آخرین مطالبرمان استاد اشتباهی

رمان استاد اشتباهی پارت 29

رمان استاد اشتباهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد اشتباهی وارد شوید

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 17

-باشه.
متعجب گفتم: باشه؟! یعنی قبوله؟
سرتکون داد و گفت: فقط قبلش یک چیز دیگه رو هم باید امتحان کنیم. اگه جواب داد که بعد از فهمیدن یا پیدا کردن اطلاعات یا مدارکی که احتمالا دستت داشتی، میای خونه. جواب نداد هم که باز بر می گردی خونه.
لبخند ظاهری ای زدم و گفتم: خوبه. حالا چی هست؟
صفحه لپ تاپ رو به سمتم چرخوند و گفت: بخون.
چند خط اول رو خوندم اما با دیدن صفحه ی طولانی و پر بی حوصله عقب کشیدم و گفتم: خلاصه اش رو بگین.
این بار سپهر شروع به حرف زدن کرد.
– یکی رو نفوذی فرستادیم بینشون. اطلاعاتی که اون فرستاده شامل این می شه که چه اعضای بدنی رو به کجا و به کی می فرستن. مدرک اثبات شده ای نداره که مشکل فعلیمون هم همینه. ولی فهمیده چه بلایی سر تو آوردن.
سعی کردم با مشت کردن دست هام شدت استرسم رو بپوشونم. بی حرف سر تکون دادم تا ادامه بده.
– خیلی کم پیش میاد با کسی این کار رو انجام بدن. یعنی اصلا پیش نمیاد.
اه! چقدر کشش می داد.
– حدودا… نزدیک دوماه تو رو توی یک اتاق مشابه اتاق های بیمارستان حبس کرده بودن… با شکنجه های روانی و روحی، این دوماه اون قدر بهت فشار آوردن تا بلاخره فقط چیزی رو توی مغزت سنجاق کردی که اونا می خوان. که تصادف کردی و… فراموشی گرفتی.
انگار یهو یک چیز مثل تیر به سرعت از مغزم عبور کرد و همون قدر هم درد به سرم وارد کرد.
باز… باز چند تا صحنه ی آشنا و تار…

نذاشتم درد زیادی توی چهرم پیدا بشه جز حبس نفس و یک خط اخم کم رنگ.
نفسم رو رها کردم و گفتم: خب حالا راه حلتون چیه؟

-هیپنوتیزم. با همین روش ولی در طولانی مدت مغزت رو شست و شو دادن. شاید اگه با ضمیر ناخداگاهت رو به رو بشیم بتونیم حافظه ات رو برگردونیم.

آره! آره… چرا خودم زود تر به این نتیجه نرسیدم؟ این که مغزم شست و شو داده شده بود که مشخص بود فقط نمی دونستم چطور… خیر سرت مثلا دانشجو پزشکی هستی!
برای چند لحظه گل از گلم شکفت. با خوشحالی از جام بلند شدم و گفتم: کی بریم؟
بابا گفت: الان که بی موقعست. تو کی وقت داری؟
فردا که با آرشا کلاس داشتم نمی شد پی چوند… عصرا هم که معمولا خونست. شاید نشه بیام بیرون. پس فردا…
عقب عقب رفتم و گفتم: شاید پس فردا. خبر می دم هماهنگ بشیم… فقط… پیش کی می ریم؟
– نمی شناسی.
طبق معمول این سهیل بود که خیلی زیبا جواب من رو داد. به بابا نگاه کردم که گفت: حالا باهاش آشنا می شی.
سر تکون دادم و گفتم: پس، فعلا…
در رو باز کردم و گفتم: می گم نمی شه حالا من… از اون خونه لفت بدم و بعد بریم پیش دکترتون؟
سپهر چشم چرخوند و گفت: نه! حتی یک لحظه هم نمی خوام اتفاقات گذشته تکرار بشه! چه بسا بدترش. اگه از همون روز اول که فهمیدم توی اون بیمارستان داستان پاستان درست شده نمی ذاشتم بری، همچین اتفاقاتی نمی افتاد.
نفسم رو با آه بیرون فرستادم و گفتم: حالا که افتاده… فعلا.
این رو گفتم و در رو پشت سرم بستم.
سپهر مراعاتم رو کرد. وگرنه می گفت اگه همون روز که بهت گفتم تو بی خیال قضیه بشو من خودم رسیدگی می کنم، بی خیال شده بودی، الان همچین اتفاقاتی نیوفتاده بود.
اما همه می دونستن که کسی جز من نمی تونست به اطلاعاتی دست پیدا کنه که باعث بشه تقریبا کشته بشم. همون طور که تا حالا هیچ کدوم از مامور هاشون نتونستن.
دیگه نمی خواستم به آرشا فکر کنم. اشتباهی بود که دیگه نمی خواستم تکرارش کنم.
اگه واقع بین می بودم برای این تصورم از زمین خنده رو گاز می زدم. کدوم آدم دل داده ای بود که بتونه فراموش کنه کسی رو که برای اولین بار اجازه داده بود به حریم قلبش وارد بشه؟

تقریبا دیگه شب شده بود که رسیدم خونه.
آرشا داخل پذیرایی نشسته بود و در حال خوندن یک کتاب نسبتا قطور بود.
با دیدن من عینکش رو پایین تر فرستاد و گفت: کجا بودی؟
توی اون دقایق که هنوز تاثیر حرف هام روی ذهنم باقی مونده بود، بی توجه بهش از پله ها بالا رفتم و گفتم: بیرون.
– ئه. من فکر کردم داری از داخل میای. ممنونم که روشنم کردی.
تقریبا دیگه داشتم از دیدش محو می شدم که در جوابش با صدایی که بهش برسه گفتم: خواهش می کنم.
لحظه آخر که دیگه فکر می کرد نمی بینمش، کتاب رو بست و پیشونیش رو کلافه و عصبی دست کشید.
اگه می تونست قطعا موهام رو از حرص می کشید. احتمالا بعدش هم جیغ می زد.
از تصور این حالت آرشا نتونستم بی تفاوت باشم و بی صدا خندیدم. هنوز از بالای پله ها داشتم بهش نگاه می کردم که صدای خنده ام خیلی کوتاه از دهنم بیرون پرید.
سریع جلوی لبم رو گرفتم و خیلی سریع باقی پله ها رو طی کردم.

بعد از عوض کردن لباس هام چندتا از کتاب هام رو برداشتم و نشستم روی تخت. یکی از کتاب هام رو برواشتم و شروع کردم به ورق زدن تا به جایی که می خواستم رسیدم. چند خط بیش تر نخونده بودم که بدون این که متوجه بشم توی فکر فرو رفتم.
اگه تا چند روز دیگه بر می گشتم به خونه ی واقعیم، الان… الان باید وسایلم رو جمع کرده باشم!… اوه. چطور بدون این که تابلو باشه وسایلم رو جمع کنم؟! اصلا چطور دلیل قانع کننده بیارم و برم؟
بهش بگم همه چیز رو یادم اومده؟ نه. این اصلا خوب نیست. بعد نمی گه آخه یهو چطور؟
خدای من! اگه بفهمه این همه مدت با دونستن حقیقت توی خونه اش موندم چه فکری می کنه؟!
خب… اصلا بهش نمی گم واقعیت چیه. می گم می رم خونه ی داغون خودم. در مورد طلبکار ها نمی پرسه؟
نه دیگه… اصلا این طلبکارها آتیششون از گور باباش بلند می شه! حتی چشم یک زندگی راحت تو اون شرایط رو هم نتونست داشته باشه. چهار نفرو فرستاد که آسایش برای من نذارن. چقدر تخیلاتش خوبه لامصب! برای طبیعی جلوه کردن این که بابام معتاد بوده و مرده طلبکار هم به ماجرا اضافه کرد. باریکلا! جایزه ی اسکار رو باید بدن به اینا. ای خدا… ای خدا! اصلا فکر کردن بهشون هم حرصم رو در میاورد.

تازه باید پولی رو که این همه مدت به حسابم هم ریخته بهش برگردونم. من که به پولش احتیاجی ندارم که پیشم بمونه؟
ولی برگردونم نمی گه پس این همه مدت از کجا پول آوردی؟
هعی… هرچی بگم آخرش همه چی رو می فهمه.
پس چی بگم؟ چی کار کنم؟ وای… اصلا من بی آرشا چی کار کنم؟! خدا بگم چی کارت کنه که مثل آدم های عادی نیستی که من مجبور نشم ولت کنم! چی می شد تو یک زندگی عادی باهم می بودیم؟؟
با حالت زاری کتاب رو بستم و سرم رو بالا آوردم که متوجه شدم آرشا کنارم نشسته.
از روی شوک جیغ کشیدم و عقب کشیدم که اون هم به تبعیت از من داد کشید و به عقب مایل شد.
هم زمان صدای جیغ و دادمون قطع شد دقیقا هم زمان با من گفت: مرض!
چند لحظه به هم دیگه نگاه کردیم و بعد بلند زدیم زیر خنده.
بلاخره… با این که تصمیم خودم بود باهاش سرد بشم اما دلم به این خنده ها تنگ شده بود. کم کم خنده ام بند اومد و زل زدم به دندون های سفید و مرتبش… بعد هم چشم هاش و…
حالا دیگه قیافه ام از حالت شاد، به غم رسیده بود.
خنده اش که تموم شد، با حالتی که ته مایه های خنده توی صورتش پیدا بود گفت: چیه؟
بازدمم رو بیرون فرستادم و گفتم: هیچی.
باز توی سکوت نگاهمون ادامه دار شد.
سرم رو پایین انداختم تا بتونم حرفم رو بزنم. آخه وقتی به چشم هاش نگاه می کردم نمی تونستم بهش بگم که…
– راستی… فکرام رو کردم. می دونم…
نفس گرفتم و گفتم: یکم دیر شد ولی خب…
دوباره نفس کشیدم و گفتم: برای شناخت کافی، لازم بود.
باز نفس عمیق دیگه ای کشیدم و گفتم: به نظر من… فکر نمی کنم…
گلوم درد گرفته بود. آب دهنم رو قورت دادم و ادامه دادم: ازدواج ما باهم دیگه… مناسب باشه.
دستم رو پشتم مشت کردم و گفتم: تکلیفت با مال و اموالت هم که مشخص شده… قراردادی هم که به طور رسمی نوشته نشده، من هم چیزی… به عنوان دست مزدم نمی خوام… تو این مدت به اندازه ی کافی… برای دانشگاهم و… خرج و مخارجم زحمت کشیدی…
احساس می کردم چیزی نمونده کف دستم زخم بشه. به معنای واقعی کلمه داشتم جون می کندم.
دیدین بعضی وقت ها وقتی یکی دعواتون می کنه جون می کنین تا خندتون نگیره؟
حالا من به همون اندازه جون می کندم تا جلوی گریه ام رو بگیرم.

-سرت رو بیار بالا.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا