آخرین مطالبرمان تارا

رمان تارا پارت27

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تارا وارد شوید

گفتم : چی بگم خودتون دیدین که ..مریض بود..
از همون شب اول منو کتک زد ..دیگه می تونین تصور کنین که چی کشیدم ..با هام مهربون بود ..خیلی بیشتر از اونی که یک مرد می تونه با زنش باشه ..
نمی دونم این برای ضعفش بود یا واقعا منو دوست داشت …و همین منو وادار می کرد که باور کنم روزی خوب میشه ..
و به امید اون روز تحمل می کردم ..نمی خواستم آدمی باشم که توی زندگی زود جا می زنه فکر می کردم فداکاری کنم همه چیز درست میشه ….
ولی بعدا فهمیدم که به خاطر پول اون همه با من خوب بود و اینطوری می تونست هم منونگه داره هم ازم پول بگیره .. ..
من کار می کردم اون راحت خرج می کرد ….اون اواخر دیگه نمی تونست به خوش اخلاقی هم تظاهر کنه ..و من بعدا فهمیدم که بیماری شیزوفرنی هم داره ..
دکتر می گفت به احتمال زیاد از قبل داشته ولی خفیف بوده …
اما اون زمان من اینو نمی دونستم فقط طاقتم تموم شد ..
بالاخره هم آزادی مو با پول خریدم …ولی از دستش خلاص نشدم ..

گفت : نباید از این مرد بچه دار می شدین ..به خاطر تارا ول کن شما نمیشه ..
تو می دونستی چرا تارا دلش نمی خواد با هستی بازی کنه ؟
گفتم : نه ؛ اوایل خیلی با هم خوب بودن تازگی اینطوری شده …
گفت : تو که خواب بودی دیدم از هستی دوری می کنه .. و میومد بغل من ؛؛ وقتی اونا رفتن ازش پرسیدم؛؛ چرا نمی خوای با هستی بازی کنی ؟
آتوسا می دونی چی گفت ؟ هستی به من میگه تو بابا نداری ….
تارا هم بهش گفته من بابای اونم ؛؛ باور کن وقتی این شنیدم خیلی منقلب شدم اصلا بغض گلومو گرفت ..
تارا هیچ حسی به پدر خودش نداره انکارش می کنه …
گفتم : عجیبه این حرفا رو به تو زده ؟ ای وای بمیرم بچه ام دنبال بابا می گرده ….. ماهان ؟ ..آخه تارا دختر اون نیست ….
فرزند خونده ی منه ..نمی خوام کسی بدونه ..این یک رازه بهتون گفتم ولی خواهش می کنم به کسی نگین ….
البته اطرافیانم می دونن ولی نمی خوام شما با کسی در میون بزارین …..متوجه هستین که چی میگم ؟

گفت : یعنی تارا دختر خودتون نیست ؟
گفتم : خواهش می کنم دیگه این حرف رو نزنین تارا دختر منه ..
گفت : توی شناسنامه اش اسم پدرش چی میشه ؟گفتم : فعلا پنج ساله یک کارت شناسایی دادن که فامیلش فامیل منه ..
نام پدری در کار نیست ..بعد از پنج سال اگر ازدواج نکرده باشم بهش شناسنامه میدن ..
گفت : اگر کرده باشین ؟
گفتم : اون مرد باید قبول کنه که پدر تارا بشه وگرنه اجازه ندارم باهاش ازدواج کنم مگر اینکه تارا رو پس بدم ..
البته این قوانینی بود که موقع تحویل گرفتش امضا کردم …
گفت : شما خیلی مهربونی ..وای نمی دونستم ..ولی تارا خیلی شیبه خودته ..
همون صورت معصوم و چشم های نافذ …می دونین اولین باری که شما رو دیدم ..همین صورت معصوم تون توجه منو جلب کرد ..
از نگاهتون غم می بارید ..
اما اونشب توی نمایشگاه خیلی خوشحال به نظرم رسیدین ..

گفتم : راستی شما رو کی دعوت کرده بود برای نمایشگاه ..
به صورتم نگاه کرد و لبخندی زد و گفت : کاملا اتفاقی بود ..
دوستم خبر نگار یک مجله اس و همیشه دنبال این طور نمایشگاه هاست ..به من گفت واتفاقا بیکار بودم باهاش اومدم ..
وقتی شما از در وارد شدین به نظرم آشنا اومدین ..با خودم گفتم خدایا من این خانم رو کجا دیدم ؟
ولی تا چشمم افتاد به تارا یادم اومد و شما رو شناختم من به تقدیر اعتقاد دارم …
راستش خیلی دوست دارم بیشتر با شما آشنا بشم ..اگر احساستون مثل منه ؛؛ …
گفتم : با من آشنا بشین که چی بشه ؟ ندیدین چقدر گرفتارم ؟ یک دختر دارم و یک پدر و مادر که باید خرج اونا رو تا آخر عمرم بدم ….
و یک نفر که هر آن ممکنه دوباره فرار کنه و بیاد سروقتم تازه خرج بیمارستان اونم من میدم ….
جایی که کار می کنم مال من نیست ..کرایه ی اونجا رو هر ماه باید بفرستم آلمان ..
کرایه خونه و هزار تا خرج دیگه ….و پوز خندی زدم و ادامه دادم باز بگم یا الان فرار می کنین ؟

اینا رو گفتم تا ماهان بدونه که من دنبه ی چربی ندارم ..و اگر مثل مهدی فکر کرده یک زن بگیره که براش کار کنه تکلیفش روشن بشه ..
در واقع به هیچ کس اعتماد نداشتیم و می ترسیدم اون بخواد منو پله ی ترقی خودش بکنه ..
گفت : اینا که گفتین هیچ ربطی به دوستی من و شما نداره ….
هر دوی ما زخم خورده هستیم می تونیم همدیگر رو درک کنیم ..
گفتم : زخمی که به دل یک زن می خوره خیلی با یک مرد فرق داره …
در حالیکه زخم من اونقدر عمیقه که نمی تونم مرهم دل کسی باشم …
باید بگم که دلم می خواد ..کدوم آدمی هست که دلش نمی خواد خوشبخت زندگی کنه ؟
منم یک زنم با همه ی اون احساس هایی که باید داشته باشم ولی شرایط بهم اجازه نمیده ..نه حاضر نیستم کسی رو وارد زندگیم بکنم …
گفت :به من بگو چه کسی رو میشناسی که از تو خوشبخت تره ؟ فکر کن سه نفر رو اسم ببر ؛؛ و بهم بگو دلت می خواست جای اون بودی ….

همه ی آدم ها دور نمایی زیبا یی دارن اما وقتی وارد زندگی اونا میشی تازه می فهمی اووو چه خبره ..
این خوشی ها و نا خوشی ها زندگی آدم ها رو می سازه ..سخت نگیر ..
اینقدر مته به خشخاش نزار …. اینایی که به من گفتی اصلا چیز مهمی نیست همش با پول حل میشه پس غصه ای نداره ..
همه چیز نمی تونه و نباید اونطوری که تو می خوای باشه ..نامرادی های دنیا مال همه ی آدم هاست …
من قصه ی خودمو یک طوری بهت گفتم که فکر کردی برای من آسون بوده ؟
هنوز از یاد آوری اون ماجرا ها اعصابم داغون میشه ولی سخت نمی گیرم ..حتی قصد داشتم تا آخر عمرم سراغ هیج زنی نرم, اما وقتی تو رو شناختم حسم عوض شد ؛؛ حس توام می تونه عوض بشه ..
فقط یک فرق داریم ..من با خودم مبارزه نمی کنم میرم اونجا که احساسم بهم میگه ؛به نظرم تو خیلی زندگی رو جدی گرفتی در حالیکه ما از یکساعت دیگه ی خودمون خبر نداریم ….

گفتم : به نظرم عقل باید بر احساس غالب باشه ..
خندید و گفت نه حرف تو نه حرف من ..عقل و احساس رو با هم بکار می گیریم و میریم جلو تا خدا چی بخواد ..
یکم راحت تر زندگی کن ..به خدا اونقدر ها سخت نیست ..
به نظر من بدون اراده ی اون خدای متعال که حواسش به ما هست برگ از برگ نمی جنبه ….
پس ما بی خودی دست و پا می زنیم …
گفتم : ولی خواهش می کنم یکم از من فاصله بگیر من الان آمادگی هیچ رابطه ای رو ندارم ..نه ؛ نمی تونم ..باور کنین حالم از همه چیز بهم می خوره ..
گفت : چایی می خورین …
گفتم : آره خیلی خوبه …فورا سفارش داد و خوردیم وقتی تارا بیدار شد از همون راه برگشتیم بطرف خونه ….
در حالیکه ماهان اونو گذاشته بود روی شونه هاش و گاهی برای اینکه اون خوشش بیاد می دوید و بالا و پایین می پرید …

حس خوبی داشتم با اینکه هنوز به این باور بودم که وجود یک مرد در کنار من به صلاحم نیست ..
داشتم فکر می کردم امروز صبح من چه حالی داشتم و حالا نزدیک غروب دارم با ماهان توی پارک قدم می زنم ….چیزی که اصلا تصورشم نمی کردم …
بعد ما رو رسوند در خونه و بدون اینکه حرف اضافه ای بزنه رفت ولی ، تاثیر عمیقی روی من گذاشته بود …
از اون به بعد ماهان روزی دو سه بار به من زنگ می زد ..
چیز به خصوصی نمی گفت حال و احوال می کرد و از کار حرف می زدیم …و هر چند روز یکبارم میومد آتلیه و با هم فیلم های عروسی رو آماده می کردیم …و من که کاملا آدم احساسی بودم به این تلفن ها و دیدار ها دلم خوش بود …
مدام چشم به راهش می شدم و منتظر بودم بهم تلفن کنه ….
اما چون حرفی نمی زد نمی دونستم توی دلش می میگذره …

تا جشن تولد دو سالگی تارا …..
روزی رو که اونو پیدا کرده بودم تاریخ تولدش قرار دادم چون نمی دونستم چه روزی به دنیا اومده ..همه رو دعوت کردم و خوب ماهان هم جز اونا بود ..آزیتا و رسول رفته بودن کمک مامان و قرار بود من خرید کنم زود تر به دستشون برسونم ..
صبح کارامو روبراه کردم و به شیدا و شایان گفتم من میرم خونه ..شما ها مراقب اینجا باشین ..
شب دیر نکنین زودتر بیاین ..
کیفم رو که بر داشتم و رفتم به طرف در با ماهان سینه به سینه با هم روبرو شدم ..
سلام کرد و گفت : تو داری میری ؟ گ
فتم : تولد تاراس باید خرید کنم ببرم خونه ..
گفت : باهات کار دارم می تونم همراهیت کنم ؟ برگشتم به شیدا و شایان نگاه کردم هر دو با یک لبخند مرموز بهم نگاه می کردن ..
شایان گفت : ما مراقب اینجا هستیم خیالت راحت برو به سلامتی….
منظورشو نفهمیدم …گفتم :یادت باشه شایان یکی طلبت ….
وارد پیاده رو شدیم حس کردم یک طورایی ماهان خوشحال به نظر می رسه ..

گفت : ماشین من ؛؛ یا تو ؟
گفتم : فرق نمی کنه
گفت : پس با من بیا …
گفتم : ماهان خیلی کار دارم هنوز کادوی تارا رو نگرفتم تازه بهش قول دادم امروز پیشش بمونم …
گفت: بیا خودم می برمت ..
راه افتاد طوری که انگار از خوشحال روی پاش بند نبود ..با هم خرید کردیم و کادو خریدیم ..
دیگه نزدیک ظهر بود ..همش به ساعت نگاه می کردم …تا بالاخره راه افتادیم طرف خونه ….
اما ماشین رو انداخت توی جاده ی خاکی که میرسید کنار رود خونه ..
گفتم کجا میری ؟ دیرم شده ..
گفت زیاد طولش نمی دم ..صبر کن ..و یک جای خلوت نگه داشت و گفت پیاده شو…
گفتم : ماهان فکر کنم داری زور میگی ؛؛ از این کارا ازت ندیده بودم ..
میگم بچه چشم براهمه ..
گفت : پیاده شو ..حرف نزن ..و خودش رفت کنار آب ایستاد ..چاره ای نبود آهسته پیاده شدم و رفتم جلو ..
گفتم : چی شده چرا اومدیم اینجا ؟
گفت : دستت رو بده به من ..

یک حالتی داشت که منو منقلب کرد ..
نمی دونم چی توی نگاه و رفتارش بود که بر خلاف مهدی بهش اعتماد داشتم ..
دستهامو بردم جلو و برای اولین بار همدیگر رو لمس کردیم …
اون محکم دستم رو گرفت و گفت : بی حاشیه ..بیا دست همدیگر رو ول نکنیم ..
بیا با هم زندگی کنیم ..بزار من پدر تارا باشم ..یک خانواده من و تو تارا ….
بیا این تنهایی رو تموم کنیم ..با من ازدواج کن …
گفتم : تو می دونی چی داری میگی ؟ من زن پر درد سری هستم ؛؛ هیچ کدوم هم بچه نیستیم که اینو نفهمیم …
می تونی منو تحمل کنی ؟ گ
فت :بزار ببینم ..خوب من از دریچه ای دیگه به این موضوع نگاه می کنم .. تو زن نجیب و معصومی هستی به پاکی و ذلالی این آب ..
فقط داره از رود خونه ای که پر از سنگ های بزرگه رد میشه …ولی آب همیشه آبه …
قبول می کنی زن من بشی ؟ ..بزار امشب همه بدونن …..آتوسا هیچ قولی بهت نمیدم ..فقط عمل می کنم ..می خوام هر دومون کنار هم باشیم ..و اگر مشکلی هست با هم حلش کنیم … حرف بزن ..

هنوز دستم توی دستهای گرمش بود ..دو قطره اشک از گوشه ی چشمم اومد پایین ..
گفتم : هر چی بادا باد بهت اعتماد می کنم …باشه …باشه ..قبول ..
و یک لبخند روی لبم نقش بست ولی به گریه افتادم ..و خندیدم ..بازم خندیدم ..اونم می خندید …
سرمو آوردم پایین ..
اونم خم شد و در حالیکه هنوز دستمون توی دست هم بود سرمون رو بهم چسبونیدم …
گفتم : ماهان تو دیوونه ای ..تارا رو قبول کردی مامان و بابام چی ؟
گفت : مگه چی میشه با هم زندگی کنیم ..من آپارتمانم رو می فروشم یک خونه می خرم ….
مامان من ده ساله فوت کرده ..مجبوریم تارا رو پیش یکی بزاریم ..حالا به اینا فکر نکن اجازه میدی یک حلقه دستت کنم ..
خندیدم و گفتم : اینجا ؟
گفت آره همین جا من آدم احساساتی هستم و دلم می خواد همه چیز رویایی باشه و این طبیعت گواه عشق من به تو …

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. سلام چرا این قدر دیر به دیر پارت میزارید آدم فراموش می‌کنه موضوع چی بود.اگه هفته ای لااقل دو پارت بزارید بهتره.ممنون

    1. سلام من لی تقصیرم واقعا پارت باید بده بیرون نویسنده تا ماهم منتشر کنیم ولی سعی میکنم هر 4 روز یک بار آپدیت کنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا