامان رو بر داشتیم و پنج نفری رفتیم مشهد تا نذری رو که کرده بودم ادا کنم …
سفری که میتونم بگم بهترین روز های عمرم رو گذروندم …
مدتی بعد ما هان خونه خرید و از اونجا رفتیم ….
اما دوستی مون رو با خانواده ی حاجی پا بر جا موند ..و من و مینو که حالا باور کرده بود که بچه اش رو از دست داده …و مجید اونقدر ها که فکر می کرد گناهی نداشت رو بخشیده بود به دوستی مون ادامه دادیم …
دخی برگشت و همه چیزش رو فروخت و برای همیشه از ایران رفت و منو ماهان یک استودیو عکاسی خریدیم و با هم کار می کردیم ..با هم میرفتیم و با هم بر می گشتیم ..
نمایشگاه عکس گذاشتیم و به جز مریضی بابا و نگرانیم برای مهدی که روز به روز حالش بدتر می شد همه چیز عالی بود …

زندگی در کنار ماهان به من اون آرامش از دست رفته رو برگردونده بود و شایدم تجربه هایی که توی زندگی پیدا کردم باعث شده بود که احساس خوشبختی کنم …..
و وجود تارا دختری که سر زنده و شاداب بود و من و ماهان کاری جز بر آوردن
خواسته های اون نداشتیم باعث می شد زندگی برامون شیرین تر بشه ….تا اینکه تارا کلاس دوم بود توی یک زمستون بدون برف و بارون با هوایی بشدت آلوده ..یک روز پنجشنبه که معلم موسیقی تارا اومده بود و داشتن تمرین می کردن ..تارا پیانو می زد ..و من و مامان توی آشپز خونه کار می کردیم و به نوایی که تارا با پیانو می نواخت گوش می کردیم ..یک مرتبه حالم دگرگون شده .. حس کردم دارم تموم میشم ..ارتباطم با بیرون قطع می شد و حال تهوع پیدا کردم ..

دستم رو گرفتم به صندلی و گفتم : مامان منو بگیر ..فورا بغلم کرد و در حالیکه منو می نشوند روی صندلی گفت : چی شدی چرا رنگت اینطور سفید شده ..گفتم : مامان حالم خوب نیست ..می خوام بالا بیارم …با خوشحالی گفت : الهی قربونت برم ممکنه حامله باشی ؟ گفتم : نه ..همچین چیزی نیست …نمی دونم چم شده …
کمی بعد که حالم بهتر شد ..مامان دست بر دار نبود و فکر می کرد که باردارم و اصرار داشت تست حامگی بدم ..گفتم آخه توی این سن و سال من بچه می خوام چیکار یکی دارم برام بسه ..ولی بازم باور نکرد و وقتی ماهان اومد جریان رو با آب و تاب تعریف کرد ..گفتم : مادر من ؛؛ قربونتون برم من خودم می دونم که همچین خبری نیست ..ولی شب دوباره همون حالت بهم دست داد با دردی شدید توی شکمم ..این بار با اصرار ماهان رفتیم دکتر ..

معاینه کرد و آزمایش داد و گفت احتمالا از آلودگی هواست ..و جواب آزمایش برای مامان کافی بود که بدونه اشتباه کرده ..ولی قرار شد چند تا آزمایش دیگه هم روز شنبه بدم ..
اما چون دیگه حالم بد نشده بود و کار زیادی هم داشتم برای آزمایش نرفتم ..یک هفته گذشت در حالیکه گهگاهی دچار اون حالت می شدم و هر بار دردی که توی شکمم داشتم بیشتر می شد دوباره همراه ماهان رفتم پیش دکتر و آزمایشم رو دادم ..دو روز بعد جوابش رو گرفتم و شب با ماهان رفتیم دکتر ..نگاهی کرد و گفت : یک سونوگرافی باید انجام بشه …و یک نمونه برداری که بهتون قطعی بگم مشکل تون از چیه ….هر دو رو انجام دادم ..و زمانی که خداوند می خواست ببینه که من واقعا عوض شدم رسید .. ..ادامه دارد
فردا قسمت آخر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا