آخرین مطالبرمان تارا

رمان تارا پارت30

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تارا وارد شوید

و گوشی از دستم افتاد ..نه این حقیقت نداره مگه میشه همچین چیزی امکان نداره من دارم فکرو خیال می کنم ..آخه چطور ممکنه ؟ نه ؛نه تارا هیچ ربطی به ماجرای مینو نداره از کجا معلوم که عطیه اون بچه رو گذاشته باشه پشت در باغ ..و همین طور مات زده اونجا نشستم تا ماهان رسید ..و فقط موقعی اونو دید
م که دستم رو گرفت و به آرومی گفت : آتوسا ؟ چی شده عزیزم ..آروم باش برام تعریف کن ..بگو حرف بزن ..طوری شوکه بودم که می ترسیدم کلامی به زبون بیارم ..
گفت : بیا من ببرمت خونه بعدا میایم ماشین تو رو می بردیم ..همینطور مات زده دنبالش راه افتادم ..منو سوار ماشین کرد ..واقعا حالم بد بود ..من میون دو راهی گیر کرده بودم که نا خواسته و باور نکردنی بهش رسیده بودم …

آخه مگه همچین چیزی امان داره ؟ داشتم با خودم موضوع رو تجزیه و تحلیل می کردم …من طلاق بگیرم؛؛ ..تارا رو پیدا کنم؛؛ ..دنبال خونه بگردم و خونه ی حاجی رو اجاره کنم ؛؛ و با مینو آشنا بشم ..این چه معنی میده ؟ و اصلا با عقل جور در نمیاد ..شایدم همه ی اینا تصورات من از ترسی باشه که برای از دست دادن تارا دارم …..و ماهان همینطور که بطرف خونه میرفت مدام بر می گشت و منو نگاه می کرد و کنجکاو بود که بدونه چی بسر من اومده …
اما من هر چی بیشتر به این موضوع فکر می کردم بیشتر آشفته میشدم ..جلوی خونه که نگه داشت گفت : اینطوری با این قیافه ی داغون نرو پیش بابا و مامان الان هر دو نگرانت شدن اول به من بگو شاید حالت بهتر شد ..دیگه به گریه افتادم و همینطور که به پهنای صورتم اشک میریختم گفتم : ماهان فعلا ازم نپرس فقط هر چی زود تر از این خونه بریم ..از این شهر بریم …تو رو خدا همین فردا …من دیگه نمی خوام یک روزم اینجا بمونم ..خواهش می کنم عجله کن …

گفت : نمی فهمم بیشتر توضیح بده تا همین چند ساعت پیش می گفتی همین جا باشیم تارا و مامان و بابات اینجا راحت ترن چی شده که نظرت عوض شده ..مینو چرا با شوهرش دعوا کرده و به تو چی گفته که اینقدر داغونت کرده ….از ماشین پیاده شدم و با سرعت رفتم توی خونه ..و در میون نگاه نگران بابا و مامان خودمو رسوندم به دستشویی و در و از تو فقل کرد و دستم رو گذاشتم روی دهنم و زار زار گریه کردم ..اونقدر عصبی و مضطرب بودم که گوشت های بدنم رو فشار می دادم و دلم می خواست لباس هامو به تنم پاره کنم ..و در حالیکه دندون هامو بهم فشار می دادم می گفتم : نمی خوام ..نباید اینطور باشه من می دونم اون بچه ی مینو نیست ..و هر چقدر اون سه نفر التماس کردن سکوت کردم و جوابشون اشک های من بود و بس …اونقدر که برای اولین بار بابا سرم داد زد ..بیا بیرون یا حرف بزن یا تمومش کن ..تو داری ما رو سکته میدی ؛چرا با اعصاب ما بازی می کنی ..هزار تا فکر و خیال کردم بگو ببینم چی شده ..برای چی اینطوری شدی؟ ….رفتم جلوی آینه و تند و تند آب زدم به صورتم دلم خنک نمی شد با همون لباس رفتم زیر دوش آب ..سرمو بالا کردم و یک نفس بلند کشیدم ..شاید آب بتونه یکم آرومم کنه ..

در و که باز کردم ماهان پشت در بود ..خندید و گفت : اینجا رو غار تنهایی خودت کردی ؟ بعد منو همینطور که خیس بودم گرفت توی بغلش و سرمو نوازش کرد و گفت: یکم با خودت فکر کن این کارو یکی دیگه با تو می کرد مثلا مامان بشینه گریه کنه و به تو ام نگه برای چی ..تو چه حالی داری؟ ..ما سه نفر الان بالاترین زجر دنیا رو از دست تو کشیدیم ..به نظرت حق ما بود ؟ گفتم : آخه مینو یک چیزایی از زندگیش گفت که نه می تونم به کسی بگم نه تحملشو دارم .. گفت : هیچ وقت به حرف یک طرف اعتماد نکن هر کس از دید خودش به قضیه نگاه می کنه شاید بزرگش کرده باشه؛؛ مامان گفت : راست میگه مادر؛ من می دونم مینو هم بی تقصیر نیست ..گفتم شما از کجا می دونی ؟ گفت : شکوه خانم یک چیزایی میگه به من از اونجا میگم … گه گاهی درد دل می کنه نه که از مجید دفاع کنه ؛نه اینطور زنی نیست برای خود مینو نگرانه …ماهان گفت : آره آتوسا جان تو که حرفای اون مرد رو نشنیدی یک طرفه قضاوت نکن ..فعلا برو لباست رو عوض کن سرما نخوری ..گفتم : مامان جان یک بار دیگه بگو بچه ی دوم مینو چی شده ؟ گفت : والله شکوه میگه چند روز بعد از زایمانش فوت کرده می گفت یکماه زود تر به دنیا اومده بوده و زایمان بدی هم داشته ..همین …

داشتم فکر می کردم اونا جای من نیستن و نمی دونن چی داره بسرمون میاد ..ماهان یک مسکن قوی به من داد ..و همون جا توی هال روی مبل خوابم برد و ماهان و بابا تا صبح کنار من بیدار موندن ..در حالیکه این اولین شبی بود که ماهان خونه ی ما مونده بود.
جدالی به امان بین من و وجدانم در گرفته بود ..از یک طرف تارا رو با تمام وجودم دوست داشتم و عاشقش بودم و حاضر نمی شدم اونو به کسی بدم و از طرف دیگه صورت معصوم مینو و اینکه می تونستم با پیدا شدن بچه اش زندگیش زیر و رو میشه از طرف دیگه… روح و روانم رو دوباره بهم ریخته بود …و تنها امیدم این بود که تلخی این روزا ها هم به زودی تموم بشه و من بفهمم که تارا بچه ی مینو نیست ..و برای دونستن اون باید با یکی دیگه از اعضا خانواده حرف می زدم …ولی تا مدتی آمادگی نداشتم …حتی کارای آتلیه رو سپرده بودم به شیدا و خودم مثل مجنون ها روزا ها کنار رود خونه قدم می زدم و فکر می کردم ..

با مینو هیچ تماسی نگرفتم اونم از دستم ناراحت شده بود که چرا مجید رو خبر کردم وحتم داشتم از رفتار من متعجب شده بود که در مقابل اون همه رازی که به من گفته بود هیچ عکس العملی نشون ندادم …
دوهفته ای طول کشید تا ماهان خونه رو فروخت و از اون شب به بعد شب ها خونه ی ما می موند و برای خریدن خونه ای مناسب که من سعی می کردم تا اون جایی که ممکن بود از خونه ی حاجی دور باشه می گشتیم ..تارا رو از خودم جدا نمی کردم همه جا با خودم می بردم ..می ترسیدم یک لحظه تنهاش بزارم و یکی اونو ببره ….
خیلی با خودم فکر کردم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم ..بالاخره طاقت نیاوردم آدم این کار نبودم که از کنار این موضوع راحت رد بشم ..نمی تونستم جواب وجدانی رو که مدام سر زنشم می کرد رو بدم ..در واقع اگر من به خدا اعتقاد داشتم و این همه نشونه رو از اون دیدم ..اگر اون می خواست که منو وسیله ی رسوندن مینو به بچه اش بکنه .. در مقابل معیشت الهی کاری از دستم بر نمی اومد

نباید و نمی تونستم بی تفاوت از کنارش رد بشم …و دیگه این راز رو هم نمی خواستم با خودم تنهایی به دوش بکشم ..و توی این مدت مثل پروانه دور تارا می گشتم ..موهای قشنگ شو شونه می کرد و هر بار با بغضی توی گلوم فکر می کردم دفعه ی آخره این کارو می کنم …مدام قربون صدقه اش می رفتم و می گرفتمش روی سینه ام ..و احساس می کردم نمی تونم این راز رو به تنهایی با خودم بکشم این بود که
بالاخره یکشب در حالیکه سرم روی بازوی ماهان بود و کنار هم دراز کشیده بودیم ..یواش یواش همه چیز رو بهش گفتم …همینطور که من تعریف می کردم جلو میرفتم اون هیجان زده تر می شد ..بلند شد نشست ..چراغ رو روشن کرد و اونقدر استرس گرفته بود که من تا اون زمان ندیده بود …مدام می گفت : نهههه ؛؛ امکان نداره ..مگه میشه ؟ نه بابا همچین چیزی توی قصه ها هم باشه باور نکردنیه …
اونشب تا نزدیک صبح با هم حرف زدیم حال ماهان خراب شده بود ولی من کمی سبک تر بودم ..گفتم : ببخش که گذاشتم تو به تارا اینقدر علاقمند بشی ..فکر نمی کردم همچین اتفاقی بیفته ..گفت : علاقه ی من به تارا به خاطر گذاشتن و نگذاشتن تو نبوده ..نگران نباش ممنونم که به من گفتی ..حالا با هم فکر می کنیم ببینیم چیکار باید بکنیم …اولین پیشنهاد من به تو اینه که با مجید حرف بزنی به هر حال اگر تارا بچه ی اونا باشه ..اگرم ما این وسط صدمه ببینیم نمی تونیم ساکت بمونیم …خدا رو خوش نمیاد و ما هم هیچوقت به آرامش نمی رسیم ..
و فردای اون روز به اصرار ماهان زنگ زدم به مجید ودر حالیکه دستم توی دست اون بود و بهم قوت قلب می داد گفتم : سلام می خواستم حال مینو رو بپرسم ..آخه از اونشب که به شما خبر دادم دیگه با هم تماسی نداشتیم ..گفت : سلام آتوسا خانم ..ببخشید من باید زنگ می زدم از کار اون شب شما تشکر می کردم ..ولی خجالت کشیدم ..گفتم : آقا مجید می تونم در مورد مینو با شما حرف بزنم ؟یک چیزایی به من گفته که خیلی منو بهم ریخته ؛؛ گفت : بله حتما در خدمتم بفرمایید ..گفتم : تلفنی نمیشه ..گفت : شما کجا هستین من میام خدمت تون ..
گفتم: من آتلیه هستم اگر میشه تشریف بیارین اینجا …

ماهان گفت : خوب کردی فقط آروم باش و به حرفاش گوش کن شاید این بتونه این شک رو از دلمون پاک کنه ..ولی من نظرم اینه که تارا بچه ی اونا نیست و تو با ترس هات اونا رو برای خودت ساختی ..بهم اعتماد کن مجید حتما حرفایی برای گفتن داره ..
و دوساعت بعد منو و مجید توی یک اتاق نشسته بودیم ..دوتا چایی ریختم و روبروش نشستم ..و گفتم : یک خواهش ازتون دارم این بستگی به زندگی و آینده ی خانواده ی شما و من داره ….گفت : منظورتون رو نمی فهمم ..مگه چی شده ؟ مینو چی به شما گفته ..ما کار بدی کردیم ؟ گفتم : نه بر عکس از وقتی ما اومدیم خونه ی حاجی نشستیم نهایت محبت و لطف رو به ما کردین ..اونقدر که من تا حالا نتونستم جبرانش کنم ..موضوع چیز دیگه اس ..گفت : هر چی می خواین بپرسین من جواب میدم ..پرسیدم : ماجرا بچه ی دومتون چی بود ؟ مینو یک چیزی میگه شکوه خانم یک چیز دیگه به مامانم گفتن ..حالا می خوام از زبون خودتون بشنوم ..البته اینا به من مربوط نمی شد اگر …،، ولی الان بستگی به زندگی خود شما داره باور کنین ..مجید یکم متعجب بود و معلوم می شد دلش نمی خواد اون حرف ها رو با من بزنه ..گفتم : آقا مجید قسم می خورم که اگر من واقعیت رو بدونم ..برای همه ی ما بهتره …گفت : ماجرای بچه ی دومم ؟ خوب نمی فهمم چه ربطی داره …

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا