رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت 25

رمان مستر سیبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

رایان پسر ی رو که اسمش محمد بود رو به سمت میز ی که عرشيا پشتش نشسته بود، دعوت کرد.

بعد هم به سمت من برگشت و با سر اشاره کرد که بیام.

 

ته خیارم رو خوردم و از جام بلند شدم و به سمتشون رفتم.

 

_ سلام.

محمد که تازه نشسته بود، دوباره بلند شد و سلام کرد.

 

رایان با دست به من اشاره کرد و گفت:  

_ ایشون ستوان امیر ی.

 

محمد رو نشون داد و گفت:  

_ ایشونم یکی از کارمندهای حرفه ای نیروی انتظامیه.

 

_ خوشبختم

 

_ همچنین.

عرشيا هم فقط مارو نگاه می کرد، مثل اینکه قبل از من به هم معرفی شده بودند.

 

رایان نشست و رو به عرشیا گفت:  

_ حالا تا محمد خودش رو آماده کنه تو بگو چه اتفاقی افتاد؟

 

عرشیا کاغذی رو از توی جیب کتش درآورد و روی میز گذاشت.

_ همه ی اطلاعاتی که از اول تا به اینجا دیده بودم رو نوشتم؛ خیالتون راحت. رایان برگه های تا شده رو باز کرد پشت و روش رو نگاهی انداخت.

 

عرشیا سه ورق آ_چهار رو پر کرده بود .

 

رایان سر ی تکون داد و با اخم گفت:  

_ چرت و پرت که ننوشتی؟

 

عرشیا هم متقابلا اخم کرد و گفت:  

_ طرف حسابم سرهنگه، خودش می فهمه چرت و پرت نوشتم یا نه.

 

اخلاق رایان داشت جناب سروان رسولی می شد؛ که سریع گفتم:  

_حالا رئیس اصلی رو دیدی؟

 

عرشیا برای درآوردن حرص رایان لبخندی زد و گفت:  

_ آره ولی مثل این کارتون ها روی صندلی چرم بلندی نشسته بود، که پشتش به من بود حتی دستکش هم دستش بود به خاطر همین چهره اش رو ندیدم.

 

_ عجیبه نفر اول و دوم رو چی؟

 

سر ی تکون داد و گفت:

_ اون ها رو دیدم. می تونم براتون چهره نگار ی کنم.

 

محمد لب تاپش رو جلوش گذاشت و رو به عرشیا گفت:

_ خب شروع می کنیم.

 

عرشیا کنارش نشست و شروع به صحبت کردند.

رایان هم در حالی که دستش رو پشتی صندلی ها بود، خم شده بود و به صفحه مانیتور نگاه می کرد.

 

 

با صدای دست و جیغ نگاهم رو از رایان گرفتم و به در ورودی نگاه کردم.

 

گلناز و پرهام با هم دیگه وارد شدند و سوت و جیغ مهمون ها بلند شد.

 

 

به سمت سالن رفتند، تا وارد اتاق عقد بشند.

من و فاطمه هم دنبالشون راه افتادیم و پشت سرشون وارد اتاق عقدی که به زیبایی چیده شده بود ،رفتیم.

 

روی دو تا صندلی رو به روی آینهی سفره نشستند.

بقیه فامیل های نزدیک هم وارد شدند و هر کدوم یک گوشه ای وایسادند و منتظر به دو گل ناشکفته نگاه می کردند.

من و فاطمه پشتشون قرار گرفتیم و قرار شد که به ترتیب قند بالای سرشون بسابیم و نوبت من همون اول تموم شد.

عاقد همون لحظه رسید و شروع به خوندن کرد.

 

می تونستم بغض توی گلوی گلناز رو حس کنم.

چشم هاش هی خالی و پر می شد.

 

عاقد برای بار سوم ازش پرسید:

_ عروس خانم، بنده وکیلم؟

 

چونه اش می لرزید.

صداش هم می لرزید.

 

_ با اجازهی… با اجازهی…

 

توی چشم های همه می شد دلسوز ی رو دید.

 

پرهام دستش رو فشرد و گلناز ادامه داد:

_ پدر و مادرم و عمو و زن عمو، بله.

اولین قطره اشکش با صدای کِل کشیدن خانم ها گم شد.

 

آروم به سمتش خم شدم و کنار گوشش زمزمه کردم:

_ هی دختر، الان که موقع گریه نیست جای گریه، برای ما ترشیده ها دعا می کردی.

 

لبخند محوی زد و دستم رو فشار ی داد:

_ خیالت راحت.

 

_ منتظره ها.

 

با چشم به پرهام اشاره کردم.

عاقد منتظر جواب پرهام بود و اون از توی آینه گلناز زل زده بود.

 

در همون حال جواب داد:

_ بله.

 

باز هم صدای کل کشیدن خانم ها بلند شد.

عاقد بعد از گرفتن امضا، دفترش رو زیر بغل زد و با گفتن خوشبخت بشوند از در بیرون رفت.

 

بعد از مراسمات رایج سر سفره عقد کم کم اتاق خالی از جمعیت شد.

 

مامان لبخندی زد و رو به من و شیوا و فاطمه کرد و گفت:

_ چرا عین چی بالا سر عروس و داماد وایسادین؟ بیاید بیرون دیگه بذارید این دو جوون یکم تنها باشند.

 

سرهامون رو تکون دادیم و از در خارج شد.

آروم طور ی که پرهام نشنوه گفتم:

_ اینا کل عمرشون رو تنها بودند حالا…

 

با درد بدی که توی پام پیچید، جیغ کشیدم.

 

رو به گلناز گفتم:

_ چته وحشی آمازونی؟  

 

به پرهام اشاره کردم و ادامه دادم:

_ دلم برای این بدبخت می سوزه که یک عمر ی باید تحملت کنه!

 

پرهام دستش رو دور شونه های گلناز حلقه کرد و گفت:

_ همه جوره خاطر خواهشیم!

 

از جام بلند شدم و بالا سرشون ایستادم.

فاطمه و شیوا هم کنارم ایستادند.

 

پرهام و گلناز دست به سینه به صندلی تکیه داده بودند و منتظر ما رو نگاه می کردند.

 

_ نمی خواید برید؟

 

_ کجا؟

 

پرهام با چشم هاش به در اشاره کرد و گفت:

_ بیرون.

 

 

روی یکی از صندلی ها نشستم و گفتم:

_ اِوا، بیرون کجا بود؟

 

گلناز با حرص گفت:

_ سحر گمشو برو بیرون.

 

همون لحظه در اتاق باز شد و مامان شیوا صداش زد و اونم دستی برامون تکون داد و بیرون رفت.

 

فاطمه با لبخند موزیانه ای کنارم نشست.

 

پرهام به جلو خم شد و گفت:

_ نمی رید دیگه؟

 

_ نه.

 

_ باشه مشکلی نیست.

 

گلناز رو نگاه کرد و به طرفش خم شد.

گلناز هم هی با چشم و ابرو ما رو نشون می داد.

پرهام دست هاش رو دور صورت گلناز گرفت و بوسه ای روی پیشونیاش گذاشت.

 

به سمت ما برگشت و وقتی دید با اشتیاق و نیش باز نگاهشون می کنیم، ابروهاش بالا پرید.

 

سبد نبات رو از توی سفره عقد برداشت و به سمتمون گرفت و خواست پرتاب کنه ولی چون ما تکونی نخوردیم، لا اله اللهی گفت و گوشیش رو از توی جیبش بیرون آورد.

 

شماره ای گرفت و بعد از چند ثانیه گفت:

_ الو، سلام

 …_

_ بیا این خواهرت و فاطمه رو بردار و ببر.

 …_

_ این ها توی اتاق عقدند،گ من زورم بهشون نمی رسه.

 .._

_ به من چه خودت یک کاریش کن.

 …_

_ خداحافظ

 

گوشی رو توی جیبش سر داد و انگشتش رو با تهدید بالا گرفت و گفت:

_سحر به خداوندی خدا ،یک روز ی جور ی کارت رو تلافی می کنم که حتی فکرش رو هم نمی کنی.

_ نه بابا!؟

 

بدون اینکه به من جواب بده، کنار گلناز که قهر کرده بود نشست.

دو دقیقه بعد چند تقه به در خورد و سهیل و رایان وارد شدند.

 

سهیل بی حرف به طرف من اومد و مچ دستم رو گرفت و در حالی که کشون کشون بیرون می برد ،دستی برای پرهام تکون داد.

 

تا چهارتایی از در خارج شدیم زن عموی گلناز از کنار ما رد شد و توی چهارچوب در گفت:

_ عروس و داماد بیاید بیرون، مهمونا منتظرند.

 

همه زیر خنده زدیم.

آخ که پرهام رو کارد می زدی خونش در نمی اومد.

دست گلناز رو گرفت و از جاشون بلند شدند و از اتاق بیرون اومدند.

چشم غره ای به من و فاطمه رفت و ما هم دست هامون رو به هم کوبیدیم و گفتیم:

_ ایول.

 

 

رایان با خنده دستش رو توی جیبش زد و آروم آروم دور شد.

همچنان که می رفت، با نگاهم بدرقهاش کردم.

نفس عمیقی کشیدم و روم رو به طرف سهیل کشیدم؛ زیر چشمی من رو نگاه می کرد.

سرم رو سریع پایین انداختم.

 

سهیل فاطمه رو که حواسش به پرهام و گلناز بود رو صدا زد.

_ فاطمه بیا یک لحظه کارت دارم.

 

در حالی که با هم صحبت می کردند، دور شدند.

چرا همه دور می شند؟

 

نگاهی به دور و اطراف انداختم.

پرهام و گلناز در حال خوش آمدگویی به مهمون ها بودند.

بزرگترها هم یا گلناز و پرهام رو نگاه می کردند ،یا اینکه با هم دیگه صحبت می کردند.

کسی حواسش نبود.

فلنگ رو بستم و دنبال رایان راه افتادم.

وارد باغ شدم.

دور تا دورش میز و صندلی چیده شده بود.

وسط هم یک سر ی ها مشغول رقصیدن بودند.

صدای آهنگ کر کننده بود.

 

با چشم دنبال رایان گشتم.

یک دستش توی جیبش بود و با اون یکی دستش کلاه شامورتیاش رو تنظیم کرد.

بعد هم دستش توی جیبش رفت و سیگارش رو درآورد.

در پاکتش رو باز کرد و یک نخ سیگار درآورد.

جالب اینجا بود که همه این کارها رو با آرامش انجام می داد.

 

نخ سیگار رو چند بار توی دستش گردوند.

بعد توی پاکت سیگارش گذاشت.

دور و اطراف رو نگاه کرد، تا به من رسید.

با وجود فاصله خیلی زیاد باز هم خیره موند.

 

همه اطراف گنگ شد و رایان در راس قرار گرفت.

دستش که پاکت سیگار توش بود مشت شد و پاکت رو له کرد، ولی نگاهش همچنان به من بود.

آروم آروم به سمتش رفتم.

سرم رو پایین انداختم ولی سنگینی نگاهش رو حس می کردم.

بهش که رسیدم بدون اینکه به صورتش نگاه کنم گفتم:

_ حالتون خوبه؟

 

سرش رو به آرومی تکون داد.

 

_ مطمئنید؟ حالتون انگار گرفتهاست!

 

نفس عمیقی کشید و نگاهش رو از من گرفت و به رو به رو دوخت.

_ خوبم.

 

کنارش ایستادم و مثل خودش به یک نقطه نامعلوم نگاه کردم.

_ از دروغ بدم میاد.

 

به نیم رخم نگاه کوتاهی انداخت.

_ خوب نیستم.

 

_ چرا؟

 

_ نپرس.

 

سرم رو با لبخند تکون دادم.

نگاهم به پیست رقص انداختم.

خیرسرم قرار بود بترکونما.

 

_ چرا نمی رقصید؟

 

لبخند کجی زد و گفت:

_ کسی دعوتم نکرده.

 

دست به سینه شدم و گفتم:

_  واقعا که!

 

 

_ خب راست می گم.

 

رو به روش ایستادم.

_ پس اونقدر بشینید تا یکی بیاد دعوتتون کنه با اجازه

 

ازش دور شدم و پیش بچه ها رفتم.

پرهام و گلناز وارد باغ شدند و صدای سوت وجیغ همه بالا رفت.

کمی که از مهمونی گذشت، دور و اطراف رو نگاه کردم.

خبر ی از رایان نبود.

در طول مهمونی هم چند بار سرم رو گردوندم تا ببینم کجاست، ولی آب شده بود و توی زمین فرو رفته بود.

منم ول کنش شدم و تا آخر جشن رو با دخترها وسط بودم و می رقصیدم.

 

لحظات آخر مهمونی بود.

همهی مجردها به ترتیب ایستاده بودند و منتظر عروس و دوماد بودند که دسته گل عروسی رو براشون بفرستند و به قول معروف عروسی بعدی مال این ها باشه.

 

در بین همهمه های بچه ها، صدایی زمزمه مانند از کنار گوشم رد شد.

_ دوستت دارم.

 

گوش هام رو گرفتم و دوباره برداشتم.

دور و اطرافم رو نگاه کردم.

کناریام فاطمه، شیوا و بقیه دخترها بودند .

این زمزمه صدای دختر نبود صدای یک پسر بود.

نگاهی به پسرها که ردیف جلویی ما نشسته بودند انداختم؛ قطعا اگر اون ها بودند که می فهمیدم.

 

این قدر فکرم درگیر بود، که بی خیال دسته گل عروس عقب عقبی رفتم و کنار بقیه مهمون ها که گوشهای برای تماشا ایستاده بودند، ایستادم.

حواسم حتی توی شرایط حاضر هم نبود.

حتی صداهای دور و اطرافمم به گوشم نمی رسید.

 

با جسم سنگینی که توی بغلم افتاد به خودم اومدم.

چرا دسته گل عروس بین این همه آدم باید توی بغل من بیفته؟ با صدای دست و سوت به اطرافم نگاه کردم.

همه جوون ها با نیش باز به من نگاه می کردند.

 

هول شده دسته گل رو طور ی ول کردم که انگار داغ بوده و دستم سوخته.

والا ازدواج کنم که چی بشه؟

همه با دیدن انداختن دسته گلم، زیر خنده زدند.

 

رایان هم می خندید.

اوا این که غیبش زده بود.

خلاصه بقیه تا آخر مجلس دستم انداختند و خندیدند.

 

همه از پرهام و گلناز خداحافظی کردند و منتظر موندند تا ماشین عروس بیاد و دنبالش برن.

پرهام و گلناز، از باغ بیرون اومدند و به آرومی سوار ماشین شدند.

ماشین از جاش کنده شد.

مهمون ها تا به خودشون بیان، اون ها دور شده بودند.

پرهام نامرد همه رو قال گذاشته بود.

 

لبخندی به دیوونه باز ی هاش زدم و کنار مامان و بابا رفتم، تا با بقیه خداحافظی کنیم.

پیش رایان رفتم و گفتم:

_ اطلاعاتی که…

 

با بالا آوردن فلش حرفم نصفه موند.

محمد همه اطلاعات رو توی این فلش ذخیره کرده بود.

 

لبخند کم رنگی زدم.

_ خب دیگه ما باید بریم، خدانگهدار

 

وقتی دیدم جوابم رو نداد ادامه دادم:

_ با شما هستما.

 

_ بیا

 

به طرف مامان که مشغول صحبت با همون خانمی بود که سر یک میز نشسته بودند، بود.

 

نزدیکشون که شدیم همون زنه رو به رایان گفت:

_ اومدی مامان جان؟ منتظرت بودم.

 

جفت ابروهام بالا پرید.

مامانش بود؟

وای حالا من چه کار کنم؟

 

_ بابا کجاست؟

 

_ رفت ماشین رو بیاره.

 

نگاهش به من افتاد.

رو به مامانم گفت:

_ دخترتونن؟

 

وقتی مامان لبخند زد جلو اومد و گفت:

_ ماشالله ماشالله براش اسپند دود کنید.

 

 

_ تازه ایشون همون همکار ی هستند که براتون تعریفش رو کرده بودم.

 

تعریف من رو پیش مامانش کرده بود؟ وای من غش نکنم خیلیه!

 

مامانش لبخند دیگه ای زد و گفت:

_ واقعا؟ آفرین می گما رایان از هرکسی تعریف نمی کنه.

 

سرم رو پایین انداختم:

_ خجالتم ندید، شما لطف دارید.

 

همون لحظه ماشین بابای پرهام جلوی پامون ترمز کرد.

بهش سلام کردم چون ندیده بودمش.

بعد از اینکه رایان و مادرش سوار ماشین شدند، خداحافظی کردیم و اون ها هم رفتند و در لحظات آخر هم لبخند مرموز مامان رایان پاک نمی شد.

 

 

 

وارد اتاق کار شدم.

رایان هم اونجا بود.

سلام نظامی دادم و با دستور آزاد باشش سرجام نشستم.

 

_ نشین، بلند شو. سرهنگ جلسه فور ی گذاشته.

 

با هم به طرف سالن جلسه رفتیم.

همه اومده بودند، بجز علیرضا و سرگرد که توی ماموریت بودند.

بعد از پنج دقیقه سرهنگ جلسه رو شروع کرد.

 

عکس نفراتی که عرشیا دیده بود رو به دیوار زد و اسم های همشون رو نام برد.

آدرس هایی هم که ازشون بود رو روی نقشه نشون داد.

خدای من دایره داشت کامل می شد.

 

سرهنگ برگشت و رو به همه گفت:

_ داریم بهشون نزدیک می شیم، رو نقشه رو که ببینیم متوجه می شیم که همه این ها یک دایره رو تشکیل دادند.

 

آهن ربایی رو به مرکز نقشه چسبوند و گفت:

_ اینم آدرس رئیس اصلی باند

 

بهت رو توی نگاه همه می شد خوند.

_ ولی…

 

سرهنگ حرفم رو قطع کرد.

_ ولی های زیادی وجود داره شاید محل اصلی اون ها متغیر باشه و این آدرس فقط رد گم کنی باشه  و اگر هم که خودش باشه، دستگیر کردنش کار آسونی نباشه.

ازتون می خوام همه نیروهاتون رو آماده کنید.

می خوام کاملا روی همشون مسلط باشیم.  

شده بفرستینشون توی سوپر ی کار کنند یا لباس رفتگر ی بپوشند، ولی ازتون می خوام کامل و دقیق و تمیز کار کنید مفهومه؟

 

_ بله قربان.

 

بعد از تموم شدن جلسه وارد اتاق شدم.

رایان مشغول چسبوندن همه عکسای نخبه هایی که کشته شده بودند به ترتیب تاریخ، روی دیوار بود.

برای خودم آب ریختم و در حالی می خوردم از بالای لیوان به عکسا خیره شدم.

 

یک جرقه.

یک نور

لیوان یک بار مصرف آب از دستم ول شد.

 

رایان نگاهم کرد.

_ چی شده؟

 

بدون اینکه جوابش رو بدم، به سمت عکس ها رفتم.

شکل بدنشون…

وای خدای من! چرا زودتر متوجه نشدیم؟ شکل بدن هر جنازه رو زیر عکس هاشون کشیدم.

حروف های انگلیسی پشت سر هم ردیف شد.

 

رایان جلو اومد و کنارم ایستاد.

_ سرنخ بزرگیه.

 

_ یک اسم و فامیل…

 

 

رهی رامین فرد!

یکی از همون سه دانشمندی که درموردشون تحقیق کردیم؛ همونی که مرده بود.

خدای من.

رایان به سرعت به اتاق سرهنگ رفت و منم فقط به عکس ها خیره بودم.

 

طبق دستور سرهنگ قرار شد که از همون لحظه عملیات و تحقیقات رو شروع کنیم.

صبح روز بعد باسرگرد و نازنین سرخاک رهی رامین فرد رفتیم.

همه چی سرجاش بود و چیز ی نبود که جلب توجه کنه.

 

سرگرد به آرومی پرسید:

_ تو پرونده نوشته بود که کی خبر فوت رهی رو داده؟

 

نازنین سرش رو توی پرونده برد و گفت:

_ سرایدار خونشون.

مثل اینکه افراد خانواده اشون خارج از ایران اقامت دارند.

 

سرش رو تکون داد و رو بهم گفت:

_شماره یا آدرس زن و بچه اش رو برام گیر بیار.

 

_چشم قربان.

 

سریع به پرهام اس ام اس دادم و شماره هارو ازش خواستم.

اونم چون از قبل اطلاعات داشت، تونست سریع شماره هارو دربیاره.

صدای پیامک گوشیم بلند شد و شماره رو برای سرگرد خوندم.

سرگرد شماره رو وارد کرد و برای ایجاد نشدن صدای دیگه ای، توی ماشین رفت.

ماهم به دنبالش راه افتادیم.

 

شماره رو گرفت و مشغول صحبت شد.

_سلام خانوم رامین فرد؟

 

_یعنی شما ایشون رو نمی شناسید؟

 …_

 

_خب می خواستم بگم که ایشون توی کار خیر شرکت کرده اند و ما باید باهاشون در تماس باشیم؛ ولی به خاطر کم کار ی همکارانمون، متاسفانه خبر ی ازشون نداریم.

 

گوشی رو روی آیفون زد و صدای زمخت زن بلند شد.

_ عه!؟ توی کار خیر هم شرکت می کنه!؟ من چند بار بگم ایشون همسر سابقم بودند؟ اصلا اینطور ی براتون بگم اون آقا برای من مرده، کارهاش به منم ربطی نداره.

 

_ یعنی می گید ایشون فوت شدند؟

 

_نه آقا، ولی ایشالا خبر مرگش رو بیارند برای ما که خیر ی نداشت.

 

_خبر ی از ایشون دارید؟

 

_سوال هاتون تموم نمی شه؟

 

سرگرد کلافه پوفی کشید.

_خواهش می کنم خانم، کار واجبی باهاشون داریم.

 

زنه که انگار خیلی وقت بود هم صحبت ایرانی  پیدا نکرده بود شروع به صحبت کرد.

_ راستش پسرم که چند وقت پیش از ایران اومده بود، می گفت که خونش رو عوض کرده و تو خیابون …خونه گرفته.

 

لبخندی روی لب های هممون اومد.

_شماره تلفنشون چی؟ اونم دارید؟

 

زنه دیگه افسار پاره کرد:

_ نه آقای محترم من هزار دفعه به شما می گم من از ایشون جداشدم! چه صنمی باهاش دارم که شماره اش رو داشته باشم؟ ولی خب پسرم تو گوشیش شمارش رو داره.

 

چند ثانیه صدای تلق و تلوقی بلند شد و بعد از اون پشت خط اومد.

_ یادداشت کنید، صفر نهصد و…

 

_ بازم ممنون خانم، فقط آقای رامین فرد برای اینکه ریا نشه پنهونی به ما کمک می کنه ازتون می خوام این قضیه رو با کسی در میون نذارید. بازم تشکر، خدانگهدار

 

بعد از تموم شدن صحبت ها با لبخند به سمت اداره حرکت کردیم.

 

 

سرهنگ دستش رو روی میز تکیه داده بود و هدفونی که گزارش تماس های رهی رامین فرد بود رو گوش می کرد.

 

در حالی که به ناکجا آباد زل زده بود، چشم هاش رو ریز کرد و هدفون رو در آورد و گفت:

_ از این تماسش پرینت بگیر.  

 

بعد هم بی سیم رو برداشت و در حالی که به سمت اتاقش می رفت توی بی سیم صدا زد:

_ جایگاه شماره سه، اوضاع چطوره؟

 

_از جایگاه شماره سه به مرکز همه چی تحت کنترل قربان.

 

بی سیم و پایین آورد و گفت:

_ خوبه

 

وارد اتاقش شد و من هم پشت سرش وارد شدم.

گوشیش زنگ خورد.

چند دقیقه گذشت و بعد از قطع کردن، به سمتم برگشت .

_ به کمکت احتیاج دارم ستوان.

 

_در خدمتم قربان.

 

روی صندلی نشست و گفت:  

_ باید خودت رو یک تازه عروس جلوه بدی و توی یک خونه که رو به روی خونه رئیس اصلی هست ،بر ی و با یکی از همکارها اونجا رو رصد کنید.

 

معذب گفتم:

_  مگه بقیه نیروها نیستند؟

 

سر ی تکون داد .

_ چرا هستند؛ ولی رفتگرها که هر ساعت و هر دقیقه که نمی تونند اونجارو جارو کنند.

اونجاهم مغازه ای نداره که بشه اونجارو رصد کرد.

نیروهایی که با لباس های شخصی هستند هم، نمی شه که هر ساعت یا توی ماشین باشند یا اینکه هی راه برن.

بالاخره باعث شک می شه.

سر همین چند نفر و می خوایم که به صورت دائم، اونجا رو کنترل کنند.

 

_زمانش چقدره؟

 

سر ی به چپ و راست تکون داد و گفت:  

_معلوم نیست، شاید تا آخر همین هفته.

 

_رفت و آمدش چی؟

 

باخجالت سرم رو پایین انداختم  و ادامه دادم:

_راستش من اصلا شرایطش رو ندارم.

 

سرهنگ چند ثانیه خیره نگاهم کرد و گفت:

_نمی شه ستوان، نیروی مطمئن کم داریم.

 

دستی به چونش کشید و گفت:

_  مگر اینکه داداشت رو هم توی خونه بیاریم.

_اون باید بره بیمارستان کار داره.

 

لبخندی زد و گفت:

_ شما که خیلی به هم شباهت ندارید اون می شه همسرت و کسی هم از اون یک نفر دیگه که جز تو توی خونست خبر نداره.

 

با دودلی سرم رو تکون دادم، که گفت:

_پس من با خانوادت صحبت می کنم.

 

 

 

با غرغر چند تا از وسایل رو توی آسانسور گذاشتم و خودم وارد شدم .

این سهیل هم فکر می کنه که واقعا داماد شده، برداشته کل لباس هاش رو آورده!

ساک لباس هاش رو جلوی در خونه گذاشتم و در زدم.

چند ثانیه گذشت و در باز شد.

نگاهی به رایان که با شلوار راحتی و تیشرت کنار در خونه وایساده بود، انداختم.

 

با ابروهای بالا رفته به واحد خونه خیره شدم و دوباره رایان رو نگاه کردم.

 

نیمچه لبخندی زد و در حالی که از چهارچوب در کنار می رفت گفت:

_ سلامت کو؟

 

با لبخند یواشکی وارد شدم و سلام کردم.

 

_حالا چرا می خندی؟

 

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_هیچی همینجور ی!

 

بعد نگاهی به سر و وضعش انداختم. با مقایسه لباس های نظامی ادارش و لباس های راحتی الانش ،بازم خنده ام گرفت.

 

 

دست به سینه به دیوار تکیه داد و گفت:

_ دار ی می خندیا.

 

نگاهی از بالا تا پایین بهش انداختم.

_ راستش تا حالا تو لباس راحتی…

 

لبخندی زد و دست هاش رو از هم باز کرد و گفت:

_ حالا چطورم؟

چپ چپ نگاهش کردم و شونه ام رو بالا انداختم.

 

در آسانسور باز شد و سهیل در حالی که هن و هن می کرد، دو تا چمدون توی دستش رو بیرون آورد و گفت:

_ وای خدا بگیرید این ها رو مُردم و زنده شدم تا آوردمشون بالا

 

حالا همچون می گه و هن و هن می کنه، انگار با پله بالا اومده.

رایان توی پاگرد رفت و با خنده به چمدون ها اشاره زد و گفت:

_ چه خبره؟ مگه اومدی سفر قندهار؟

 

سهیل سومین چمدون رو هم از آسانسور بیرون آورد و گفت:

_ تقصیر سحره، نصفش لباس های اونه دستم رو جلوی دهنم مشت کردم.

_ عه عه، چرا دروغ می گی؟ خوبه از این پنج تا چمدون یک دونهاش بیش تر مال من نیست.

 

سهیل بادی به غبغب انداخت و گفت:

_ بلاخره یک پسر به این خوشگلی، نباید هوای خاطر خواهاش رو هم داشته باشه؟ بلاخره توی بیمارستان کلی دکتر و پرستار جوون هست و… اصلا می دونید چرا من تو بیمارستان کار می کنم؟ چون دیگه همون جا جنازه ها رو از پشت سرم جمع کنند.

 

_ بسه سهیل بسه اون وقت شیوا می دونه که تو این قدر بلبل زبونی؟

کفش هاش رو درآورد و روی کاناپه نشست و گفت:

_ آی نگو، طفلک جاش چقدر خالیه  

بعد رو به رایان که با خنده نگاهش می کرد ادامه داد:

_ حالا نمی خوای واسه مهمونت چایی بیار ی؟

 

رایان به ظاهر جدی شد و جلو رفت و شونه های سهیل رو گرفت و بلندش کرد.

 

به ظاهر گرد و خاک لباسش رو پاک کرد و گفت:

_ اولا که صاحب خونه شمایی دوما بدو برو چمدون هات رو توی اتاق بذار و بیا تا برات یک چایی قند پهلو بریزم.

 

به طرف چمدون ها هولش داد و گفت:

_ آفرین پسر خوب.

 

سهیل با حرص چمدون ها رو یکی یکی به اتاق برد.

به طرف پنجره مورد نظر رفتم و گوشه پرده اش رو کنار زدم.

به خونه رو به رو خیره شدم.

یعنی توی اون خونه چه خبر بود؟

 

 

 

خیسی دست هاش رو با شلوارش گرفت و گفت:

_ مطمئنی الان بیرون رفتند؟

 

_ بله، با یک ماشین مشکی که شیشه هاش هم دودی بود.

 

سرش رو تکون داد و به بچه هایی که مسئول تعقیب بودند، زنگ زد و باهاشون هماهنگ کرد.

بعد از تموم شدن تلفن اون طرف پنجره ایستاد و پرده اش رو کنار زد.

 

_ هوف معلوم نیست کی عملیات اصلی شروع می شه؟ من که پر پر می زنم برای اون لحظات.

 

پرده رو انداخت و به سمت من برگشت.

_ خانم ها توی عملیات شرکت نمی کنند؛ این رو چند بار باید بگم؟  

 

_ ولی من یک دفعه…

 

_ اون یک دفعه بود، تموم شد و رفت پی کارش.

 

سرم رو به آرومی تکون دادم.

 

به اتاق کار رفتم و دوباره و دوباره همه پرونده رو خوندم.

همه اطلاعات توی دستمون بود.

حتی اسم و فامیل و آدرس رئیس اصلی مردگان شیطان.

فقط یک فرصت باید به وجود بیاد تا راحت بشه عملیات رو شروع و دستگیرشون کرد.

 

 

سه روز از اون روز گذشت و سهیل سر کار رفته بود و رایان هم جلوی تلویزیون نشسته بود و تخمه می شکست.

نوبت بازرسیاش، الان تموم شده بود.

با صدای زنگ گوشیام هردو از جامون پریدیم.

نگاهی به صفحه اش انداختم.

عرشیا بود.

 

 

دکمه اتصال روز زدم.

_ الو

 

_ سلام سحر خانم.

 

_ سلام خوبید؟  

_ مرسی برای احوال پرسی زنگ نزدم. می خوام در مورد باند صحبت کنم.

 

سریع زدم روی بلندگو و به رایان اشاره زدم که بیاد.

_ الان؟ آخه با گوشی؟

 

 

_ آره باید برم الان هم عجله دارم، وقت هم ندارم که قرار بذارم.

فقط باید بگم که نفر پونزدهم، فردا شب من رو به مهمونی دعوت کرده و قراره که همه اعضای مردگان شیطان اونجا باشند.

از بزرگ گرفته تا کوچیک؛ مثل اینکه می خواد من رو به بقیه معرفی کنه. حتی خودش هم هست.

راستی قراره بادیگارد هارو هم فردا بعد از ظهر عوض کنند.

آها یک چیز دیگه، اسم رمز مهمونی هم «مهتاب خاموش» نیروهای امنیتی شون هم خیلی کمه؛ نفوذ بهشون خیلی راحته.

حالا دیگه خودتون می دونید، من همه اطلاعات رو دادم دیگه باید برم عجله دارم. سوالی چیز ی ندار ی؟

 

_ خب…

 

رایان گوشی رو از دستم قاپید و به سمت اتاق رفت و با عرشیا صحبت کرد.

 

اون شب سرهنگ و بقیه بچه ها، با لباس شخصی مثلا خونمون دعوت بودند ولی در واقع سرهنگ یک جلسه فور ی گذاشته بود.

قرار شد که عملیات فردا اجرا بشه.

جلسه تا دو صبح طول کشید و کلی برنامه ریخته شد.

 

تا صبح روی تخت غلت خوردم و یک لحظه هم خوابم نبرد.

تازه داشتم به عمق فاجعه پی می بردم.

با روشن شدن هوا، میز صبحانه رو چیدم و سهیل رو بیدار کردم.

در اتاق رایان رو هم زدم، که به سرعت باز شد و با چشم های سرخ بیرون اومد.

معلوم بود اون هم مثل من دیشب رو نخوابیده بود.

 

 

صبحانه توی سکوت کامل خورده شد.

سهیل رو تا حدودی در جریان گذاشته بودیم و گفته بودیم که دیگه از بیمارستان اینجا نیاد.

بعد از رفتن سهیل، رایان با سرهنگ تماس گرفت و همه چیز رو دوباره به هم یادآور ی کردند.

 

بعد از قطع کردن گوشی دوباره شماره گرفت.

_ الو سلام مامان.

 

به سمت اتاق رفت و در رو هم بست.

منم دنبالش راه افتادم و سرم رو به در چسبوندم.

می دونستم که نباید این کار رو می کردم ولی یک حسی مانعم می شد.

 

_ خوبی؟ بابا خوبه؟ ریما چطوره؟

 …:

 

_ راستش من که ماموریتم و معلوم نیست کی بیام، ولی…

 …:

 

_ امروز عملیات داریم. رو در رو درگیر می شیم؛ می خوام هر چی بوده و نبوده دلگیر شدید، حرفی زدم یا کار ی کردم، حلالم کنید و از بقیه هم حلالیت بگیرید.

 

دیگه نتونستم گوش بدم.

خودم رو از در جدا کردم و به اتاق خودم رفتم.

دونه دونه اشک هام بود که صورتم رو می پوشوند.

 

 

تا ظهر توی اتاق نشسته بودم؛ تا اینکه در اتاق زده شد و صدای رایان به گوش رسید.

_ سحر خانم می شه یک لحظه بیرون بیای؟

 

به سمت در رفتم و بازش کردم.

سرم رو پایین انداختم.

_ بله؟

 

_ ببینمت.

 

سرم همچنان پایین بود.

 

_ گفتم ببینمت.

 

سرم رو آروم بالا بردم.

نگاهش به طور دقیقی روی چشم هام زوم شد.

 

بدون این که به روی خودش بیاره، آستین لباسم رو گرفت و دنبال خودش کشید.

روی مبل نشست و من رو با فاصله کمی از خودش نشوند.

 

_ خب الان اسلحهات کو؟

 

به اطرافم نگاه کردم و کیفم رو درست کنار پام دیدم.

خم شدم و اسلحه رو از توش بیرون آوردم و به دستش دادم.

 

ازم گرفت و در حالی که خشابش رو چک می کرد، گفت:

_ امروز که می دونی روز خیلی تنش باریه اگه بگیریمشون که عالیه؛ ولی اگه نگیریمشون تا چندین سال دیگه هم نمی تونیم پیداشون کنیم.

تازه اون ها هم در برابر ما ساکت نمی شینند و حتما با کشتن دونه دونه ما، انتقامشون رو می گیرند.

برامون دعا کن.

 

اسلحه رو به طرفم گرفت و گفت:

_ بیا پر پره خطر ی که تهدیدت نمی کنه ولی خب کار از محکم کار ی عیب نمی کنه.

 

اسلحه رو گرفتم.

_ نمی خوای چیز ی بگی؟

 

_ نه.

 

_ پس پاشو یک چیز ی درست کن بیار بده، تا ما ناهار آخرمون رو هم بخوریم.

 

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

_ واقعا که اولا درسته که مافوق من هستید، ولی دلیل نمی شه که هر کار ی رو که بگید انجام بدم .

دوما شما خیلی ناامیدید یعنی چی که قراره بمیرید و ناهار آخرتون باشه!؟

 

_ کی گفته منظور من از ناهار آخر قبل از مرگمه؟ شاید مثلا آخرین ناهار مجردی ام باشه ،یا شایدم… از جام بلند شدم و در حالی که پاکوبان به آشپزخونه می رفتم داد زدم:

_ می رم ناهار آخر رو درست کنم.

 

در حالی که زیر لب آهنگ می خوندم سه تا تخم مرغ توی ماهیتابه پر از روغن شکوندم و زیر لب به به و چه چه کردم.

حالا پسره نیاد بگه من فقط بلدم نیمرو درست کنم؟ حالا بگه، اصلا دلشم بخواد که از نیمروهای من می خوره.

 

 

 

_ ببین ستوان برای بار آخر می گم، از این خونه بیرون نمیای و حق شرکت توی عملیات رو ندار ی.

 

با خونسردی سر ی تکون دادم.

با چشم های ریز شده نگاهم کرد و گفت:

_ باشه ،یادت نره برامون دعا کنی خداحافظ.

 

_ نه یادم نمی ره خداحافظ

 

بعد از این که از در بیرون رفت، سریع لباس نظامیام رو پوشیدم.

من باید یک کار ی کنم.

اسلحه ام رو جاساز کردم و چادرمم سرم کردم.

لبخندی به خودم زدم و ده دقیقه منتظر موندم تا رایان قشنگ رفته باشه.

در رو باز کردم و توی راهرو رفتم.

جفت پوتین هام رو جلوی پام گذاشتم و خم شدم تا بپوشمش که…

 

 

با ایستادن دو جفت پوتین مشکی مردونه نگاهم رو بالا کشیدم.

با دیدن رایان که دست به سینه و با اخم بالا سرم ایستاده بود، آه از نهادم بلند شد.

 

پوتین هام رو همونجایی که بود، ول کردم و آروم بلند شدم.

مثل بچه هایی که معلمشون ازشون تقلب گرفتهاند سرم رو پایین انداختم.

 

رایان بی حرف در خونه رو باز کرد و با دستش به داخل اشاره کرد.

با پاهایی که روی زمین کشیده می شد وارد خونه شدم.

صدای بسته شدن در اومد.

 

با صدای دادش تنم لرزید.

_ من اگه تو رو نشناسم که به درد لای جرز دیوار می خورم. مگه نگفتم از اینجا بیرون نیا؟

 

_ م…من..منم می…می خوام بیام.

سمتش برگشتم.

 

_ دِ آخه اجازه نداری، می فهمی؟ اصلا اجازه داشتی هم من نمی ذاشتم.

 

_ آخه چرا؟

 

عصبی جلو اومد.

_ چون واسم مهمی لعنتی، چون نگرانتم واست اتفاقی بیفته چون… چون دوستت دارم.

 

دوستت دارم!

دوستم داره!

دوستم داره!

حسی که بهم وارد شد این قدر شوک زده ام کرد، که دیگه نتونستم تکون بخورم.

حسی که شیرین تر از آبنبات هایی بود که تا حالا خورده بودم.

 

و من برای تخلیه احساسم فقط تونستم گریه کنم.

با اولین قطره اشکی که از چشمم پایین ریخت، رایان جلوتر اومد.

 

_ جان من گریه نکن؛ من باید برم.

 

گریهام شدت گرفت.

روی زمین نشستم.

رایان آروم جلو اومد و روبه روم نشست.

 

_ ای بابا نمی رم که بمیرم که قول می دم زنده بیام. نترس ترشی مرشی نمی شی.

 

با چشم های اشکیم حرصی نگاهی کردم.

 

به دماغم ضربه زد و گفت:  

_ نگاه کن شبیه دلقک ها شدی!

 

برای خندوندن من چه حرف عایی می زد.

لبخند آرومی زدم.

 

_ آها دیدی خندیدی!

 

نگاهی به ساعتش کرد.

_ من باید برم، مواظب خودت باش. خیالتم از بابت من راحت باشه من هزار تا جون دارم با این عملیات ها کشته نمی شم. حالا گریه نکن، تا من با خیال راحت برم.

 

اشکام رو با آستینم پاک کردم.

 

_ آفرین دختر خوب.

همونطور که نشسته بود، چادرم رو بالا برد و گوشهاش رو بوسید و به آرومی زمین گذاشت. کارش این قدر برام ارزش داشت، که گریهام رو فراموش کردم.

از جاش بلند شد و به طرف در رفت.

 

_ مواظب خودت باش.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا