رمان عشق مظلوم

رمان عشق مظلوم پارت 14

رمان عشق مظلوم

جهت مشاهده به ترتیب رمان عشق مظلوم از اینجا کلیک کنید

سپس یه کم مکث کرد اما یهو برگشت سمتم و با بغض گفت:  

_دریا، بابا و مامان دیگه مثل قبل نمی خندند بابا دیگه باهام شوخی نمی کنه، تو هم که کلا تو اتاقتی و دار ی درس می خونی. از روز ی که مامان جون مرد همتون یه جور ی شدین

دریا تو دلت واسه مامان جون تنگ نشده؟

 

با تموم شدن حرف هاش قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش چکید. با دیدن قطره هایبعدی اشکش که مثل رودی از چشم هاش پایین می ریختند، بهش نزدیک شدم و محکم بغلش کردم و آروم کنار گوشش گفتم:

_ چرا، منم دلم براش یه ذره شده؛ اما گریه نکن قربونت برم گریه نکن داداشی.

بابا مادرش رو از دست داده و واسه همین ناراحته؛ مطمئن باش تا چند مدت دیگه مثل قبل می شه و حالش هم بهتر می شه.

 

تا وقتی که گریه اش بند اومد، باهاش حرف زدم و بهش قول دادم که حال مامان و بابا به زودی بهتر می شه و بعد آروم از خودم جداش کردم و همین طور که اشک هاش رو با دستم پاک می کردم گفتم:  

_خب دیگه گریه بسه؛ ببین چشم هات چجور ی شدند …

راستی، مامان و بابا کجان؟

 

دارا هم ازم فاصله گرفت و همین طور که آب بینیش رو بالا می کشید گفت:

_ بابا که شرکته، مامان هم رفت سوپر مارکت سر کوچه خرید کنه.

 

همین طور که از جام بلند می شدم گفتم:  

_آها راستی دارا، مگه تو این روزا درس و مشق ندار ی؟

 

دارا کنترل رو برداشت و دوباره تلویزیون رو روشن کرد و گفت:  

_چرا، ولی آخر شب می خونمش .

 

با این حرفش عصبانی شدم و سریع رفتم سمتش و کنترل رو از دستش گرفتم و همین طور که تلویزیون رو خاموش می کردم، رو کردم بهش و گفتم:

_ یعنی چی آخر شب می خونم!  

همین الان بلند می شی و می ر ی درس هات رو می خونی؛ چون می دونم آخر شب هم بهونه میار ی و می گی می خوام فیلم ببینم.

 

دارا هم که می دونست وقتی مسئله درس باشه نمی تونه روی حرف من حرف بزنه ،همین طور که زیر لب غر می زد از جاش بلند شد و بعد از یه چشم غره رفتن به من، از پله ها بالا رفت تا مثلا درس بخونه.

 

 

 

 

 

وارد ستارخان که شدیم، فهمیدم می خوایم بریم کافی شاپ بلو بر ی«تمشک آبی» که پاتوق همیشگی ما سه تا بود.

به کافی شاپ که رسیدیم، غزل ماشین رو پارک کرد و همگی پیاده شدیم و وارد کافی شاپ شدیم.

چون خیلی شلوغ بود پنج دقیقه بعد از نشستنمون، گارسون اومد و ما هم سه تا میلکشیک سفارش دادیم.

 

با رفتن گارسون رو کردم به پر ی و گفتم:  

_خب پر ی خانم، تعریف کن ببینم.

 

پر ی هم پشت چشمی نازک کرد و بعد با ذوقی که سعی می کرد جلوش رو بگیره گفت:  

_خب نمی دونم از کجا شروع کنم.

 

غزل با اعتراض گفت:

_ اه پر ی لوس نشو، بگو دیگه.

 

پر ی هم یه اهم اهم کرد و شروع کرد:

_ خب، باشه. بچه ها سپهر رو یادتونه دیگه؟  

 

هر چی به مغزم فشار آوردم، کسی به اسم سپهر یادم نیومد و قبل از این که بپرسم سپهر کیه، غزل با تعجب گفت:

_ نه، سپهر دیگه کیه!؟  

 

پری هم پوفی کرد و گفت:

_ بابا دوست همین مهندس سلطانی دیگه؛ چی بود اسمش …

آها رایان سپهر دوست همین رایان سلطانیه که همکار بابای دریاست دیگه.

 

با حرف های پر ی یادم اومد که سپهر یکی از دو تا دوست رایان هست که همیشه بهم دیگه چسبیده اند .

 

سرم رو تکون دادم و گفتم:  

_آها، آره خب حالا چشه این سپهر خان؟

 

پر ی هم نفس عمیقی کشید و گفت:

_ تقریبا یه ماه پیش، یه شب تلفن زنگ زد و مامان بعد از این که جواب داد گفت که فردا شب خونه ی همکار بابات، آقای سراجی دعوت شدیم و باید بریم. خلاصه فردا شب شد و ما رفتیم خونه ی آقای سراجی که گویا توی بیمه همکار بابام بوده. حالا قسمت جالب ماجرا اینه که این سپهره پسر دوست بابا بود .

 

به این جای حرفش که رسید، غزل پرید وسط حرفش و گفت:  

_چه عجیب، این رایان هم که خودش همکار بابای دریاست چقدر باحال دوتاتون آشنا در اومدین.

 

با شنیدن حرف غزل، لبخندی روی لبم نشست و با ادامه ی حرف پر ی بیخیال فکر کردنبه رایان شدم و به لب های پر ی چشم دوختم.

 

 

 

_آره خیلی جالبه. خلاصه من و سپهر هم وقتی همدیگه رو دیدیم خیلی تعجب کردیم.

دیگه بعد از یه مدت، کم کم روابط خانوادگیمون بیشتر شد و ما هم مسلما بیشتر همدیگه رو دیدیم و یه جورایی با هم آشناتر و همچنین صمیمی تر شدیم.

این جریان ها و دیدار های ما ادامه داشت تا یه روز قبل از فوت مادربزرگ دریا که براتون زنگ زدم و گفتم که بیاید بریم بیرون، یادتونه؟

 

من و غزل سر ی به نشونه ی آره تکون دادیم و پر ی ادامه داد:

_ سپهر صبح همون روز بهم زنگ زد و گفت که ناهار بریم رستوران و منم قبول کردم و وقتی رفتیم اونجا، بعد از خوردن ناهار سپهر بهم ابراز علاقه کرد و گفت که دوستم داره.

 

قسمت آخر حرفش رو با ذوق و خوشحالی گفت و من و غزل هم فقط با چشم های گرد شده مون بهش زل زده بودیم.

غزل که فکر کنم قدرت تکلمش رو از دست داده بود، اما من با صدای آرومی گفتم:  

_خب تو چی گفتی؟

 

پری هم با نیش باز، تند تند گفت:

_ بهش گفتم منم دوستت دارم.

 

با این حرفش من و غزل با دهن های باز اول به همدیگه و بعد به پر ی نگاه کردیم و سپس هماهنگ با هم، با لحن کشدار ی گفتیم:  

_نه …

 

پر ی هم با تقلید از لحن ما گفت:

_ آره…

 

با ناباور ی رو به پر ی گفتم:

_ یعنی واقعا تو عاشق شدی و به همین سادگی به عشقت اعتراف کردی؟ وای، من که عمرا بتونم.

 

با این حرفم این بار پر ی و غزل با تعجب بهم نگاه کردند و سپس غزل سریع گفت:

_ چی گفتی؟ نکنه تو هم عاشق شدی؟

 

به تته پته افتاده بودم و نمی دونستم چجور ی این گندی که زدم رو جمع کنم؛ که یهو از شانس خوبم گارسون میلک شیک هامون رو آورد و من یه نفس راحت کشیدم.

با رفتن گارسون، خودم رو به اون راه زدم و مشغول ور رفتن با نی توی میلک شیک شدم.

کمی از محتویات لیوان رو خوردم و بعد زیر چشمی نگاهی به اون دو تا انداختم، که دیدم دست به سینه دارند من رو نگاه می کنند.

 

سرم رو بالا آوردم و با لحن التماس گونه ای گفتم:  

_تو رو خدا اون جور ی نگام نکنید. خب ببینید… چیزه… ام …

 

یهو پر ی گفت:  

_اه زهر مار، مثل آدم تعریف می کنی یا بزنم لهت کنم.

 

دست هام رو به حالت تسلیم بالا بردم و گفتم:  

_باشه باشه، غلط کردم الان بهتون می گم.

 

 

 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_ بچه ها من هنوز نمی دونم که اونم دوستم داره یا نه؛ ولی خب بهتون می گم.

 

یهو غزل پرید وسط حرفم و گفت:

_ دریا تو رو خدا فقط اسمش رو بگو که حوصله ی داستان عاشقانه شنیدن رو ندارم.

 

پر ی هم سرش رو تکون داد و همین طور که از میلک شیکش می خورد، گفت:

_ آره راست می گه.

 

یه کم استرس داشتم و مردد بودم؛ ولی بالاخره دلم رو به دریا زدم و گفتم:

_ رایان سلطانی.

 

پر ی با شنیدن این حرفم، میلک شیک پرید توی گلوش و شروع به سرفه کردن کرد.

منم سریع بلند شدم و رفتم سمت پر ی و شروع کردم به پشتش ضربه زدن و هم زمان نگاهی به غزل که بی حرف و با بهت داشت ما رو نگاه می کرد انداختم.

یهو با نیشگونی که پر ی ازم گرفت دستم رو از روی کمرش برداشتم و با غیظ گفتم:

_ هوی، مگه مرض دار ی.

 

پر ی هم دو تا سرفه دیگه کرد و بعد با اون قیافه اش که شبیه لبو شده بود گفت:  

_زهرمار زدی کمرم رو با اون دست سنگینت داغون کردی، اون وقت طلبکارم هستی؟

 

پشت چشمی براش نازک کردم و رفتم سر جام نشستم، که یهو غزل با لحن غمگینی گفت:  

_بچه ها خیلی بیشعورید؛ یعنی فقط من عاشق نشدم؟ خب یکی هم واسه من پیدا کنید نامردا.

 

یهو چیز ی به ذهنم رسید و با صدای بلند گفتم:

_ اشکان چطوره؟

 

یک لحظه احساس کردم سر همه ی افرادی که توی کافی شاپ نشسته بودند به طرف ما برگشت. منم همین طور که رنگ عوض می کردم، با صدای آرومی رو به غزل گفتم:

_ اشکان چطوره؟

 

غزل هم که قیافه اش شبیه منگلا شده بود، با تعجب گفت:

_ اشکان دیگه کیه؟

 

یهو پر ی که کنار غزل نشسته بود زد تو سر غزل و گفت:

_ بفرما هیچ کس رو نمی شناسه، اون وقت طلب پسر و عشق و عاشقی هم می کنه. بابا اشکان یکی دیگه از دوست های سپهره دیگه.

 

چشم غره ای به پر ی رفتم و گفتم:

_ یکی از دوست های رایان، عزیزم.

 

_نخیر، دوست سپهره.

 

یهو غزل خشن شد و رو به من و پر ی گفت:  

_اه بس کنید دیگه، خجالت بکشید؛ نشستید بخاطر دو تا پسر دعوا می کنید که اصلا نمی دونید چه حسی بهتون دارند؟

 

با این حرف غزل یه کم ناراحت شدم؛ آخه حرفش کاملا درست بود. من اصلا نمی دونستم که رایان من رو دوست داره یا اصلا حسی بهم داره یا نه.

 

با صدای پر ی از فکر در اومدم:

_ اه غزل، من که همین الان بهتون گفتم سپهر خودش بهم گفت که عاشقمه.

 

دوباره اون قسمت آخر حرفش رو با ذوق گفت و منم حسرت خوردم .یعنی می شد یک روز ی رایان به من بگه دوستم داره یا عاشقمه؟ البته از این رایان خجالتی که من دیدم خیلی بعید بود.

 

 

 

از پر ی و غزل خداحافظی کردم و کلید رو توی در انداختم و وارد حیاط شدم. همین طور که آهنگ می خوندم و قر می دادم، راه بین در حیاط تا در سالن رو طی کردم و وارد خونه شدم.

خواستم به سمت پله ها برم که با شنیدن صدای مامان و بابا، راهم رو کج کردم و به سمت سالن رفتم و با دیدن هر دوشون که روی مبل نشسته بودند و با هم صحبت می کردند سریع یک سلام بلند کردم و به سمتشون رفتم و بعد از بوسیدن روی گل هر دو روی یه مبل تک نفره نشستم و گفتم:

_ مادر و پدر گرامی حالتون چطوره؟

 

هر دو لبخندی زدند و مامان گفت:

_ خداروشکر خوبیم عزیزم.

 

بابا هم به مبل تکیه داد و گفت:

_ داشتم به مامانت می گفتم که فردا مهمون داریم.

 

لبخندی زدم و گفتم:

_ به سلامتی، حالا مهمونمون کی هست؟

 

_ چند روز پیش یه قرار داد با یه شرکت مصالح ساختمانی بستم و قرار شد یکی از همین روزها ،یه ملاقات دیگه با رئیسش داشته باشم واسه پروژه ی جدیدی که توی دستمون هست.

 

به اینجا که رسید یه کم مکث کرد که من گفتم:  

_خب بقیه اش؟

 

_ هیچی دیگه، منم امروز صبح زنگ زدم به رئیسش و گفتم که واسه همون ملاقاته فردا عصر تشریف بیارن خونمون حالا که به مامانت می گم می گه بهش زنگ بزن بگو فردا شب واسه شام با خانواده بیان.

 

چیز غیر معمولی نبود؛ آخه هر چند مدت یک بار بابا مهمون های کار ی داشت که همشون به زور مامان برای شام یا ناهار دعوت می شدند.

 

سر ی تکون دادم و گفتم:  

_به سلامتی خوش اومدند. خب دیگه منم باید برم لالا کنم که فردا دانشگاه دارم.

 

بابا و مامان هم شب بخیر گفتند و منم بعد از بوسیدن گونه های هر دوشون، راه اتاقم رو در پیش گرفتم.

 

 

 

_ وای مامان تو رو خدا این قدر غر غر نکن؛ بخدا الان می رم حاضر می شم.

 

مامان هم همین طور که میوه های توی جا میوه ای رو مرتب می کرد جواب داد:

_ آخه کی دیگه؟ مگه ندیدی همین الان بابات زنگ زد گفت که مهمون ها تا نیم ساعت دیگه می رسند .

 

_ باشه باشه، رفتم.

 

از روی اپن آشپزخونه پایین پریدم و به سمت اتاقم رفتم تا حاضر بشم و حدودا نیم ساعت بعد، حاضر و آماده از اتاق بیرون اومدم و به سمت پله ها رفتم.

 

 

 

داشتم از پله ها پایین می رفتم، که یهو صدای زنگ آیفون اومد و مامان سریع رفت و در رو باز کرد.

من هم به سمت مامان رفتم و کنارش ایستادم. بعد از چند ثانیه صدای «یا الله» گفتن مردی در نزدیکی در سالن به گوش رسید و سپس مردی میانسال که قد بلند و هیکل خیلی خوبی داشت، وارد خونه شد و با من و مامان سلام و احوال پرسی کرد.

یه کم که به اون مرد توجه کردم دیدم که چشم های سبز رنگی داره و چهره اش هم عجیب شبیه رایانه.

با تعجب چشم ازش گرفتم و به در دوختم؛ که یهو با دیدن اون دو تا فردی که داشتند با مامان سلام و احوال پرسی می کردند شوکه سر جام ایستادم.

رومینا و راضیه خانم اینجا چی کار می کردند!؟ یک لحظه با خودم گفتم:

_ نکنه اون رئیس کارخونه ی مصالح ساختمانی که بابا در موردش می گفت پدر رایانه؟

 

با صدای بلند رومینا که با هیجان می گفت:  

_وای سلام دریا جون .

 

از بهت بیرون اومدم و جواب سلام رومینا رو با لبخند دادم و سپس به راضیه جون که داشت با تعجب بهم نگاه می کرد، لبخندی زدم و گفتم:

_ سلام خوش اومدید.

 

راضیه جون هم که هنوز تعجب توی صورتش آشکار بود لبخند گرمی زد و گفت:  

_سلام دریا جون خوبی عزیزم؟  

 

_ مرسی خوبم شما خوبید؟  

 

راضیه خانم همین طور که کفشش رو بیرون می آورد، گفت:  

_خداروشکر خوبم مثل این که آشنا در اومدیم.  

 

من هم سر ی تکون دادم و گفتم:  

_بله .

 

و بعد رو به مامان خیلی خلاصه گفتم که واسه دادن چند تا نقشه، رفته بودم خونشون .

بعد از این که رومینا هم کفشش رو بیرون آورد هر دو با راهنمایی مامان به سمت سالن رفتند و سپس بابا هم پشت سرشون وارد خونه شد و همگی روی مبل ها نشستند؛ اما من هر چی با چشم هام توی حیاط دنبال رایان گشتم اثر ی ازش ندیدم و با نا امیدی همراه مامان به آشپزخونه رفتم تا وسایل پذیرایی رو آماده کنم.

 

 

 

پیش دستی و چاقو ها رو از روی کابینت برداشتم و به سمت سالن رفتم و شروع به گذاشتن اون ها جلوی مهمون ها کردم .

به راضیه جون که رسیدم و پیش دستی رو جلوش گذاشتم، آروم گفت:

_ زحمت نکش عزیزم.

 

خواستم بگم «چه زحمتی» که زودتر از من ادامه داد:  

_رایان هم بیرون یه کم کار داشت نتونست با ما بیاد؛ ولی الاناست که دیگه پیداش بشه.

 

از این که داشت در مورد رایان باهام حرف می زد، خوشحال شدم ولی تمام حسم رو توی یک لبخند شرمگین خلاصه کردم و بعد از گفتن «خوش اومدن» به سمت آشپزخونه رفتم .

هنوز پام رو توی آشپزخونه نگذاشته بودم، که مامان جا میوه ای رو به دستم داد و من هم ناچار دوباره به سالن برگشتم.

با گذاشتن پام توی سالن صدای زنگ آیفون بلند شد و دست های من هم شروع به لرزیدن کرد .

مامان از آشپزخونه بیرون اومد تا در رو باز کنه، که راضیه خانوم با صدای بلند گفت:

_ حتما رایانه.  

 

مامان هم لبخندی زد و به سمت آیفون رفت و در رو باز کرد. منم هنوز مثل چوب خشک ابتدای سالن ایستاده بودم؛ ولی با اشاره ای که مامان بهم کرد آروم وارد سالن شدم و به همه میوه تعارف کردم.

جا میوه ای رو که روی میز گذاشتم هم زمان صدای«یا الله» گفتن رایان و بعد سلام و احوال پرسیش با مامان اومد و استرس من بیشتر شد.

 

رایان

 

از مهندسین و چند تا کارگرهای ساختمون خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و به سمت خونه راه افتادم .

ده دقیقه ای از حرکت کردنم گذشته بود، که گوشیم زنگ خورد و اسم سپهر روی صفحه ی گوشی نمایان شد .

سرعتم رو کم کردم و بعد از این که زدم کنار گوشی رو برداشتم و جواب دادم .

 

_ الو سلام سپهر .

 

_سلام داداش خوبی؟  

 

نگاهی به ساعتم که هفت و نیم عصر رو نشون می داد، انداختم و گفتم:

_ ممنون خوبم، تو چطور ی؟ چه می کنی با دوست دختر جدیدت؟  

 

سپهر کمی جبهه گرفت و گفت:

_ هوی رایان پریسا دوست دخترم نیست، بفهم. من از روز ی که عاشق پریسا شدم و بهش اعتراف کردم دور همه ی دوست دخترهام رو خط کشیدم؛ چون پریسا رو واقعا دوست دارم و عاشقشم .

 

_ خب به سلامتی بالاخره یکی تونست تو رو آدم کنه .

 

_ خفه بابا راستی رایان!  

 

_ بله .

 

_ پریسا در مورد اون دوستش که اسمش دریاست و تو هم عاشقشی یه چیزایی گفت.

 

با شنیدن اسم دریا، حال و هوام عوض شد و سریع گفتم:

_ چی؟ چی گفت؟

 

 

 

سپهر یه کم مکث کرد و بعد خیلی سریع گفت:  

_اونم تو رو دوست داره .

 

اولش حرف سپهر رو متوجه نشدم؛ ولی بعد از این که دو سه بار جمله اش رو برای خودم تکرار کردم قلبم یه لحظه از حرکت ایستاد. حس خیلی عجیبی داشتم و هنوز توی شوک بودم. احساس می کردم بین زمین و آسمون معلقم، اما ته قلبم داشتم از خوشحالی بال در می آوردم.

توی خلسه ی شیرینی فرو رفته بودم، که یهو با صدای سپهر از اون خلسه بیرون اومدم . _هوی رایان مُردی؟

 

آب دهنم رو قورت دادم و با استرس گفتم:  

_سپهر راست می گی یا دار ی مسخره می کنی؟  

 

سپهر هم تک خنده ای کرد و گفت:

_ بابا دروغم چیه! پریسا گفت که دیشب با دریا خانوم و یکی دیگه از دوست هاشون رفته بودند بیرون و اونم همون جا بهشون گفته که عاشق توئه.

 

با شنیدن این حرف، دلم پر کشید برای دیدن دریا و اون چشمهای به رنگ شبش .

یهو یادم اومد که مامان و بابا خونه ی مهندس شریفی دعوت بودند و قرار بود ساعت هشت برن اونجا. با خوشحالی غیر قابل توصیفی، سریع از سپهر خداحافظی کردم و ماشین رو روشن کردم و راه افتادم .

به دلیل سرعت بالایی که داشتم، در عرض ده دقیقه به خونه رسیدم و بعد از پارک کردن ماشین پیاده شدم و دکمه ی آیفون رو فشردم، اما هیچ کس باز نکرد. دو سه بار دیگه هم زنگ زدم اما بازم کسی جواب نداد .

گوشیم رو از توی جیبم بیرون آوردم و همین که خواستم شماره مامان رو بگیرم، اسمش روی صفحه نمایان شد و منم سریع جواب دادم .

_ الو سلام مامان .

 

_سلام عزیزم خوبی؟ کارت تموم شد؟  

 

_ ممنون آره همین الان رسیدم خونه، ولی هر چی زنگ زدم کسی باز نکرد. رفتید خونه ی آقای شریفی؟  

 

_آخ اصلا حواسم نبود که کلید نبردی. آره ما یه ربع پیش راه افتادیم؛ الاناست که دیگه برسیم.  

 

_ باشه پس منم الان راه میفتم.  

 

_ باشه عزیزم مراقبت خودت باش .

 

_ چشم خداحافظ .

 

_خدانگهدارت.

 

گوشی رو قطع کردم و با خوشحالی سوار ماشین شدم و راه افتادم.

 

 

 

توی راه یک آهنگ شاد گذاشتم و تا وقتی که رسیدم، تصمیم گرفتم که اگر شد توی یکی از همین روزها خجالت رو کنار بذارم و بهش بگم که دوستش دارم.

جلوی خونشون که ترمز زدم هیجان و استرس و خجالت همه با هم قاطی شده بود و باعث شده بود که یک حس غریبی بهم دست بده.

قفل ماشین رو که زدم، آروم به سمت آیفون رفتم و دکمه اش رو فشردم. بعد از چند ثانیه در حیاط باز شد و من هم سریع وارد شدم. مسیر بین در حیاط تا سالن رو خیلی تند طی کردم و با دیدن در باز سالن یک «یا الله» گفتم و وارد شدم، که با مادر دریا روبرو شدم و اون هم با دیدنم شروع به سلام و احوال پرسی کرد و منم خیلی متین و همچنین سر به زیر جوابش رو دادم .

با راهنمایی مادر دریا به سمت سالن رفتم که همون ابتدا با دریا روبرو شدم و بدون این که سرم رو بالا بیارم، آروم باهاش احوال پرسی کردم و اون هم خیلی خانومانه و البته با شرمی که خیلی کم ازش دیده بودم جوابم رو داد .

خلاصه وارد سالن شدم و با آقای شریفی هم دست دادم و احوال پرسی کردم و بعد روی تنها مبلی که مونده بود، کنار برادر دریا که قبلا توی مهمونی دیده بودمش نشستم و بعد زیر چشمی بهش دقیق شدم؛ ته چهره اش خیلی شبیه دریا بود.

چند دقیقه ای گذشته بود و سرم مثل همیشه پایین بود و داشتم در سکوت به صحبت های بابا و آقای شریفی در مورد پروژه ی جدیدی که داشتند گوش می دادم، که یهو یک پیش دستی و چاقو روی گل میز جلوییم قرار گرفت و دریا هم زمان با جلو آوردن جا میوه ای بفرمائیدی گفت .

ناخودآگاه سرم رو بالا آوردم و نگاهی گذرا بهش انداختم و سپس به برداشتن یک سیب اکتفا کردم و تشکر ی کردم .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا