آخرین مطالبخدمتکار من

رمان بی گناهی پارت17

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بی گناهی واردشوید

با اینکه دلم نمی خواست برم بهداری اما دیگه چاره ای نداشتم …
محیط سرد و بی روحی داشت که به محض ورودم بیشتر دلم گرفت …یک خانم دکتر پشت یک میز نشسته بود و چند تا بیمار توی اتاقی که چهار تخت داشت بستری بودن ..و یک پرستار و یک خانم زندانی که مثل من برای کمک اونجا بود ..
مامور منو تا بهداری رسوند وگفت : خانم دکتر این معرفی نامه اش و کاغذی رو روی میز اون گذاشت با بی میلی سرشو بلند کرد و نگاه تحقیر آمیزی به من انداخت و گفت : تو اینجا به عنوان خدمه اومدی ..یادت باشه کاری به کار مریض ها نداری ..نزهت ؟ بیا اینجا بهش بگو چیکار باید بکنه ..
رفتار خشک و بیرحمانه ای داشت ..
سکوت کردم ..سکوتی که تا پایان روز ادامه داشت ..

من زمین رو می شستم و زیر چشمی به اونا نگاه می کردم ..و می تونستم حس اونا رو از رفتارشون بفهمم …
و با خودم فکر می کردم ..زندگی اینطوری با آدم ها بازی می کنه مثل صاعقه می تونه در یک لحظه همه چیز رو زیر و رو کنه ..گوش مالی بده و بهش بفهمونه که خیلی وقت ها اختیار دست تو نیست و به جایی کشونده میشی که هرگز تصورشم نمی کردی …
و اون روز تا غروب من در حالیکه از شدت غصه بغض داشتم و دلم نمی خواست با کسی حرف بزنم بهداری و دستشویی های اونجا رو تمیز کردم …
صدای اذان بلند شده بود که مامور اومد؛ یک نفر رو با خودش آورد و منو برگردوند به بند خودم …
هم سلولی هام نگران شده بودن …دورم کردن ..ولی من حوصله ی کسی رو نداشتم سراغ خاله رو گرفتم ..
گفتن چند تا زن دعوا کرده بودن رفته ته سالن …

خودمو بهش رسوندم و در حالیکه چیزی نمونده بود اشکم جاری بشه گفتم : خاله یک خواهش ازت دارم میشه نزاری منو ببرن بهداری ؟
با لحن خشنی که داشت دستشو زد به کمرشو گفت : چیه خانم دکتر تو که با من قهر بودی ؟
گفتم : خاله لطفا ..کی گفته با شما قهر بودم ؟
گفت : ببین دختر جون من همه چیز رو می دونم …
گفتم : خاله من مثل شما فکر نمی کنم ..هر کس هر کار بدی هم کرده باشه ما آدم ها حق نداریم همدیگر رو شکنجه بدیم ….همین؛؛
از شما دلخور بودم ولی من کی باشم با شما قهر کنم؟ …حالا نمی دونم این بهداری از کجا در اومده که منو فرستادن ..
نکنه شما این کارو کردین ؟
گفت : نه ؛ من چرا ؟ چیکار به تو دارم ..اصلا به من چه ؟ شوهرت تقاضا کرده تو رو بفرستن بهداری ..نگران نباش اونجا برات بهتره تا توی بند ..
همه دلشون می خواد یا برن بهداری یا بند مشاوره ..حالا تو ناراضی هستی ؟ خیالت راحت اونجا برات بهتره ..
به هر حال کاری از دست من بر نمیاد تو فکر کردی من کیم ؟

گفتم : خاله تو رو خدا منو برگردون خواهش می کنم جبران می کنم ..
گفت : خرج داره ..
گفتم : واقعا ؟ چقدر ؟
گفت : دوتا پنجاه تومنی نو …
گفتم : باشه ببینم توی بانک چقدر دیگه برام ریختن می گیرم و بهت میدم تو هر کاری از دستت بر میاد برای من بکن که دیگه اونجا نرم …
خاله گفت : هر وقت پول رو دادی یک کاریش می کنم ..ببین به کسی بگی با من طرفی …
گفتم : تو این کارو برای من بکن خاطرت جمع باشه بین خودمون می مونه ….
رفتم وضو گرفتم و نماز خوندم و برگشتم به سلولم ..و روی تخت دراز کشیدم احساس می کردم دارم تموم میشم ..
حتی نفس کشیدن دیگه توی اون محیط برام سخت شده بود ..هم سلولی هام اینو فهمیدن ..

فیروزه گفت : خانم دکتر به ما بگو چی شده چرا بردنت بهداری بدون تو اینجا اصلا صفا نداره …داد زدم به من نگو دکتر ..
من دکتر نیستم ..ولم کنین ..من حتی پرستارم نیستم ..اصلا من هیچی نیستم ..
مائده گفت : ای بابا تو ولمون کن ..چه خبرته ؟ مگه ما خودمون غصه کم داریم ؟ قرار مون این بود که نزاریم اینجا بهمون خیلی سخت بگذره اما تو هر شب یک بامبولی راه میندازی ..
همه ی ما مثل تویم ..حالا که شده همین که هست ؛ باید یک طوری باش کنار بیای .. چاره نداری …
آوا گفت : مریم جون سخت نگیر اینم میگذره تو تازه بچه نداری که بدونی چقدر دوری از اون اینجا طاقت فرساست اونم کسی مثل من که بی خود و بی جهت گرفتار شده ..
خودتو بزار جای من …
گفتم : شما ها نمی دونین دکتر و پرستار بهداری امروز با من چطوری رفتار کردن ..
خیلی تحقیر شدم ببخشید نمی خواستم صدامو بلند کنم …

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا