آخرین مطالبرمان تارا

رمان تارا پارت31

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تارا وارد شوید

گفتم : آقا مجید اگر ربط نداشت من مزاحم شما نمی شدم این مسئله ایی که هم به شما هم به ما مربوط میشه خواهش می کنم بهم بگین جریان چی بوده ….
گفت : شما ربطش رو به من بگین تا من بفهمم برای چی باید اسرار خونه ی خودمو به شما بگم ….و در حالیکه عصبی به نظر می رسید ادامه داد …
مینو کار بدی کرده یک چیزایی توی زندگی هست که شاید آدم نخواد برای کسی باز گو کنه ..
گفتم: آخه این موضوع فرق می کنه به خدا من نمی خوام توی زندگی شما دخالت کنم ولی الان تا ندونم حقیقت ماجرا چی بوده نمی تونم بهتون بگم برای چی ..
گفت : ببین ..ببین ؛ اگر شما نمی تونین بگین منم دلم نمی خواد …خدایا از دست این زن چیکار کنم ؟
حرف هم نمیشه بهش بزنم ..
گفتم : آقا مجید یک کلام بگو بچه ی دوم شما چی شده آیا واقعا گمشده و عطیه اونو دزده ؟ اینجا مجید عصبانی تر شده بود و به عادت خودش بلند حرف می زد گفت : من چی بگم آتوسا خانم ؟این حرفا چیه به من می زنین ؟ وقتی اون زن منو متهم به دروغ گویی می کنه ؟الان چی بگم ؟ شما حرف منو باور می کنین ؟ من باید جلوی خودش حرف بزنم رو در رو ؛ اینطوری نمیشه ؛ من بگم و دوباره اون تکذیب کنه؟ ؛ می خوام همین جا موضوع تموم بشه …

ماهان از اینکه صدای مجید بلند شده بود نگران شد و اومد توی اتاق و گفت : آقا مجید لطفا آروم باشین , این دخالت توی زندگی شما نیست دقیقا مربوط میشه به زندگی هر دوی ما یکم آروم باشین ..
گفت : به ,به پس شما هم از همه چیز خبر دارین ؟
ماهان با خونسردی گفت : وقتی ماجرا رو فهمیدین متوجه میشین که به منم مربوط میشه …
مجید تلفن شو از جیبش در آورد و زنگ زد و با عصبانیت گفت : بلند شو زود بیا خونه ی مامان ..
بهت میگم زودبیا ؛؛ من و آتوسا خانم اونجا منتظرت هستیم …
وگوشی رو قطع کرد ..و راه افتاد طرف در و به ماهان گفت : اگر می خواین بفهمین موضوع چی بوده شما هم تشریف بیارین و قبل از اینکه ما بتونیم حرفی بزنیم از در رفت بیرون محکم کوبید بهم …

مجید وقتی عصبانی می شد حالت ترسناکی پیدا می کرد و کمتر کسی جرات می کرد باهاش حرف بزنه …
برای همین ماهان هم که آدم صلح جویی بود همون طور آروم ایستاد تا اون رفت و بهم نگاه کردیم و گفتم : پس امروز همه چیز معلوم میشه ..و در حالیکه از شدت بغض و ترس از دست دادن تارا نمی تونستم روی پای خودم بایستم با حالی نزار ادامه دادم ..
ماهان اگر تارا رو ازم بگیرن من میمیرم ..چیکار کنم ؟ تو بگو ..چطوری طاقت بیارم …
گفت : بیا اینجا بیا ببینم تو چرا اینقدر ایمانت کمه ..توکل کن ..یک توکل واقعی از ته دل نه به زبون ؛؛ راضی باش به رضای خدا ..
اونا هم آدم های بدی نیستن اگر همچین چیزی باشه فکر نمی کنم تارا رو از تو جدا کنن ..بهت قول میدم همیشه هوای بچه مون رو داشته باشم اون وقتی دختر تو بود من دوستش داشتم و حالا هم دوستش دارم و بعد از اینم خواهم داشت ..
بریم ببینم چی میشه من باهات هستم و خدا هم با ماست ؛؛؛ از چیزی نترس ..من واقعا از تو تعجب می کنم برای چیزی که هنوز نمی دونی صحت داره یا نه چرا اینطور بی تابی می کنی ؟ آروم باش ببین که چقدر همه چیز بهتر پیش میره …

ما که رسیدیم خونه؛؛ مامان جلوی در بود و هراسون پرسید : چی شده آتوسا شکوه خانم می گفت توی خونه ی اونا جلسه گذاشتین ..برای چی صدای داد و هوار مجید از پایین میومد ..
گفتم : بابا تارا پیش شما بمونه مامان هم بیاد پایین من خودم همه چیز رو براتون تعریف می کنم …و همون موقع شکوه خانم هستی رو آورد بالا ..و از همون راه ایوون چهار تایی رفتیم پایین ..
مجید همچنان عصبی و پریشون بود ..و مینو با سردی با من رو بوسی کرد و گفت : چی بهش گفتی که اینقدر ناراحته من کی از تو خواستم بین ما رو بگیری ؟
گفتم : به خدا همه ی این کارا به خاطر توست وگرنه می تونستم ساکت بمونم ..من نمی خواستم اینطوری بشه آقا مجید اینطوری صلاح دید ..وقتی حرفم رو زدم می فهمی و منو می بخشی .. و رو کردم به مجید و ادامه دادم … آقا مجید اگر قرار باشه بد اخلاقی کنین من اینجا نمی مونم ..این موضوع خیلی جدیه و بچه بازی ؛؛ و یا حرفای زنونه نیست ..مجید همین طور که پره های دماغش از عصبانیت باز شده بود گفت : بپرسین ..هر چی می خواین بپرسین من جواب میدم و مینو خانم هم باید بشنوه و دوباره برنگرده سر خونه ی اولش ..منم دیگه خسته شدم طاقتم تموم شده
..والله صبر هم اندازه ای داره …

گفتم : حاج آقا تو رو خدا ببخشید ولی مجبور بودم با اجازه ی شما….آقا مجید شما بگو بچه ی دومتون چی شده ؟ مینو فورا گفت : نپرس چون بازم دروغ میگن …بچه ی من نمرده ..برای چی بمیره ؟ همش صحنه سازی کردن و منو گول زدن …من خودم می دونم چی شده و اینا دارن از من پنهون می کنن ..
شکوه خانم گفت : مینو جان لطفا آروم باش بزار ببینیم اصل موضوع چیه ..مجید چشم غره ای به مینو رفت و گفت : من به شرطی حرف می زنم که مینو ساکت باشه .. آتوسا خانم من هنوز نفهمیدم که چرا شما دارین این کارا رو می کنین ..ولی بهتون میگم ..بچه زود به دنیا اومدو یک هفته توی دستگاه بود ولی دوام نیاورد ..مینو افسردگی گرفته بود با من حرف نمی زد اگرم می زد فحش می داد و می گفت نمی خوام ببینمت ..همه ترسیدیم بهش بگیم حالش بدتر بشه ..مینو در حالیکه بشدت گریه افتاده بود گفت : بگو ..بهشون بگو چرا افسردگی گرفته بودم …

گفت : من اون موقع نمی دونستم ….برای چی اون کارا رو می کنی ..والله بالله به تمام مقدسات دنیا ..به اون امام رضا که رفتم پا بوسش من کاری نکردم ..آره اشتباه کردم که دلم برای شامراد سوخت ..
یکشب که اومده بودم به باغ سر بزنم ..شامراد رو دیدم که خیلی ناراحته اومد پیش من و گریه کرد که آبروش داره میره ..
بهم گفت دخترش حامله شده و نمیگه از کی ..و ازم خواست که یکی رو پیدا کنم بچه ی اونو بندازه ..می گفت اگر این کارو نکنیم به زودی همه می فهمن و دیگه اون با یک بچه ی نامشروع و آبروی ریخته شده نمی تونه زندگی کنه …من اشتباه کردم اصلا غلط کردم ..
آشنا داشتم یک نفر ماما رو پیدا کردم که توی خونه این کارو برای اونا انجام بده ….مثل اینکه با دوتا آمپول کارو تموم کرده بود ..گویا دختره دلش نمی خواسته بچه اش رو از دست بده و فکر می کرده اینطوری اون پسری که باهاش رابطه داشته میاد و اونو می گیره ..

اون روز توی باغ جلوی منو گرفت و می خواست حرف بزنه ..در واقع می خواست از من پول بگیره که با اون پسره فرار کنه ..من ترسیدم حاجی بفهمه و سر زنشم کنه چون می دونستم که حتما آقا جون از این کار من ناراحت میشه …صداش کردم بیرون باغ ببینم چی میگه ..اونم داشت می گفت که بچه ی منو کشتی ..مینو داد زد ..من خودم با گوش های خودم شنیدم که گفت بچه ی تو هم بود ..مجید گفت : این هزار بار مینو که من برات توضیح دادم؛ اون نگفت که بچه ی اون مال منه گفت که اگر بچه ی خودت هم بود همین کارو می کردی …من بهشون پول دادم که به گوش بابا نرسونن ..آره این کارم کردم …ولی دختره حسابی پر رو و بی حیا بود ..هر کاری از دستش بر میومد ..حتی نمی خواستم تو بفهمی ..والله آتوسا خانم مینو اشتباه شنیده بود همین حالا هم گاهی خودش میگه شاید من بد شنیدم ولی دوباره میره سر جای اولش …

مینو گفت : شما ها بچه رو نیاوردین اینجا ؟ گفت : به خدا نه به جون هستی نیاوردیم من که قبرشم نشونت دادم …اول اینطوری گفتیم که تو ناراحت نشی ….اون بیمارستان این تو,, خوب برو بپرس چرا نمیری ؟ مدارکش هست ..جواز دفنش هست ..تو به چی شک داری …؟من کجا اینقدر بی شرف شدم که دست به یک دختر شانزده ساله بزنم …تو این همه مدت به من توهین کردی ..و من تحمل کردم ..اما آخه تا کی ؟
منو و ماهان بهم نگاه کردیم ..نگاهی که حاکی از امیدی تازه برامون بود..یک نفس راحت کشیدم و دلم روشن شد تارا مال منه ..مینو گفت : داره دروغ میگه پس چرا به من گفتین بچه گم شده …وقتی من اومدم تو و آقا جون نرفته بودین دنبال شامراد ؟ من دروغ میگم ؟ ..مجید در حالیکه سخت کلافه بود گفت : اگر میگی بهت اصرار کردیم و التماس که برگردی چرا باید بگیم که بچه گمشده ..مینو گفت : اگر تو بی گناه بودی چرا به من تلفن نزدی چرا خودت دنبالم نیومدی ؟

گفت : خودت بهم گفتی دیگه نمی خوای منو ببینی ؛ نگفتی ؟ ببین آتوسا خانم ..جریان اینطوری بود که قرار شد مینو با مامان و باباش بیان اینجا و ما آشتی کنیم …همون روز شامراد زنگ زد که ما داریم از اینجا میریم چون دیگه آبرویی برامون نمونده ..مثل اینکه اون پسره که دخترشون رو دوست داشت دست بر دار نبود..منو بابا رفتیم که به باغ سر بزنیم و ببینیم چیزی از باغ با خودشون نبرن ..وقتی رسیدیم اونا رفته بودن و حدس آقا جون درست بود خیلی چیزا رو با خودشون برده بودن …شما می دونین که چقدر حاجی از این کارا بدش میاد دنبالشون گشت و بالاخره پیداش کرد .. ولی بعد که دید دخترش با اون مرد فرار کرده دلش سوخت و از شکایتش صرف نظر کرد ..شامراد هم برای همین کار خیلی شرمنده آقا جون بود بعدا فهمیدیم دخترشو کشتن و انداختن زیر یک پل ..همین به خدا ..در حالیکه احساس می کردم مجید داره راست میگه پرسیدم : پس چرا حاج آقا با شما چند ماه قهر بود ..

گفت : خوب معلومه من کار بدی کردم اشتباه بزرگی که هرگز خودمو نمی بخشم ..حاجی که تا اون زمان ساکت دست روی دست گذاشته بود و با افسوس گوش می داد گفت : پسر من باعث شده بود جون یک آدم گرفته بشه ..توی مرام من؛ دین من این یعنی آدم کشی و من واقعا از مجید همچین انتظاری نداشتم …مینو گفت : دروغه بچه ی من نمرده من می دونم یک روز پیداش می کنم …شکوه خانم گفت : مینو جون؛ دخترم دیگه تمومش کن عزیزم ..به خدا به این موهای سفید ؛ قسم ؛ به حرمت فاطمه ی زهرا قسم که بچه توی بیمارستان تموم کرده بود برای ما هم آسون نبود ..ولی همش مراعات تو رو کردیم عزیزم ..همه چیز واضح و روشنه …هنوز شامراد هست پلیس هست ؛ بیمارستان و مدارک فوت هست ..ما چرا باید به تو دروغ بگیم آخه دختر عزیز ؟ مینو در حالیکه گریه می کرد و مدام اشکش با دستمال پاک می کرد ..

گفت : شما می خواین کار پسرتون رو ماست مالی کنین ..حاجی دوست و آشنا زیاد داره ..
حاجی گفت : خوب بس دیگه حالا بعد از مجید می خوای به من تهمت بزنی ؟ ..مینو تو داری اشتباه می کنی ..بیراهه میری می دونم از دست دادن بچه خیلی سخته ولی این چیزایی که تو برای خودت ساختی همه توهم خودت بوده ..تمام خانواده ی ما سعی داشته تو رو راضی نگه داره چون تو عزیز ما بودی و هستی ولی دیگه داری شورش رو در میاری مجید اشتباه کرده منم قبول دارم ولی نه اون اشتباهی که تو فکر می کنی …اون به تو خیانت نکرده در غیر این صورت من اونو زنده نمی گذاشتم ….
حاجی بعد رو کرد به من و گفت : حالا شما بگو چی می خواستی به ما بگی که مربوط به هر دو خانواده می شد..منتظریم …من هاج و واج مونده بودم ..نمی دونستم حرف بزنم یا نزنم ..ماهان گفت : من میگم ..آتوسا مدت هاست که برای مینو نگرانه ..و وقتی ماجرا رو شنیدبشدت ناراحت شده بود و می گفت از این خونه بریم ..حتی من خونه ی خودمو فروختم تا یک جایی تهیه کنیم ..اون از شدت علاقه به مینو خانم شب ها تا صبح نمی خوابید ..حالا فکر می کنم ما دیگه زحمت رو کم کنیم بهتره ..مجید گفت : نه این نبود بچه که گول نمی زنین تا نگین برای چی می خواستین همه چیز رو بدونین نمی زارم پا تون رو از این در بیرون بزارین …. ادامه دارد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا