آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای 26

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

#بهار
بلاخره بعد از کلی کش مکش حرکت کردیم جدا گانه به سمت شمال در تمام طول راه انقدر سرم درد میکرد ک حتی وقتی بین راه برای خوردن نهار ایستادند پیاده نشدم چشمهام رو بسته بودم و داشتم به این فکر میکردم ک قراره تو این سفر چه اتفاق هایی بیفته واقعا خیلی خنده دار بود‌
_بهار
با شنیدن صدای خواهرم ستاره به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله؟!

_بنظرت مریم و مامان میزارن این سفره بهمون خوش بگذره؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
_نه مطمئن باش این سفر به تلخی زهره مار خواهد بود و اینکه ستاره دیگه به اون زن حق نداری بگی مامان فهمیدی؟!
سرش رو به نشونه ی تائید تکون داد ک زیر لب زمزمه کردم:
_اون فقط شکیلا خانوم نه مامان!

بعد از یکساعت بلاخره رسیدیم با ایستادن ماشین همه پیاده شدیم ستایش تموم مدت پیش خاله فاطمه بود! نگاهم به خاله فاطمه افتاد ک ستایش رو بغل کرده بود و ستایش چه راحت تو بغلش خوابیده بود به سمتش رفتم و گفتم:
_بدید من شما خسته شدید!
لبخندی زد و گفت:
_نمیخواد بچه بد خواب میشه بریم داخل!

همراه مامان و بقیه به سمت داخل حرکت کردیم راننده هم چمدون هارو داشت میاورد در ویلا رو با کلیدی ک داشتیم باز کردیم صدای ساناز اومد؛
_شب بریم ساحل!
صدای خاله فاطمه بلند شد:
_بزار اول برسیم دخترجون!
_رسیدیم ک مامان
لبخندی بهش زدم ک در باز شد و رفتیم داخل با دیدن مریم و مامان ک با لباس راحتی داخل نشیمن نشسته بودند وا رفتم!

حالا چرا باید اونا همیشه اینجا باشند فقط اعصاب من رو خراب میکردند مثل خروس بی محل بودند هر جا ک میرفتیم اینا میومدند البته میدونستم این نقشه ی شکیلا خانوم مادر ساشا بود ک بیان اینجا اون فقط میخواد با این کار هاش عقده هاش رو خالی کنه.
صدای مریم بلند شد؛
_اینا دیگه چرا اومدند اه!
با شنیدن این حرف مریم خنده ام گرفت جوری وانمود میکرد ک انگار اصلا خبر نداشت ما هم قراره به این مسافرت بیایم.

بدون اینکه به حرفش توجهی کنیم به سمت بالا رفتیم و اتاق هایی ک خالی بود رو برداشتیم البته همه ی اتاق ها رو پر کرده بودند واقعا نمیتونستم درکشون کنم ساناز با عصبانیت گفت:
_این کارشون یعنی چی آخه؟!
متفکر داشتم فکر میکردم ک بعد از چند ثانیه گفتم:
_نظرتون چیه همه با هم تو این اتاق بخوابیم اینجوری هم خیلی خوش میگذره
مامان لبخندی زد و گفت:
_فکر خوبیه بریم داخل همین اتاق.

وقتی برای شام رفتیم پایین ساشا رو کرد به سمت خاله فاطمه و گفت:
_از اتاق راضی هستی؟!
همه نگاه معنا داری بهم انداختیم ک خاله فاطمه با خونسردی گفت:
_همه ی اتاق ها پر بود پسرم من و دخترا هم یه اتاق برداشتیم قراره همه با هم داخلش بخوابیم اینجوری هم احساس بهتری داریم بچه ها کنار هم خوشحال ترند‌
ساشا متعجب گفت:
_اما اتاق ها ک پر نبود همش!
خاله فاطمه گفت:
_ما رفتیم پر بود پسرم.

ساشا متعجب گفت:
_برم یه نگاه بندازم ببینم چخبره.
صدای مریم بلند شد:
_عزیزم اون اتاقا وسایل کهنه رو و یه جور لباس های بدرد نخور رو ریختیم توش فکر نمیکردیم این همه آدم بخواد بیاد!
رسما داشت تیکه مینداخت شیطونه میگفت بلند بشم هر چی تو دهنم میاد بارش کنم اما نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم.

صدای عصبی ساشا اومد
_تو….
خاله فاطمه وسط حرفش پرید:
_ساشا!
ساشا نگاهش رو به خاله فاطمه دوخت نمیدونم چی تو چشمهاش دید ک آروم شد و همه دوباره مشغول خوردن شام شدند مامان ساشا شکیلا تمام مدت ساکت بود و این ساکت بودنش خیلی عجیب و در نهایت ترسناک بود.

خواستم به سمت اتاق بالا برم تا ستایش رو بخوابونم ک صدای ساشا بلند شد:
_بهار ؟!
ایستادم به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله؟!،
_ستایش رو بده ستاره بره بخوابونه تو برو لباست رو عوض کن بیا کارت دارم.
متعجب گفتم:
_باشه

صدای عصبی مریم بلند شد:
_کجا؟!
ساشا خونسرد گفت:
_فکر نمیکنم بهت مربوط باشه درسته؟!
مریم بهت زده گفت:
_ساشا
بدون اینکه به حرف هاشون توجه کنم ستایش رو به ستاره سپردم و خودم لباس هام رو عوض کردم و به سمت پایین رفتم ساشا و مریم هنوز داشتند بحث میکردند با صدای بلندی گفتم:
_من آماده ام!
ساشا به سمتم برگشت نگاهی از سر تا پا بهم انداخت و گفت:
_بریم.

تا خواستم قدم اول رو بردارم صدای عصبی مریم بلند شد:
_این هرزه رو با خودت کجا میبری هان میخوای ببریش بهت سرویس بده تو ….
با سیلی محکمی ک خورد حرف تو دهنش ماسید بهت زده به ساشا نگاه میکرد

ساشا عصبی از حرف مریم انگشت تهدیدش رو جلوش گرفت و گفت:
_تو دیگه از حدت گذشتی کافیه یکبار دیگه ببینم داری اراجیف میبافی اون وقت ک زندگیت رو جهنم کنم فهمیدی؟!
مریم با ترس سری به نشونه ی تائید تکون داد ک ساشا به سمتم برگشت و گفت:
_بریم.
دنبالش حرکت کردم ولی آخرین لحظه نگاهم به چشمهای پر از تنفر مریم افتاد ک بهم خیره شده بود اما مقصر من نبودم مقصر خودش بود ک حرف زدنش یه شکل خیلی بدی شده بود‌.

سوار ماشین ساشا شدیم بدون اینکه حرفی بزنم ساکت نشسته بودم ساشا هم داشت رانندگی میکرد وقتی ماشین ایستاد نگاهی به اطراف انداختم یه خونه ویلایی ک کنار دریا بود چشمهام برقی زد سریع پیاده شدم ساشا هم پیاده شد به سمتش برگشتم و گفتم:
_اینجا چقدر قشنگه!

_خوشت اومد؟!
با ذوق گفتم:
_وای آره خیلی زیاد
با صدای بمی گفت:
_بریم کنار دریا
_بریم همراهش به سمت دریا رفتیم شب بود و دریا پر موج هوا خنک و سرد خیلی حس خوبی بود برای قدم زدن لبخندی روی لبهام نشسته بود ک صدای ساشا بلند شد:
_بهار؟!

_جانم
_از من متنفری؟!
با شنیدن این حرفش متعجب ایستادم و به سمتش برگشتم ساشا هم ایستاد چشمهاش رو به چشمهام دوخت ک بعد از مدتی گفتم؛
_چرا این سئوال رو میپرسی؟!
_میخوام بدونم‌
_نه من متنفر نیستم ازت
لبخند محوی زد و گفت:
_مطمئنی.
_آره

_مریم نمیتونه از ستایش مواظبت کنه نمیخوام تو رو از دخترت جدا کنم بمون پیش خاله فاطمه دخترت رو بزرگ کن!
متعجب از این حرفش گفتم:
_این حرف های تو
_آره
_تو ک میخواستی دختر من رو بدی به مریم پس چرا منصرف شدی؟!
_مریم صلاحیتش رو نداره.

_من هیچوقت دخترم رو به مریم نمیدم مطمئن باش اون اگه میخواست میتونست مادر خوبی باشه اما اون فقط دنبال خوش گذرونی و پول!
_تو چی دنبال پول نیستی؟!
قاطعانه جوابش رو دادم:
_نه من دنبال پول نیستم اگه رحمم رو اجاره دادم فقط بخاطر پول عمل قلب مادرم بود و این رو هم مادرت خوب میدونه‌.

_میدونم!
متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_میدونی؟!
سری به نشونه ی تائید تکون داد و گفت:
_آره از همه چیز خبر دارم.
بهت زده بهش خیره شدم اگه از همه چیز خبر داشت پس چرا تمام این مدت این همه من رو اذیت کرد.
_پس چرا تمام این مدت انقدر من رو اذیت کردی؟!
_خودم هم دلیلش رو نمیدونم معذرت میخوام.
فقط سکوت کردم حرفی نداشتم ک بزنم با صدای آرومی گفتم:
_بریم خونه؟!
_بریم

همراه ساشا برگشتیم خونه همه خوابیده بودند روی تختم دراز کشیدم و به این فکر کردم ک قراره چی به سر زندگیم بیاد آینده ی من دخترم خواهرم چی قراره بشه خدایا خودت بهم کمک کن!
چشمهام رو بستم و سعی کردم بدون فکر کردن به افکار آزار دهنده کمی استراحت کنم.
_بهار؟!
با شنیدن صدای ستاره چشمهام رو باز کردم و گفتم:
_هوم

_پاشو مادر ساشا هی داره پایین غر میزنه
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
_الان میام.
با رفتن ستاره از روی تخت بلند شدم و بعد شستن دست و صورتم به سمت پایین رفتم همه سر میر صبحانه نشسته بودند صدای مادر ساشا بلند شد:
_چه عجب بلاخره بیدار شدی.
بدون اینکه توجهی بهش بکنم روی میز خالی کنار ساشا نشستم و ستایش رو از ستاره گرفتم و بهش صبحانه دادم

طولی نکشید ک باز صدای مادر ساشا بلند شد:
_خدا به بعضیا ک لیاقت ندارند بچه میده.
با شنیدن این حرفش حرصم گرفت اومدم یه جواب دندون شکن بهش بدم ک صدای ساشا بلند شد:
_مامان!
مامان ساشا با شنیدن صدای محکم و جدی ساشا ساکت شد و دیگه حرفی نزد.
صدای خاله فاطمه بلند شد:
_بهار
به سمتش برگشتم و گفتم:
_جونم؟!
_امروز بریم لب ساحل نهار هم همونجا میخوریم نظرت چیه دخترم؟!
_من موافقم.

صدای مامان ساشا بلند شد:
_ساشا پسرم قرار بود من و تو با مریم هم بریم جنگل.
رسما داشت میگفت شرتون کم ما داریم میریم یه جای دیگه از حرص دستام رو مشت کردم ک با شنیدن حرفی ک ساشا زد لبخندی از سر ذوق روی لبهام نشست.
_نه مامان امروز نمیشه قراره امروز بریم لب ساحل همه با هم‌.

صدای عصبی مامان بلند شد:
_اما پسرم من …
ساشا وسط حرفش پرید و گفت:
_اما و اگر نداره مامان‌
مامان ساکت شد و دیگه حرفی نزد ک صدای ستاره بلند شد:
_پس من برم وسایل هامون رو جمع کنم.
لبخندی به روش زدم ک صدای زنگ خونه بلند شد متعجب گفتم:
_یعنی کیه!

صدای ستاره بلند شد:
_من باز میکنم.
با رفتن ستاره صدای خاله فاطمه بلند شد:
_بهار برای ستایش لباس گرم زیاد بیار.
_چشم
_تو لازم نکرده به فکر نوه ی من باشی‌.
صدای عصبی ساشا بلند شد:
_بسه.

مامان با شنیدن این حرف ساکت شد خاله فاطمه هم بیتفاوت جوری ک انگار اصلا حرف مامان رو نشنیده بهم نگاه کرد و گفت:
_پاشو دخترم.
_چشم
بلند شدم و به سمت اتاق رفتم تا آماده بشم واقعا حرف های مامان و بعضی رفتار هاش داشت عصبیم میکرد.

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. سلام میشه ی ایمیل بم بزنین و بگین چه روز و ساعتی رمان رحم اجاره ای رو میزارین توی سایت … چون من تل ندارم … اگه جواب بدین ممنونتون میشم

  2. سلام میشه ی ایمیل بم بزنین و بگین چه روز و ساعتی رمان رحم اجاره ای رو میزارین توی سایت … چون من تل ندارم … اگه جواب بدین ممنونتون میشم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا