رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت 23

رمان مستر سیبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

_ ببخشیدا که منم پلیسم.

 

 

_ نه دیگه شما خانم پلیسید و من آقای پلیسم.

 

خنده ام گرفت.

حرف هاش رو با آنچنان شیطنت و استدلال های مسخره ای می گفت که آخر سرهنگ گفت:

_ باشه رایان برو. اه اه کلافه ام کردی پسر هم این قدر پر حرف؟

 

لبخندی زد و در حالی که از در بیرون می رفت، گفت:  

_ زمانی پرحرفم که برای دفاع از حقم می جنگم.

 

سرهنگ به رایانی که رفته بود دهن کجی کرد و چند بار تکرار کرد:

_ دفاع از حقم.

 

بعد هم گوشه لبش بالا رفت و ادامه توضیحات رو بهم داد.

 

 

_ بریم؟

 

سهیل در حالی که جلوی آینه وایساده بود و همزمان هم خودش رو نگاه می کرد و هم ساعت مچی اش رو می بست، گفت:

_بریم، بریم.

 

چشم هام رو توی کاسه چرخوندم و گفتم:

_ ای بابا بدو دیگه، دیر شد.

 

در حالی که به نبض گردن و مچ هاش عطر می زد گفت:

_ باشه بابا چقدر عجله دار ی.

 

پام رو روی زمین کوبیدم و گفتم:

_ وای سهیل ما همین ساعت اونجا قرار داریم تا برسیم کلی طول می کشه.

 

در حالی که سوویچ رو توی دستش می چرخوند با غرور گفت:

_  الان پنج دقیقه ای می رسونمت. راستی خوشتیپ شدم؟

 

بعد عین مانکن ها ژست گرفت و چشمک زد.

به طرف در هولش دادم و گفتم:

_ بیا برو، عالی دیرمون شد.

 

تا از در بیرون رفتیم در خونه شیوا این ها هم باز شد و شیوا بیرون اومد و گفت:

_ سلام.

 

سهیل لبخندی زد و گفت:

_ سلام شیوا خانم خوبید؟ ما داریم می ریم بیرون مهمون من. شمام میاید؟

 

با تعجب به سهیل نگاه کردم.

شیوا با لبخند به سهیل خیره شد و گفت:  

_ بذار به مامانم بگم.

 

بعد سریع توی خونه رفت.

با حرص پام رو روی کفشش فشار دادم و گفتم:

_ سهیل ما می خوایم بریم اطلاعات بگیریم برای چی به این تعارف می زنی؟

 

کفشش رو از زیر کفشم بیرون کشید و روش رو تمیز کرد و گفت:

_ الحق که خواهر شوهر ی.

سرم رو با حرص به طرف در چرخوندم، که شیوا اومد و گفت:

_ مامانم اجازه داد.

 

بعد نگاهش به من افتاد و گفت:

_ عه سحر سلام. تو اینجا چه کار می کنی؟

 

با مسخرگی نگاهش کردم و گفتم:

_ ببخشید که من از اول اینجا بودم ها، نو که اومد به بازار کهنه شده دل آزار.

 

شیوا و سهیل یک لحظه از اینکه من به توجهشون به هم اشاره کردم، نگاهشون با عشق به هم گره خورد و من با تاسف وارد آسانسور شدم.

 

 

سهیل سوار ماشین شد و پشت فرمون نشست.

منم جلو و شیوا عقب نشست.

درسته که بینشون یک چیزاییه؛ ولی دلیل نمی شه که کنار داداشم بشینه.

 

_ راحتی شیوا جان؟

 

لبخندی زد و گفت:

_ آره عزیزم.

 

خودش می دونه که اگه یک جا خفتش کنم، کشتمش و این تعارف تیکه پاره کردن هاش هم فقط به خاطر وجود سهیل بود.

به رستوران رسیدیم و پیاده شدیم.

جای رزرو شده مون نشستیم.

رستوران سنتی و زیبایی بود که از کنار هر تخت جوی آب قشنگی، رد می شد و تهش به آبشار کوچیک جلوی در می رسید.

 

رستوران پر از آدم های مختلف بود.

یکی با همسرش اومده بود ،یکی سر ی با دوست هاشون اومده بودند ،یک سریا اکیپی و بعضی ها هم خانوادگی اومده بودند.

 

بی خیال بقیه خم شدم و دستم رو توی آب فرو بردم.

خنک بود.

چند بار دیگه هم دستم رو تکون دادم که با صدای عرشیا سرم رو بالا گرفتم.

 

 

_ سلام بر همگی.

 

همگی سلام کردیم و سهیل با گرمی باهاش برخورد کرد.

عرشیا نشست و بعدش هم رایان وارد رستوران شد.

با دیدنش ناخودآگاه دست و پام رو گم کردم و سعی کردم خودم رو با چیز ی مشغول کنم.

 

کم کم به ما رسید و قبل از هر چیز ی بلند گفت:

_ سلام.

 

سهیل با رایان هم به گرمی دست داد و اون رو دعوت به نشستن کرد.

عرشیا و رایان نه با دشمنی و نه با دوستی با هم دست دادند.

انگار که برای طبیعی جلوه دادن، مجبور بودند یک جورایی باهم کنار بیایند.

 

اما، من از نگاه کردن بهش طفره می رفتم و به هر جایی غیر از اون نگاه می کردم.

حتی مگسی رو که یک دور دورمون چرخید رو تا جایی که رفت و از دیدنم پنهون شد، همراهی کردم.

 

با آوردن ناهار و بوی خوش جوجه از خودم بی خود شدم.

غذام رو جلو کشیدم و دو تا قاشق خوردم؛ ولی اون اشتهای اولیه رو از دست داده بودم.

الحق که راست می گن وقتی یک پسر کنار دختره اشتهای دختر کم می شه.

ای الهی غذا کوفتتون شه که نمی ذارید آدم غذا بخوره.

 

با پریدن غذا توی گلوی سهیل دستم رو مشت کردم و در حالی که توی کمرش می کوبیدم، بی اختیار گفتم:

_ وای اصلا منظورم تو نبودی.

 

جمع برای یک لحظه ساکت شد.

همه هم دیگه رو نگاه کردند و یک دفعه زیر خنده زدند.

 

از خجالت آب شدم.

بشقابم رو رو به جلو هول دادم، که دستی دوباره اون رو برگردوند.

 

 

_ به خدا اگه نخور ی، ایندفعه منظور خودت می شی و من کوفتت می کنم.

 

بقیه با لبخند نگاهمون می کردند که صدای دو نفر همزمان اومد.

_ سلام.

 

وای دوباره کی؟

همگی به سمت صدا برگشتیم.

با دیدن پرهام و گلناز، ابروهام از تعجب به موهام چسبید.

وای این ها اینجا چه کار می کنند؟ سهیل به خدا کشتمت!

خوبه از اول قرار بود من و عرشیا دوتایی با هم حرف بزنیم.

دلم می خواست از حرص سرم رو توی دیوار بکوبم.

 

 

_ به به، خوب بدون ما تک خور ی می کنید.

 

 

سهیل گوشه تخت نشست و گفت:

_ نه بابا داداش به موقع اومدی.

 

_ به به شما کجا؟ اینجا کجا؟

 

_ هیچی اتفاقی اومدیم اینجا و دیدیمتون

 

ابرو بالا انداختم و گفتم:

_ آها اتفاقی؟

 

پرهام در حالی که نیشخند می زد، گفت:  

_ کاملا اتفاقی.

 

_ آهان!

لبخند پر از آرامش زدم و نشستم؛ ولی خدا می دونه توی دلم چه قدر حرص خوردم و سهیل رو فحش دادم.

 

سهیل پررو هم بی توجه به من برای شیوا غذا می کشید و انگار نه انگار که من دارم حرص می خورم.

 

خلاصه بعد از خوردن غذا به بهونه صحبت با تلفن، از جام بلند شدم و روی چند تخت اونور تر نشستم.

 

گوشیام رو برداشتم و به رایان پیامک دادم.

_ خودتون و آقا عرشیا بیاید اینجا تا سریع حرف هامون رو بزنیم.

 

به دقیقه نکشید که رایان و بعدش هم عرشیا اومدند و روی تخت نشستند.

 

_ خب بهتره هر چه زودتر شروع کنیم.

 

گوشیام رو روی حالت ضبط گذاشتم و رو به عرشیا ادامه دادم:

_ لطفا هر چی شده سریع تر بگید تا کسی نیومده.

 

عرشیا شروع به صحبت کرد و رایان هم بی حرف گوش داد.

_ خب توی این چند وقت، دوبار با فرد دومشون ملاقات کردم؛ شرایطمم که دیدار رئیس اصلی بود رو هم گفتم. گفتند که می خواهند فکر کنند و جواب ش رو توی قرار فردا اعلام می کنند.

 

 

_ خوبه، فقط نباید بهشون رو بدی. این رو یادت نره که تو رئیس باند قاچاق اسلحه ای و کسی هم جز تو، اون اسلحه های پیشرفته رو نداره پس بهت نیاز دارند و این نیازشون به تو، نقطه ضعفشونه و می تونه برامون عالی باشه. پس نذار برای خودشون دور بردارند.

 

عرشیا سرش رو به آرومی تکون داد و گفت:

_ می دونم.

 

_ اگر که قبول کردند که هیچ ولی اگه قبول نکردند، بازم روی نقطه ضعفشون راه برو؛ می دونی که؟ عرشیا کلافه پوفی کشید و گفت:

_ بابا خودم اینکاره بودما.

 

رایان با لبخند خودش رو عقب کشید و ابروش رو بالا انداخت.

 

ضبط رو قطع کردم که رایان گفت:

_ پس قرار بعدی ما درست می شه دو هفته دیگه به بهونهی… به بهونهی چی؟

 

عرشیا هم رو به من گفت:  

_راست می گه بهونه چی؟

 

_ اوم، بذار فکر کنم.

 

لبخند مرموز ی زدم و ادامه دادم:

_ خودم درستش می کنم. نگران نباشید.

 

 

 

 

 

 

_ خب جناب سرهنگ، اطلاعات کامل همه نخبه هایی که توی سال های اخیر به دلیل های مختلفی، اخراج شدند رو در آوردیم.

 

سرهنگ برگه رو از پرهام گرفت و نگاهی بهش انداخت و گفت:

_ هفت تا اسم ببین برو و اطلاعات موجود از همه این ها رو چه از گذشته چه از الانشون پیدا کن و بیار. یادت باشه اطلاعات کامل می خوام.

 

 

_ چشم قربان، فقط…

 

 

_ فقط چی؟

 

 

_ پنج نفر دیگه هم بودند، که اون ها هم فوت شدند.

 

 

_ باشه مشکلی نیست ولی در مورد اون مرده ها هم تحقیق کنید.

 

پرهام از در بیرون رفت.

منم دست نوشته هام رو که از صدای ضبط شده عرشیا یادداشت برداشته بودم رو به سرهنگ دادم و از اتاق بیرون رفتم.

با بیرون رفتنم، سینه به سینه یکی شدم.

همون دختره بود.

سلام نظامی داد و من آزاد باش دادم.

 

 

_ ببخشید حواسم نبود.

 

_ نه بابا، من داشتم از اتاق بیرون می اومدم جلوم رو ندیدم.

 

 

_ ستوان امیر ی، می شه ناهار رو با من باشید؟

 

چند لحظه ای نگاهش کردم و برنامه هام رو توی ذهنم طبقه بندی کردم.

 

لبخندی زدم و گفتم:

_ نه گلم من که کار ی ندارم.

 

اونم متقابلا لبخندی زد و گفت:

_ پس من دو ساعت دیگه منتظرتونم.

 

در حالی که می رفتم گفتم:

_ باشه حتما

 

با آسانسور به طبقه بالای اداره رفتم.

وارد راهرو شدم.

چقدر اینجا خلوت بود

صدای پوتین های نظامی ام سکوت اونجا رو می کشست و من از این بابت لذت می بردم.

همینطور که داشتم می رفتم، به ته راهرو رسیدم.

این قدر که توی فکر و خیال بودم اتاق مورد نظرم رو رد کرده بودم.

 

تند تند به سمت اتاق رفتم و چند تقه بهش زدم.

با صدای بفرمایید، در رو باز کردم.

 

پرهام و همکارهاش پشت رایانه های مختلف نشسته بودند.

همکارهاش با دیدن من از جاشون بلند شدند و سلام دادند.

 

سرم رو به آرومی تکون دادم و رو به پرهام گفتم:

_  چند لحظه تشریف بیارید بیرون.

 

پرهام که از دیدن من تعجب کرده بود، از اتاق بیرون اومد.

حق هم داشت.

من خیلی کم پیش می اومد که به اتاقش برم.

 

تا توی راهرو رفتیم گفت:

_ اینجا چه کار می کنی؟ می گفتی من می اومدم پایین.

 

_ نه می خوام باهات حرف بزنم، پایین هم خیلی شلوغ بود.

 

به سمت یکی از درهای اونجا رفت و بازش کرد و گفت:

_ بیا تو ببینم چی شده.

 

اتاق کوچیکی بود.

دورتا دورش قفسه کتاب بود و وسط اتاق هم ی؟ دست مبل چرم مشکی چیده شده بود.

روی یکی از مبل های اونجا نشستم و پرهام هم نشست.

 

 

_ خب حالا بگو چی شده

 

_ می خواستم باهات صحبت کنم درباره…

 

 

 

_ خب بگو درباره چی؟

 

_ اه نمی ذار ی که هی پارازیت می انداز ی می خوام در مورد گلناز صحبت کنم.

 

یک دفعه صاف نشست و گفت:

_ چیز ی شده؟ برای گلناز اتفاقی افتاده؟

 

دستم روی بی هوا روی میز کوبیدم و گفتم:

_ آره.

 

رنگش به وضوح پرید و گفت:

_ چی شده سحر؟ تو رو خدا بگو!

 

پوزخندی زدم و گفتم:

_ حتما باید براش اتفاقی بیفته؟ حتما باید زبونم لال تصادف کنه بمیره تا اینکه تو بفهمی حالش بده؟ خیلی خودخواهی پرهام خیلی.

تو الان از حس اون نسبت به خودت مطمئنی و با خیال راحت دار ی زندگی می کنی؛ ولی اون بدبخت هنوز توی فکر اینه که تو دوستش دار ی یا نه.

به این هم فکر کردی؟

نفهمیدی قشنگ پنج کیلو لاغر شده؟

نکنه رژیم گرفته یا کارهاش زیاد شده که این قدر لاغر شده، نه آقا به خاطر توئه.

گفتم کمکش می کنم حتما بعدش می ره پا پیش می ذاره.

ولی هی دیدم نه!

اصلا عین خیالت هم نیست.

به جای اینکه این قدرخودت رو ببینی، حواست رو به اطرافیانت هم بده؛ به فکر اون دختر هم باش.

 

از جام بلند شدم و بی حرف از اتاق بیرون رفتم.

خیلی وقت بود که می خواستم این حرف ها رو بهش بزنم ولی خب وقت نمی شد.

الان هم باید تنهاش می ذاشتم تا کمی با خودش فکر کنه.

 

وارد اتاق خودمون شدم.

باید تا نیم ساعت دیگه همه کارهام رو جمع و جور می کردم؛ ولی فکرهای توی سرم تمرکز درست و حسابی رو بهم نمی داد.

یک ورق برداشتم و مشغول خط خطی شدم.

با صدای پا هول شدم و خودم رو روی کاغذ انداختم تا کاغذ رو قایمش کنم.

 

رایان وارد اتاق شد و من سلام نظامی دادم.

وقتی که ایستاده بودم، کاغذ روی پشتم گرفتم و با آزادباش سریع نشستم و همون حالت قبل رو گرفتم.

با اینکارم سریع توجهش جلب شد و زیر چشمی زیر نظرم گرفت.

 

شرایط جور ی شده بود که نه می تونستم کاغذ رو بردارم نه اینکه دستم رو از روش بردارم.

جلوی میز ایستاد و دستاش رو به کمر زد.

خم شد و چند بار ی این ور و اونور ورقه رو نگاه کرد ولی چون من با دستم ورقه رو پوشونده بودم ،نتونست چیز ی ببینه.

 

وقتی دید چیز ی نتونست پیدا کنه گفت:

_ چکار می کنی؟

 

صورتم داغ شد و آروم گفتم:

_ هیچی.

 

بیشتر خم شد و با چشم های ریز شده گفت:

_ چی بود؟

 

_ هیچی به خدا ،یه سر ی گزارشه چشم هاش گشاد شد و گفت:

_ بده ببینم.

 

وقتی دید حرکتی نمی کنم ادامه داد:

_ این یک دستوره.

 

نفس عمیقی کشیدم و دستم رو از روی کاغذ برداشتم.

وای بدبخت شدم.

حالا چه کار کنم؟

 

رایان برگه رو برداشت و هم زمان خنده اش رو هم خورد.

جلوی صورتش گرفت و گفت:

_ عجب گزارشاتیه، فکر کنم خیلی هیجانیه نه که اینطور نوشتی مدل جدیده؟

 

خودم رو نباختم و گفتم:

_ بله خط اکتشافی خودمه.

 

ابروهاش بالا پرید و گفت:

_ خط اکتشافی؟

 

_ بله، خیلی ها دارند، مثل خود شما.

ورقه رو کنار گذاشت و با چشم های ریز شده گفت:

_ من؟ از کجا؟

 

_ از اون دفتر…

وای دفترچه!

وای وای وای بدبخت شدم.

نباید می گفتم.

الان می فهمه اون روز من سر کشوش بودم.

چرا چیزی نفهمیدم؟

خدایا همین الان من رو بکش!

 

صورت رایان صاف شد.

هیچ احساسی رو نمی شد از توش خوند.

از خجالت این قدر سرم رو پایین انداختم که چونهام به گلوم چسبید.

حالا چکار کنم؟

 

رایان تکون دیگه ای خورد و ورقه رو گوشه میز گذاشت و گفت:

_ خوبه که یه خط مخصوص خودت دار ی ولی سعی کن جور ی بنویسیش که بقیه فکر نکنند خط خطیه و توی سطل آشغال بندازند.

 

بی حرف به طرف میزش رفت و پشتش نشست.

 

 

از خجالت داشتم می مردم.

دلم می خواست یک جور ی از اون اتاق فرار کنم.

با خوردن تقه ای به در حواسم جمع شد.

همون دختره دم در ایستاده بود.

سلام نظامی داد، که رایان پرسید:

_ ستوان اینجا چی می خواید؟

لبخندی زد و رو به من اشاره زد و گفت:

_ من با ستوان امیر ی قرار داشتم.

 

رایان با تعجب و اخم ریز ی به من نگاه کرد و نگاهش بین من و اون می چرخید.

 

با لبخند از جام بلند شدم و رو بهش گفتم:

_ با اجازه قربان.

 

لبخند حرص دار ی هم زدم و بی توجه به نگاه شیطونش، از در بیرون رفتم.

برای ناهار نیم ساعتی وقت داشتم.

با هم به طرف نیمکتی که پشت ساختمون اداره بود، رفتیم و قبل از نشستن گفتم:

_ تو اینجا بشین من برم دو تا فلافل دبش بخرم، بزنیم تو رگ.

 

دختره که از تغییر رفتارم تعجب کرده بود زمزمه کرد:

_ نه من غذا آوردم.

 

گوشه چادرم رو کشید و مجبور به نشستنم کرد.

 

از توی کیفش دو تا ساندویچ الویه درآورد و گفت:

_ بفرما مامانم درست کرده، صبح که اومدم توی یخچال آبدارخونه گذاشتمشون تا خراب نشه. لبخندی زدم و گفتم:

_ ممنون، راستی اسمت چیه؟

 

_ نازنین

 

لبخندی زدم و گفتم:

_ اسم قشنگی دار ی.

خوشبختم منم سحرم.

 

گاز ی از ساندویچ زدم و با لپ های پر براش لبخند زدم.

 

 

_ منم همینطور، چند سالته؟

 

دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و با دستم عدد یک رو به معنی یک دقیقه صبر کن رو بهش نشون دادم.

حالا انگار مجبورم لقمه به اون گندگی رو بخورم.

ولی خب حقم بود داشتم از گرسنگی می مردم، بازم این بدبخت اومد به دادم رسید.

 

لقمه رو به زور قورت دادم.

_ بیست و دو و تو؟

_ من بیست و یک ماشاالله، درجه ات به نسبت بالاست.

 

_ من دانشگاه افسر ی درس خوندم.

 

_ آها آخه من استخدام شدم.

سرم رو به معنی فهمیدن تکون دادم.

 

گاز گنده دیگه ای از ساندویچ زدم.

ماشاالله اونقدر خوشمزه بود، که آدم دلش می خواست همش رو توی دهنش بچپونه.

چقدر اینجا خلوت بود؛ می شه گفت پرنده هم پر نمی زد.

نگاهی به آسمون کردم.

طوسی طوسی، پر از غبار

 

با همون دهن پر آهی کشیدم که نصف غذا بیرون پرید.

سریع آثار جرم رو پاک کردم و زیر چشمی به شیرین نگاه کردم.

خدارو شکر حواسش نبود و توی خودش بود.

 

 

دوباره حواسم رو به آسمون جمع کردم، که سنگینی نگاهی رو حس کردم.

به ساختمون اداره نگاه کردم.

رایان از پشت پنجره اتاق داشت ما رو نگاه می کرد و لبش به خنده کج شده بود.

وای یعنی همه سوتی ها و غذا خوردن من رو دیده بود؟ حتما دیده بود که اینطور ی با خنده نگاهم می کرد.

 

با نگاهش هول شدم و غذا توی گلوم پرید.

شیرین روی کمرم افتاد و تموم حرصش از دنیا رو توی کمر من خالی کرد.

 

دستم رو به معنی بسه بالا بردم و نفس عمیقی کشیدم.

 

الهی نمیر ی

کمرم شکست!

خوبه دو دقیقه نشده با هم دوست شدیما.

من نمی دونم چرا هر وقت چیز ی توی گلوم می پره، این قدر اطرافیانم بهم لطف پیدا می کنند، که بعدش تا دو روز کمر درد می گیرم.

نمی دونم کمرم خوش دسته یا اینکه بقیه خیلی اعصاب ندارند.

 

_ خوبی سحر؟

 

اول یک چشم غره توپ به رایان رفتم و گفتم:

_ آره ولی اگه ولم نمی کردی الان جام تو بیمارستان بود.

 

سریع گونه هاش رنگ گرفت و در حالی که دست هاش رو مدام توی هم گره می زد، گفت:

_ آخه نگرانت شده بودم.

 

دختر خجالتی بود.

لبخندی به این همه ساده بودنش زدم و سفت توی بغل گرفتمش.

وقعا مثل اسمش شیرین بود.

از پشت سرش به رایان که هنوز خیره ما بود نگاه کردم.

لبخند عمیقی روی صورتش بود.

چشمکی زد و از پشت پنجره کنار رفت.

 

صورتم از خجالت داغ شد.

شبیه این دختر بچه های سیزده چهارده ساله، خجالت می کشیدم.

چند دقیقه بعد هردومون به طرف اداره رفتیم.

 

 

 

 

 

در خونه رو باز کردم و وارد شدم.

برق ها همه خاموش بود.

دونه دونه برقارو روشن کردم و مامان رو صدا زدم.

هیچ صدایی نیومد.

چیز ی به در اتاق سهیل کوبیده شد.

دو جفت پا از پشت در اتاقش پیدا شد.

وای خدای من نکنه اتفاقی براش افتاده باشه! نکنه اصلا کسی توی اتاقش باشه!؟

 

با سرعت و بی سر و صدا به طرف در اتاق رفتم و کنارش وایسادم.

تا اومدم حرکت کنم، در باز شد و منم سریع پام رو بالا بردم و توی صورتش کوبیدم.

 

با صدای آی آی سهیل به خودم اومدم.

_ چی شد؟ تو اینجا چه کار می کنی؟

 

سهیل در حالی که گونه اش رو گرفته بود گفت:

_ ای بابا، تو اتاق خودمونم نمی تونیم باشیم؟

 

_ آخه صدای در و این ها اومد نگران شدم.

 

_ با صدات از خواب بیدار شدم اومدم بیرون بیام که به در خوردم؛ چیز عجیبیه؟

 

_ آره سهیل کی آخه می خوره تو دیوار؟

 

_ برو بابا من تو خونه خودم هرروز صبح می رفتم توی دیوار، شاید باورت نشه ولی در اتاقم همیشه یک قسمتش فرو رفته بود.

 

 

چپ چپ نگاهش کردم و توی اتاق رفتم.

_ می گما، مامان و بابا کجان؟

 

_ رفتن مهمونی شام خونه دوست بابا دعوت بودند.

 

از توی اتاق داد زدم:

_ پس تو چرا نرفتی؟

 

اونم متقابلا داد زد:

_ ول کن بابا حال داریا. گفتم بمونم با خواهرم یه املت بزنم؛ که دلم هوس املتای ته گرفته ات رو کرده.

از اتاق بیرون رفتم و لباس هام رو با حرص توی سرش کوبیدم.

_ آخه لیاقت ندار ی که خوبه که همیشه خودت املت هات ته می گرفت.

 

خودش رو شبیه گربه شرک کرد.

_ باشه اصلا اشکال از املت من بود.

 

چشم هام رو ریز کردم.

_ ببینم سهیل چی می خوای؟

 

گل از گلش شکفت:

_ آی قربون آدم چیز فهم. خوشم میاد که مثل داداشت یک چیز ی رو زود می گیر ی.

 

با دهن کجی نگاهش کردم، که گفت:

_ حالا بدو برو یک املت درست کن تا برات تعریف کنم.

 

دستم رو به معنی برو بابا تکون دادم و روی مبل نشستم.

 

درحالی با تلفن شماره می گرفت گفت:

_ باشه دیگه، اگه تو پیتزا خواستی الو پیتزاییِ ؟

 

توی اتاق رفت و در رو هم بست.

پسره پررو!

انگار کلفتشم که بشینم براش املت درست کنم.

با صدای قار و قور چشمم به شکمم افتاد.

داشتم از گشنگی می مردم.

یک ربع گذشت و من با حسرت به تلویزیون خاموش خونه نگاه می کردم.

 

با صدای زنگ از جام پریدم.

سهیل سریعا از اتاق بیرون اومد و سفارش هارو گرفت.

حتی نگاهشم نکردم.

پشت میز نشست و در جعبه رو باز کرد.

به یک آن بوی پیتزا، توی خونه پیچید.

 

سهیل تیکه ای برداشت و با کلی به به و چه چه خورد.

 

دیگه می خواستم تسلیم شم، که گفت:

_ هوی سحر؟

 .

به زور سرم رو به طرفش چرخوندم، که جعبه پیتزای دیگه رو از کنارش درآورد و گفت:

_ بیا برای تو هم گرفتم.

 

نیشم تا بناگوشم باز شد.

 

 

دست هام رو به هم کوبیدم و با شوق و ذوق کنارش نشستم.

_ قربون داداشم برم.

 

گاز ی به پیتزاش زد.

_ حیف که کارم پیشت گیره.

مکثی کرد و ادامه داد:

_ باید باهات حرف بزنم.

 

_ درباره؟

 

_ حالا غذات رو بخور.

 

_ اه خب بگو دیگه، من رو کنجکاو می کنی!

 

_ شیواخانم.

 

_ شیوا، خب؟

 

پیتزاش رو کنار گذاشت و گفت:

_ به نظرم دختر خوبیه.

 

سرم رو تکون دادم و صدای اوهوم مانندی رو از گلوم خارج کردم.

 

_ دربارهاش با مامان صحبت می کنی؟

 

_ که چی؟

 

 

_ اه سحر قضیه رو نپیچون دیگه خودت می دونی که بهش علاقمند شدم.

 

_ مگه فقط علاقه است؟ اصلا مگه من موسسه ازدواجم که همه رو به هم برسونم؟  

 

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:

_ باشه با مامان صحبت می کنم. ولی چرا خودت نمی گی؟

 

تیکه پیتزا توی دستش بود، ولی نگاهش به افق محو بود.

_ دلم می خواد کاملا سنتی باشه. مثلا من حرفی نزدم و این تو و مامان بودید که اون رو پسند کردید و برای من مناسب دیدید. بعد شما میاید به من می گید که آقا سهیل آیا این دختر رو می خوای یا نه؟ منم اولش یکم ناز می کنم ولی بعدش جواب مثبت می دم و می ریم خواستگار ی.

 

_ آها پس می خوای با دست پس بزنی و با پا پیش بکشی.

 

قر ی به گردنش داد و با لحن زنونه خوند.

_ دل دیوونه رو به آتیش بکشی.

 

 

 

 

 

فردای اون روز چون روز جمعه بود و من توی خونه بودم، تصمیم گرفتم با مامان صحبت کنم.

مامان در حالی که نشسته بود و سبز ی پاک می کرد، طرز تهیه یک غذای جدید رو هم از برنامه تلویزیونی یاد می گرفت.

کنارش نشستم و یک دسته ریحون برداشتم و جلوی خودم گذاشتم و مشغول پاک کردن شدم.

 

 

چند دقیقه گذشت.

برای اینکه بحث رو باز کرده باشم، گفتم:

_ مامان حوصله دار ی ها باید بشینی سبز ی پاک کنی! خب برو پاک کرده بخر.

 

بدون اینکه ذره ای به من توجه کنه گفت:

_ هیس بذار ببینم چی می گه، دختر!

 

_ عه مامان من می خوام باهات صحبت کنم.

 

مامان تازه نگاهش به من و سبز ی های پاک شدهام افتاد.

 

یکیش رو توی دستش بالا گرفت و رو بهم گفت:

_  این سبزیه؟ اصلا کی به تو گفته که باید کمک کنی؟ آخه این چه طرز ریحون پاک کردنه؟  

 

بعد هم دسته ای که جلوم گذاشته بودم رو برداشت و جلوی خودش گذاشت و گفت:

_ حالا عین آدمیزاد حرفت رو بزن، نمی خواد سبز ی ها رو حروم به در کنی.

 

لب برچیدم و گفتم:

_ عه مامان!

 

_ مامان و یامان الکی خودت رو لوس نکن ها من بابات نیستم نازت رو بکشم.

 

صاف نشستم و صدام رو صاف کردم.

_ می گم مامان، نظرت درباره شیوا چیه؟

 

مامان با لحن سرزنشی گفت:

_ شیوا؟ الان اومدی اینجا که نظرم رو درباره شیوا بگم؟ اصلا برای چی می خوای؟

 

_ ای بابا، مامان جان اجازه بده شما نظرت رو بگو.

 

_ خب به نظرم دختر خوبیه،خیلی عجوله ولی هم خوش چهره و مهربونه  هم دخترخانواده داریه.

 

راست می گفت شیوا توی صورتش چیز ی کم نداشت.

چشم های درشت و عسلیاش واقعا همه رو جذب می کرد؛ به قول معروف چشم هاش سگ داشت.

 

_ آره به نظر منم دختر خوب و سادهایه و من واقعا این ویژگی رو دوست دارم. چون خیلی راحت می تونست مثل دخترهای دیگه با زیبایی چهرهاش ساده نباشه، ولی هست.

 

چند لحظه ای سکوت شد و من دوباره ادامه دادم:

_ سهیل هم که دیگه توی بیمارستان جاگیر شده و مشکل شغل نداره؛ به نظرت شیوا می تونه کیس مناسبی برای سهیل باشه؟

 

مامان چند لحظه خیره نگاهم کرد و گفت:

_ چیه؟ باز این پسره مارمولک تو رو فرستاده جلو؟  

اه چقدر سعی کرده بودم جور ی بگم که مامان متوجه موضوع نشه!

ولی خب مامانه دیگه.

 

_ وا مامان، این چه حرفیه؟

 

_ من اگه اون آفتاب پرست رو نشناسم که اسمم مادر نیست باشه من مشکلی ندارم، با بابات هم حرف می زنم ببینم چی می شه.

 

جیغی کشیدم و بغلش پریدم.

بوس محکمی ازش گرفتم و پا به فرار گذاشتم.

 

 

بعدازظهر خیلی دلگیر ی بود.

نمی دونستم چم شده بود؛ دلم می خواست گریه کنم.

 

گوشی رو برداشتم و گلناز رو گرفتم.

_ سلام.

 

_ سلام دختره، چطور ی؟

 

_ هیچی خوبم تو خوبی؟

 

_ آره عالیم، قراره با پرهام بریم بیرون.

 

_ عه؟ خوش بگذره.

 

_ وای سحر نمی دونی این قدر رفتارم باهاش عوض شده.

 

لبخندی به خوشحالیش زدم و بعد از چند دقیقه حرف زدن، گوشی رو قطع کردم.

دلم نمی خواست با حرف زدن باهاش این خوشی رو که داشت رو ازش بگیرم.

 

فاطمه رو گرفتم؛ بعد از چند دقیقه جواب داد:

_ بله.

 

_ سلام.

 

_ سلام، چه عجب دختر تو به ما زنگ زدی!

 

_ فاطمه میای بریم بیرون؟

 

_ وا چته تو؟

 

_ هیچی حوصلهام سررفته. حالم گرفتهاست، نمی دونم چمه.

_ باشه الان میام دنبالت.

 

_ منتظرم

 

گوشی رو قطع کردم و آماده شدم.

نیم ساعت بعد فاطمه جلوی خونمون بود.

_ سلام.

 

_ سلام جیگر

 

لبخند کوچیکی زدم و به پشتی صندلی تکیه دادم.

_ خب کجا برم؟

 

شونه ام رو بالا انداختم.

_ نمی دونم.

 

_ نه مثل اینکه امروز یه چیزیت هست.

 

بی حرف به بیرون نگاه کردم.

چند دقیقه بعد، جلوی پارک ایستاد.

_ پیاده شو

 

از توی ماشین بیرون رفتم و مشغول قدم زدن شدم.

چند دقیقه بعد فاطمه با دو تا آبمیوه برگشت.

_ بیا بخور جون بگیر ی.

 

_ مرسی.

 

آبمیوه رو توی دستم گرفتم و آه بلندی از ته دلم کشیدم.

_ نمی دونم چمه حالم خوب نیست.  

بعد از این حرفم ،یک قطره اشک از چشمم چکید.

فاطمه بی حرف فقط نگاهم کرد.

 

_ می دونی احساس می کنم که این چند وقته خیلی فشار رومه، از یک طرف برگشتن عرشیا، از یک طرف حس هام درباره رایان

نمی دونم احساس می کنم توی خلسه ام.

من اون همه وقت عاشق عرشیا بودم ولی فهمیدم که عشق نیست. می ترسم دل ببندم و در آخر عشق نباشه.

می دونی آدم مارگزیده از ریسمون سیاه و سفیده می ترسه؛ منم می ترسم.

خیلی هم می ترسم.

این قدر حس های درونم رو سرکوب کردم، که واقعا خسته شدم.

 

 

با تموم شدن حرفم فاطمه اون دستم رو که آبمیوه نداشت رو توی دستش گرفت و گفت:

_ ببین عزیزم درسته که عرشیا یک زمانی کسی بوده که دوستش داشتی، ولی از اون زمان خیلی وقته که گذشته

خیلی ها یک مدت از زندگیشون عاشق می شن و ولی بعد از زمان های طولانی به گذشتهاشون لبخند می زنند؛ چون اینکه می دونند دیگه احساس و درک و منطق اون زمان رو ندارند.

 

با گذشت هر ثانیه هر دقیقه و هر ساعت آدم ها بزرگتر می شن، تجربه هاشون بیشتر می شه طور ی که به افکار چند ساعت پیششون می خندند.

پس آدم ها بزرگ می شوند و این یک چیز طبیعیه.

تو هم اون حسی رو که داشتی رو باید توی دلت نگه دار ی و گاهی بهش لبخند بزنی؛ چرا که حست عشق واقعی نبوده و اقتضای سن نوجوونیت بوده.

 

اما، حالا اون حس ها گذشته.

روی به روی من دختریه که از لحاظ سنی و عقلی نسبتا کامله بیست و دو سالشه و دیگه دختر پونزده سالهی گذشته نیست.

 

افکار و تصمیماتش هم مثل گذشته نیست.

اما، الان در قلبت رو باز کن و پاک و خالصانه عاشق شو.

جور ی که عشقت نه به تغییرات دوران بلوغ ربط داشته باشه و نه از روی هوس یا وابستگی باشه.

اگه الان کسی هست که اون ته ته های دلت رو لرزونده، به نظرم می تونی روش حساب کنی.

 

لبخندی زدم و خودم رو توی بغلش انداختم اما، با حرص پسم زد و گفت:

_ ای تف تو روت، اه اه کل آبمیوه رو ریختی روم.

 

خندیدم.

مانتوش رو با دستش از بدنش جدا کرد و با قیافه درهم گفت:

_ ای الان کل تنم نوچ شده.

لبخند حرص درار ی زدم و آبمیوه خودم رو که پر بود رو به لبم نزدیک کردم و ابروهام رو تندی بالا انداختم.

بی خیال مشغول خوردن شدم که یک دفعه کل قفسه سینه ام خیس شد.

نامرد با دست زیر لیوان زده بود.

 

_ خب حالا یر به یر شدیم.

 

_ خیلی بی شعور ی.

 

خندید و گفت:

_ خودم می دونم.

 

آروم آروم به سمت خروجی پارک راه افتادیم.

 

با صدای مردونه ای به عقب برگشتیم.

_ سلام خانوم ها

 

علیرضا بود.

مات موندیم؛ سوویچ از دست فاطمه افتاد.

رنگ فاطمه مثل گچ شده بود از زنده بودن علیرضا خبر نداشت.

 

خم شدم و سوویچ رو از روی زمین برداشتم و گفتم:

_ سلام.

 

این ور و اون ورش رو نگاه کرد.

_ یکم ناز کنید؛ انگار که پیشنهاد دوستی دادم.

 

سرم رو تکون دادم و فاطمه رو دنبال خودم کشیدم.

علیرصا تندی جلومون اومد و دست هاش رو به علامت تسلیم بالا برد و گفت:

_ چه خبر از بچه ها؟

 

الحق که ماهر بود و طبیعی جلوه می کرد.

هرکس از دور مارو نگاه می کرد، شکی نداشت که این پسر قرار مخ مارو بزنه.

 

_ همه خوبند، شما خبر بده.

 

_ یکم دیگه ناز کن تا ورقه اطلاعات رو بهت بدم.

 

سرم رو تکون دادم و فاطمه رو کشیدم اما، نیومد.

برگشتم و دیدم علیرضا بازوش رو گرفته و نمی ذاره بیاد.

دست به سینه شدم و لبخند مضحکی زدم.

 

فاطمه نگاهش بین من و علیرضا رد و بدل شد.

_ تو مگه نمرده بودی؟

 

علیرضا لبخندی کجی زد و گفت:

_ نه بابا من سگ جونم، به این راحتی ها نمی میرم.

 

فاطمه به لحن بامزه علیرضا فقط لبخند زد؛ چون هنوز صورتش سفید بود.

علیرضا ورقهای رو از توی جیبش درآورد و به طرف ما گرفت.

_ بیاید، این رو بدید به سرهنگ.

دستش رو کنار گوشش گذاشت و گفت:

_ عزت زیاد.

 

بعد هم عقب گرد کرد و دور شد.

وسط راه وایساد و دستش رو به معنای زنگ بزن بالا برد و چشمکی زد و دور شد.

 

سوار ماشین شدیم.

در حالی که داشت استارت می زد، گفت:

_ تو می دونستی که زنده است؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا