آخرین مطالبفرمیسک

رمان گندم پارت9

رمان گندم

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا آخر رمان گندم وارد شوید

آقابزرگه-آهان،همون!

کامیار-اون کارتونا به درد نمی خورن!کارتون فقط یه کارتون!اونم کارتون سیندرلا!من ازبچگی فقط این کارتون رودوست داشتم ونگاه می کردم.

-آره،خیلی کارتون بااحساسیه!

کامیار-احساس محساس روولش کن!اون کارتونم فقط یه جاشودوست داشتم!

-حتما همون جاکه فرشته هه می آد کمک سیندرلا

کامیار-نه خره!اونجا که اول کارتون پرنده ها می رن سیندرلا روازخواب بیدار می کنن واونم می خواددوش بگیره وبره سر نظافت خونه!

-واقعا که کامیار!

کامیار-خب علاقه س دیگه!

آقابزرگه یه نگاهی به کامیار کرد وگفت:

-بلند شین برین به کارتون برسین!

کامیار-وقت دواخوردنتون شده؟

آقابزرگه-برو پسر این قدر سربه سر من نذار!

من وکامیارخنده مونو خوردیم وبلند شدیم که آقابزرگه گفت:

–سامان اگه دوباره گندم زنگ زد زود خودتوبرسون به من!می خوام دوکلمه باهاش حرف بزنم!

-چشم آقابزرگ

آقابزرگ-بسلامت

دوتایی ازخونه آقابزرگه اومدیم بیرون ورفتیم یه جای خلون باغ نشستیم وبه کامیار گفتم:

-اگه یه دفعه خدای نکرده یه کاری بکنه چی؟

کامیار-کی؟آقابزرگه؟

-گندم رومی گم!

کامیار-اونفعلا کاری نمی کنه!

-ازکجا می دونی؟

کامیار-چون منتظر توئه!اون الآن دلش می خواد یکی واقعا دوستش داشته باشه اون یکی م تویی!

-منم که خیلی دوستش دارم.

کامیار-می دونم الاغ!یعنی میدونم عزیزم!چقدر خوبه که توانقدر بااحساسی!

یه چپ چپ بهش نگاه کردم وگفتم:

-می دونی داشتم به چی فکر می کردم؟

کامیار-به چی؟

-می گم بریم مخابرات ازاونجا یه زنگ بزنیم به گندم.شاید بتونن ردش روپیدابکنن!

کامیار-فعلا زوده!

-بذار یه زنگ بهش بزنم شاید جواب بده.

کامیار-خب بزن

موبایلمودرآوردم وشماره موبایل کامیارو گرفتم وتادوتا زنگ زد گندم جوابداد

-الو!گندم!

گندم-سلام زود دلت برام تنگ شد!

-دل من همیشه تنگه!

کامیار-خب بده یه شماره گشادتر شوبگیر!

برگشتم یه چپ چپ نگاهش کردم

گندم-کامیاره؟

-آره

گندم-بهش بگو لیداومیتراوهستی به موبایلش زنگ زدن.

-کامیارگندم میگه لیداومیتراوهستی بهت زنگ زدن!

کامیار-اِاِاِاِ !چیز بدی که بهشون نگفته؟

گندم-بهش بگو بهشون گفتم خودش باهاشون تماس میگیره.

-بهشون گفته باهاتون تماس میگیره

کامیار-اِ!بیخود گفته!بده من اون تلفن روببینم!

-اِچراهمچین می کنی؟

کامیار-بابااین ننه باباشوگم کرده من که نباید این دختراروگم کنم!

-خب بهشون زنگ بزن!

کامیار-میذاری یه دقیقه من حرف بزنم یانه؟

کامیار-بابا بگو اون موبایل وامونده روبده به یه آژانسی چیزی بیاره بده به من!زندگیم داره ازدستم میره ها!اون وقت منم سر میذارم به بیابون آ!

راه افتادم رفتم اون طرف تر.

گندم-چی میگه کامیار؟

-نگران ایناس که بهش زنگ میزنن!

گندم-حق داره پنج دقیقه به پنج دقیقه یکی زنگ میزنه وکامیارومیخواد!

-سیرمونی نداره دیوونه

گندم-سامان،من موبایل روخاموش می کنم!

-نه!نکن!تروخدانکن!

گندم-پس دیگه بهم زنگ نزن!

-آخه چه جوری پیدات کنم؟

یه لحظه ساکت شد وبعدگفت:

-عشق کوتاهی بود!به کوتاهی یه صبح تاشب!

-میشه طولانی تربشه!

گندم-که چی بشه؟یه عشق ترحم زده؟

-نه به خدا،اینطوری نیس!توباید به من فرصت بدی!

گندم-که چیکارکنی؟

-که نشون بدم چقدر دوستت دارم

کامیار-باباموبایل منو بهم بدین بعدش هرچی خواستین به همدیگه نشون بدین

-اِ!کامیاربذارببینم چی میگه

گندم-چی می گه کامیار؟

-موبایلش رومی خواد

گندم-گاهی وقتا حتی یه جمله می تونه زندگی آدم روازاین روبه اون روکنه!

-گندم!خواهش می کنم برگرد!

گندم-حیف بوداینطوری بشه!

-حداقل بگو کجایی؟!

گندم-دل من می سوزد

که قناری ها پربستند

که پرپاک پرستوها رابشکستند

وکبوترهارا

آه کبوترهارا…

دل من دردل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر درصبح دمان داس بدست

خرمن خواب مرامی چیند

-گندم!بخدااین زندگی فقط یه بازیه!مثل یه شوخی لوس!

گندم-وای باران،باران،

شیشه پنجره را باران شست!

ازدل من اما

چه کسی نقش توراخواهد شست؟

آسمان سر بی رنگ…

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تادور

وای باران،

باران،

پرمرغان نگاهم راشست!

-گندم!گندم!

تلفن روقطع کرده بود یه خرده مکث کردم وبعد موبایلموگذاشتم سرجاش که کامیارگفت:

-به جون توهمش خداخدامی کنم که زودترپیداش کنیم!

-توام دلت براش می سوزه؟

کامیار-نه،دلم واسه وبایلم میسوزه!می خوام زودترپیداش کنیم وموبایلموازش بگیرم وبعدش هرجاخواست بره،بره!

-تومثلاآدمی!

کامیار-نمی دونم اماموبایلمولازم دارم به خدا!

-واقعا که کامیار!

کامیار-حالا چی میگفت؟

-بازم شعرخوند.

کامیار-تروخداشانس منوببین!این دختره تاوقتی ننه باباش معلوم بودن یه خط شعرم بلدنبودآ!تاازخونه قهرکرد ورفت شدحافظ تمام اشعار!بیخودنیس که میگن هرکی ازخونه ننه باباش قهرکنه استعدادش شکوفامیشه!ای خداکجابرم دنبال این گیس بریده بگردم؟وای که الان چندنفر بهم زنگ می زنن وتاصدای این دختره رو می شنون ناراحت می شن ودیگه بهم زنگ نمی زنن!

-کامیارجداناامیدم کردی ازت بیشترازایناانتظار داشتم!

کامیار-چه انتظاری داشتی؟

-اینکه کمک کنی گندم روپیداش کنیم.

کامیار-مگه اینکه من این گندم روپیدانکنم!به جون تو اگه دست به یه خوشش برسه دونه دونه می کنم شونومی دم آسیا بان آردشون کنه!

-دیگه باهام حرف نزن!

کامیار-ای بابا حالاباید نازاین یکی روبکشیم!خب بگوببینم چه شعری خوند؟

-ازبس حرف زدی یادم رفت!

کامیار-به به!عاشق روببین تروخدا!دوخط شعر نمی تونه حفظ کنه!

-آخه توحواس نمیذاری واسه ادم!

کامیار-توعاشقی باید حواستوجمع کنی،به من چه مربوطه؟

-حالا چیکارکنم؟

کامیار-حالا خودتو ناراحت نکن!من چندتاشعر می خونم شاید فهمیدم کدوم شعر بوده!

-آخه بین این همه شعر؟

کامیار-بالاخره باید یه کاری کرد دیگه!ببین این نبود؟

دخترمحلمون توی شهر ماتکه

مهربون وشیرینه اماسراپا کلکه

-نه،ازاین شعرانبود.

کامیار-ببین این یکی نبود؟

بلا شیطون خودم-دشمن جون خودم-قربون خوشگلیات-دل داغون خودم-

-اِآهنگ که برام نمی خوند!ازاین شعرای شاعرا می خوند!

کایار-آهان ببین این نبود؟

چنین است رسم سرای درشت

گهی پشت به زین وگهی زین به پشت

-نه بابا،نه!

کامیار-این چی؟

چوفردابراید بلندآفتاب

من وگرز ومیدان وافراسیاب

-مگه می خواد بره جنگ که این شعراروبخونه!

کامیار-خب خب!ببین این یکی نبود؟

نابرده رنج گنج میسر نمی شود

مزد ان گرفت جان برادر که کار کرد

-گم شو!حالا وقت شوخی یه؟

کامیار-دارم جدی میگم اینو گوش کن!

دستم بگرفت وپابه پابرد تاشیوه راه رفتن آموخت

لبخند نهاد برلب…

-اِبذارداره یادم می آد!

کامیار-خب خب!

-آهان گوش کن!

دل من می سوزد

که قناری ها پربستند

همینو فقط یادم مونده!

کامیار-بدبخت!اگه عاشقی حداقل برو چهار خط شعرحفظ کن که اینطوری مثل خرتوگل نمونی!

-بی تربیت!

کامیار-این شعرمال حمید مصدقه!

که پرپاک پرستوهارابشکستند

وکبوترهارا

آه کبوتر هارا…

وچه امید عظیمی به عبث انجامید

-آره آره!خودشه!

کامیاررفت توفکر ویه خرده بعد گفت:

-غلط نکرده باشم این رفته ویلای کرج!

-باغ کرج؟

کامیار-آره یادته یه پرنده هه روپیداکردیم که بالش شیکسته بود؟

-ای وای!چرابه عقل خودم نرسید؟

کامیار-توعقل داری که چیزی بهش برسه؟

-تواین شعرارو ازکجابلدی؟

کامیار-خره،اینا ابزار کارمنه!

-بدوسوارشیم بریم تاازاونجانرفته!

دوتایی دوئیدیم طرف گاراژوسوارماشین شدیم وحرکت کردیم.راه شلوغ بود ویه ساعت ونیم طول کشید که رسیدیم توجاده ی کرج وجلوی باغ آقابزرگ واستادیم!کامیارچندتا بوق زد ویه خرده بعد نگهبان باغ اومد دم در وتامن وکامیا ر رودید باتعجب درروواکرد.ماهام پیاده شدیم ورفتیم جلووسلام علیک کردیم که گفت:

-آقاامروز تشریف میارن؟

کامیار-چطور مگه عباس آقا؟

عباس آقا-آخه گندم خانمم اینجابودن.

-گندم؟کی؟

کامیارآروم دستمو فشارداد که یعنی مواظب باشم وچیزی به عباس آقانگم بعدخودش آروم گفت:

-عباس اقا گندم الآن اینجاس؟

عباس اقا-نه اقا یه ربع بیست دقیقه پیش رفتن!

کامیار-باچی اومده بود؟

عباس آقا-انگارآژانس بود!

-کامیاربیا بریم شاید توراه بهش برسیم!

کامیار-فایده نداره

بعدبرگشت طرف عباس اقاوگفت:

-واقعا یه ربع بیست دقیقه س که رفته؟

عباس آقا-شاید نیم ساعت!دررو واکنم آقا؟

کامیار-نه عباس آقا کارداریم راستی گندم خانم اینجااومده بود چیکار؟یعنی چیکارمی کرد اینجا؟

عباس آقا-واله تقریبا دوساعت پیش رسید اینجا.بوق زدن ومن دررو واکردم آژانسه دم در واستاد وگندم خانم اومد تو.

خواستم در ویلا رو واکنم که نذاشت رفت دم رودخونه روصندلی نشست.تاچایی حاضر شد وبراش بردم یه بیست دقیقه ای طول کشید راستش خودمم یه خرده ای ترسیدم!

کامیار-واسه چی؟

عباس آقا-آخه گندم خانم یه جورایی بود!

کامیار-چه جوری؟

عباس اقا-واله چی بگم آقا!

کامیار-راحت باش!راحت حرفت روبزن!

عباس اقا-خیلی ناراحت بودن آقا!منم خود به خدائی ش ترسیدم!آخه همینجوری نشسته بود ورودخونه رونیگاه می کرد منم چایی روکه واسشون بردم رفتم یه چند متر اون طرف تر نشستم گفتم نکنه دورازجون دورازجون خیالاتی به سرش باشه آدمه دیگه!جوونی وهزار تاخیال!گفتم نکنه یه مرتبه خودشونو پرت کنن تورودخونه!

کامیار-خب،بعدش!

عباس آقا-هیچی دیگه اقا چایی روکه اصلا دست نزد فقط وقتی دید من اونجاها می پلکم بهم گفت برم سر کارم!منم رفتم اون طرف تر وبیل روورداشتم والکی شروع کردم پای درختا رو بیل زدن!می خواستم نزدیکش باشم که اگه خانم خدانکرده خواست کاری بکنه بتونم خودمو بهش برسونم خلاصه هی من بیل می زدم ویه نیگاه به خانم می کردم!

هی یه بیل می زدم ویه نیگاه به خانم می کردم!

گندم خانمم همونجوری زل زده بود به رودخونه چشم ازآب ورنمی داشت حالا من هی بیل می زنم وحواسم به خانمه!

یه هفت هشت ده تابیل که پای درختا زدم یه مرتبهئ گندم خانم ازجاش بلند شد ویه نیگاه به من کرد!منم تند تند شروع کردم به بیل زدن!

وقتی دید من حواسم به کارخودمه ودارم تندتند بیل می زنم دوباره نشست سرجاش!منم یه خرده اومدم جلوتر بیل زدم!

گفتم نزدیکش باشم که اگه زبونم لال خیالاتی داشت بتونم بهش برسم!

یه ده دقیقه ای مادوباره بیل زدیم خانم همینطور چشمش به رودخونه بود یه خرده کمر راست کردم وگفتم خانم چایی تون یخ کرد!یه نیگاه به من کرد ویه نیگاه به چایی!منم برای اینکه نشون بدم سرم به کارخودمه دوباره شروع کردم پای درختا روبیل زدن انگار نه انگار که حواسم به خانمه!یه ده دقیقه ای که بیل زدم…

کامیار-اِ عباس اقا!بااین بیلایی که توزدی باغ آقابزرگ روکه زیر ورو کردی!

عباس اقا-آقا من مثلا داشتم بیل می زدم راست راستکی که بیل نمی زدم!این نک بیل رومینداختم زیر خاک ودوباره درش می آوردم!یعنی باتک بیل خاک رومالش می دادم!ورز می دادم خاک رو!آقابزرگ می دونن.مااینجا گاه گاهی خاک رو ورزمی دیم که خاک نفس بکشه این بیل رو که می مالونی به خاکفخستگی خاک درمیره ونفس می کشه و…

کامیار-به نظر شمامامی تونیم ازهورمون برای بهره وری بیشتر استفاده کنیم؟

عباس آقا مات به کامیار نگاه کرد که کامیار گفت:

-بابا من گفتم جریان گندم خانم روتعریف کن!داری واسه من اصول ومبانی کشاورزی وخاکشناسی رو بیان می کنی؟

بگوببینم گندم بالاخره چیکارکرد؟حتمایه بیلم دادی دست گندم خانم که دم بده به خاک!؟

عباس اقا-نه آقا دور ازجون!اصلا گندم خانم کجابتونه یه بیل بزنه؟این بیل جون فیل می خواد تایه کوت خاک روزیر و رو بکنه!اونم این بیل!

کامیار-عباس آقا،الهی دردوبلای این بیلت بخوره توکاسه سرمن!اصلا امسال این بیل ترومی بریم توجشنواره وبه عموم مردم معرفی ش می کنیم تا همه ببینن که این بیل بااین قدوقواره ش چه بیل ارزشی ایه!اصلا این بیلت کجاس ما همین الان بریم یه نشان لیاقت بزنیم به سینه ش!؟بابا ولمون می کنی بااین بیلت یانه؟

عباس آقا-چشم اقا

کامیار-حالا بگوببینم بالاخره چی شد؟

عباس اقا-خانمو بگم دیگه؟

کامیار-نه!سرگذشت بیل ت رو اول برامون تموم کن بعدبرس به خانم!

عباس آقازد زیر خنده منم خندیدم که عباس اقا گفت:

-واله خانم که دید ماداریم همینجوری بیل…

یه مرتبه حرفشو خورد بیچاره که کامیارگفت:

-بخدااگه یه بار دیگه اسم این وامونده روببری،درجامصادره ش می کنم ومیذارمش توماشین ومی برمش تهران!اون وقت دیگه به جشنواره م نمی رسه که بتونی عرضه ش کنی!

دوباره عباس آقا خندید وگفت:

-چشم اقا عرضم به حضورتون که خانم گوشیش روازتوکیفش درآورد ویه تیلیفون کرد منم منم آروم آروم خودموکشید م طرفش وگوشاموتیز کردم فقط اینوشنیدم که حرف حرفِ بارون ومرغ وقفس وشستن واین چیزاس!حالا چی بود جر یان من نفهمیدم!

کامیار-اونا روخودمون می دونیم داشت باسامان صحبت می کرد!

عباس آقا-سامان خان چیز شستنی دارین بدین مامی شوریم براتون!به خانم چیکار دارین؟طفلک خیلی ناراحت بود آخه دختر شهری که جون شست وشو ورفت وروب رونداره!اینا کار دختر دهاتی یه!

من وکامیارخندیدیم وبهش نگه کردیم که گفت:

-عرضم خدمتتون که بعدش خانم ازتوکیفش یه چیزی درآورد که مثل چاقو بود!یه خرده بهش نیگاه کرد و بعدبرگشت به من نیگاه کرد!منم شروع کردم تند تند چیززدن!

کامیار-تند تند چی زدن؟

عباس آقا-همون چیز دیگه!

کامیار-چی؟

عباس اقا-همون که شماگفتین اسمشو نبرم.

کامیار-آهان بیل؟

عباس آقا-آقا،شما که خودتون اسمشو بردین!

کامیار-آخه من اسمشو بدون تعصب وعرق ملی می برم اماتوهمچین ازاین بیلت یادمیکنی که انگار تاحالا سه تا اسکار گرفته!

عباس اقا-آقا اسکار گرفتن بااین بیل که کاری نداره مثل آب خوردنه!ماتاحالا بااین بیل چهار پنج تامار کشتیم که این اسکارا پیششون مثل بچه مارمولک می مونن!

کامیار-عباس اقا مگه تواین باغم اسکارم رفت وامد داره؟

عباس اقا-آره آقا ولی کمن زبون بسته ها بی ازارم هستن ازتوسوراخ راه اب می آن توباغ.

من وکامیارزدیم زیر خنده که کامیارگفت:

-عباس اقااسکارای اینجا چه رنگی ن؟

عباس اقا-حنایی ن اقا.یعنی پشتشون حنایی وزیر شکم شون خال خال قهوه ای.خیلی هوشیارن پدرسگا!اما ازار به درختا نمی رسونن

کامیار-برواین بیلت روبیار مایه نظر دیگه ببینیمش یعنی بااین چیزا که گفتی نظرم درموردش عوض شد بروبیارش شاید بتونیم سال دیگه بااین تیزهوشان بفرستیمش المپیادریاضی!حالا چندمتری هس؟

عباس اقا-نزدیک دومتری میشه!

کامیار-قدوقامتش که خوبه استقامتش چه طوره؟

-باباکامیار کارداریم انگارآ؟ببین گندم چی شد بالاخره.

کامیار-گندم روولش کن!فعلا سرنوشت این بیل واجب تره!یادم باشه برگشتیم تهران درمورد این بیل استثنایی بااقابزر گ صحبت کنم نباید انقدر راحت ازش بگذریم!

-واقعا که لوسی کامیار.

کامیار-مگه نمی بینی عباس اقادرموردش چه چیزایی تعریف می کنه ببینم عباس اقا تاحالا توجشنواره انتخاب ملکه زیبایی شرکتش دادی؟

عباس اقاگیج ومات کامیاررو نگاه می کرد

کامیار-یه جشنواره دیگه م هس که همزمان باانتخاب دختر شایسته برگزار میشه اسمش انتخاب بیل شایسته دردستان پرقدرت وهنرمند ایرانیه!می گم ببر اسمشو بنویس به امید خداکه اول میشه ویه بورسیه بهش میدن ومی فرستنش خارج واسه ادامه تحصیل چشم به هم بزنی مدرکش روگرفته وبرگشته ایران ومی شه عصای روزگار پیریت!

-کامیارول می کنی یانه؟

کامیار-خب خب

-عباس اقااون چیزی که گندم ازتوکیفش دراورد چی بود؟

عباس اقا-واله انگارسنجاق سر بود امانه!قلم تراش بود!ولی نه خدایا !انگارپیچ گوشتی بود!

کامیار-نه خدایا نه خدایا!انگارگزلیک بود!امانه!انگاراره برقی بود!

-کامیاربذار حرف بزنه آخه!

کامیار-بالاخره چی بود عباس اقا؟

عباس اقا-نمی دونم واله چی بگم!

کامیار-خب حالا هرچی بود باهاش چیکار کرد؟

عباس اقا-هیچی گذاشت توکیفش!

کامیاریه نگاه به عباس اقاکرد وگفت:

-عباس اقاشوخی ت گرفته؟نیم ساعته تمام وسایل جعبه ابزاررواسم بردی وبعدش می گی گذاشت توکیفش؟

عباس اقا-آخه یه خرده بعد دوباره ازتوکیفش درآورد !

کامیار-خب!

عباس اقا-بعدش رفت ته باغ وشروع کرد تنه درخت روزخمی کردن !

من وکامیار نگاهی به همدیگه کردیم وبعد کامیار درحالی که دست عباس اقاروگرفت ودنبال خودش کشید بهش گفت:

-زود اون درخت رونشون بده که بستگی مستقیم باادامه حیات بیل هوشمندت داره!

دوتایی باعباس اقاکه حسابی گیج شده بود رفتیم توباغ وعباس اقا بردمون دم یه درخت ویه جاشو بهمون نشون داد راست می گفت گندم سعی کرده بود یه قلب تیر خورده رو تنه درخت بکنه!

عباس اقا-اقااین یعنی چی؟گندم خانم چه ش شده؟

کامیار-چیزی نیس عباس اقا داره واسه دانشگاهش تحقیق می کنه!

بعدبهش گفت:

-عباس اقاچایی ت تیاره؟

عباس اقا-الان حاضر ش می کنم اقا کاری نداره که!

اینو گفت ورفت طرف خونه ش وقتی دوتایی تنها شدیم به کامیار گفتم:

-یعنی این همه راه اومده این قلب رورودرخت بکنه؟

کامیار-داره دنبال خاطراتش می گرده!

-یعنی چی؟

کامیار-یعنی اززمانی که فهمیده اینا پدر ومادر واقعی ش نیستن دلش نمی خواد زمان براش جلوبره!می خوادتو گذشته بمونه برای همین دنبال خاطراتش می گرده شایدم به پیداکردنش چیزی نمونده باشه!

-چطور؟

کامیار-آخه تواکثر خاطره هاش ماهام شرکت داشتیم مثل همون روزی که اینجابودیم وپرنده هه روپیداکردیم!فعلابیا بر یم تا ببینیم خدا چی می خواد

دوتایی رفتیم طرف باغ که عباس اقارسید بهمون وگفت:

-کجااقا؟چایی گذاشتم!

کامیارازتوجیبش چندتا اسکناس هزار تومنی دراورد وگذاشت تودست عباس اقا وگفت:

-عجله داریم عباس اقا،باشه برای دفعه بعد.جون تووجون اون بیل هوشمند!دفعه دیگه که اومدیم یه عکس یادگاری با هاش میندازیم فقط تروخدا زیاد ازش کار نکشین!

رفتیم سوار ماشین بشیم که عباس اقا اومد جلوتر وگفت:

-آقاکامیار اگه میشه به اقانگین اینجاازسوراخ راه اب،ازاین اسکارا می ان توباغ ماخودمون می کشیمشون!

کامیار خندید ودرحالی که ماشین روروشن می کرد گفت:

-عباس اقا اونایی روکه میگی موش ن!اسکاریه جایزه س!

اینو گفت وپاشو گذاشت روگاز وحرکت کردیم

اون روز وقتی رسیدیم خونه انقدر دوتایی خسته بودیم که یه راست رفتیم توخونه هامونو خوابیدیم.منکه برای ناهارم بیدارنشدم!

ساعت حدود شیش ونیم هفت بود که کامیاراومد پشت پنجره م وصدام کرد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا