آخرین مطالبتسلیم سرنوشتم

رمان تسلیم سرنوشتم پارت اول

رمان تسلیم سرنوشتم

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

چادرم و روسرم مرتب می کنم و بازدن چندتقھ کوتاه بھ در وارد میشم نگاھی بھ سردار می کنم کھ با صورت پراز صلابتش بھم خیره شده و منتظر بدون من برای چی بھ اینجا اومدم .

روبھ سردار با اعتماد بھ نفس می گم : قربان میشھ بھم مرخصی بدید ؟؟؟ _ برای چی ؟؟؟

_ یھ خورده می خواستم استراحت کنم خیلی خستم

_ اتفاقا کار بسیار خوبی می کنی برو یھ چھار پنج روز استراحت کن کھ ماموریت داری

_ اما قربان من تازه ھفتھ پیش ماموریت بودم

_ نمیشھ باید بری تو بھترین نیروی زن ما ھستی و مھارتت از ھمھ بیشتر پس تو باید بری

مجبوری احترامی می زارم و راه می افتم .

سوار زانتیای دودی رنگم میشم و دستی بھ مغنعھ ام می کشم و ازتو اینھ جلو درستش می کنم و بھ سمت خونھ بھ راه می افتم من عاشق شغلم بودم وھمین برام بس بود تا بھ خستگی ھای ماموریت قبلی ام اھمیتی ندم با صدای الارم گوشیم کھ اھنگ جای تو (مھدی احمدوند) بود بھ خودم میام و گوشیمو جواب میدم

مامان بود

_ جانم مامان؟؟؟

_ سلام مامان جان مرخصی گرفتی مادر؟؟؟

_ اره مامان توراھم دارم میام باھم حرف میزنیم

_ باشھ مادر مواظب باش

_ چشم خداحافظ

_ خداحافظ عزیزم

ھمینکھ گوشی و قطع می کنم صدای بدی میاد و بعدش ھم می بینم کھ تصادف کردم اونم باچی ؟؟؟ بایھ پورشھ

عینکم و برمیدارم و بااعتماد بھ نفس پیاده میشم کھ می بینم یھ پسر جوون از تو ماشین پیاده شد و باخشم بھ سمت من میاد

اخمامو کشیدم توھم و گفتم : ببخشید باعرض معذرت زنگ بزنید افسر بیاد

_ ھھ ھھ ھھ و بعد پوزخندی می زنھ کھ حرصم و درمیاره

_ ببخشید من حرف خنده داری زدم ؟؟؟

_ خیر ولی بنده خودم یکی از افراد نیروی انتظامی ھستم و نیازی بھ افسر نیست ھزینھ اش ھم میشھ یھ کوپن از بیمھ بدنھ ماشین شما و ٥٠٠ ھزار تومن دستی

اخمم غلیظ تر میشھ و اینبار من پوزخند می زنم و می گم : چھ جالب ھمکار دراومدیم ولی اشتباه گرفتی اقا ھرچی کھ باشیم باید افسربیاد

لبخند حرص دراری میزنھ و گوشی ایفونش و درمیاره وشماره یھ قبرستون و میگیره و بعد از ١٠ دقیقھ یھ افسر میاد مثل اینکھ دوستش بود

کروکی رو میکشھ و قرار شد یھ کوپن کنده بشھ بھ عنوان خسارت اقا و قضیھ فیصلھ پیدا کرد سوار ماشین عروسکم میشم (اعتماد بھ نفسم کھکشانھ عروسک …) و دوباره راه میاافتم

کفشامو ولو می کنم تو جا کفشی و از ھمونجا شروع می کنم

_ سلام بر اھل خانھ گلتون اومد بابام باخنده نگام میکنھ و سری از روی تاسف تکون میده و مامان ھم کھ مثل ھمیشھ قربون صدقم میره و نیاوش کھ مثل ھمیشھ داره ادام و در میاره و حسودی می کنھ

لپ ھمھ رو می بوسم و میرم تو اتاقم و اھنگ زیادی (مرحوم مرتضی پاشایی ) برای شادی روحش اگھ میشھ صلوات ختم کنید دوستان .

رو می زارم و خودم باھاش ھمخونی میکنم و ھمزمان باھاش لباسام و وسایلام و برای حموم رفتن اماده می کنم و پیش بھ سوی یھ دوش لذت بخش .

بعداز سشوار کشیدن موھای بلند قھوه ای روشنم و الان پشت میز ناھار خوری باخانواده محترم نشستیم داریم نھار میل می کنیم .

باصدای نیاوش از فکر میام بیرون

_ چیشد زود اومدی امروز

چشمام و براش تاب میدم و باناز می گم : بھ کوری چشم بعضیا مرخصی دارم ٤ روز

_ چیشد سردار مھربون شد ؟؟؟

_ ھیچی چون باز باید برم ماموریت

مامان غذاشو قورت نداده باداد گفت : نیایش چھ خبر ماموریت تازه ھفتھ پیش ماموریت بودی

_ من چیکار کنم مامان دستور سردار نمی تونم کھ سرپیچی کنم بعدھم من بھترین مامور زنشم

بابا : برو دخترم خدا خودش ازت محافظت می کنھ

لبخند گرمی میزنم و از پشت میز بلند میشم و بھ سمت اتاقم راه می افتم .

روتختم دراز میکشم و شروع میکنم بھ خوندن رمان مورد علاقم ( سفر بھ دیار عشق )

نمی دونم چھ قدر گذشتھ بود کھ باصدای الارم گوشیم بھ خودم اومدم ترانھ بود بھ سرعت جواب میدم :

_ بھ بھ ترانھ خانم سلام

_ سلام عجیج خودم خوبی نیا ؟؟؟

_ یکس تو چطور؟؟؟

_ بد نیستم ….توھم تو ماموریت ھستی ؟؟؟

_ مگھ توھم ھستی ؟؟؟

_ ایول پس بازم باھم شدیم و توھم مثل ھمیشھ میشی مافوق ما ای دھنتو

_ خخخخخ بسوز بوسوختگی ات داره از پشت تلفن میاد

_ بروبابا زنگ زدم باھات کار داشتم میای بریم بیرون ؟؟؟

_ کجا ؟؟؟…..بستگی داره

_ اونش بماند فقط…..

_ فقط چی ؟؟؟

_ ھیچی ولش کن بیخی

_ ھھھھھھھ خودتو گول بزن نیاوش و نمیارم عمرا بزارم زن داداشم شی

_ برو بمیر بابا حرف تو سیخی چند ؟؟؟

_ حالا بھت نشون میدم فعلا کاری نداری ؟؟؟

_ نھ فردا ساعت ٤ منتظرتم ھمون جای ھمیشگی

_ باشھ ….راستی مگھ توھم مرخصی ھستی ؟؟

_ اره چھار روز مرخصی دارم

_ منم ھمین طور

_ باشھ پس می بینمت خواھری بای

_ بھ امید دیدار

گوشیمو پرت کردم رو پاتختی و خودم مشغول خوندن ادامھ رمانم شدم …

برای رفتن یھ مانتو پانچو مشکی با شلوار دمپا مخمل مشکی و یھ شال جیگری و کیف جیگری رو انتخاب می کنم و یھ رژ جیگری میزنم کھ لبام و قلوه ای تر می کنھ و موھامو ھم محکم دم اسبی می بندم کھ باعث میشھ چشمای کشیده ام کشیده تر بھ نظر بیاد و دراخر با عطر دوش میگیرم و راه میافتم .

بھ سرعت سوار ماشینم میشم و حرکت می کنم و پخش و روشن می کنم صدای علی عبدالمالکی تو ماشین می پیچھ و من ھم ھمزمان باھاش ھمخونی می کنم :

بھ من تکیھ کنحواست کجاست ھنوز عاشقی ھنوز عاشقم غماتو بھ من بگو با دلتنگیھات عذابم نده مثلھ اون روزا فقط با خودم از عاشق شدن بگو

گریھ نکن ستاره ی من یھ روز تموم میشھ فاصلھ ھا حوصلھ کن عزیز دلم ما رو بھ ھم می رسونھ خدا

نیمھ شبا کھ دستای ما بازم بلند میشھ رو بھ خدا اشکایھ ما کوتاه نمیاد بگو بگو بگو بھ خدا

تا تب میکنم تو دغ میکنی تا تب میکنی ممیرم برات ما پشت ھمیم ھنوز یھ روز میرسھ کھ دور از غما کنار منی کنار توام نگاتو بھ شب ندوز

گریھ نکن ستاره ی من یھ روز تموم میشھ فاصلھ ھا حوصلھ کن عزیز دلم ما رو بھھم می رسونھ خدا

نیمھ شبا کھ دستای ما بازم بلند میشھ رو بھ خدا اشکایھ ما کوتاه نمیاد بگو بگو بگو بھ خدا

ماشین و سریع پارک می کنم و بھ سرعت بھ سمت ترانھ حرکت می کنم .

دستمو از پشت میزارم روچشاش کھ جیغ بنفشی میکشھ و دستامو بزور از رو چشاش برمیداره و با سرخوشی بغلم میکنھ البتھ باعث میشھ کھ ملت بھمون باتاسف نگاه کنن و سری تکون بدن ولی ترانھ بود دیگھ منم مثل خودش کرده بود .

باذوق میریم اول یھ بستنی شاتوت میخوریم و بعدشم میشینیم رونیمکت پارک ھردو ساکت بودیم انگار داشتیم فکر می کردیم بھ چی رو نمیدونم ولی توفکر بودیم ( خل و چلیم دیگھ )

توحال خودم بودم کھ یکدفعھ ترانھ باذوق میگھ : نیا بیابریم تاب بازی خیلی حال میده  بااخم سرم و بھ معنای نھ تکون میدم

کھ بزور دستمو میکشھ و منو بلند میکنھ منم مجبور میشم بھ خاطر اینکھ جلو مردم جیغ و داد نکنھ باھاش ھمراه بشم روتاب میشینیم و مشغول تاب خوردنیم و ھمزمان باھاش ترانھ داره از ماموریت قبلیش میگھ و از اینکھ ستوان یکم شده و بعداز این ماموریت مطمئنا سروان میشھ و بھ قول خودش ھم رده ی من .

داشتیم پشت سر یکی از بچھ ھا حرف میزدیم کھ متوجھ شدیم سھ تا پسر دارن باھم حرف میزنن و می خندن ناخوداگاه رومو اونور میکنم کھ می بینم یکیشون داره مارو نشون میده و دوتای دیگھ غش غش می خندن با حرص بلند میشم و ترانھ رو ھم بزور بلند می کنم و بدون ھیچ حرفی راه میافتم بھ سمت ماشینم خواستم سوار ماشینم بشم کھ با صدای جیغ جیغوی ترانھ مجبور شدم سوار نشم و روبھش با ترش رویی گفتم : بس کن ترانھ ندیدی چطوری بھمون می خندیدن کثافطا ؟؟؟

_ بابا وللش بیخی الان لاستیک جلوی سمت شاگرد ماشینتو بپا کھ پنچر

با ناباوری میام و میبینم کھ بعلھھھھ واقعا پنچره داشت گریم میگرفت و تو دلم داشتم بھ بخت خودم لعنت میفرستادم کھ باصدای یھ پسر دست از فحش کردن بختم برمیدارم و بھش چشم میدوزم کھ میگھ : ببخشید مشکلی پیش اومده خانوما؟؟؟

نگاه دقیقی بھش می اندازم و چییزی از ذھنم عبور میکنھ این یکی از ھمون پسرااست بیا بقیھ شونم پیداشون شد با لبخند مرموزی میگم : بلھ لاستیکش پنچر شده  _ زاپاس دارید ؟؟؟

_ بلھ اما بھ چھ دردی می خوره وقتی نمی تونم عوض کنم ؟؟؟ پسر لبخندی میزنھ و میگھ : ما براتون عوض میکنیم

و بقیھ ھم سری بھ معنای تایید حرفاش تکون میدن و دست بھ کار میشن حس می کنمیھ خورده دلم خنک شده

باخیال راحت مشغول حرف زدن با ترانھ میشم

حدود نیم ساعت بعد لاستیک و عوض میکنن و بایھ تشکر خشک و خالی بابت کارشون را میافتیم بھ سمت خونھ

شام و با شوخی و خنده و کل کل با نیاوش میخوریم و من طبق معمول روتختم ولو ھستم و دارم رمان می خونم کھ کم کم چشمام گرم میشھ و خوابم میبره .

باصدای الارم گوشیم از خواب می پرم و سریع دست و روم و میشورم و یھ مانتو پانچو شکلاتی می پوشم باشلوار دمپای ذغالی و شال شکلاتی و کیف جیر مشکی و کفشای کالج ورنی مشکی و بھ سمت پلھ ھا سرازیر میشم

_ خدایا خودت کمکم کن چطوری بھ مامان و بابا و نیاوش بگم ؟؟؟…..فامیل چی میگن ؟؟؟

پلکام و باحرص روی ھم فشردم و قدمام و تند تر کردم

مامان تو اشپرخونھ و بود و نیاوش و باباھم رو کاناپھ نشستھ بودن ازپشت لپ بابا و نیاوش و می بوسم و با استرس مامان و صدا میزنم کھ باخوش رویی میاد کنار بابا و نیاوش میشینھ

لبام و بازبون خیس می کنم و میگم : بابا …..دخترتون مجبوره یھ کاری رو انجام بده  _ چی میگی بابا ….راچع بھ چی حرف میزنی ؟؟؟

با خجالت سرمو میندازم پایین و میگم : بابا ببخشید ولی مجبورم بایکی از ھمکارام بھ خاطریھ ماموریت صیغھ بشم

نیاوش قرمز میشھ و میگھ : دیگھ چی ؟؟؟…..چشم و دلم روشن ھنوز اونقدر بی غیرت نشدم

بابا روبھ نیاوش میگھ : حرف نزن بابا

_ ببین دخترم ھرجور خودت صلاح میدونی ولی تو این مدت کاری نکنید کھ بعد ھا شرمنده و پشیمون بشید

بااین حرف بابا کلا قرمز می کنم و سرم و می اندازم پایین

کھ جیغ مامان بلند میشھ و میگھ : من باید اول ببینم کیھ ھمینطوری کھ نمیشھ دختر دستھ گلمو بھش بدم

باحرص می گم : مامان ااِاِِِِ یھ صیغھ الکیھ بھ خاطر کارمون حالا اگھ شد یھ کار می کنم ببینینش با اجازه من برم کھ وقت محضر داریم  _ بفرما برو

_ خداحافظ

_ بھ سلامت چھ عجلھ ای ھم داره

تک خنده ای میکنم و بھ سرعت راه میافتم و سوار ماشینم میشم و بھ سمت محضر میرونم .

حدود ٤٠ مین بعد میرسم بادیدن ترانھ کمی قوت قلب می گیرم و با اعتماد بھ نفسبیشتری از ماشین پیاده میشم و قدمام و تند تر می کنم  بھ ھمھ سلام می کنم و با آرش و رادمنش و ترانھ میریم تو .

صیغھ خونده میشھ و بدون ھیچ حرفی ازھم جدا میشیم .

قرار شد فردا یھ سر بریم اداره تا از کل ماموریت باخبر بشیم چون از پس فردا اغاز ماموریتمون بود .

با خستگی روتختم ولو شدم و بافکر بھ فردا و یھ ماموریت جدید دیگھ بھ خواب رفتم .

صبح با صدای الارم گوشیم از خواب بلند شدم .

سریع دست و روم و شستم و بعداز پوشیدن یونیفرمم و برداشتن چادرم و بھ سمت اشپزخونھ پاتند کردم پشت میز نشستم و صبحونھ مختصری خوردم مثل ھمیشھ ھمھ خواب بودن .

ماشین و بھ سرعت از توپارک درمیارم و بھ سمت اداره می رونم .

حدود ٤٥ مین بعد میرسم بھ سرعت ماشین و پارک می کنم و میرم توقسمت خودمون و پشت میزم میشنم .

فکر کنم یھ ده دقیقھ گذشتھ بود کھ ترانھ ھم اومد و باھم بھ سمت اتاق جلسھ راه افتادیم  بازدن چند تقھ بھ در رفتیم تو و بعداز احترام گذاشتن با دعوت سردار نشستیم اون سھ تا ھنوز نیومده بودن وھمین خیلی کفری ام میکرد .

نمی دونم چرا بھ این ماموریت حس چندان خوبی نداشتم و ھمین تشویشم و بیشتر می کرد .

تو ھمین لحظھ ھا بود کھ در زده شد و بعد اول کیھان بعدش آرش و بعد از اونھا مھرداد و آریا ھم اومدن تو

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا