آخرین مطالبرمان تارا

رمان تارا پارت24

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تارا وارد شوید

و موضوع رو فراموش کردم ..
ماهان اونقدر از بودن ما توی آتلیه اش خوشحال بود و بهمون عزت و احترام میذاشت که منم حسابی جو گیر شده بودم و انگار توی دنیای دیگه ای سِیر می کردم …
اما وقتی ما رو رسوند به محل کار خودم و رفت ؛؛ دوباره یاد مهدی افتادم و با خودم فکر کردم نکنه براش اتفاقی افتاده باشه ..
دلم شور زد و زنگ زدم ..اون خانم پرستار گفت : خانم حمیدی ؛مهدی حالش بهتر شده دارو هاشو هم کم کردیم می خواد شما رو ببینه و مدام سراغتون رو می گیره ..
هنوز دکتر اجازه نداده با تلفن حرف بزنه ..اگر ممکنه برای اینکه آروم بشه یک سر بیان اینجا خیلی بی تاب شماست ..
گفتم : آخه چه لرزمی داره من بیام ؟ هیچ نسبتی باهاش ندارم ..بی خودی امیدوارش کنم که چی بشه ؟ به نظرتون بهتر نیست منو فراموش کنه ..
اگر بیام مجبورم باهاش خوب حرف بزنم و همین ممکنه براش سوءتفاهم ایجاد کنه ..چون من اونو از زندگیم بیرون کردم…

گفت : من درست نمی دونم ؛ اگر اینطوره شما راست میگین ولی دکتر ازم خواست که بهتون خبر بدم …
ما فکر کردیم ؛؛ آخه شما مرتب بهش سر می زنین ..
خوب حق داشتیم فکر کنیم که هنوز امیدوارین ..
گفتم : نه نیستم و دیگه ام قصد ندارم به دیدنش بیام اون زمان حالش بد بود ولی حالا که بهتر شده کاری اونجا ندارم به مادرش خبر بدین ..
اونشب فکرم خیلی آشفته بود هم برای مهدی هم برای ماجرایی که مینو راضی نمی شد برای من تعریف کنه ..
اما صلاح ندیدم از حرف خودم برگردم ..
و دوباره به دیدن مهدی برم مخصوصا که می گفتن حالش بهتر شده و اطرافیانش رو می شناسه..

صبح در حالیکه تارا توی بغلم بود و دستهاش دور گردنم؛؛ بیدار شدم ..
بچه ی خیلی عاطفی بود و همش دوست داشت توی بغل یکی باشه …
اما تازگی ها احساس می کردم زیاد بهانه گیری می کنه و دلش نمی خواد از من جدا بشه .. تا تکون خوردم منو محکم گرفت و گفت : مامان نرو ..
گفتم قربونت برم عزیز دلم خودت که می دونی کار دارم ..
گفت : تو دیر میای دلم برات تنگ میشه ..
گفتم : مگه دوست نداری با هستی بازی کنی ؟ گفت :نه دوست ندارم ؛ تو رو می خوام ..دیگه هستی رو نمی خوام
گفتم : خیلی خوب از اول می گفتی منم از خدا می خوام تو با من باشی پس پاشو کاراتو بکن با خودم می برمت آتلیه خوبه ؟ ….
گفت : آخ جون میزاری من عکس بگیرم ؟
گفتم : معلومه که میزارم ..امروز همه ی عکس ها رو دختر من می گیره ؛؛ قبول ؟ ..
موقعی که صبحانه می خوریم به تارا گفتم برو اتاق بابا جون بوسش کن و ازش خدا حافظی کن تا منم یک چیزی بخورم و با هم بریم ..

و بعد از مامان پرسیدم ..شکوه خانم به شما در مورد زندگی مینو حرفی نزده ؟
گفت : چرا مادر یک چیزایی میگه ..برای چی ؟ گفتم : شما می دونستی که مینو بچه ی دوم هم داشته ..
گفت : آره ؛؛مگه تو نمی دونستی ؟
گفتم : مینو حاضر نمیشه در موردش حرف بزنه ..شما چی می دونی ؟
گفت : چیز زیادی نمی دونم فقط شکوه خانم توی حرفاش می گفت : بچه ی دومشو از دست داده کاش یکی دیگه بیاره که اینقدر بهانه گیر نباشه ..
می گفت غصه ی اون هنوز به دلش مونده برای همین اعصابش خرابه ..از حرفاش اینطوری فهمیدم ؛؛مثل اینکه تا به دنیا اومده مرده ..یا نمی دونم اصلا توی شکمش مرده بوده ..
به هر حال مینو ضربه ی روحی بدی می خوره …
گفتم : مامان جون ؟ قربونتون برم ؛؛ الهی من فدات بشم یک وقت با شکوه خانم درد دل می کنی از تارا چیزی نگی تو رو خدا ..
جون آقا جون یک وقت از دهنت در نره ..
اخمهاشو کرد تو هم ..
با اعتراض گفتم : نکنه گفتین ؟ راست بگومامان ؛؛
گفت : تو واقعا منو چی فرض کردی : مگه احمقم ..اصلا برای چی بگم ..بچه ام رو به یک چشم دیگه نگاه کنن ؟..فردا هزار تا هم انگ بهش بچسبونن ؟..
نمیگم خاطرت جمع باشه ..اصلا چیزی نیست که بگم ..تارا عمر و جون منه نوه ی عزیز منه …

و از اون روز کار سخت ما شروع شدو اونقدر غرق شده بودیم که همه چیز رو فراموش کردم ..
ماهان دقیق و برنامه ریزی شده کار می کرد جدی بود و پر کار ..
سرپرستی کارو خودش به عهده گرفته بود ..و سه ؛چهار روزی هم با مینو و احمد و یکی از همکار های خودش یکی از اتاق های آتلیه رو مثل خونه های اشرافی قدیم درست کردن ..
و این کار هم خیلی سخت بود و هم پر هزینه ؛ و من که اصلا ذاتم با این تشریفات و ظاهر سازی های بی دلیل مخالف بود کاری به کارشون نداشتم و سرم به کارای خودم گرم بود …
اما مدام ماهان رو می دیدم ؛ میرفت و میومد ..و با یک لبخند سری تکون می داد و اینطوری حضور گرمش اعلام می کرد اما حرفی نمی زدیم مگر در مورد کار….
ولی من یک زن بودم و از نگاه اون یک چیزایی متوجه می شدم گاهی سنگینی نگاهش رو حس می کردم هر وقت چشمم بهش میفتاد از نوع نگاهش مجبور می شدم زود سرمو برگردونم و در همین حال دستپاچه می شدم ..

من به دنبال هیچ عشقی نبودم خاطرات بدی که توی ذهنم نقش بسته بود مانع از این میشد که به احساساتم توجهی داشته باشم ..
اما در مقابل اون نمی تونستم بی تفاوت بمونم و از نگاه های معنی دارو پر از تحسین اون بدم نمی اومد نحوه ی کار کردنشو دوست داشتم ؛ جدی و قاطع بودنش رو که همه ی ما رو وادار کرده بود با تمام قوا شبانه روز تلاش کنیم رو می پسندیدم ..
و اینکه با همه مهربون و با ادب بود و همون طور رسمی و با احترام رفتار می کرد .. و هیچوقت عصبی نمی شد توجه منو به خودش جلب کرده بود
تا روز ی که عکس های آتلیه رو باید می گرفتیم ..
شایان و شیدا و یکی از دستیاران ماهان ,, از دم آرایشگاه فیلم گرفتن تا دم آتلیه ..و من و ماهان و مینو همه چیز رو آماده کرده بودیم برای پذیرا شدن از دختر وزیر و دامادش ….
که عروس پیاده شد و اومد به طرف آتلیه ….
اولین بار بود اونو از پشت شیشه می دیدم ..
ولی با یک نگاه فهمیدم که کار سختی در پیش داریم و فقط با یک نظر بدون اختیار گفتم : وای ؛ اینه ؟ حالا من که باید معجزه کنم این اون ملکه ای که براش نقشه کشیدیم نیست …
آخه نمیشه ..اون صحنه ها به این عروس نمی خوره …

ماهان که کنارم ایستاده بود با یک لبخند گفت : نگران نباشین یک کاریش می کنیم ..به خدا آتوسا خانم اینجا شو دیگه فکر نکرده بودم .. گفتم : این دکور ..این همه تجهیزات ..این همه مخارج …
فکر نمی کنم چیز خوبی از آب در بیاد …و در باز شد و اونا وارد شدن ..
چقدر من فیلم های رویایی گرفته بودم که با فیلم عروسی میکس کنم ..و چقدر ماهان از داماد گرفته بود ..
مینو و شیدا اونا رو بردن توی آتلیه ..من داشتم فکر می کردم اصلا وا رفته بودم ….
و ماهان به من نگاه می کرد و منتظر بود ببینه می خوام چیکار کنم ..
که یک زن و مرد جوون وارد شدن ..
گفتم : ببخشید امروز سفارش قبول نمی کنیم ..سرمون شلوغه ..
زن گفت : فقط یک سئوال خواهش می کنم جواب بدین ما بعدا میام ..شما قبول می کنین در حد پونصد تومن فیلم عروسی ما رو بگیرین ..
نگاهی کردم ..و گفتم : الهام جان ترتیب کار خانم و آقا رو بده و سفارش اونا رو یاد داشت کن ..و رو کردم به اون دو نفر و گفتم : چشم قبول می کنم ..
سعی می کنم بهترین فیلم رو ازتون بگیرم …با همون پونصد تومن ….

گفت : واقعا این کارو می کنین ..تا حالا صد جا رفتیم هیچکس قبول نکرد .. دستتون درد نکنه ؛ خدا خیرتون بده …ممنون …خیلی لطف می کنین ..
ماهان گفت : همیشه این کارو می کنین ؟
گفتم : نه ..ولی درس عبرت گرفتم ..مقایسه کردم ..و دلم سوخت ؛ آخه اینا چه گناهی دارن ؟فکرشو بکنین چقدر عذاب کشیدن و در به در دنبال یکی گشتن که با پونصد تومن ازشون فیلم بگیره ….
در همین موقع تلفنم زنگ خورد ..نگاه کردم از بیمارستان بود ..
ولی جواب ندادم و گوشی رو گذاشتم توی کیفم و رفتم برای عکس گرفتن از عروس و داماد …
بالاخره اون عروسی با تمام تشریفاتش تموم شد …
عروسی که مخارجش سر به فلک کشیده بود …
نزدیک صبح بود و همه ی ما خسته برای اینکه بریم خونه هامون میرفتیم بطرف پارگینگ در حالیکه وسایل سنگین فیلمبرداری رو با خودمون حمل می کردیم ..

شایان گفت : والله اولش من فکر کردم خیلی پول دادن؛
ولی الان میگم تازه کم هم بوده بابا پدرمون در اومد ..
شیدا گفت : به خدا نمی تونم نفس بکشم از خستگی دارم میمیرم …
ماهان گفت : هر چی زود تر فیلم ها رو آماده کنیم زود تر از اینکارا بهمون میدن من مطمئنم ..
گفتم : من یکی که دیگه نیستم؛؛ این همه زحمتی که برای این کار کشیدیم و دلهره داشتیم نمی ارزه …
ولی راستش از این بریز و به پاش های افراطی بیشتر بدم میاد ؛؛ اما تجربه ی خوبی بود ..
شیدا گفت : حالا بزار بهمون پیشنهاد بدن ؛ بعد تصمیم می گیریم ..
نزدیک ماشین شده بودم ماهان خودشو رسوند به منو اونقدر به صورتم نزدیک شده بود که مجبور شدم یکم برم عقب گفت : شما خسته شدی ولی من خیلی خوشحال بودم ..
اکیپ شما بی نظیر بود ..فکر کنم بهترین تصمیم رو گرفتم که با شما کار کردم ..
آتوسا خانم فردا میام حساب و کتاب می کنیم ..
فکر می کنم پول خوبی برامون مونده ..
گفتم : ممنونم فردا که نه من همه رو تعطیل کردم استراحت کنن ..بزارین شنبه …
آهسته گفت : فردا کنار رودخونه من و شما و تارا کباب بخوریم ؟

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا