رمان باغ عشق

رمان باغ عشق پارت 13

رمان باغ عشق

جهت مشاهده بترتیب رمان با غ عشق از اینجا کلیک کنید ویا به قسمت منو یا دسته بندی سایت رفته و اسم رمان مورد نظرتون را پیدا کنید با تشکر.

_اسب! 

به دنبال حرفش چشمانم گشاد شد و صداى خنده ى خودش هم بلند شد.

این بشر آدم بشو نبود. نفسمو به بیرون دادم و رویم را ازش گرفتم و درهمان حال گفتم : الاغ!

سپس قبل از اینكه احسان بخواهد چیزى بگوید وارد اتاق شدم و در را پشت سرم بستم.

 ***

 

        فصل ششم_0 

از صداى چند ضربه که به دراتاق خورد من و احسان همزمان ازخواب بیدار شدیم و احسان باگفتن “بله” نشان داد که بیدار هستیم. صداى مامانم به گوشمان رسید که گفت :

_اگربیدار شده اید بیاید پایین ، شام آماده است.

_احسان_چشم خاله جون. الآن میایم.

با کلافگى از روى تخت بلند شدم و سرجایم نشستم و به ساعت روى دیوار خیره شدم که عقربه هایش ساعت11را نشانمان میدادن. چقدر خوابیدیم. از روى تخت بلند شدم و به طرف دستشویى اتاق به راه افتادم. باچندین مشت پر آب یخ به صورت پف دار و خواب آلودم به خودم آمدم. از دستشویى خارج شدم و جلوى آینه میزتوالت به موهایم شانه اى کشیدم. احسان هم از دستشویى خارج شد و سریع لباساشو عوض کرد  هردو درعرض پنج دقیقه حاضر و آماده به طرف میزغذاخورى به راه افتادیم.

بعد از اینكه شام مان را کامل خوردیم همه به اتاقشان رفتن و خوابیدن من هم به کمك بچه ها ظرفارو جمع و جور کردم و شستیم و سپس دوباره به سمت هال برگشتیم که احسان و ایمان و نیما تمامى برق هارا خاموش کرده بودن و مشغول تماشاى تلوزیون بودن. صداى شكستن تخمه هایشان گوشم را آزار داد.

کنارشان نشستیم. به احسان که همش فین و فون مى کرد و گهگودایى با دستمالى تمیز بینى اش را مى گرفت نگاه کردم

_سرماخوردى؟!

احسان چشم از صفحه ى تلوزیون برداشت و به من نگاه کرد.

_احسان_آره..امروز از حمام که امدم بیرون همانطور جلوى کولر گرفتیم خوابیدیم. واسه ى همین مریض شدم.

_قرص سرماخوردگى واسه ات بیارم؟

_احسان_نه ممنون..خودم بعد از شام یكى خوردم.

بانگاهى پرشور و شیطنت نگاهش کردم و به تمسخر گفتم: آمپول نمیخواى واسه ات بزنم؟!

احسان هم خندید : نخیر خیلى ممنون از حس مسئولیت پذیرى ات خودم ترجیح مى دهم با بیمارى کشته شوم تا به دست تو!

صداى خنده ى همه بلند شد.

تو دلم آشوب بود همش نگران احسان بودم. از وقتى بیمارى کلیه اش خوب شده بود خیلى مواظبت ازش مى کردم تا دیگر بیمارنشود حتى بایك سرماخوردگى معمولى هم دلم مثل سیرو سرکه مى جوشید و نگران مى شدم. ریحانه مشغول صحبت براى ما سه تا بود اما من فقط جسمم کنارشان بود و دراصل روحم پیش احسان سپرى مى کرد. کمى گذشت که صداى اعتراض ریحانه گوشم را کرد کرد:

_ریحانه_معلومه تو کجایى بهار؟ دارم حرف میزنم، اصلا گوش نمیدى!

به خودم امدم به سمتش برگشتم و متعجب گفتم : هان؟

ریحانه غرید : صبح بخیر!..خیلى کار زشتیه وقتى یكى داره باهات صحبت مى کنه حواست را به جاى دیگر درگیرکنى.

رویم را از احسان برگداندم و شرمنده به ریحانه نگاه کردم و گفتم : ببخشید عزیزم.دست خودم نیست، نگران احسانم.

ریحانه خندید: نگرانى نمیخواد که فقط یه سرماخوردگى ساده است. بادوسه تا قرص خوب خوب میشه!

ریحانه سعى داشت که باحرفایش آرامم کند و بهم دلدارى دهد اما روى من هیچ تاثیرى نگذاشت و همانطور با نگرانى گفتم :

_آخه احسان فرق مى کنه. یعنى بخدا حاضرم تمامى مرض ها بیمارى ها دنیا بریزه توى جون خودم اما یه خار تو پاى احسان نره. نمیتونم وقتى مریض میشه طاقت بیاورم

همانطور روبه اون سه تا براشون سخنرانى مى کردم. ریحانه رنگش پرید.نیلوفر زد زیرخنده؛ اما نسترن بدون هیچ عكس العملى با ابروهاش بهم علامت میداد و زیرلب مى گفت : پشت سرت!

پشت سرت!

خواستم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم اما ترسیدم.همانطور که مردود مانده بودم ناگهانچشمم به سایه ى فردى پشت سرم که روى زمین افتاده بود ثابت ماند. صد در صد احسان بود که این سه تا اینگونه رفتار از خودشان نشان دادن. دوست نداشتم احسان از رازدلم اگاه شود واسه ى همین کمى مِِن مِنِ کردم و سپس بدون استرس ادامه دادم.

_داشتم مى گفتم. حاضرم خودم مرض بگیرم و دردبكشم اما احسان چیزیش نشه. باکمى مكث اضافه کردم : بس که غر میزنه!

صداى خنده هرسه نفر روبه رویم بلند شد و ریز ریز خنده ى احسان هم پشت سرم شنیده مى شد. عجب بچه تخسى بودم من که هیچكس حریفم نمى شد. به پشت سرم برگشتم و به احسان که سعى داشت خنده اش را کنترل کند نگاه کردم. احسان همانطور که گوشه ى لبش را دندان گرفته بود تا خنده اش بند بیاید سرى از روى تاسف برایم تكان داد و به سمت آشپزخانه به راه افتاد.

چند ساعت گذشت.همه به اتاق مان رفتیم تا بخوابیم. روى تختم دارز کشیده بودم و انتظار احسان را که هنوزهم درآشپزخانه پایین بود را مى کشیدم. انگشتم را دورموهایم همانند بیگودى پیچیدم وچند بارى بازو بسته کردم تا زمان زودتر بگذرد.اما هنوزهم خبرى از احسان نبود. نكند حالش بدشده باشد! با این فكر حرکت قطرارت درشت عرق را بر روى کمرم احساس کردم. از روى تختم بلند شدم و ازاتاق بیرون رفتم و به سمت آشپزخانه به راه افتادم تا خبرى از احسان بگیرم . هنوز توى سالن طبقه بالا بودم که ناگهان با احسان که داشت از پله ها بالا مى امد مواجه شدم. درست همانجایى که امروز صبح احسان سعى داشت بترسونتم ایستادیم. احسان با دیدن من باخنده اى پرشور و شیطنت به طرفم امد و روبه رویم ایستاد. بانگاه به دیوارى که پایم پس از آنكه هولم داد بهش برخورد کرد روبه من گفت : راستى یادم رفت بگم پات چطوره؟هنوزهم درد میكنه؟!

بایادآورى آن موضوع با نفرت دندان هایم را بهم دیگر ساییدم و گفتم : نه به کورى چشم بعضى ها خیلى خوبه..انقدرى که میتونم بدوم، باپام بكوبم تو دهنت!، راه بروم و برقصم!

همه جا تاریك تاریك بود براى همین به خوبى نمى توانستم چهره اش را براندازکنم و فقط نورى که از پنجره ى سالن به داخل مى تابید فضارا کمى روشن نگهداشته بود.

احسان باخنده چند قدم دیگر به سمتم امد و سپس بایكى ازدستانش دستم را گرفت و رویه شونه اش گذاشت و با دست دیگه اش دور کمرم حلقه اى درست کرد و درهمان حال گفت : پس بگذار معاینه ات کنم.

به دنبال حرفش درگوشم شروع کرد به خوندن موسیقى تانگو همزمان به اینور و اونورهدایم کرد.

همه جار تاریك بود و خیلى سخت مى توانستم متوجه شوم کجام و چه چیزى کنارم است براى همین خودم را در دستان امن احسان رها کردم تابه هرجا و هرطرفى که خودش مى داند هدایتم کند. همچنان درسالن تاریك مى رقصیدیم و به اینور و آنور مى رفتیم. احسان درگوشم زمزمه کرد : امشب بهترین شب عمرم خواهد شد. سپس بامكثى بادى به گلویش انداخت و زمزمه وار خوند:

میشود امشب برایت قصّّه پردازى کنم؟ ساعتى جََوگیرباشم باز جَوَسازى کنم؟ میشود امشب بیاى تنگ در آغوش من؟ باکمان ابروانت تیر اندازى کنم؟

میشود امشب فقط یك بوسه مهمانت شوم؟ چشمانم را ببندم با لبت بازى کنم؟ میشود از باده ى لبهاى خود جامى دهى  خویش را مست از شراب ناب شیرازى کنم؟ میشود دستى کشم بر خرمن گیسوى تو؟ گاه بویى ، گاه بوسى ، گاه یك نازى کنم؟ میشود از گوشه ى چشمان زیبایت دمى یك نظر برمن کنى ، من نیز طنّّازى کنم؟ میشود در آسمان آبى عشقت کنون کفترى جََلدم شوم ، باشوق پروازى کنم؟

میشود جنگى بیفتد بین بدخواهان تو؟در مقّّر عشق تو یك عمر سربازى کنم؟ میشود با عاشقانت رفت پاى گفتگو با دروغ و وعده هاى خود سند سازى کنم؟ سر مویى اگر از حسن تو معلوم شود سرانگشت زیاد است که چاقو ببرد!

روسرى هاى تو باعث شده زنبود عسل جاى گل حسرت و اندوه به کندوه ببرد کاش مى شد میشود هایم به پایان مى رسید میشود با “میشود” امشب کمى بازى کنم…

بازهم ضربان قلبم شدت یافت و دستانم شروع کرد به لرزیدن. احسان که متوجه لرزش دستانم شده بود باخنده همانطور درگوشم گفت:

_احسان_دستانت مى لرزند، سردت است یا بخاطر اینكه من دستت را گرفتم از شدت خوشحالى و اضطراب به لرزش افتاده اند؟

نتواسنتم خودم را کنترل کنم . متعجب دستانم را از دستانش کشیدم بیرون و خودم را ازش دور کردم و درهمان حال گفتم : هیچم اینطورنیست!

صداى خنده ى احسان بلند شد : چرا همینطوره. من تونستم احساس کنم.

_خوب اشتباه احساس کردى. اصلا میدونى چیه توام از شدت اضطراب رقصیدن بامن دستانت عرق کرده بود، کف دستت خیس، خیس بود!

احسان خندید و گفت : گرما و حرارت تن من باعث به وجودآمدن این لذت عشق شده اند. به اینجاى حرفش که رسید کاملا دهانش را نزدیك گوشم اورد و گفت : گوسفند!

خودمو ازش دور کردم و با گفتن : میمون. سریعا به طرف اتاقم دویدم و در راهم پشت سرمبستم . دلم میخواست تا صبح باهم برقصیم و برقصیم ، چه حس خوبى بود وقتى دست قوى اش دورکمرم حلقه شده بود. چه حس خوبى بود وقتى سرم بر روى سینه ى محكمش تكیه داده بود ، چه حس خوبى بود وقتى خودت را به کسى مى سپارى که مى دانستى همانند چشمانش ازت مراقبت مى کند.چه حس خوبى بود وقتى برایم غزل و شعر مى گفت. چه حس خوبى داره زندگى کنار احسان.

تو این فكر بودم که ناگهان در اتاق باز شد و احسان آمد تو. همچنان مى خندید. خودمو جمع و جور کردم و منظم لب تخت نشستم. احسان در اتاق را بست و پشت سرش هم  چراغ را روشن کرد. با روشن شدن برق ناخواسته چشمانم را ریز کردم و کمى کشید تا بهش عادت کنم.

احسان به طرفم امد و روبه رویم ایستاد : حالا چرا فرارمى کنى حقیقت همیشه تلخ است خانوم خانوما.دیگر چیزى نمى گویم تا بیش از این خجالتت ندهم ، فقط خواستم یادآورى کنم که داشتى میرفتى پایین که من جلوى راهت سبزشدم. حال مى توانى باخیال آسوده برى و به کارت برسى.

_چه کارى؟

احسان خندید : وایى بهار دو دقیقه باهات رقصیدم چگونه عقل از سرت پرید! گفتم داشتى میرفتى پایین چیكارمیخواستى انجام دهى. الآن مى توانى برى

تازه متوجه حرفش شدم و همانطور که زل زده بودم به چشماش گفتم : کار خاصى نداشتم ، دیدم آقاخبرى ازش نیست نگران شدم امدم ببینم باز چه گندى دارى بالا مى آورى!

احسان امد و روى تخت، کنارم خوابید و درهمان حال گفت : داشتم قرص میخوردم. یكم گلودردهم دارم.

_الان بهترى؟!

_احسان_آره شما نگران نباش حالم خوبه!

دیگر چیزى نگفتم و فقط بایك “شب بخیر” رویم را ازش برگرداندم و چشمانم را روى هم گذاشتم و به احسان و شعر زیبایش فكر کردم و پس از کمى خوابم برد.

 ***

صداى زنگ موبایلم بلند شد و همانند تیغه اى تیز روحم را خراش داد! با عصبانیت درحالى کههنوزهم خودم را زیرپتوم پنهان کرده بودم دستم را بیرون اوردم و به سمت عسلى کنار تخت کشیدمش. لحظه به لحظه صداى نحسش بیشتر مى شد و من هم بیشتر عصبانى مى شدم. اه مرض بگیرى ایشالا. بالاخره پیداش کردم چنگش زدم و به زیرپتو کشیدمش. درحالى که لاى یكى ازچشمانم را به زور باز کرده بودم تا بتوانم صفحه ى گوشیمو ببینم دکمه ى سبزرنگ روى صفحه را لمس کردم و گوشى را درگوشم چسباندم و با صداى گرفته ام گفتم : بله؟

صداى ریحانه بلند شد و پشت سرش هم صداى جیغ و خنده هاى پیایى نیلوفر و نسترن شنیده مى شد که باهمان صداى جیغ جیغیشون پشت تلفن مى گفتند : بهش بگو بیاد…بهش بگو بیاد.

ریحانه که همراه اون سه تاى دیگه میخندید باگفتن : باشه یك لحظه صبرکنید بادى به گلویش نواخت و گفت :

_صبح بخیر خوابالو کجایى

با عصبانیت و به تمسخر گفتم : تو مطبمم دارم بیمارام را مایعنه مى کنم لطفا مزاحمم نشید بعدشم یك عمل مهم دارم که باید تا یك ساعت دیگه خودم را برسونم به بیمارستان تا مریضم از دست نرفته! خوب کجا باید باشم خوابیده بودم خبرمرگم!

ریحانه که از حرفایم تعجب کرده بود بلند خندید و گفت : زهرمار. خوب میمیرى مثل آدم بگى هنوز خوابى..پاشو دیگه بابا بسه چقدر میخوابى پاشو دست و شوهرت را بشور!.ریز ریز خنده اش بلند شد

همانطور که زیرپتو بودم بلند جیغ زدم : ریحانه!. صداى خنده هایش از پشت تلفن شنیده مى شد _ریحانه_باشه..باشه..ببخشید اشتب شد. منظورم دست و صورتت بود! حالا احسان کجاست؟!

_با دوست دختراى سابقش رفته تریا! خب معلومه کجاست دیگه. اونم یا خوابه یا پایین پیش بقیه است!

_ریحانه_آخه تو چجور زنى هستى که خبر از شوهرت ندارى! یه آن به خودت میاى میبینى روهوا زدنشا.ببین کى گفتم.دخترا امروز واسه هر پسرى غلاب مى ندازند!

_اولالا. غلاب نگو توره لاکردار! ولى تو نگران احسان نباش اون الاغ را بذاریش جلو گربه باهات قهر مى کنه ، بخوام نخوام بردل خودم میونه!

ریحانه اینبار بلند و مستانه شروع کرد به خندیدن. گوشى را کمى از گوشم دورش کردم  تا با اینصداى زیبایش کر نشوم!

پس از چند لحظه دوباره صدایش بلند شد : ماشالا انقدر حرف میزنى زلزله که آدم یادش میره چى میخواست بهت بگه!.زنگ زدم خبرت کنم با نیلوفر و نسترن تو باغ پشت ویلا نشستیم گفتم  بگم توام بیاى.

_نیما و ایمان هم هستند؟!

_نخیر. فقط خودمونیم.حالاهم اگه مایعنه کردن بیماراتون تموم شد خواهشاً مطبتون رو ترك کنید خانوم دکتر و انقدر مارا معطل نگذارید لطفا!

درحالى که پتومو از روم کنار مى زدم و سعى داشتم ازجایم بلندشوم باگفتن: باشه تا چند دقیقه ى دیگه اونجام از روى تخت بلند شدم و روسریمو از روى میز برداشتم و سریع سرم کردم. حوصله شستن صورتم را نداشتم خواستم از اتاق برم بیرون که ناگهان با دیدن احسان که بى سروصدا گوشه ى اتاق بر روى کاناپه نشسته بود مشغول درس خواندن بود متعجب سرجایم ایستادم.

زیرچشمى نگاهش کردم و بدون مكث به مسیرم ادامه دادم . احسان همانطور که باچشمانش به من زل زده بود زیرلب چندبار مشغول تكرار کردن جمله اى بود و سعى بر حفظ کردنش داشت.

نزدیكش که رسیدم نیشخندى زدم و به تمسخر گفتم :

_صبح بخیر خداحافظ!

خواستم از اتاق خارج شوم که صداى احسان باعث شد سرجایم میخكوب شوم.

_احسان_بهار؟

چرخى زدم و به سمتش برگشتم و منتظر بهش نگاه کردم .

احسان همینطور که خودکارش را درمیان انگشتانش اینور و اونور مى کرد با خنده به من نگاه کرد و با مكثى کوتاه گفت : خر!

باعصبانیت نفسم را به بیرون دادم : بزغاله!

سپس دیگر بدون منتظرماندن جوابى بافشردن دستگیره در صداى جیغ دلخراشش بلند شد و از اتاق خارج شدم و با قدم هاى بلند به سمت باغ به راه افتادم.

 

وسط هاى باغ سرسبز ایستادم و به صداى دلنواز پرندگان گوش دادم . براى لحظه اى چشمانم رابرهم گذاشتم و یك نفس عمیق کشیدم و تمامى وجودم را از عطرخوش باغ پرکردم. صداى نیلوفر و نسترن و ریحانه من را به خودم اورد. به سمتشان رفتم.

هرسه همانطور که میخندید صبح بخیر گفتند و دوباره مشغول مسخره بازى و اذیت کردن من شدن.

رویم را ازشون گرفتم و زیرلب غریدم : صبح بخیر. سپس مسیرم را کج کردم و از کنارشان گذاشتم و به سمت تخت چوبى زیردرختان باغ قدم برداشتم و رویش نشستم.

ریحانه به طرفم امد و خواست چیزى بگوید که صداى فردى مانع حرف زدنش شد.

_اگر اجازه بدید من هم به جمعتون اضافه بشم.

احسان بود که با طناب کلفتى که بر روى دوشش انداخته بود از ته باغ به ما نزدیك مى شد . به ما که رسید با لبخند به آن سه تا نگاه کرد، ریحانه که همچنان بادهان باز از تعجب به احسان نگاه مى کرد براى لحظه اى به خودش امد و باخنده بالحن مودبى گفت :

_ریحانه_این دیگر چه حرفیست احسان خان. حتما.

احسان سرش را به نشانه ى تشكر در جانب ریحانه دولا کرد و با طناب در دستش به سمت من امد. نگاهش کردم و به تمسخر گفتم :

_اون طناب چیه دستت احسان؟ نكند بالاخره سرعقل امدى و قصد دارى براى خوشحال کردن ما خودت را دار بزنى؟!.

صداى ریز ریز خنده ى اون سه تا بلندشد. هرچند سعى برکنترل خنده هایشان داشتند اما موفق نبودن. احسان با پوزخندى مسخره اى که برلب داشت گفت :

_نخیر، قصد داشتم براى خانوم خانوما تابى به کمك شاخه هاى درختان درست کنم تاحوصله شون سرنره.

بى اختیار با شنیدن تاب روى پاهایم ایستادم و کف دستانم را چندبار بهم کوبیدم و باذوق و شوق گفتم : جدى میگى..آره..آره..درست کن!

191

احسان باخنده سرش را به اینطرف و اون طرف تكان داد و طناب را از دوشش برداشت. سرطنابرا گره ى محكمى زد و بایك اشاره با نهایت زورش به بالا پرت کرد. طناب دور شاخه ى درختى استوار محكم پیچید. یكبار دیگر این کار را به اون یكى سرطناب تكرار کرد و سپس به کمك تخته چوبى صاف طناب هارا بهش وصل کرد و درعرض چند دقیقه یك تاب تمیز و زیبا دست کرد.

ازجلوى تاب کنار رفت و دستش را به سمتش گرفت  _احسان_بفرمایید؟

باخنده چند قدمى به سمت تاب رفتم و همانطور که از اشتیاق مى خندیدم گفتم :

_اول تو سوارشو!

احسان متعجب نگاهم کرد و گفت : براى چى؟

نیشخندى زدم و بالحن تمسخرآمیزى گفتم : براى اینكه شاید محكم نباشه!

اینبار صداى خنده ى اون سه تاى دیگه که تا این مدت سكوت کرده بودن بلند شد و به دنبالش ریز ریز خنده ى خودم. پشت چشمى برایش نازك کردم.

احسان به سمتم گامى بلند برداشت و دندان هایش را بهم فشرد و سپس گفت : خودت سوارشو، مگه من موش آزمایشگاهیتم؟!

شانه اى بالا انداختم

_اصلا هردومون سوارشیم.

به دنبال حرفم پایم را بلند کردم و روى تابى که احسان درست کرده بود سفت گذاشتم و رویش ایستادم و منتظر به چهره ى احسان نگاه کردم. احسان مردود درحالى که به من زل زده بود به طرف تاب امد و درست روبه رویم برروى تاب ایستاد. فاصله مون کمتر از چند میلیمتر بود با دوتا دستانم دوطرف طناب هاى تاب را سفت چسبیدم تا مبادا پایم لیزبخورد و نقش زمین شوم.

احسان تاب را به حرکت درآورد اوایل انقدر آروم راه مى رفت که آدم نیز کلافه مى شد اما پس از مدتى نه چندان طولانى حرکتش شدت گرفت. باهر حرکت تاب تن من و احسان باهم برخورد مى کرد. قدم تا سینه اش بیش نبود. سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خیره شدم. برق خاصى توشون دیده مى شد. براى اینكه این نگاه پرمعنى اش را از روى خودم بردارم و هم حالى ازش گرفته باشم زبانم را از دهانم بیرون آوردم و چشمانم را لُُچ کردم و بالحن عجیبى گفتم : اِاِاِاِ..الاغ! صداى خنده ریحانه و اون دوتاى دیگه که مشغول تماشاى من و احسان بودن بلند شد. احسان بهت و حیرت بهم نگاه کرد و خیلى جدى گفت :

_احسان_یكم سعى کن بزرگشى بهار، تودیگه بچه نیستى که این رفتارهارا از خودت نشان میدهى. چند وقته دیگه دارى ازدواج مى کنى..سعى کن همینطور که سنت روز به روز بالا مى رود عقلت هم یك تكانى نه چندان زیاد به خودش بدهد. آکبند نبرش اون دنیا! و ریز ریز خندید.

بانفرت نگاهى بهش انداختم و دندان هایم را محكم برهم فشردم : راست میگى عقلم نمیرسه که باتو ازدواج کردم. والا غیرممكن بود حتى براى یك لحظه کس دیگر جز من تورا تحمل کند!

احسان خندید : اتفاقا تو این مورد احساسمان متقابل است. من هم همین حس رو دارم!

_زن هرچقدرهم که بزرگ شود،همسرشود، مادر شود ،مادربزرگ شود…درونش هنوزهم دخترى کوچك چشم انتظاراست…انتظار مى کشد براى لوس شدن، محبت دیدن ، دستى میخواهد براى نوازش،چشمى براى ستایش،مهم نیست چندساله شوى، دخترکه باشى دنیاى درونت همیشه صورتى ست. به دنبال حرفم مكثى کوتاه کردم و گفتم : تاب را نگهدار میخوام پیاده شم.

احسان همچنان تاب را باسرعت تكان مى داد. خنده اى دلخراشى از نهادش بلند شد و گفت :

_بیخیال ناراحت نشو منكه منظور بدى نداشتم، فقط شوخى کردم باهات همین همچان عصبى گفتم : گفتم را تاب را نگهدا نكند کرهم شده اى! 

احسان خنده اى سرداد و با نگاهى پر شر و شیطنت گفت : بگو عاشقتم تا نگهدش دارم!

_الاغ!

_احسان_نگفتم خودت را معرفى کن گفتم بگو عاشقتم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا