رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت 26

رمان مستر سیبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

توی درگاه ایستاد.

با لبخند دستی تکون داد و با چشمکی در رو بست.

نفس عمیقی کشیدم.

نمی دونستم از این اعتراف خوشحال باشم و ذوق کنم ،یا از اینکه الان عملیات مهمیه استرس داشته باشم ،یا از اینکه خیلی از بچه های اداره خصوصا رایان با اون ها طرفند گریه کنم.

 

نفس دیگه ای گرفتم و از جام بلند شدم.

الان وقت هیچ کدوم نبود.

وضوم رو گرفتم و مشغول خوندن نماز شدم.

تا دو ساعتی با خدا راز و نیاز کردم و وقتی سبک شدم با قدم های محکم کنار پنجره رفتم.

 

همه برق ها رو خاموش کردم.

بی سیم رو هم کنار خودم گذاشتم و از پشت پنجره مشغول تماشا شدم.

هوا کم کم تاریک شد.

بچه های آشنا و نا آشنایی رو دیدم که به عنوان بادیگارد وارد خونه شدند.

رایان نبود.

اون قرار بود بچه های بیرون ساختمون رو اداره کنه.

کم کم نینجاهایی رو که با لباس مشکی با استفاده از طناب بالا می رفتند، به چشم می خورد.

همه در اوج سکوت کوچه و محل آماده باش بودند.

 

 

نیم ساعت بعد صدای سرهنگ از توی بی سیم بلند شد.

_ همه نیروها توجه کنید. با شماره سه من، عملیات شروع می شه.

یک…

دو…

سه…

 

صدای شلیک تفنگ از هر جا بلند شد.

همه نیروهای بیرون ساختمون مثل مورچه پراکنده شدند و درگیر ی اصلی داخل ساختمون بود.

حس یک بازندهی ترسو رو داشتم.

پنجره رو باز کردم و سرم رو بیرون بردم.

چون خونه کلا تاریک بود و چادرمم سیاه بود، کسی متوجه حضورم نمی شد.

 

 

پنج شیش دقیقه بیرون از ساختمون هیچ درگیر ی پیش نیومد؛ تا اینکه بالای ساختمون روشن شد و یکی از نینجاها از بالای ساختمون روی زمین افتاد.

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم هر چی که دیدم رو فراموش کنم.

 

صدای داد سرهنگ توی بی سیم بلند شد.

_ رهی رامین فر داره فرار می کنه، بالای پشت بومه نیروهای خارج از ساختمون سعی کنید بزنیدش مرده و زنده مهم نیست. فقط بزنیدش.

 

نگاه دقیق تر ی به پشت بوم انداختم.

یک نفر با کت طوسی داشت با یک نفر دیگه مبارزه می کرد؛ خودش بود.

دستم رو روی اسلحه سردم گذاشتم و برش داشتم.

 

سعی کردم تمرکز بگیرم.

صدای قیژ در خونه اومد و بعد با صدای آرومی بسته شد.

سریع برگشتم و اسلحه رو به سمت تاریکی گرفتم.

 

_ منم رایان.

 

نفسم رو آزاد کردم.

کنار پنجره اومد و به پشت بوم نگاه کرد.

رهی رامین فرد در دسترس نیروهایی که پایین بودند، نبود.

 

_ باید از اینجا زدش، پایین نمی شه.

اسلحه اش رو بالا برد؛ نشونه گرفت و بعد از چند ثانیه شلیک کرد.

اَه بلندی گفت و سریع سرش رو خوابوند و من رو به عقب هول داد.

به ثانیه نکشید که کل شیشه های پنجره پایین ریخت.

دست چپم داغ شد.

 

جیغ کوتاهی کشیدم و با حرص بلند شدم.

اسلحه رو بالا بردم؛ اما، دستم از عصبانیت و ضعف می لرزید.

 

صدای چند سال پیش رایان توی گوشم پیچید.

_ سعی کن تمرکز کنی، یک چشمت رو ببند و با چشم بازت نشونه گیر ی کن و شلیک کن.

 

توجه رهی رامین فرد به من جلب شد.

یک چشمم رو بستم.

نشونه گیر ی کردم اما، دستم می لرزید.

اسلحه شکار مقابلم به سمتم نشونه رفت.

تا خواستم عقب بکشم، دست رایان زیر مچ دستم نشست و اون رو سفت نگه داشت.

 

زمزمه کردم:

_ یک

_دو

_ سه

 

شلیک…

 

صدای تیر من صدای تیر خلاصی بود.

صدای تیر انتقام

انتقام از کسی که بیش از بیست نخبه رو ترور کرده بود کسی که امنیت مردم کشورم رو به خطر انداخته بود.

حالا من برای اولین بار به عنوان اولین زن، خودم رو توی یک عملیات شرکت دادم و کسی رو کشتم که جون خیلی ها رو گرفته بود.

 

رایان رو عقب زدم و دور از شیشه ها از پشت دیوار سر خوردم.

دستم رو روی بازوم گذاشتم.

یک شیشه بزرگ توی دستم بود.

احساس می کردم که دیگه جونی توی بدنم نمونده.

 

رایان کنارم زانو زد و گفت:

_ آرش کمانگیر نشده باشی، جونت رو به تیرت داده باشی من عروس مرده نمی خواما.

 

با بی جونی گفتم:

_ حالا کی می خواد عروس تو شه؟

 

_ مگه جرئت…

 

انگار که تازه نگاهش به شیشه توی دستم افتاده باشه، تکونی خورد و با صدای بلندی گفت:

_ دستت!  

 

چشم هام رو به زور روی هم نگه داشته بودم.

_ خوبم چیزیم نیست.

 

دستش رو به طرف بازوم برد و گفت:

_ شیشه است؟

 

برق رو روشن کرد و من چشم هام رو بستم.

_ وای چقدر خون ازت رفته..

 

دیگه هیچی نفهمیدم.

 

 

چشم هام رو باز کردم.

کمی تار می دیدم.

با دست هام ماساژشون دادم و متوجه شدم که به دستم سرم وصله نگاهم رو به اطراف گردوندم.

کسی توی اتاق نبود.

 

بعد از نیم ساعت در اتاق باز شد و گلناز توی اتاق اومد.

_ چه عجب یکی اومد به من بدبخت سر بزنه!

 

در رو باز کرد و جیغ زد:

_ بهوش اومد.

 

و بعد از حرفش بدو بدو به سمتم اومد و من رو توی بغلش گرفت.

در اتاق چهار طاق باز شد و مامان و بابا و پرهام و سهیل هم، وارد شدند.

 

_ اوه توی کما نرفتم که همه پاشدید اومدید!

 

مامان با غرغر سمتم اومد و گفت:

_ حرف نزن، هزار دفعه من و بابات گفتیم که لازم نیست بر ی تو این کار می گفتی نه الان ببین دستت رو؛ هجده تا بخیه خورده.

 

همه لبخندی به نگرانی های مامانم زدند.

_ مامان جان مگه تیر خوردم؟

 

مامان سر ی از تاسف تکون داد و گفت:

_ بذار چند وقت دیگه شوهر کنی، این رو ببینه بعد فکر کنه خودکشی چیز ی کرده بودی بعد طلاقت می ده.

 

با اسم شوهر ناخودآگاه یاد رایان افتادم.

یاد حرف هاش…

صددرصد اگه الان اینجا بود، لبخند شیطونی می زد.

 

لبخندی از فکرهام زدم و گفتم:

_ اولا که اون زخم مال بازومه نه مال شاهرگم، دوما می خوام نباشه اونی که با یک زخم من رو بخواد طلاق بده.

 

گلناز چشم هاش رو توی کاسه چرخوند و گفت:

_ حالا بذار شوهر کنی بعد حرف بزن.

 

سهیل هم دست هاش رو توی جیبش زد و گفت:

_ والا جوگیر می شه .یک ضرب المثل داریم به نام…

 

همزمان با پرهام گفتند:

_ گربه دستش به گوشت نمی رسیده می گفته پیف پیف.

 

با حرص نگاهشون کردم و رو به بابا گفتم:

_ بابا نمی خوای به این ها یک چیز ی بگی؟  

 

بابا با اخم طرفشون برگشت و گفت:

_ یک چیز ی!

 

با این حرفش همه زیر خنده زدند.

از عصبانیت، نفس هام تند شده بود.

 

داد زدم:

_ خانم پرستار، خانم پرستار.

 

چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و یک پرستار توی اتاق اومد.

_ ببخشید وقت ملاقات تموم نشد؟ می خوام استراحت کنم، این ها نمی ذارند.

 

صدای خنده زیر لبی پرهام بلند شد.

سهیل هم مثل زمانی که می خواست خنده اش رو قایم کنه، خنده اش رو از دماغش بیرون داد.

 

پرستار سرش رو توی پرونده فرو برد و بعد از چند ثانیه با لبخند گفت:

_ شما خیلی وقته که مرخصید.

 

شلیک خنده جمع به هوا رفت.

 

 

روی تخت دراز کشیدم.

در اتاق باز شد و سهیل وارد شد.

_ خیلی نخوابیدم ها شب مهمون داریم.

 

_ کیه؟

 

شونهاش رو بالا انداخت و گفت:

_ فقط برای امر خیر شما تشریف میارند.

 

توی جام نیم خیز شدم.

_ چی؟ خواستگار؟ تو این وضعیت؟

 

 

سهیل باز هم شونههاش رو بالا انداخت.

 

با حرص گفتم:

_ تو می شناسیشون؟

 

_ متاسفانه نه.

_ باشه، مرسی.

 

در اتاق رو بست و بیرون رفت.

دوباره دراز کشیدم.

این قدر خوابم می اومد که قبل از اینکه فکر ی کنم، بیهوش شدم.

 

با صدای در اتاق از جام پریدم.

مامان سرش رو توی اتاق کرد و گفت:

_ بیدار شدی؟ ماشالا پنج ساعت خواب بودی.

 

روی تخت نشستم و کش و قوسی به خودم دادم.

 

_ اوه پنج ساعت؟

 

_ آره دیگه، بلندشو حاضر شو؛ تا یک ساعت دیگه میان.

 

باصدای آرومی گفتم:

_ باشه

 

از اتاق بیرون رفتم و بعد از شستن دست و صورتم، موهام رو مرتب کردم.

لباس شیکی تنم کردم و آرایش ملایمی کردم.

البته همه این کارهارو بدون ذرهای شوق و علاقه انجام می دادم.

دلم می خواست به این خواستگار ی که امروز می اومد، جواب مثبت می دادم و حال رایان رو می گرفتم.

اما، خب جرئتش رو نداشتم.

پسره نامرد، حتی یک زنگ هم به من نزد!

 

از اتاق خارج شدم.

سهیل سرش توی گوشیش بود و مامان هم داشت ظرف میوه رو روی میز می ذاشت.

بابا هم جلوی تلویزیون نشسته بود.

 

با صدای زنگ همه از جاشون بلند شدند و حال منم گرفته تر شد.

آنچنان شوق و هیجانی هم برای خواستگار ی نداشتم.

یک جورایی سعی کرده بودم اون رو برای خودم عادیش کنم.

 

همه برای بدرقه مهمون ها جلوی در ایستادیم.

آسانسور تازه از طبقه پنجم داشت پایین می رفت.

به پارکینگ رسید و بعد از گذشته ثانیه ها، بالا اومد.

 

در آسانسور باز شد و یک خانم و آقا، نمایان شدند.

ابروهام بالا پرید.

پس دوماد کو؟

وای نکنه پسرشون خارج باشه و این ها اومدن برای من بگیرنش؟ ویی من نمی خوام.

 

مرده با دیدن ما نگاهی به طبقه کرد و گفت:

_ عذر می خوام، طبقه رو اشتباه اومدیم.

 

بعد هم دوباره دکمه آسانسور رو زد و در با لبخند به روش بسته شد.

نفسم رو با حرص بیرون دادم.

 

مامان رو به بابا گفت:

_ حالا مطمئنی خودشون اومدند؟

 

_ آره خودم در رو براشون باز کردم.

 

دوباره وایسادیم و آسانسور از طبقه سوم پایین رفت و دوباره بالا اومد.

وای خدایا، الان کدوم کور و کچلی می خواد بیاد من رو بگیره!؟

 

در آسانسور باز شد و نگاه منم از پایین به بالا رفت.

چهار جفت کفش، دو خانم و دو آقا.

و در آخر با حیرت به خانواده گرم و صمیمی رایان خیره شدم.

 

 

اوه خدای من، پسره چه سریع اومد خواستگار ی!

نمی بینه دست من به چه حال و روز ی افتاده!

اون ها رو ولش کن، الان من چه کار کنم؟

 

با سیخونک مامان از جام پریدم.

این قدر توی بهت بودم، که فهمیدم سلام نکردم!

_ سلام.

 

مامان رایان با لبخند جلو اومد و گفت:

_ سلام عروس خانم.

 

بعد هم من رو به آرومی بغل کرد.

از پشت سر رایان رو دیدم که در حالی که دسته گلی رو توی دستش گرفته بود، با لبخند نگاهم می کرد.

سرم رو سریع پایین انداختم.

 

دیگه خواستگار ی برام یک چیز منطقی و عادی نبود و داشتم از استرس و سردرگمی می مردم.

خدارو شکر که حداقل یک لباس مناسب پوشیدم.

 

نگاهم به دختر خوشگلی افتاد، که همراه خانواده بود.

خواهرش ریما بود.

چشم های خوشگلش اولین چیز ی بود که به نظرم اومد.

 

به آرومی باهام دست داد و گفت:

_ خوشحالم که می بینمتون.

 

لبخندی به روش زدم.

_  ممنون عزیزم.

 

با پدرش هم سلام و احوال پرسی کردم؛ تا به رایان رسید.

لبخند کوچیکی زدم و دسته گلی رو که به طرفم گرفته بود رو از دستش گرفتم.

_ سلام

 

به آرومی طور ی که فقط خودمون بشنویم گفت:

_ سلام خانم، اومدم ببرمت.

 

چشم هام گشاد شد.

از خجالت و پرروئیاش صورتم گل انداخت.

کنار رفتم و وارد خونه شد.

 

سریع به طرف آشپزخونه فرار کردم؛ ولی آشپزخونه دقیقا رو به روی پذیرایی بود و در معرض دید بودم. آه از نهادم بلند شد.

پسره پررو چه فکرهایی پیش خودش کرده!

یکم اذیت کردنش هم بد نیست.

با لبخند مرموز ی، گلدون رو گوشهای گذاشتم و کنار بقیه نشستم.

 

سهیل هی بهم لبخند مرموز می زد.

پسره بدجنس، می دونسته و به من نگفته!

 

مامان که کنارم نشسته بود، به طرفم خم شد و گفت:

_ بلندشو چایی بریز.

 

بابا که دید ما داریم حرف می زنیم سر بحث رو باز کرد و مرد ها مشغول شدند.

 

_ من؟

 

مامان با یک حالت بامزهای گفت:

_ نه پس من!

 

_ مامان تو که می دونی…

 

صحبتم رو قطع کرد.

_ بهونه الکی نیار؛ بلند شو دیگه زشته.

با لبخند مصنوعی از جام بلند شدم.

ای خدا!

من که می دونم تهش یک سوتی گنده می دم.

 

دونه دونه چایی هارو توی سینی چیدم و با احتیاط و قدم هایی لرزون، به طرف مهمون ها رفتم.

جلوی همه تعارف کردم، تا به رایان رسیدم.

خیلی آروم سینی رو جلوش گرفتم و اونم با لبخند مطمئنی چایی برداشت.

 

ایش چه به خودش هم مطمئنه

بعد از تمام شدن چایی ها به طرف آشپزخونه رفتم تا سینی رو بذارم، که پام به لبه قالی گیر کرد.

 

 

در حال برخورد با زمین بودم، که دستم رو به لبه مبل گرفتم و از افتادنم جلوگیر ی کردم که همین حرکت باعث افتادن سینی و ایجاد صدای بلندی شد و توجه همه رو به خودش جلب کرد.

صدای نکرهی سهیل بلند شد.

_ عروس خانم هول شدند.

 

همه با صدای بلند خندیدند.

دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من به طور داوطلب توش بپرم.

آخه کسی روز خواستگار ی هم سوتی می ده؟

با صدای بابا به خودم اومدم.

_ خوبی بابا؟ چیزیت نشد؟

 

بدون اینکه برگردم، سینی رو از روی زمین برداشتم و گفتم:

_ خوبم چیزیم نشد.

 

به سرعت به سمت آشپزخونه رفتم.

بعد هم نشستم و به دلیل دست و پا چلفتی زیاد سهیل مشغول تعارف خوردنی های دیگه شد.

 

_خب بریم سر اصل مطلب

 

صدای بابای رایان بود.

امان از این اصل مطلب!  

 

بعد از بحث های اصلی بابا گفت:

_ بهتره که باز هم خودشون با هم صحبت کنند.

 

رو به من ادامه داد:

_ آقا رایان رو به اتاقت راهنمایی کن.

 

سرم رو تکون دادم و زیر نگاه های خیره بقیه، به طرف اتاق رفتم و زیر چشمی حواسمم بود که رایان هم دنبالم بیاد.

در اتاق رو باز کردم و با دیدن اتاقم در رو سریع بستم.

 

پشتم رو به در تکیه دادم و در حالی که با لبخند مضحکی به رایان خیره بودم، گفتم:

_ ببخشید، یک لحظه منتظر بمونید.

رایان با لبخند کجی سر تکون داد.

در رو به کم ترین حد ممکن باز کردم و خودم رو توی اتاق پرت کردم.

سریع رو تختی رو صاف کردم.

چادر و مانتوی اداره رو آویزون کردم و جوراب هام و بقیه وسایلم رو برداشتم.

سریع به سمت کمد رفتم و تا در رو باز کردم، سیل عظیمی از لباس ها بیرون ریخت.

اولین چیز ی که به ذهنم می اومد کمد خانم گوفی بود.

 

در حالی که به خودم فحش می دادم، لباس هام رو مچاله و چروک شده داخل کمد جا کردم.

درش رو به زور هول دادم، که با صدای در اتاق از جام پریدم و همین باعث شد که در کمد دوباره باز بشه و کل لباس ها بیرون بریزه.

 

دیگه داشت گریهام می گرفت.

پام رو با حرص روی زمین کوبیدم و رو به رایان که به دیوار تکیه زده بود و با خندهای که سعی می کرد پنهانش کنه گفتم:

_به خدا من شلخته نیستما تازه از ماموریت برگشتیم؛ وقت نکردم اینجا رو مرتب کنم. اصلا هم حواسم به…

تکیهاش رو از دیوار جدا کرد و در حالی که با خنده روی تخت می نشست گفت:

_ مهم نیست اگه دوست داشتی مرتبشون کن، بعد صحبت می کنیم.

 

سریع لباس ها رو توی بغلم گرفتم و از لای کمد به داخل کمد، هولشون دادم و با آسودگی در رو بستم.

نفس عمیقی کشیدم.

روی صندلی کامپیوتر نشستم و به زمین خیره شدم.

 

صداش بلند شد:

_ خب الان می ریم بیرون و جواب مثبتت رو اعلام می کنی.

 

_ چی؟

 

_ همین که دارم به عقیده تو عمل می کنم خودش کلیه؛ چون قرار بود کولت کنم و از خونتون ببرمتون.

 

وقتی دید با چشم های گرد شده نگاهش می کنم گفت:

_ خب دیگه ما حرف هامون رو زدیم.

 

 

بعد از جاش بلند شد و از در بیرون زد.

سریع دنبالش راه افتادم.

پیش بقیه که رفتیم، منتظر نگاهمون کردند.

 

اومدم دهن باز کنم که رایان تندی گفت:

_ ما به تفاهم رسیدیم.

 

 

گردنم رو آنچنان به سمتش برگردوندم، که صدای ترقش بلند شد.

خونه برای یک دقیقه توی سکوت مطلق رفت.

همه توی بهت بودند

مامان و بابای من و رایان، خواهرش، سهیل و حتی خودم.

 

مامان و بابا نگاهی بین هم رد و بدل کردند و در آخر بابا گفت:

_ به تفاهم رسیدید؛ ولی بهتره که قبلش با بزرگترهاتون هم مشورت کنید.

 

خدا می دونه که توی دلم چقدر به رایان فحش دادم.

اون شب گذشت و قرار شد که بعد از دو روز جواب قطعی رو بهشون بدیم.

 

صبح زود سهیل درحالی که باند دستم رو عوض می کرد زیر لب غر زد:

_ الان لابد تو به این پسره جواب مثبت می دی اونم که هول! عروسی رو میاندازه یک ماه دیگه و می رید سر خونه و زندگیتون بعد عروسی ماهم لابد دوسال عقب میفته بعد هم شیوا پشیمون می شه و می ره با یکی دیگه ازدواج…

_ سهیل چقدر غر می زنی کارت رو زودتر انجام بده، باید برم اداره دیرم شد.

 

دست از بانداژ کردن بازوم برداشت و گفت:

_ خودت ببندش.

 

بعد هم دستی توی موهاش کشید و روش رو برگردوند.

_ عه سهیل!

 

جواب نداد.

_ ای بابا مگه دختر ی که قهر می کنی؟

 

باز هم جواب نداد.

بازوش رو به طرف خودم برگردوندم که خودش زودتر چرخید و در حالی که سیاهی چشماش رو بالا داده بود، صدای وحشتناکی از خودش درآورد.

از ترس جیغ بلندی کشیدم و دستم رو روی قلبم که از شدت هیجان و ترس بالا و پایین می شد ،گذاشتم.

 

صدای خنده سهیل بلند شد.

مامان و بابا سراسیمه وارد اتاق شدند.

 

مامان با دیدن صورت رنگ پریده من و صورت خندان سهیل پی به ماجرا برد و سریع از در بیرون رفت.

 

بابا به طرف سهیل که از خنده روی زمین دراز کشیده بود، رفت و لگد آرومی به پاش زد و گفت:

_ باز چه کار کردی؟ خیر سرت دکتر مملکتی من نمی دونم اون دختره چی توی تو دیده که می خواد به عنوان مرد زندگی بهت تکیه کنه!؟

 

سهیل خندهاش رو خورد و دستاش رو از هم باز کرد و گفت:

_ اصلا همین که من به این خوش تیپی و خوشگلی ام، خودش کافیه.

بابا که خنده اش گرفته بود لگد دیگه ای زد و گفت:

_ پدرسوخته زبون دراز!

 

همون لحظه مامان با یک لیوان آب قند وارد شد و در حالی که به هم می زد اون رو به طرفم گرفت.

آروم آروم خوردم و سهیل هم جلو اومد و بانداژ دستم رو تموم کرد.

 

وقتی تموم شد انگشت اشارهاش رو به طرفم گرفت و گفت:  

_اینم تنبیه کسی که وسط حرف داداشش بپره!

 

سریع صورتم رو جلو بردم و دستش رو گاز گرفتم و بعد از اینکه صدای دادش بلند شد، ولش کردم و گفتم:

_ اینم تنبیه کسی که سحر رو بترسونه.

 

قبل از اینکه چیز ی بگه، فلنگ رو بستم.

 

 

وارد اداره شدم.

به اتاقم رسیدم و در زدم و آروم بازش کردم.

اول به رایان بعد هم به علیرضا نگاهی انداختم.

علیرضا پشت میز من ،یا همون میز خودش نشسته بود.

چرا پس به من نگفتند؟

 

سلام نظامی دادم و بعد از آزاد باش وارد اتاق شدم.

رو به علیرضا گفتم:

_ بلاخره برگشتید.

 

سر ی تکون داد و باز هم با غرور لبخندی زد.

کل وجودش پر از تکبر بود.

 

رایان به آرومی گفت:

_ ستوان بیا اینجا.

 

به سمتش رفتم که گفت:

_ بیا اینم پرونده تو دیروز نبودی کل عملیات داخلش نوشته شده. بعد هم پرونده رو به دستم داد.

تشکر ی کردم و نگاهی به میزم که حالا علیرضا پشتش نشسته بود، انداختم.

 

 

رایان با لبخند ظاهر ی گفت:

_ ستوان ،یک اتاق مشترک برای تو و ستوان بهرامی گذاشتیم؛ میز و وسایلتون رو هم به همونجا انتقال دادیم تا راحت تر باشید. راستی دستت…

 

لبخندی زدم و گفتم:

_ خوبه، ممنون.

 

به سمت در رفتم و تا خواستم خارج بشم، گفت:

_ سحر.

 

به سمتش برگشتم.

_ ستوان امیر ی هستم.

 

گوشه لبش کج شد و گفت:

_ ستوان امیر ی! در مورد دیشب…

 

وسط حرفش پریدم.

_ مسائل شخصی مربوط به اداره نیست. با اجازه.

 

سریع احترام گذاشتم و از در خارج شدم.

لبخند کجی زدم.

مطمئن بودم الان کلافه وسط اتاق ایستاده بود.

بلاخره کمی اذیت کردنش هم بد نبود.

 

به اتاقی که رایان آدرس داده بود رفتم.

با باز کردن در نازنین بلند شد و احترام گذاشتم و گفتم:

_ راحت باش دختر.

 

به طرفش رفتم و هم دیگه رو بغل کردیم.

_ تبریک می گم ستوان.

 

_ چرا؟

 

_ به خاطر حل پرونده.

 

لبخندی از سر آسودگی کشیدم.

_ من هنوز پرونده رو نخوندم و فعلا هم از چیز ی خبر ندارم.  ابرویی بالا انداخت و لبخندی زد.

_ اوه، پس هنوز خیلی چیزها رو نمی دونید.

 

سرم رو تکون دادم و پشت میزم نشستم.

پرونده رو باز کردم.

عکسهای قتل ها رو کنار زدم و به عکسی رسیدم و خوب نگاهش کردم.

مردی حدودا چهل و هفت ساله با موهای جو گندمی.

نگاهی به ورقه ای که به عکس منگنه خورده بود، نگاهی انداختم.

رهی رامین فرد!

خودش بود.

 

طبق گزارشات رهی رامین فرد، در گذشته یکی از بزرگترین دانشمندهای کشور بود؛ اون می خواست از لحاظ علمی چیز ی رو ثابت کنه ولی به هر در ی می زنه، هیچ کس جواب نمی ده.

مثل اینکه آزمایشش اونقدر بزرگ و دارای ریسک بوده که حتی کسی قبول نمی کنه که اون آزمایش انجام بشه.

 

اما رهی اونقدر کارش رو وارد زندگی شخصی اش کرده بوده، که از زنش هم جدا می شه و زنش مسئولیت بچه رو بر عهده می گیره.

رهی باز هم به این در و اون در می زنه ولی یک سر ی ها به دلایل نامعلومی، اون رو از دانشگاه و محل کارش اخراج می کنند.

همین یک قضیه باعث شد که اون از هر چی علم و دانشمند و نخبه است متنفر بشه و از کشور خارج بشه.

اون توی اروپا به سادگی زندگی می کرد، تا اینکه به گوشش رسید که همون کسایی که رهی باهاشون در مورد اختراعش صحبت کرده بود دست به یکی کرده بودند و با هم اختراع بزرگ اون رو به اسم خودشون به ثبت رسونده بودند و همین یک امر باعث شد که سرطان انتقام از اون ها کل وجودش رو بگیره.

 

همونجا باند بزرگی تشکیل داد و وارد ایران شد.

چند سالی صبر کرد.

برنامه ریخت و باندش رو تقویت کرد.

تا اینکه سه سال پیش، همشون رو به قتل رسوند.

و هیچ ردی هم ازش پیدا نشد؛ که بعد از سه سال دوباره کارش رو شروع کرد و به یک قاتل سریالی تبدیل شد و هر نخبه ای رو می دید، به قتل می رسوند.

پلیس جایی منطقه…  طی عملیاتی تونست این مجرم رو در تاریخ… دستگیر کنه.

درسته که در حق رهی رامین فرد ناحقی شده بود، ولی چون دستش به خون آلوده شده بود هرگز بخششی در کار نبود.

 

 

باز هم شروع به خوندن کردم.

این پرونده شامل پانزده رده جایگاه و نود زیر مجموعه بود.

در طی دستگیر ی این باند چندین نوع اسلحه، نقشه و چندین کیلو مواد مخدر کشف شد.

در طی پیروز ی بر این عملیات نیروهای عملیاتی تونستند باند بزرگ قاچاق اسلحه رو نیز کشف کنند و بر موفقیت های خود بیافزایند.

به دلیل خاص بودن این پرونده و تشکر از نیروهای عملیات، ترفیع درجه ایشان، به سهولت انجام خواهد گرفت.

 

پرونده رو بستم و نفس راحتی کشیدم.

خدایا شکرت.

چقدر سر این پرونده سختی کشیدیم؛ حالا به همین راحتی تموم شد!

تلفن به صدا در اومد.

 

نازنین اون رو برداشت و بعد از کمی صحبت کردن گفت:

_ جناب سرهنگ قراره ببینتمون.

 

سر ی تکون دادم و از جا بلند شدم.

با هم دیگه به اتاق جلسه به راه افتادیم.

بعد از در زدن وارد اتاق شدیم و احترام گذاشتیم.

 

بعد از اینکه چند نفر دیگه هم اومدند، سرهنگ دست هاش رو روی میز قفل کرد و درحالی که لبخندی به لب داشت، شروع کرد.

_ خب بچه ها بلاخره این پرونده هم در حال بسته شدنه.

خواستم ازتون تشکر کنم، وظیفتون رو به خوبی انجام دادید؛ به همه تون پاداش داده می شه.

خب ما توی اداره ها معمولا چند ها درجه یکسان و زیاد نداریم و به دلیل این پرونده سنگین ما مجبور شدیم که در کنار هم دیگه کار کنیم.

حالا هم که این پرونده تموم شده اصلا نمی خواد نگران باشید، من خودم کارهای انتقالیتون رو به اداره دیگه انجام می دم.

پس نگران کارتون نباشید.

روزهای خوب و بدی رو با هم پشت سر گذاشتیم؛ امیدوارم هر جایی که می رید صدای موفقیت هاتون به گوشم برسه.

 

همگی تشکر کردیم.

از جا بلند شدیم.

علیرضا پرسید:

_ پس تکلیف باند اصلی چی می شه؟

 

سرهنگ نگاهش رو به میز دوخت و گفت:

_ خب به احتمال زیاد اون پونزده درجه و خود رئیسشون اعدام می شن؛ ولی باز هم باید دید نتیجه دادگاه چی می شه.

 

_ رئیس قاچاق اسلحه چی؟

 

رایان که رو به روم بود، برگشت وعمیق نگاهم کرد.

نباید این سوال رو می پرسیدم!؟

در هر حال یکی از آشناهای ما بود و من نمی تونستم در برابرش آروم باشم.

 

سرهنگ نیم نگاهی به رایان انداخت و گفت:

_ فعلا که بازداشته حکم اصلیاش رو نمی دونم ولی چون خودش رو هم معرفی کرد و هم اینکه توی دستگیر ی یک همچین باندی با ما همکار ی کرد، احتمالا چندسال زندان بره و جریمه نقدی بشه.

 

سرم رو به آرومی تکون دادم.

 

سرهنگ در حالی که از جاش بلند می شد گفت:

_ راستی بچه ها یادتون نره برای تشییع جنازه بچه ها بیاید ها.

سویچ رو دور انگشتم چرخوندم و به  طرف ماشینم رفتم.

«خانم امیر ی» صدا کردن های کسی رو می شنیدم؛ اما، بی توجه بهش به طرف ماشینم راه افتادم.

با کشیده شدن کیفم، به عقب برگشتم.

رایان در حالی که چپ چپ نگاهم می کرد گفت:

_ مگه نمی گم صبر کن!؟

 

بدون نگاه کردن به صورتش گفتم:

_ خب حالا ایستادم بفرمایید.

 

چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید.

وقتی که باز کرد، سرم رو به معنی چیه تکون دادم.

آخ که حرصش گرفته بود و دلم می خواست بخندم.

 

چشم غره ای رفت و گفت:

_ می شه شام رو بیرون بریم؟

 

پشت چشمی نازک کردم.

_ خیر.

 

از لای دندون هاش غرید:

_ سحر.

 

_ بله؟

 

پیشونی اش رو با کلافگی خاروند و گفت:

_ چرا این طور ی می کنی؟

 

کمی خم شد در حالی که چشم هاش رو ریز کردی بود، ادامه داد:

_ نکنه دار ی تلافی می کنی؟

 

شونهام رو با شیطنت بالا انداختم و گفتم:

_ نمی دونم.

 

با تاکید گفت:

_ آهان.

 

کمی مکث کرد.

دستش رو مثل گارسون ها روی شکمش گذاشت و اون یکی دستش رو هم دراز کرد و گفت:

_ والا حضرت افتخار صرف شام رو به من می دن؟

 

 

_ والا حضرت باید فکر کنه.

 

با دیدن دهن کجش خندیدم و گفتم:

_ والا حضرت فکراش روکرد و افتخار صرف شام رو می ده ولی قبلش باید با خانواده هماهنگ کنه.

 

سر ی تکون داد و گفت:

_  و هفت خان رستم رو باید رد کرد.

شماره سهیل رو گرفتم.

وبعد از کلی اصرار قرار شد که خودش هم با شیوا بیاد و جدا از ما بشینند.

هر کدوم با ماشین خودمون، راه افتادیم.

جلوی رستوران که رسیدیم پیاده شدیم و داخل رفتیم.

سهیل و شیوا هم چند دقیقه بعد وارد شدند.

با دیدن ما دست ناشون رو تکون دادند و نزدیک اومدند.

بعد از سلام کردن سرجاشون نشستند و بعد از دادن سفارش ها، وقت صحبت پیدا کردیم.

 

 

دست هاش رو توی هم قفل کرد.

_ خب؟

 

_ چی خب؟

 

_ الان وقت توضیح نیست؟

 

با ابروهای بالا رفته پرسیدم:

_ توضیح چی؟

 

_ گذشته تو و عرشیا!

 

بدنم یخ بست.

می خواد بپرسه چه کار؟ یک موقع نفهمه که…

اصلا بفهمه من که کار خلاف شرع نکردم!

یک حسی بوده که اقتضای سنم بوده و هر کسی اون رو تجربه کرده.

 

_ چی می خوای بدونی؟

 

دست هاش رو توی جیبش کرد و به پشت صندلی تکیه داد.

_ خودت بهتر می دونی.

 

نگاهی به اطراف کردم.

خودم رو جلو کشیدم.

آهی کشیدم و تمامی ماجراهای تولدم، مسافرتمون، ورشکستگی بابا، نقل مکان کردن تو خونه عمو علی و حتی اومدن و رفتن عرشیا رو برای رایان تعریف کردم.

البته با سانسور اینکه من یک زمانی یک حس هایی به عرشیا داشتم؛ چون ممکن بود بعد ازدواجمون سر این قضیه اختلاف پیدا کنیم.

 

رایان هم با دقت به صحبت هام گوش می کرد.

وقتی که تموم شد گفت:

_ همین؟

 

_ آره دیگه بقیهاش رو هم خودت بهتر می دونی.

 

انگار که توی اتاق بازجویی بودم و رایان با اون چشم ای سبزش مستقیم نگاهم می کرد و منتظر یک حرف تازه بود.

فقط یک لامپ سفید متحرک نیاز بود.

همچنان من هم خیره نگاهش کردم، که به غذا که پنج دقیقه ای می شد که آورده بودنش، اشاره کرد.

 

بلاخره دستور آزادباش رو داد.

من و رایان برعکس سهیل و شیوا که هر و کرشون بلند بود، با آرامش غذامون رو خوردیم.

 

ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و به همراه سهیل و شیوا وارد طبقه خودمون شدیم.

من و سهیل با دیدن دو جفت کفش اضافه جلوی در خونمون تعجب کردیم.

سهیل با اشاره پرسید:

_ کی هستن؟

 

منم شونه ام رو به معنای نمی دونم بالا انداخت.

بعد از خداحافظی با شیوا، سهیل کلید انداخت و در رو باز کرد.

با خنده وارد شدیم و با دیدن عمو علی و خاله مریم که با چشم هاشون سرخ نشسته بودند، خندهمون رو خوردیم.

با دیدنمون خاله مریم به سمتم پرواز کرد.

 

خودش رو توی بغلم انداخت و با گریه شروع به صحبت کرد:

_ ای سحر دیدی چی شد؟ بچهام رو انداختند زندان ای خدا اون اصلا تا حالا گذرش از اون ور ها نیفتاده بچم ساده و پاکه!

کار ی نکرده که…

حتما  دارند اشتباه می کنند.

حتما سوتفاهم شده

 

ای مادر!

کجای کار ی؟

کجای کار ی که ببینی پسرت با پاهای خودش، پا به این ماجراها گذاشت.

کجایی که ببینی این پسر پاک تو اون ور آب چه ها که نمی کرده.

با اون اسلحه هایی که قاچاقی می فروخته چندین نفر کشته شدند.

اون الان داره تاوان کارهای خودش می ده.

 

 

به طرفشون رفتم.

مامان رایان، با دیدنم گفت:

_ ماشاالله، ماشاالله

 

بعد هم من رو توی بغلش گرفت.

با پدرش و ریما هم سلام و علیک کردم و به رایان رسیدم.

 

لبخندی زدم و گفتم:

_ سلام خوش اومدید.

 

اون هم با لبخند تشکر کرد و کنار رفت.

با کنار رفتنش متوجه نگاه های بقیه شدم، که روی ما زوم بود.

سرم رو از خجالت پایین انداختم.

 

مامان با دیدن صورت سرخم گفت:

_ ای قربون اون خجالتت برم من.

وای!

این حرفا چیه آخه؟

هر کی ندونه فکر می کنه که من با ضربه های دمپایی عمم بزرگ شدم.

همه کنار هم نشستند و بعد از گذشت صحبت های معلوم و تعیین مهریه، بحث زمان عروسی پیش افتاد که بابای رایان گفت:

_ مثل اینکه آقا سهیل هم به زودی قراره ازدواج کنند، اگر زود بگیریم عروسی اون ها هم عقب نمیفته و اینکه این آقا داماد، خیلی اصرار داره و خیلی عجوله.

همه با این حرف زیر خنده زدند.

بابا در حالی که لبخندی روی لب داشت گفت:

_ پس برای سه ماه دیگه.

همه برای موافقت دست زدند و بابای رایان به دوستش که عاقد بود، تلفن زد و قرار شد که صیغه به صورت تلفنی خونده بشه.

هر دو روی مبل دو نفر ی نشستیم.

عاقد از اون طرف تلفن مشغول خوندن صیغه شد و ما هم ساکت نشسته بودیم.

همه اعضای خانواده دور هم جمع شده بودند.

 

با صدای «عروس خانم بنده وکیلم!؟» سرم رو کمی بالا گرفتم.

_ با اجازه پدر و مادرم و بزرگترا، بله.

صدای کل کشیدن های خانم ها و سوت های سهیل بلند شد.

عاقد از رایان هم اجازه خواست و اون هم محکم بله گفت.

ادامه صحبت های عاقد توی صدای دست و جیغ بقیه گم شد.

 

چقدر جای بچه ها خالی بود؛ خدا می دونه که چقدر بهم فحش دادند.

صدای رایان رو کنار گوشم شنیدم.

_ دیگه مال خودم شدی.

 

چشم غره ای رفتم و گفتم:

_ اوه بچرخ تا بچرخیم آقا رایان!

 

_ آقا رایان!؟

 

سرم رو با اعتماد به نفس تکون دادم.

_ مثل اینکه گفته بودی آقا رایان صدات کنما.

 

_ وای دختر من اون موقع می خواستم اذیتت کنم.

 

شونهام رو بالا انداختم.

_ اون دیگه به من ربطی نداره.

با اومدن مامان رایان، صحبتمون نصفه موند.

جعبه ای رو به رایان داد؛ انگشتر نشون بود.

رایان آروم در جعبه رو باز کرد و انگشتر تک نگینی رو درآورد.

با دست چپش دستم رو گرفت و با دست راستش دستم کرد.

نگاهم رو بالا آوردم.

نگاهمون برای ثانیه ای توی هم گره خورد و لبخندی صورت هامون رو پوشوند.

 

 

 

 

سه ماه گذشت.

سه ماه پر از خستگی و دوندگی

خرید جهیزیه، انتخاب تالار، آرایشگاه، لباس عروس و مدل کارت های عروسی.

و یک هفته بود که تقریبا همه کارها انجام شده بود و زمان عروسی درست برای دو روز دیگه بود و من این لحظه لحظه ها رو با اشتیاق می گذروندم.

 

با صدای زنگ گوشیم از جا بلند شدم.

نگاه دیگه ای توی آینه به خودم انداختم و از اتاق بیرون رفتم.

_ مامان من دارم می رم.

 

مامان از توی آشپزخونه نگاهی بهم انداخت.

_ خوش بگذره، مواظب خودت هم باش.

 

_ چشم خداحافظ.

 

_ به سلامت.

 

پایین رفتم و در کوچه رو باز کردم.

رایان توی ماشین نشسته بود.

توی دلم قربون صدقهاش رفتم و به طرفش حرکت کردم.

 

با دیدن من از ماشین پیاده شد و گفت:

_ به یک خانم زیبا می بینم.

 

دستم رو به طرفش گرفتم و با لبخند سلام کردم.

به گرمی باهام دست داد و جواب سلامم رو داد.

سوار ماشین شدیم.

 

_ خب چه خبرها آقا رایان؟

 

آقا رایان رو به حالت کشیده گفتم.

_ ای بابا، سحر.

 

_ جانم.

 

_ بی بلا، تا کی می خوام آقا رایان باشم؟

 

ژست فکر کردن گرفتم و گفتم:

_ ام خب تا هروقت که دلم خنک شه.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا