آخرین مطالبافگار هزاهز

رمان افگار هزاهز پارت چهارم

رمان افگار هزاهز شصت تیپ مر جع معرفی و دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 16تا پایان رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان افگار هزا هز ازاینجا کلیک کنید

سرسام

شیوا دست های نم دارش را با کشیدن به شلوارش خشک کرد. قدمی به راست و بعد به چپ برداشت. نگاهش را در سالن شلوغ چرخاند و قدمی به جلو برداشت.

دم و بازدم های عمیقش، چشم های خیره به ساعتش و انگشتش که مدام شماره ای را می گرفت و زیر لب حرف زدن هایش، خبر از بی قراری شدیدی که دور تنش پیچیده بود می دادند.

قبل از اینکه باز هم قدم زدن بی نظمش را تکرار کند، بی حوصله و بی فکر غر زدم:«تا دو دقیقه ی پیش داشتی قورتش می دادی که چرا دختره کنارش ایستاده و بهش خندیده، الآن نگرانشی؟!»

قبل از دهان باز کردن شیوا، سهیلا دخالت کرد و گفت:«خب حسودیش شده دیگه.»

به سمت شیوا برگشت و پرسید:«حالا خاموشه؟»

باز هم شروع به قدم زدن کرد و گفت:«نه، جواب من رو نمی ده.»

سرش را بلند کرد و رو به فرامرز که با چهره ای بیخیال به دیوار تکیه زده بود، با لحنی ملتمس پرسید:«تو بهش زنگ می زنی؟»

و من در یکی از واژگان جمله ی سهیلا مانده بودم. در همان یک کلمه ی لعنتی “حسودی”! در همان پنج حرف کنار هم چیده شده که یادآور تلخ ترین خاطره ی ادغام شده با بهترین خاطره ی روز های دخترانگی ام بود.

من مانده بودم در همان اولین تولدم در کنار فرامرز. در یک نگاه، در یک خنده، در یک ترس! دقیقا در وسط کافه ی پری، در کنار شیوای پر انرژی، گیر بوسه ی صمیمانه ی شیطان بر گونه ی فرامرز بودم.

“نگاهم قفل دستبند دور مچم بود و دلم قفل دلی که در سینه ی مردی در نزدیکی ام می تپید. هیجان ریشه دوانده در وجودم، زیادی به تنم چسبیده بود که لبخند ثانیه ای لب هایم را ترک نمی کرد. همه ی کافه بوی خوش فرامرز را می داد و بادکنک های نقره ای و گل های صورتی رنگ پخش شده در جای جای سالن، فضا را برایم دلنشین کرده بود.

منتظر پری و کیان بودیم که بیایند و برویم تا قسمت دوم برنامه ی فرامرز را لمس کنم.

در میان قند های آب شده در دلم غوطه ور بودم که شیوا منگنه ای را از  جعبه ی خالی روی میز جدا کرد. بی اختیار طعم کیک را زیر زبانم احساس کردم و لبخندم عمق گرفت. روزم آن قدر شیرین و خوش طعم بود که نمی خواستم تمام شود.

چشم هایم حرکت دستش را دنبال کردند و وقتی دستش در هوا معلق ماند، نگاهم گیج شد. کمی چرخید و بعد ثابت ماند بر صورت شیطان. شال به رنگ آتشش کاملا شلخته روی موهای سیاه و مواجش، قرار داشت. خرامان از پله ها پایین  آمد و نگاه من به دنبالش همه ی پله ها را جارو زد.

نفهمیدم چه شد و به خودم که آمدم، صدای ترکیدن یک بادکنک همزمان با بوسه ی شیطان بر گونه ی مردِ ته ریش دارِ ایستاده در کنارم، پرده ی گوشم را به ارتعاش در آورد.

بعد از آن، من بودم که قند های آب شده ی دلم را آب و جارو کرده و سنگ های سفت و محکم حسادت را جایگزینشان کردم. بعد از آن هم فرامرز بود که با لبخند پاشیدن بر صورت شیطان، سنگ ها را به قلوه سنگ تبدیل کرد و لبخند را از لبم پر داد.

شیطان بود واقعا! در تمام رابطه ها سرک کشیده بود و من از سرک کشیدنش در رابطه ام وحشت داشتم. از فریبنده بودنی که می گفتند در ذاتش بود و با نگاه، دل می ربود، هراس داشتم”…

تمامی ترس های من، دقیقا در روز تولدم به حقیقت پیوستند و بعد از آن، تا مدت ها آرام و قرار جان و دلم را گرفتند.

زنی زخم خورده، با صدای بلند در ذهنم فکر کرد که حتما پس از من، همان شیطان لعنتی جایم را گرفته و بر دلش نشسته بود که حال فرامرز خوب بود!

و بعد نفهمیدم چرا وقتی شیوا به هق هق افتاد، قطره ی اشکی از چشم من هم روی پایم چکید.

شیوا که سالن را ترک کرد، من هم به آرامی بسته ی محتوی دود و فندکم را در دست گرفتم و به دنبالش، از سالن خارج شدم. و فکر کردم به درک که سهیلا و فرامرز باهم تنها می ماندند!

به قدم های بی جان شیوا نگاه کردم و فکر کردم به جهنم که حال فرامرز خوب بود و مشکلی در زندگی اش به چشم نمی خورْد.

خودم را به شیوا رساندم و فکر کردم اصلا مهم نبود که کسی در زندگی اش بود و جای من خالی نمانده بود!

سیگار را که آتش زدم و به دست شیوا دادم، قطره های اشکم شدت گرفتند و دختری هجده ساله در دلم خودش را به در و دیوار کوبید و جیغ کشید:«من می خوامش!»

زنِ بیست و پنج ساله ی سیگار به دست، داد زد:«غلط کردی!»

پک اول را که زدم، دخترک نوزده ساله ای در دلم به در و دیوار مشت کوبید و جیغ کشید:«من عاشقشم!»

زنِ بیست و پنج ساله ی به ظاهر بی خیال، فریاد کشید:«بیجا کردی!»

کنار شیوا لبه ی جدول که نشستم، زنی بیست ساله، ناله سر داد:«من نمی تونم بدون اون زندگی کنم!»

شیوا سیگارش را با کفشش له کرد و زنِ بیست و پنج ساله، به زنی که پنج سال از او کوچک تر بود، خیره ماند.

هر دو زن بودند، هر دو افسرده بودند، هر دو…

سیگارم را با نوک کفشم روی زمین چرخاندم و اعتراف کردم که هر دو عاشق بودند!

شیوا که گوشی اش را با حرص بر زمین کوبید، زن های درونم سکوت کردند و من به سمتش برگشتم.

دست های یخ زده اش را گرفتم و پرسیدم :«یک جر و بحث ساده اینجوریت کرده؟» سرش را به طرفین تکان داد و با صدای گرفته ای، گفت:«داشتیم دعوا می کردیم مامانش زنگ زد.»

بینی اش را بالا کشید و ادامه داد:«خونواده اش مخالفن فاخته. مخالفن…»

سرش را در آغوش پنهان کردم و فکر کردم، خانواده ی فرامرز مخالف نبودند؛ پس چرا نشد؟ مادرش آرزوی داماد شدن پسرش را داشت و با من مشکلی نداشت. خواهرش هم بیش از اندازه دوستم داشت و پدرش، تنها یک شرط برای من گذاشته بود. صدایش هنوز هم به قوت هشت ماه پیش، در گوش هایم باقی بود.

-زن باش، به زندگیش رنگ و بو بده، مادر خوبی برای بچه هاتون باش. ولی سعی کن اونقدر همسر خوبی براش باشی که اگه همجنس بودین، بهترین رفیقش بودی!

خواستم فکر کنم و بفهمم چرا نشده بود که فرامرز با صدایی نسبتا بلند، اما شمرده شمرده گفت:«نشستین تو خیابون که چی؟ برید تو.»

نفهمیده بودم چه زمانی خودش را به کوچه ی بن بست و خلوت پشت تئاتر رسانده بود.

شیوا با هیجان سرش را بلند کرد و رو به او، با لحنی سرشار از ذوق پرسید:«جواب داد؟»

نگاهم بی محابا روی صورتش چرخید و روی چشم هایش، ایستاد. می خواستم در چشم هایش، همان فاخته ی هفت سال پیش را ببینم. می خواستم باز هم خودم را فریب دهم و احمقانه و مضحکانه فکر کنم من تنها زن زندگی فرامرز بودم و هستم و خواهم بود.

در جواب شیوا، زمزمه کرد:«مهدی رو فرستادم دنبالش. میاد تا شب.»

و بعد به من خیره شد. عمیق و نفس گیر. کم نیاوردم و سعی کردم پلک هم نزنم. در وجودم غوغا بود. کسی با کفش های مخصوص باله، در دلم می رقصید و دل آشوبه به پا می کرد.

نفهمیدم شیوا از ذوق آمدن نوید بود که کوچه را ترک کرد یا خواست من با این مرد تنها بمانم؟

لبخند رفته رفته روی لب هایش نشست. یک قدم جلو آمد و کمی کمرش را خم کرد .تکان نخوردم و همچنان خیره ی چشم هایش ماندم.

خودش را بیشتر خم کرد، سوزانده تر نگاهم کرد و با لعنتی ترین حالت ممکن، لب زد:«دنبال انعکاس تصویر فاخته ای؟»

حرکت لب هایش، دخترک رقصنده ی درون دلم را کشت.

کم آوردم زیر تب نگاهش! نگاهی که گیرا بود اما مهربان، نه!

پلک بستم و دمی عمیق گرفتم. بوی عطری تازه می داد. عطری که تا به حال بویش را نمی داد.

زن بیست ساله فکر کرد”حتما شیطان براش خریده!”

سرم را پایین انداختم و زن بیست و پنج ساله، این بار خسته از تقلا کردن، ناله کرد:«آره، حتما اون براش خریده. حتما اون رو دوست داره .حتما دیگه هیچ وقت هیچ چیزی خوب نمی شه!»

نخواستم در برابر هیکل خم شده اش روی تنم، اشک بریزم. نخواستم شکستنم را نظاره گر باشد.

انگشتش که زیر چانه ام نشست، چشم هایم را روی هم فشار دادم.

-تو، فاخته رو توی چشم های من کشتی!

با انگشتش فشاری به چانه ام وارد کرد و سرم را بلند کرد.

مسخره بود اگر چشم هایم را باز نمی کردم؟ مسخره بود اگر پشیمان می شدم از خیره شدن به مردمک هایش؟ دوست نداشتم شعله های سوزاننده ی عشق را در مردمک هایم ببیند. دوست نداشتم اما…

پلک هایم را از هم فاصله دادم و او، در حالی که با اخم نشسته بر پیشانی اش نگاهم می کرد، زمزمه کرد:«یادته؟»

دستش را از چانه ام جدا کرد و لگدی به جدول، دقیقا در نزدیکی پایم، زد.

فریاد کشید:«خودت این کار رو کردی، یادته؟»

حس صدایش را نفهمیدم ولی غم های عالم را به دلم ریخت با باور مقصر بودنم.

لگد دومش را محکم تر کوبید. پایم، به جای پای او درد گرفت!

غمگین از این که مرا قاتل خودم در چشم هایش می دانست، دست هایم را دو طرف تنم روی جدول گذاشتم و به آرامی بلند شدم.

قدم هایم جان نداشتند وقتی که می رفتم و فکر می کردم به کدامین گناه مرا مقصر می دانست.

چه کرده بودم که مرا باعث جان باختنم در چشم هایش…

واقعا مرا مقصر می دید؟ منِ مجنون موهایش، متهم ردیف اول بودم؟

سر جایم ایستادم. باور این موضوع به اندازه ی اولین سیلی از دستان نوازشگر مادر پس از دیدن اولین بسته ی سیگار در اتاقم، درد داشت.

بغض، صدایم را در آغوش کشیده بود وقتی که ناله کردم:«خودخواهی. خیلی!»

و بعد که خودم را به اتاق گریم لعنتی رساندم، خاطره ای از مردی بیست و چهار ساله وجودم را تازیانه زد.

“رژ لبی را که پری روی لب هایم نشانده بود، با انگشت شستش پاک کرد.

عمیق نگاهم کرد. مردمک هایش را در صورتم چرخاند و گفت:«فقط وقتی تنها بودیم این رو بزن.»

شالم را روی سرم مرتب کرد و نگاهش را در مردمک هایم فرو کرد.

-خب؟!

اخم کردم و نگاه دزدیدم. می خواستم “خب” نگویم. می خواستم بگویم حق ندارد برایم تعیین تکلیف کند اما…

اما مردم وقتی که تنش را سمتم کشید، سرش را جلو آورد و لب هایش، دقیقا نقطه ی برخورد ابرو هایم را لمس کردند!

مردم و لب زدم:«خب!»

و بعد یادم رفت که چند دقیقه ی قبل با دیدنم، به جای در آغوش کشیدنم، مچ دستم را گرفته بود، با عصبانیت مرا از جمع دوستان مشترکمان بیرون کشیده و سوار ماشین کرده بود!

یادم رفت که ذوق دیدنش را در دلم کور کرده بود.

یادم رفت و بیشتر از وقتی که در خانه برای دیدارش آماده میشدم عاشقش شدم!

تنش را که عقب کشید، ماشین را روشن کرد و زمرمه کرد:«خودخواهم.» طعنه زدم:«خیلی!»

دستم را گرفت و زیر دست خودش، روی دنده قرار داد.

تکرار کرد:«خیلی!»”

نگاهم را به پیامکی که پری برایم فرستاده بود، دوختم.

“چرا یاد نمی گیری که مثل گاو از خمیر دندون استفاده نکنی؟! هنوز یک هفته نیست خریدمش و دوباره تمومش کردی .

ازت متنفرم! بازم قرار مهم دارم و خمیر دندون نداریم”.

به صورتک خشمگینی که با کنار هم چیدن علائم گوشی اش ساخته و در انتهای پیامش جا داده بود، لبخند محوی زدم و گوشی را در جیب مانتویم سر دادم. خرید یک باکس خمیر دندان را هم در ذهنم ثبت کردم.

به قدم هایم سرعت بخشیدم تا زودتر خودم را به ماشین برسانم و بعد به خانه و بعد تر به اتاقم و بعد ترش…

بعد ترش؟!

حتما به جویدن و بلعیدن خاطراتی که کشنده اما حیاتی بودند سپری می شد.

خراب بودن در پارکینگ، باعث شده بود ماشین را زیر درختی در کوچه ی پایینی پارک کنم. استارت را که زدم، در باز شد و نگاهم قفل نگاه زنی شد که نفرین پشت پا می پخت. دوست نداشتم ببینمش. نه برای آش پشت پا نپختنش؛ دوست نداشتم ببینمش چرا که با دیدنش حالم بیش از پیش از خودم بهم می خورْد و نتیجه ی این حال بهم خوردگی، اصلا چیز خوبی نبود.

دست های چروک شده اش را روی زانو هایش قرار داد و مسخره ترین سوال ممکن را پرسید.

-خوبی؟

و من از لحنش فهمیدم که می دانست خوب نبودم. اما من حتی بد هم نبودم. اصلا من هیچ چیز نبودم.

پلک بستم و غر زدم:«چرا اومدی اینجا؟»

با سرفه ای کوتاه، بر سکوت ماشین خش انداخت. پلک باز کردم و به چشم های گردش خیره شدم.

-نمیای خونه، نه؟

مردمک هایم را چرخاندم. سیگار می خواستم. بسته ی محتوی دود در داشبورد ماشین جا داشت و من از باز کردنش عاجز بودم.

صدایش گله مند بود وقتی که گفت:«می گی من مادر خوبی برات نبودم؟ می گی بابات هیچ وقت نبوده؟ قبول! ولی دانیال چه گناهی کرده؟ اون مقصر چیه که حتی بهش زنگ هم نمی زنی؟»

مادرم راست می گفت. حتی اگر او و پدرم را دوست نداشتم که به جان دانیال، داشتم؛ حق نداشتم جسم و روحم را از برادر بیست ساله ام بگیرم. حق نداشتم اجازه ندهم مرا ببیند. حق نداشتم ولی تمام این کار ها را می کردم. حق نداشتم…

دست هایش را از زانو هایش جدا کرد. ساعت تزئینی آویزان از آینه را چرخاند و پر کینه ادامه داد:«مادربزرگت همینجوریش هم چشم دیدن عروس ها و دامادش رو نداره! اونوقت شما نوه ها رفتین نشستین تو خونه ی اون، آبروی ما رو بردین. هر وقت من رو می بینه نیش و کنایه هاش تمومی نداره!»

درست می گفت. اصلا آمده بود که راست بگوید و آتش افتاده به جانم را شعله ور تر سازد. عزیز بانو، عروس هایش را خودش انتخاب کرده بود اما وقتی هیچ کدام در خانه ی او نماندند، دیگر آن حس خوب اولیه را به آن ها نداشت. مچ دستم را گرفت و نالید:«حواست هست پنج ساله اونجا زندگی می کنی؟! اوایل هر هفته می اومدی خونه می موندیالان که دیگه…»

مچ دستم را از دستش جدا کردم. من اینگونه نمی خواستمش. می خواستم حرف هایش را بزند، دق و دلی هایش را خالی کند، آرام شود، خنک شود و بعد در آغوشش گیرم. صورتش را ببوسم و معذرت بخواهم که آزارش می دهم اما…

اما او جور دیگر فهمید انگار.

صدایش بلند بود و نگاهش به شیشه ی سمت خودش.

-به بهونه ی درس خوندن رفتی. گفتی هیچ کس اونجا نیست می رم راحت می خونم. گفتم پری هست گفتی اون میره سر کار خونه نیست.

سکوت کرد. انگشتش را به شیشه کشید و بلند تر گفت:«هنوز به ماه نرسیده بود سهندم اومد اونجا! اومدم گفتم شلوغ می شه نمی تونی تمرکز کنی، گفتی نه سهندم مثل پری کار می کنه و خونه نیست.»

نگاهش را دقیقا در صورتم پرتاب کرد و تیزی و تلخی زبانش را در سرم.

-هی گفتی تو مهمونی می گیری شلوغ می شه نمی تونم اونجا بمونم. هی گفتی جو خونه آروم نیست من تمرکز ندارم .

هی گفتی، گفتی، گفتی!

کو اون همه درس درس؟! یک ساله بوسیدی گذاشتیش کنار. قرار نبود بری سینما کار کنی؟ هنوز اینجایی و داری نمایش اجرا می کنی!

قلبم تیری کشید و سرم را پایین انداختم. مایه ی شرمندگی اش بودم حتما. حتما دوست نداشت جایی از من بگوید. متنفر بود از فرزند اولش که ناخلف بود، حتما!

من حق نداشتم آزارشان دهم اما او حق داشت گله کند. من حق نداشتم آن گونه خون به جگرشان کنم اما او حق داشت مرا با حرف هایش بکُشد! حق نداشتم، حق داشت…

سوال آخری که پرسید، مغزم را سوراخ کرد:«چی کار کردی با زندگیت؟!»

اگر می فهمید چه گندی به زندگی ام زده بودم، داغم می کرد؟ عاقم چه طور؟

اصلا داغ چه بود؟ چگونه بود؟ عاق کردن فرزند چه؟ به چه صورتی انجام می شد؟

مادرم شاید هیچ وقت آنگونه که من می خواستم برایم مادر نبود، اما همه ی سال هایی که کنارش زندگی کرده بودم را وقف درست تربیت کردن من و دانیال کرده بود. تمام وقت هایی که پری، سهند، پوریا و دلناز از تنبیه های پدر و مادرشان می ترسیدند، من و دانیال برای ندیدن نگاه غمگین پدر و مادرمان، بیشتر مادرمان، خطا نمی کردیم.

آه عمیقی کشیدم و فکر کردم اگر آن سه حرف لعنتی را از الفبای زندگی ام حذف می کردم، می توانستم به روز های قبل بازگردم.

اگر آن ها نبودند مشکلی که پیش نمی آمد، می آمد؟!

نمی شد. نمی شد عین، شین و قاف را حذف کرد. نمی شد چون دوست داشتن را بدون شین، عالم جنون را بدون عین و قافله ی احساس را بی قاف، نمی شد تکمیل کرد.

آه بعدی ام هماهنگ با دم و بازدم عمیق مادرم بود.

مادری که دست بوسش بودم و عذاب وجدان حاکی از آن سه حرف، سد راهم بود.

صدایش می زدم، مرا به حرمت اسمش می بخشید؟ می گفتم “مامان”، جانم به خورد روح محتاجم می داد؟ در آغوششمی گرفتم، دست هایش نوازشم می کردند؟

بیست سالگی ام، جان گرفت. شعله کشید و آتش لانه کرده در تنم را بر افروخته تر کرد.

آمیزش تنم با تن او در آن سال شومِ مبارک، رو به روی مردمک هایم رقصید و اجازه نداد صدایش کنم.

مادرم منتظر نگاهم می کرد و من با هر بوسه ی فرامرز بر گردنم در آن تصویر رقصنده ی رو به روی چشمانم، بیش از پیش دل می دادم.

مادرم که می رفت، فاخته ی عاشق پیشه لب گشود و به آرامی گفت:«ببخش که برات دختر خوبی نیستم.»

مادرم رفت! بی حرف، بی نگاه!

فاخته ی عاشق پیشه که احساسش تباه شده بود، به بسته ی سیگارش حمله کرد و اولین نخ را سوزاند.

فرامرز در سرش چرخید و بوسه بر روی شانه ی برهنه اش نشاند.

نفس کم آوردم از بوسه ای که در بیست سالگی ام بود و در بیست و پنج سالگی ام طلبش می کردم.

کاش ندیده بودمش، نفهمیده بودمش، کاش عاجزانه نخواسته بودمش…

پایم را به در نیمه باز کوباندم و تن گر گرفته ام را به فضای تاریک سالن نمایش رساندم.

اندوه و خشمم در تارهای صوتی ام نشستند و فریادم در سالن طنین انداخت.

-کی بهش گفته من هنوز اینجام؟

قدم های بلندم را به سمت سن بر می داشتم که تن ترکه ای نشسته بر صندلی، تیری شد در تنم و حکمی شد برای ایستادنم.

خیره ماندم به دست مردانه ی نشسته بر شانه ی نحیف آن تنِ روی صندلی و صدا در گلویم خشکید.

دست مردانه را می شناختم. تن ترکه ای را هم. دست را از انگشت هایش و آن تن نحیف را هم از موهای مواج و صورتی رنگش!

فرامرز بود و شیطان! فرامرز بود و سایه ی نحس و شوم شیطان بر زندگی اش، بر زندگی ام! سایه ای کشنده از چند سال گذشته که هنوز هم با ما بود و قصد جان مرا کرده بود.

شیطانی که هر بار با موها و چهره ای جدید می آمد، بوسه می زد بر تنِ رابطه ها و جان می ربود از تنِ هم جنسش!

رابطه! رابطه ای که چند ماهی بود تمام شده بود و من…

من حقی در زندگی فرامرز نداشتم اما دلم که نمی فهمید! درک نمی کرد که باید نلرزد، غمگین نشود، خودش را به در و دیوار نکوبد و نَمیرد! هر چه با زبان خوش برایش می گفتم دل فرامرز دیگر قفل دلش نیست، رو بر می گرداند و نام او را فریاد می کشید.

و همین دلِ زبان نفهمِ بی عقل، باعث شد یادم برود که آمده بودم جنجال به پا کنم برای دیدار با مادرم؛ فراموش کنم آمده بودم تا انتقام در آغوش نگرفتن مادرم را با فریاد هایم بگیرم.

همین دلِ بی صاحب باعث شد که بهت زده نام او را صدا بزنم. نام مردی را که می خواستمش و مرا نمی خواست!

سالن روشن شد و او به آرامی از صندلی فاصله گرفت. چشم هایش با بی خیالی صورتم را کاویدند. من اما نگاهم راکشیدم به سمت دست هایش که جسمی را در بر داشتند.

به سادگی و به آرامی بغض کردم.

بی اختیار باز هم صدایش زدم. این بار ناباور تر و بی جان تر از قبل.

-فرامرز!

منتظر نبودم “جانم” بگوید. نمی خواستم توجیه کند. فقط صدایش زده بودم تا خفه نشوم. نامش را بر زبان آورده بودم تا از حمله ی بی امان کلمات به پشت لب هایم در امان بمانم.

قلم مویی که در دستش بود را روی صندلی دیگری انداخت و جلو آمد.

صدای قدم هایش در گوش هایم که نه، در سرم می پیچید. در چند قدمی ام که ایستاد، لبخند روی لب هایش واضح به چشمم آمد و بی توجه به غرورم که تمنای نشکستنش را داشت، زمزمه کردم:«داشتی گریمش می کردی!»

انگشتانش را در موهای پریشان روی پیشانی اش فرو کرد و با بی خیالی گفت:«خب آره!»

احمقانه آرزو کردم کاش انگشت های شیطان موهایش را لمس نکرده باشند!

نگاه در صورتم چرخاند و من مردمک هایم را به دنبال مردمک هایش چرخاندم تا یک جا گیرشان بیاندازم و خیره اشان شوم و بپرسم:«چی کم گذاشتم؟»

بپرسم و او پاسخ بدهد و بدانم چه شد که به اینجا رسیدم. بپرسم تا بفهمم انتهای آن هفت سال لعنتی چرا به اینجا که من بایستم و او به راحتی بگوید صورت شیطان را گریم می کرده است، ختم شد.

مردمک هایش را که گیر آوردم، زبانم چرخید، دهانم باز شد، صدا از انتهای گلویم بالا آمد و گفتم:«بچه ها کجان؟»

و بعد ناخن هایم را کف دستم فرو کردم و لعنت فرستادم بر خودم که حرف دلم را نزده بودم!

فاصله ی میانمان را پر کرد و دقیقا رو به رویم ایستاد. گرمای تنش، حالم را دگرگون می ساخت اما جانِ بلند کردن پاهایم و عقب کشیدن تنم را نداشتم.

کمی نگاهم کرد و بعد به آرامی گفت:«من بهش گفتم.»

نفسش که به صورتم خورد، پلک زدم. این حجم از نزدیکی را وقتی که غریبه بودم برایش، تاب نمی آوردم.

صدایم از ته چاهی مملو از جنون بالا آمد و با کلافگی گفتم:«تو داشتی گریمش می کردی!»

کانال تلگرام نویسنده رمان افگار هزاهز:https://t.me/joinchat/AAAAAET6PAHV1OoS2nCHVg

افگار هزاهز
دانلود رمان افگار هزاهز

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا