آخرین مطالبرمان عقاب

رمان عقاب پارت46

رمان عقاب

جهت  مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عقاب وارد شوید

تو چیکار کردی ؟ آفرین به تو ….سر افرازم کردی امشب ؛؛ .. تبریک میگم بورسیه گرفتی ؛؛
یوسف به عنوان نفر اول بورسیه گرفتی …تو یک سر و گردن از همه بالاتر هستی ..
هنگامه فریاد ی از شادی کشید و دست انداخت دور کمرم و سرشو گذاشت توی پشت من و گفت : می دونستم ..می دونستم تبریک میگم ..
هورا ..هورا …غلامحسین خان در حالیکه ذوق می کرد و تا اون موقع جز توی مهمونی ها اینطوری ندیده بودمش ..
دستهاشو تکون می داد می برد بالا و میاورد پایین ..ادامه داد
همه امشب از تو حرف می زدن و به من تبریک می گفتن ..از ذوقم زود اومدم تا خودم این خبر رو بهت بدم ..چون همه جا بخش شده …
پسر کولاک کردی با بهترین نمره و البته با کلی نشان افتخار ..بیا اینجا ..
بیا اینجا بغلت کنم پسر آفرین به تو دیگه دکتر شدی ..من گفته بودم توی چشم این بچه می خونم که با استعداده …
ولی چیزی که امشب دیدم و شنیدم باور نکردی بود …
حدسشم نمی زدم تا این حد تو باعث سربلندی من بشی ..

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۲۸.۰۵.۱۹ ۱۳:۲۱]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_چهل و ششم-بخش دوم

رضوان خانم اشک توی چشمش جمع شده بود و گفت : یوسف فقط باید می بودی و می دیدی امشب خیلی بهت افتخار کردیم همه از غلامحسین تشکر می کردن که زحمت تو رو کشیده ؛؛ باور کن شده بودیم نقل مجلس …..
اونقدر ذوق زده بودیم که برای شام نموندیم و اومدیم …
و غلامحسین خان دست منو که شوکه بودم و زبونم بند اومده بود بین دو دست گرفت و گفت : بازم بهت تبریک میگم …
و بعد بغلم کرد …
باورم نمی شد , مثل خواب بود..حیرت زده بهشون نگاه می کردم ..بعد دستی به پشتم زد و گفت : رضوان زنگ بزن هوشنگ ؛؛بهش خبر بده …
هنگامه همینطور محکم منو گرفته بود و بالا و پایین می پرید …
داد زد : آره ..به هوشنگ خبر بدیم اونم خیلی خوشحال میشه ؛؛ غلامحسین خان در حالیکه منو دنبال خودش می کشوند گفت : .ایرج کجاست ؟..باز کجا غیبش زده ..
امشب باید جشن بگیریم …یوسف خودت انتخاب کن می خوای جایزه ات چی باشه پسرم ؟

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۲۸.۰۵.۱۹ ۱۳:۲۱]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_چهل و ششم-بخش سوم

تازه داشتم به خودم میومدم ..باورم نمی شد دستم رو گذاشتم روی سینه ام و یکم خم شدم و دوتا نفس عمیق کشیدم چند تا پلک زدم و در حالیکه موهای بدنم راست شده بودو یک لرز خفیف به جونم افتاده بود و از شادی بغض کرده بودم گفتم :هنگامه یک نیشگون ازم بگیر ..
نکنه خواب می ببینم ..
اونم نامردی نکرد و در حالیکه بلند می خندید محکم دست منو نیشگون گرفت و گفت :بیداری ..یوسف بیداری …بورسیه گرفتی .. آفرین به تو ..خیلی خوب شد …تو رو خدا دیگه غصه نخور …
دستم رو گرفتم توی صورتم و چشمم رو بستم اشک از لای انگشت هام بیرون زد ..
هم می خندید م و هم گریه می کردم ..واقعا باروم نمیشد …
منو هنگامه و ایرج از بچگی با هم بزرگ شده بودیم ..و اینکه اون از سر و کول من بالا بره چیز غیر عادی توی اون خونه نبود …
و غلامحسین خان بطور عجیبی به من اعتماد داشت …و لی حالا من وقتی از احساسات هنگامه با خبر بودم دیگه معذب می شدم ..

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۲۸.۰۵.۱۹ ۱۳:۲۱]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_چهل و ششم-بخش چهارم

غلامحسین خان همینطور که دستش توی پشتم بود منو با خودش برد توی سالن …
چیزی که تا اون امشب محال به نظر می رسید ..برگشتم به هنگامه نگاه کردم ..
بازم خندید و گفت : برو حقته .. ..غلامحسین خان دوش به دوش من راه میومد و با محبت با من حرف می زد ….
رضوان خانم صدا زد زیور یک شام خوب درست کن ..امشب می خوایم جشن بگیریم ..
زیور از همون جا که ایستاده بود بلند گفت : مبارک باشه یوسف ..
و برای اولین بار منو کنار خودشون نشوندن ..
نمی دونستم چی باید بگم غلامحسین خان با محبت دستشو زد روی زانوی منو به رضوان خانم گفت : یک چیزِ خنک بیارین من و یوسف بخوریم ..
حتما گلوش خشک شده .. این بچه شوکه شده …
و دوباره سرشو تکون داد و از روی شوق گفت : آفرین …آفرین …
زحمت های من برای تو بیخودی نبود ؛؛خیلی خوشحالم کردی …
حالا فکر جایزه باش و کاراتو بکن که فردا باید بریم مدرسه جشن هست و بورسیه ها رو اعلام می کنن و تو افتخار اون جشن خواهی بود ..به عنوان نفر اول …

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۲۸.۰۵.۱۹ ۱۳:۲۱]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_چهل و ششم-بخش پنجم

من ساده نبودم و می فهمیدم که غلامحسین خان داره این افتخار رو از آن خودش می کنه ….
ولی برام مهم نبود اونو می شناختم ؛؛ چیزی که برای من پیش اومده بود ما فوق این حرفا بودو نمی خواستم با هیچ فکر بدی خرابش کنم به هر حال نمی تونستم جلوی غلامحسین خان رو بگیرم …
اما در یک لحظه بلند شدم برم به عزیز خبر بدم ..و وقتی یادم اومد که دیگه اون نیست ؛ مثل یخ وارفتم ….
که یک مرتبه ایرج سراسیمه اومد و بدون اینکه خبر داشته باشه ما می دونیم بلند صدا کرد یوسف ..یوسف …کجایی بیا …
و اومد جلو تر و منو از اون دور دید که کنار غلامحسین خان نشستم …
فورا فهمید چون می دونست غیر از این پدرش به من همچین اجازه ای نمی داد …
دستهاشو با خوشحالی کوبید بهم و گفت : داداشم ..پس می دونی بورسیه گرفتی …
و همینطور که میومد جلو و من از جام بلند شدم و بطرفش میرفتم ادامه داد : امشب یکی از دوستامو دیدم و بهم گفت امروز صبح اعلام کردن ..چرا ما نشنیده بودیم ؟ ..

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۲۸.۰۵.۱۹ ۱۳:۲۱]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_چهل و ششم-بخش ششم

یوسف توبهترین نمره رو گرفتی ؛ همه دارن از تو حرف می زنن ……
یکم روبروی هم ایستادیم و بهم نگاه کردیم … و بعد چنان منو در آغوش گرفت و خوشحالی کرد که اشک منم در آورد و توی دلم گفتم : هر کاری برای تو کردم حلالت باشه داداش …
اونشب من شده بودم عضوی از اون خانواده و برای اولین بار غلامحسین خان ازم خواست سر میز شام اونا بشینم …
و خوب جای عزیز خیلی خالی بود ….
اونشب تا دیر وقت منو و هنگامه و ایرج با هم در این مورد حرف زدیم …و هنوز درست نمی دونستم باید چیکار کنم …
و وقتی سرمو روی بالش گذاشتم … با اینکه دیگه خیالم راحت بود که راهم رو پیدا کردم …
اما مانع از دلشورم نمی شد که نترسم اتفاقی بیفته که نتونم برم …
هنوز نا باورانه از این دنده به اون دنده می شدم و به موقعیتی که برام پیش اومده بود فکر می کردم ….

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۲۸.۰۵.۱۹ ۱۳:۲۲]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_چهل و ششم-بخش هفتم

روز بعد توی مدرسه با مراسم خاصی در حالیکه غلامحسین خان و رضوان خانم ؛؛ایرج و هنگامه همراهم بودن تا منو به عنوان کسی که ازش حمایت کردن تا به اینجا برسم ؛؛
بورسیه رو همراه با لوح تقدیر بهم دادن ….
و بعد غلامحسین خان به عنوان ولی من سخنرانی کرد ..
گفت : شش سالش بود که یوسف عزیز رو آوردم پیش خودم .. ازش حمایت کردم و اونم روز به روز لیاقت و کاردانی خودشو نشون داد ..
یوسف علاوه بر استعداد فوق العا ده ای که داشت؛؛ پشتکار و درستی و نجابتش همیشه منو حیرت زده کرده بود …برای همین کنارش موندم و تنهاش نذاشتم و اجازه دادم درس بخونه و با اصرار توی این مدرسه ثبت نامش کردم …
چون می دونستم و یقین داشتم لیاقت داره و این روز ها رو برای اون پیش بینی می کردم و مطمئنم یوسف یکی از مردان بزرگ این روزگار خواهد شد .. و حالا خوشحالم که باعث افتخار همه ی ما شده ….
در حالیکه همه داشتن از جوانمردی و ایثار علامحسین خان می گفتن من نا باورانه به اونا نگاه می کردم

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۲۸.۰۵.۱۹ ۱۳:۲۲]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_چهل و ششم-بخش هشتم

انگار روی ابر ها راه میرفتم پس حرفای بی ربط غلامحسین خان ناراحتم نمی کرد و به طنز بهش نگاه می کردم …
فقط فکر عزیز بودم که دلم می خواست این روزها رو می دید ….
ای خدا چرا باید الان اون نباشه ؟ و چرا کاری می کنی که همیشه یک چیزی گوشه ی دلمون از غم باهامون حرف بزنه ؟
از فردای اون روز هنگامه پژمرده شد غمگین و افسرده بود و حالا بی پروا نگاه های عاشقانه اش رو نثار من می کرد که نمی تونستم بی تفاوت به او باشم ..
هنگامه برام خیلی عزیز بود ..
اونقدر که حد و حساب نداشت حاضر بودم جونم رو براش بدم ولی عاشقش نبودم ..
اصلا هرگز به خودم اجازه ندادم به اون نگاه نا پاکی داشته باشم …

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [۲۸.۰۵.۱۹ ۱۳:۲۲]
داستان #عقاب ❤️🦅
#قسمت_چهل و ششم-بخش نهم

سه روز بعد در کنکور سراسری شرکت کردم با اینکه همه به من می گفتن دیگه لازم نیست ولی دلم رضا نمی شد و فکر می کردم اگر طوری شد که نتونستم برم اقلا اینجا زیر پام محکم باشه ..
تنها هنگامه بود که می گفت : آره امتحان بده شاید همین جا پزشکی قبول شدی …
دلم نمی خواد تو بری یوسف؛؛ می دونم خود خواهم ولی چطوری دوری تو رو تحمل کنم ؟
اما ایرج خوشحال بود و می گفت : منم پشت سر تو میام و گلنازم با خودم میارم و همون کاری رو می کنم که هوشنگ کرد ..
اگر تو بری بابا از خدا می خواد منم بفرسته ..خیلی وقته دلش می خواد منو از سرش باز کنه …
هفدهم مرداد بود که من نا باروانه با یک چمدون نو و لباس های شیک و مناسب آماده سفر می شدم …
دمپایی های آبی رنگم رو ته چمدون گذاشتم تا همیشه پیشم باشه …
رویایی دست نیافتی برای من که به حقیقت پیوسته بود …سر از پا نمی شناختم و ثانیه شماری می کردم برای رفتن …
قرار بود ساعت ده شب فرود گاه باشم و ایرج و هنگامه همراهیم کنن ..

ادامه دارد

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا