آخرین مطالبرمان نوازش خیالی

رمان نوازش خیالی بقلم سارگل پارت 14

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

کارد میزدم خونش در نمیومد ! دوباره پوزخندی میزنم و این بار ازش دور میشم ، از پله ها میرم پایین و با سرعت از مدرسه خارج میشم ، نگاهی به اطرافم میندازم ، خبری از کیان نیست !

نمیدونم همون جا وایستم یا برم ، اما با خودم میگم شاید جلوتر منتظرمه ، با این فکر راه پیاده رو ، رو در پیش میگیرم و با قدم های آهسته راه میرم ، خبری ازش نیست ، نصف کوچه رو میرم ، باز هم نیست !

دیگه دارم ناامید میشم که ماشینش نمایان میشه ، با نهایت سرعت به سمتم میاد و کنارم که میرسه ، پاشو میذاره روی ترمز !

سرمو میبرم جلوتر و بهش نگاه میکنم ،

بدون این که جواب نگاهمو بده زل میزنه به روبه روش و با لحن سردی میگه : سوار شو !

چهره ام. در هم میشه  ، تازه میتونم درک کنم بی تفاوت بودن کیان نسبت به من چقدر سخته.

با سری پایین افتاده ، ماشینو دور میزنم و سوار میشم ، بدون حرف ماشینو به حرکت در میاره و وارد کوچه پس کوچه ها میشه و در آخر توی یه کوچه ی بن بست که سال تا ماه رهگذری نداره می ایسته !

منتظرم حرف بزنه ، اما چیزی نمیگه ، فقط با اخم به روبه روش خیره شده !

طاقتم تموم میشه و زمزمه میکنم  :

-منو آوردی این جا که اخم هاتو ببینم ؟

بالاخره برمیگرده و نگاهم میکنه ! چشم هاش اون مهربونیه سابق رو نداره !

فقط خشمه ! عصبانیته ! دلخوریه !

لبخندی میزنم و میگم :

– حسادت کردی  گفتم میخوام ازدواج کنم ؟

کیان : بحث حسادت نیست ؛

-پس چیه ؟

برمیگرده سمتم و با همون نگاه دلخور و چهره ی درهم رفته بهم خیره میشه و بعد از مکثی که میکنه ، با حرفش آتیش به قلبم میندازه :

-خیلی راحت دل میشکنی .

بند دلم پاره میشه ، با ناراحتی میخوام لب از لب باز کنم که مانعم میشه :

-میدونستم نامزد داری ، میدونستم نامزدت سهیله ، توی این یک هفته در به در دنبالش بودم ، اون آدمی که نشون میده زمین تا آسمون با خود واقعیش فرق داره…

الان میگی حسادت میکنم و دارم اینارو میگم اما اشتباه میکنی ، مردها حسادت نمیکنن شاید یه درصد خیلی کمی اما حسی که توی مردها قوی تره غیرته که البته یکی داره و یکی نداره…

غیرت من ، اجازه نمیده مردی که هیچ بویی از انسانیت نبرده با دروغ و ریا تورو تصاحب کنه با من و من میگم :

-م ..منظورت چیه ؟

کیان : منظورم و بهت نمیگم ، بلکه بهت نشون میدم .

چیزی از حرف هاش سر در نمیارم ، خم میشه و از توی داشبورت پاکتی رو بیرون میاره و به سمتم میگیره

کیان:  اون قدر مدرک بر علیه اش دارم که به همه ثابت کنم اون یه پست فطرت به تمام معناست ، اینا رو هم آوردم تا تو ببینی و بفهمی به خاطر کی امروز جلوی من ایستادی و با صراحت گفتی میخوای باهاش ازدواج کنی .

دستم و جلو میبرم و پاکت و از دستش میگیرم ، محتوای پاکت و که میبینم دلم میخواد تمام عقده های دلم و روی اون عکس ها بالا بیارم ؛

حالا فهمیدم ذات سهیل ریاکاره…  حالا فهمیدم منظور کیان چیه!

با دیدن این عکس ها ، با دیدن چهره ی دیگه از سهیل کنار رنگ و لعاب دنیا و موجودی که اسمش و گذاشته دختر اما جنسش از صد تا حیوون هم پست تره.

لبخند محوی کنج لب هام جا خوش میکنه و رفته رفته پر رنگ تر میشه…

-اگه اینا رو به آقاجونم نشون بدم ، دیگه مجبور نیستم به خاطر فرار از ازدواج با سهیل بهونه بیارم برای همیشه از دستش راحت میشم

کیان لبخند محوی میزنه و میگه : اگه آقاجونت قبول نکرد چی ؟ اگه با دیدن این عکس ها باز هم موضعش عوض نشد چی ؟

ساکت بهش نگاه میکنم ؛ مگه ممکنه ؟  با صدایی اصلا مطمئن نیست میگم :

-با وجود این عکسا مگه میشه کوتاه نیاد ؟

پوزخندی میزنه و نگاهشو ازم میگیره ، درک نمیکنم ، لحن حرف زدنش جوریه که انگار مطمئنه آقاجونم باز هم موضعشو حفظ میکنه .

برمیگرده سمت من ، توی چشم هام نگاه میکنه و میگه :

-اگه قبول نکرد….

منتظر بهش نگاه میکنم ، مکث میکنه ، انگار میخواد با سکوتش منو برای حرفی که میخواد بزنه ، آماده کنه ، بالاخره بعد از یک مکث طولانی ،  با صدای محکمی میگه :

-اگه قبول نکرد مخفیانه با من ازدواج کن

نفس توی سینم حبس میشه ، شک زده نگاهش میکنم ، توی چشم ها و لحنش هیچ اثری از شوخی نیست ، کاملا جدیه !

لبخند کجی میزنم و میگم:

-چی داری میگی تو ؟ مگه ممکنه ؟

سری تکون میده و میگه :

-کافیه تو بخوای !

با شک و تردید بهش نگاه میکنم ، با صدای لرزونی میگم :

-یک درصد فکر کن قبول کردم ! بدون اجازه ی پدر مگه میشه عقد کرد ؟ از اون گذشته عقد کنیم که چی بشه ؟ تو میتونی زنتو از دور داشته باشی ؟ من حتی اگه عقد کنیم باز هم نمیتونم کنارت باشم !

لبخند تلخی میزنه و به روبرو خیره میشه ، با صدای زمزمه مانندی  میگه :

-وقتی رنگ نگاهتو به خودم دیدم ، فکر کردم همه جوره حاضری باهام باشی اما میبینم خیلی زود جا زدی ، صحبتامو فراموش کن !

با عصبانیت میخواد استارت ماشینو بزنه که باصدای بلندی میگم :

-کیان تو چه فکری کردی ؟ آره منکر نمیشم این وسط یه احساسی هست ، اما من  دخترم ، شرایطم فرق داره ، توقع داری تو چنین شرایطی چی بگم ؟  بگم آره بیا فردا بریم محضر ؟

دندون هاشو روی هم فشار میده و میگه :

-ترمه دارم میگم اگه آقاجونت با وجود این عکسها باز هم مجبورت کرد زن سهیل بشی ، بیا با من ازدواج کن ! تنها راه همینه ، وگرنه من از خدامه بیام خاستگاریت و اونجوری که لایقته دستتو بگیرم و ببرم سر خونه زندگیمون !

فکر کن یک درصد آقاجونت بگه باید زن سهیل بشی ، میشی؟ آره ؟

مردد نگاهش میکنم ، با شک و تردید میگم :

-اما اگه با تو ازدواج کنم ، اونم مخفیانه ، اوضاع بدتر میشه کیان !

سرشو به طرفین تکون میده و میگه : نه نه حل میشه ، ازدواج که کنیم برای بابات راهی جز قبول کردن نمیمونه فوقش یه مدت نذاره ببینیش ، خوب حالا یک ماه تحمل میکنی ، کم کم آتیشش میخوابه و برای حفظ آبروشم که شده میذاره ما عروسیمونو بگیریم !

پوست لبمو با دندون میکنم و میگم :

-اگه آقا جونم بعد از دیدن این عکسا ازدواجمو با سهیل به هم زد چی ؟

حس میکنم از حرفم خوشش نمیاد ، نمیدونم من این طوری حس کردم یا واقعا این طوری بود !

دوباره به روبه رو خیره میشه و میگه :

-اون طوری من میام خونتون و تورو از بابات خاستگاری میکنم !

لبخند محوی میزنم ، همه جوره برای ازدواج مصره و من …چقدر احمقانه هر چی میگه رو قبول میکنم

سری تکون میدم و میگم :

-باشه ! هرچند من مطمئنم ، یه جورایی راه دوم پیش رومون باز میشه ، چون که آقاجون خیلی روی این چیزا تعصب داره ، محاله چشم پوشی کنه !

سری تکون میده و میگه : امیدوارم!

حرفشو میزنه و  ماشینو روشن میکنه ، از اون کوچه بن بست  خارج میشه ، دیگه نه اون حرفی میزنه و نه من!

و الحق که هر دومون به این سکوت احتیاج داشتیم.

وقتی میرسیم ، کیان ماشینو کوچه پشتی نگه میداره ، برمیگرده سمتم و میگه :

-ترمه؟

لبخند محوی میزنم ، منتظر بهش نگاه میکنم ، زل میزنه توی چشم هام و میگه :  امشب بیام دنبالت ؟

چشم هامو با موافقت میبندم و میگم :

-بیا ساعت دوازده !

سری تکون میده و میگه : باشه! مواظب خودت باش!

لبخندی میزنم و از ماشین پیاده میشم ، سنگینی نگاهش رو احساس میکنم…  کوچه رو که می پیچم نفس آسوده ای میکشم و

کلیدمم از توی جیبم بیرون میارم ، به خونه که میرسم ، درو باز میکنم و داخل میشم !

ماشین آقاجون توی حیاطه و این یعنی امروز از اون روزهاییه که زود اومده خونه !

برای اولین بار برای دیدار باهاش هیجان زده میشم !

پا تند میکنم و داخل میشم ، روی مبل روبه روی تلویزیون نشسته و داره روزنامه میخونه ، سلام پر انرژی بهش میکنم که مثل همیشه ، بعد از برانداز کردنم ، جوابمو با تکون دادن سرش میده .

از توی کوله ام پاکت عکسو بیرون میارم و با هیجان به سمتش میرم ، روبه روش میشینم ، حتی بهم نگاه نمیکنه !

صدامو با چند سرفه ی مصلحتی صاف میکنم و میگم :

-باید یه چیزی و بهتون نشون بدم آقاجون !

بالاخره دل از خط های ریز روزنامه میکنه و نگاهشو به من میدوزه !

مثل همیشه زیر نگاه همیشه توبیخ گرش دست و پامو گم میکنم ، با صدایی که میلرزه میگم :

-قبل هم گفته بودم نمیخوام با سهیل ازدواج کنم ، گوش ندادید اما امروز میخوام بهتون ثابت کنم که سهیل به درد زندگی با من نمیخوره !

اخم هاش در هم گره میخوره ، صفحه ی روزنامه رو میبنده و میندازتش روی میز !

با صدای خشکی میگه :

-خوب ؟

پاکتو به سمتش میگیرم و میگم :

-خودتون ببینید !

بعد یک مکث طولانی پاکتو از دستم میگیره ، هیجان زده بهش نگاه میکنم ، پاکت و باز میکنه و عکس های توشو بیرون میاره !

با دیدن اولین عکس اخم هاش در هم میشه ، هیجان زده انگشت هامو توی هم قفل میکنم ، هر لحظه اخمش غلیظ تر میشه و هر لحظه ، لبخند من پررنگ تر!

عکس ها تموم میشه ، نگاهشو به من   میدوزه و با چشم های به خون نشسته بهم نگاه میکنه و خیلی ناگهانی عکس هارو با شدت پرت میکنه توی سینم !

تکونی میخورم و ناباور نگاهش میکنم ، از جا بلند میشه و با صورتی سرخ شده عربده میکشه :  خیره سر ! آخه من از دست تو چیکار کنم بی آبرو ؟ به بهونه ی مدرسه میری بیرون و سهیلو تعقیب میکنی ؟

انتظار شنیدن هر حرفی و هر برخوردی و داشتم الا این .

در کسری از ثانیه ، خشم وجودم و پر میکنه

دست هام مشت میشن ، از جام بلند میشم و برای اولین بار من هم داد میزنم :

– محض رضای خدا به اون عکس ها نگاه کردی ؟ شب بود پدر من شب !

مدرسه ی من توی روز روشنه ، بقیه ساعت ها هم که من حق نفس کشیدن ندارم ، چه برسه بخوام سهیلو تعقیب کنم !

اینا به کنار حاشیه است !

برات مهم نیست دخترتو میخوای به چه جور آدمی بدی ؟  ندیدی داره با یه بدکاره تیک میزنه ؟  واقعا برات مهم نیست ؟

برای اولین بار حس میکنم فقط یک کوچولو کوتاه میاد ، اما اینا فقط احساس مضخرف من بود ، چون دوباره باعصبانیت میگه : پس این عکس ها رو کی به تو داد ؟ هان ؟

با تاسف نگاهش میکنم و میگم : مستانه ! سهیل و دید و ازش عکس گرفت من منتظر یه جواب دیگه از شمام  نمیخواید چیزی بگید ؟

بهم نزدیک میشه و روبه روم می ایسته ! تاکید وار میگه : ببین دختر جون ! کار سهیل از هر نظر اشتباهه خوب ! اما شاید صیغش کرده ، ما چه میدونیم !

بهت زده بهش نگاه میکنم ، باصدایی که انگار به زور از ته حنجره ام  خارج میشه میگم : یعنی اگه صیغش کرده باشه هیچ ایرادی نداره ؟

با عصبانیت دستی به ریشش میکشه و میگه : اون مرده ! آزاده هر کاری میخواد بکنه ، یعنی میخوای به خاطر این چهار تا عکس من زیر حرف چندین و چند ساله ام با مرتضی بزنم ؟ نگران نباش گوش سهیل و می پیچونم بعد ازدواج جرئت نداره از این غلطا بکنه.

بدون پلک زدن بهش نگاه میکنم ، نفس توی سینه ام حبس شده !

کم کم بهت و ناباوری از بین میره ، توی چشم هام فقط نفرته ، تاسفه پوزخندی میزنم و میگم :

-باشه آقاجون ! حالا که شما این طوری میگید ، حتما درسته دیگه !

حرفمو میزنم و از مقابل چشم های عصبانیش عبور میکنم ، کوله امو از کنار در برمیدارم و میرم توی اتاقم ، میشینم گوشه ی تخت و به دیوار روبه رو زل میزنم !

مقصر این اتفاقاتی که میوفته کیه ؟  من ؟ چون دخترم !

بابام ؟ چون طرز فکرش مال یک قرن دیگست !

سهیل؟ چون ظاهر و باطنش زمین تا آسمون فرق داره !

یا کیان ؟ چون میخواد با من ازدواج کنه ! بدون هیچ چشم داشتی !

آهی میکشم ؛ دوراهی بدیه ، حرف های کیان بدجور توی ذهنم بالا و پایین میره ، باید قبولش میکردم ؟  یا با سهیل ازدواج میکردم ؟ ازدواجی که حتی یک درصد هم بهش راضی نبودم !

چشم هامو میبندم و سعی میکنم توی ذهنم همه چی و در نظر بگیرم ، من کیانو دوست دارم ، توی همین مدت کم بهم ثابت کرد که یک مرد واقعیه ، از اون طرف هم قلبم براش میتپه ! دیوانه وار عاشقشم!

از یه طرف دیگه  سهیله که حتی اسمش هم بهم حس انزجار میده مخصوصا الان که فهمیدم چه جور آدمیه !

من مطمئنا نمیتونم با سهیل ازدواج کنم ، اگه اون روزو ببینم میمیرم !

فرار هم نمیتونم بکنم ، میمونه یک راه…

ازدواج با کیان !

مثل برق سرجام میشینم، حتی فکرش هم در نظرم غیر ممکنه !

اگه آقاجونم بفهمه ! اگه بلایی سر کیان بیاره ! اگه نذاره زندگیمونو بکنیم ، اگه هیچ وقت منو نبخشه….

سرمو بین دست هام میگیرم ، مغزم از هجوم افکار مثبت و منفی در حال منفجر شدنه ! تنها فکری که باعث میشه توی اون لحظات لبخندی روی لبم پدیدار بشه ، یه زندگیه ی خوبه با کیان !

امشب میاد و من فقط تا امشب فرصت فکر کردن دارم ، فقط  امشب…

****

شالمو روی سرم مرتب میکنم و با اطمینان نگاه آخرو توی آیینه به خودم میندازم ، اون رژ کمرنگ صورتی و اون مداد چشم ، تغییر چشمگیری به صورت همیشه بی روحم هدیه داده بودن!

لبخندم یک لحظه هم از روی لبم کنار نمیره ؛ حال عجیبه اما هیچ حس بدی ندارم ، اتفاقا انگار که دارم توی آسمون ها سیر میکنم .

بار دیگه خودمو توی آیینه برانداز میکنم و  به سمت بالکن میرم !

هوای تازه که به مشامم میرسه ، حال خوبمو خوب تر میکنه ، دستمو به میله های حفاظتی میگیرم و چند تا  نفس عمیق و پی در پی میکشم !

خبری از کیان نیست ! به ساعت مچیم نگاه میکنم دوازده و بیست دقیقه است  ، روی صندلیه متحرک توی بالکن میشینم ، چشمم به ابتدای کوچه دوخته شده ، فقط تاریکیه و تاریکی …

این دیر کردنش برام عجیبه  ، فکر میکردم اونم  حداقل به اندازه ی من هیجان داره.

حدود ده دقیقه ی دیگه هم صبر میکنم ، وقتی میبینم باز هم ازش خبری نیست دلخور از جا بلند میشم ، میخوام برم داخل که ،

کوچه روشن میشه و صدای ماشینش میاد ، برمیگردم ، بالاخره اومد !

ماشینو پارک میکنه و پیاده میشه،

با اخم بهش نگاه میکنم ، لبخند محوی میزنه و میگه : یه منت کشی افتادیم نه ؟

دستمو به کمرم میزنم و حق به جانب میگم :

– نه ! چون منو نمیبینی که بخوای منتمو بکشی!

پشتمو بهش میکنم میخوام برم داخل که صدای پر از عشقش بلند میشه : آخه لوس شدنات هم قشنگه !

لبخند محوی میزنم ، وقتی می بینه همچنان پشتم بهشه با صدای جدی   میگه :  ترمه ؟

میخوام بگم جان ترمه ؟ اما حتی زبونم هم تحت فرمان غرور بیخودمه !

برمیگردم سمتش ، بهم نگاه میکنه و میگه : بیا پایین ! منتظرم.

بدون این که مخالفت کنم ، سری تکون میدم و  وارد اتاقم میشم ، بعد از برداشتن کلید درست مثل همون شب پاورچین پاورچین از خونه میرم بیرون !

کیان سوار بر ماشینش منتظرمه ! به سمتش میرم و سوار میشم !

با هول و ولا میگم :

-زود باش برو تا کسی ندیده !

سری تکون میده و حرکت میکنه ! از اون محله که دور میشیم نیم نگاهی بهم میندازه و میگه : چی شد ؟ آقاجونت چی گفت ؟

نگاهم و به روبه رو میدوزم و میگم :

– حالا بریم ! وقتی رسیدیم صحبت میکنیم !

مخالفتی نمیکنه ، تا رسیدن به  مقصد ، هیچ حرفی زده نمیشه ، همون جایی که اون شب رفته بودیم ، ماشینو نگه میداره !

از ماشین پیاده میشم و با قدم های آروم میرم لب پرتگاه ، کیان هم دنبالم میاد،  پشت سرم می ایسته و میگه : چی کار میکنی ترمه ؟ خطرناکه !

بی توجه به حرفش با لحن غریبی میگم :

-میدونی کیان من تمام طول زندگیم لب پرتگاه بودم !

بار ها و بارها سقوط کردم ! اما هیچیم نشد !

دیگه خسته شدم ، دلم پرتگاه نمیخواد ، دلم یه چیزی میخواد به استواری کوه…

برمیگردم و به کیان نگاه میکنم ، با اخم ریزی بهم  زل زده.

با چند قدم کوتاه روبه روش می ایستم ، زل میزنم توی چشم هاش و میگم :

-میخوام این بار ریسک کنم ، این پرتگاه خسته ام کرده ! میخوام به آرامش برسم … میخوام حس کنیم مردی تکیه گاهمه…

میدونی کیان ؟ تو تمام این حس های خوبو به من هدیه دادی !

توی تمام عمرم تنها کسی بودی که حس کردم واقعا منو میبینه !

اولین کسی بودی که بهش به چشم یک مرد واقعی نگاه کردم !

اگه هنوز پیشنهادت سر جاشه …

زل میزنم توی چشم های پر از بهتش و ادامه میدم :

-من میخوام با تو طعم خوشبخیتیو بچشم ! باهات ازدواج میکنم کیان !

#نوازش_خیالی

بدون پلک زدن و حتی به جرئت میتونم بگم بدون نفس کشیدن بهم نگاه میکنه !

لب هاش تکون میخورن ، انگار میخواد چیزی و بگه که به زبون آوردنش سخته .

به چشم هاش نگاه میکنم !

خوشحاله ؟

نمیدونم ، توی چشم هاش جز یه غم پنهون هیچی نیست .

بالاخره به حرف میاد، با لحن غریبی میگه :  ترمه من….

میپرم وسط حرفش و میگم :

-پشیمون شدی؟

سرشو چندین بار به علامت منفی تکون میده !

کیان : نه ترمه ! برای من حتی فکر این که تو مال من بشی رویاست ، فقط…

منتظر بهش چشم میدوزم ، نفس حبس شده اشو به سختی بیرون میفرسته .

پشت گردنشو با دست ماساژ میده و بعد از یک مکث طولانی میگه : تو حاضری سختی های پیش رومونو به جون بخری ؟ طاقت میاری ؟

زل میزنم بهش ،چرا حس میکنم حرفشو عوض کرد؟

چرا حس میکنم توی دلش انقدر حرف داره که میخواد به من بزنه اما جلوی خودشو میگیره؟  چرا حس میکنم بیشتر از این که خوشحال بشه کلافه است ؟

سوالمو به زبون میارم و میگم :

-کیان میخوای چیزی و به من بگی ؟ اگه پشیمون شدی خوب هنوز دیر نشده فراموش میکنم همه چی و..

با یک قدم کوتاه، فاصله ی بینمونو از بین میبره !

زل میزنه توی چشم هام و میگه : هیچ وقت ، دیگه چنین حرفی و نزن !

نهایت خواسته ی یک مرد رسیدن به دختریه که دوستش داره.

من حتی از آینده هم نمیترسم ، چون همه جوره کنارتم ؛ هیچ اتفاقی نمیوفته ترمه هیچی نمیشه ! فقط کافیه تو خودتو نبازی و تا آخرش باهام بیای ، مطمئن باش روز های خیلی خوبی در انتظارمونه

لبخند محوی میزنم و میگم :

-امیدوارم .

کیان : چی شد که قبول کردی ازدواج کنیم ؟

آهی میکشم و میگم :

– با این که اون عکس ها رو دید باز هم کوتاه نیومد ، گفت باید با سهیل ازدواج کنی ! از صبحه دارم فکر میکنم ، من با سهیل خوشبخت نمیشم !

رمان نوازش خیالی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا