رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت 22

رمان مستر سیبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

با حرص گفت:  

_مگه من خلافکاراتم که اینطور با من حرف می زنی؟

 

_ کمی هم نیست، بلاخره باید ازت بازجویی می شد.

 

دمپایی کنار تختش رو برداشت و قبل از اینکه بزنه، از اتاق بیرون پریدم.

 

 

وارد اتاقم شدم و روی تخت دراز کشیدم.

چه شوک بزرگی امروز بهم وارد شد از هرکی انتظار داشتم، جز عرشیا!

عرشیا…

 

قطره اشکی بدون دلیل روی گونهام سرخورد.

نه به خاطر اینکه دوستش داشته باشما، نه.

به خاطر اینکه دلم براش می سوخت.

دیدن هیبت یک مرد پشت میله های زندان، خیلی برام سنگین بود اونم کی؟

 

عرشیایی که توی رویاهام قرار بود پدر بچه هام بشه.

راسته که می گن عشق زیر هجده سال عشق نیست.

این رو حالا که بیست و دو سالم شده، کاملا حس می کنم.

 

 

دراز کشیده بودم که در اتاق باز شد.

پشت فرد نور بود و چهرهاش درست دیده نمی شد.

آروم آروم به سمتم اومد.

توی جام نشستم و خودم رو بالای تخت رسوندم.

جلوم نشست و جلو اومد.

نور آباژور توی صورتش خورد.

عه رایان اینجا چه کار می کرد؟  چشم هاش توی سیاهی برق می زد.

 

_تو اینجا این وقت شب تو اتاق من چه کار می کنی؟  

 

چیز ی نگفت و فقط لبخند زد.

دستش رو پشت سرم گذاشت و سرش رو جلو آورد.

چشم هام رو به نرمی بستم، گرمی نفس هاش هی نزدیک و نزدیک تر می شد که…

 

یک دفعه صدای بلندی اومد و کل بدنم درد گرفت.

سریع توی جام نشستم و با کف دست هام صورتم رو مالوندم.

آخ یعنی داشتم خواب می دیدم؟!

اه، اه، اه.

می مردی یکم دیرتر از روی تخت پایین می افتادی؟!  

خاک تو سرم که توی خواب هم شانس ندارم.

 

با غرغر از جام بلند شدم و جلوی میز توالت نشستم.

قیافهام توی آینه بهم دهن کجی می کرد.

موهام جاذبهاشون رو از دست داده و سیخ شده بودند.

رنگ صورتم پریده بود و یک رد سفید از کنار لبم تا چونه ام کشیده شده بود؛ که فقط می تونست رد آب دهنم باشه.

چشم هامم به خاطر کم خوابی دیشب، پف کرده بودند.

 

خدایی چه انتظار دار ی هم دارم که با این قیافه بوسمم بکنه.

پسره یک روز من و با این قیافه ببینه، از زندگی اش ناامید می شه.

 

وای دیرم شد.

 

سریع آماده شدم و از خونه بیرون زدم.

 

وارد اتاق که شدم سلام نظامی دادم و گفتم:  

_خسته نباشید قربان.

 

رایان لبخندی زد و گفت:  

_سلامت باشی، خوبی؟

 

منم که هنوز صحنه خوابم از جلوی چشم هام کنار نمی رفت، با خجالت گفتم:

_ بله ممنون.

 

این دخترها هم که نشده یک بار توی خواب فانتز ی نزنند!

اصلا مگه داریم؟ مگه می شه؟

 

همین فاطمه خودمون ،یک بار توی خواب با کریستین رونالدو ازدواج کرده بود.

ولی خب خواب بوده دیگه

تو واقعیت یکی مثل پروفسور میاد می گیرتش.

 

یا همین گلناز.

خواب دیده بود یک پسر پولدار ازش خواستگار ی کرده، ولی من که می دونم آخر هم با همین پرهام ازدواج می کنه.

 

 

_ چرا هنوز اونجا ایستادی؟  

 

هول شده لبخندی زدم و سرجام نشستم.

چشم هاش رو با دست هاش مالید و گفت:

_ بیا دختر ببین این علیرضا چه می کنه. ساعت یازده که شد، صدام بزن که قراره جواب های کارهاشون و امروز بدن.

_ چشم.

 

روی کاناپه نشست و سرش رو به پشتش تکیه داد.

خستگی از سر و روش می بارید.

ساعت تازه هشت بود و پسرها هم هی چرت و پرت می گفتند؛ علیرضا هم ماشالا همش بی تفاوت بود و هیچی نمی گفت.

خدا می دونه این سه ساعت کذایی چه جور ی گذشت.

ساعت یازده که شد، سریع به طرف رایان رفتم و صداش زدم.

_ جناب سروان.

 

بیدار شد و سریع ساعت رو نگاه کرد.

به طرف سیستم رفت و اون رو روی ضبط گذاشت.

یک صندلی کنارش گذاشتم و نشستم.

 

با پاش روی زمین ضرب گرفته بود.

خیلی استرش داشت.

حق هم داشت.

معلوم نبود تا چند دقیقه دیگه سر صمیمی ترین دوستش، چه بلایی می اومد.

 

بلاخره سیا پسرها رو صدا زد و اون خاهم به ردیف جلوش وایسادند.

شش تا بادیگارد دیگه هم کنار سیا وایساده بودند.

سیا به حرف اومد.

_خب پسرها امروز نتایج کارهایی که این چندوقت انجام دادید رو می بینید. خیلی خوش گذشت این چند روز ی رو که با هم بودیم.

بادیگاردها هر کدوم جلوی پسرها قرار گرفتند.

همون لحظه فاطمه با اجازه رایان، وارد اتاق شد.

 

سیا جلو رفت و دونه دونه پسرها رو بغل کرد و باهاشون خداحافظی کرد و دست آخر کنار بادیگاردا ایستاد.

دستش رو تکون داد و گفت:

_ شلیک…

 

حرکت های منظم دست های بادیگارد ها رو دیدیم؛ ولی تا به خودمون بیایم صدای بلندی همه جارو فراگرفت و ارتباط تصویر ی و صوتی از بین رفت.

قلبم تند تند می زد.

هر سه به مانیتور خاموش زل زده بودیم.

فقط صدای نفس هامون شنیده می شد.

خدای من…

 

قطره اشکی از چشمم چکید.

صدای گریه ناله وار فاطمه بلند شد.

 

و اما، رایان..

تمام این مدت خیره به مانیتور بود.

نگرانش شدم.

نمی دونستم چه کار کنم.

لیوان آبی براش ریختم و جلوش گرفتم.

 

با بغض صداش زدم:

_ جناب سروان.

 

سرش رو بلند کرد و به چشم هام خیره شد.

انگار که به خودش اومده باشه، از جاش بلند شد و در حالی که شونه هاش می لرزید از اتاق بیرون رفت.

سرم رو توی دست هام گرفتم و گریهام شدت گرفت.

این ها که همه رو…

اصلا قرار نبود که همچین کار ی رو انجام بدن!

لعنت به تک تکتون.

 

من که باورم نمی شد.

اصلا اگه علیرضا رو کشته باشند، پس چرا باید هم زمان هم شنود قطع شه، هم دوربین؟!  

نمی دونم.

 

ناخودآگاه یاد سفر دسته جمعیمون و تمام اتفاق های این چند وقت اخیر افتادم و هق هقم بالا گرفت.

صدای گریه های من و فاطم، اتاق رو پر کرده بود.

آروم به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم.

 

صدای بلند و داد و فریاد از توی راهرو بلند شد.

خدای من، رایان بود.

با فاطمه بلند شدیم و از اتاق بیرون رفتیم.

همه توی راهرو جمع بودند و زیر بازوهای رایان رو گرفته بودند.

اونم فقط خدا رو صدا می زد.

 

پرهام از کنارمون رد شد و به سمت رایان رفت.

دستش رو روی شونه رایان گذاشت و جمعیت رو متفرق کرد.

با کمک بقیه، رایان به اتاق برده شد و درش بسته شد.

 

 

به همراه فاطمه به اتاق رفتیم و مثل دیوانه ها عکس هایی که موقع مسافرت گرفته بودیم رو می دیدیم و گریه می کردیم.

یک ساعتی گذشت.

گریه هام همه خشک شده بود؛ اما، فاطمه هنوز هم فین فین می کرد.

 

در اتاق زده شد و گلناز توی اتاق اومد.

اداره که نیست، محل رفت و آمد آشناهاست.

فاطمه با دیدن گلناز گریهاش شدت گرفت و بدو بدو بغل گلناز پرید.

 

بعد از اینکه چند دقیقه توی بغل هم گریه کردیم، گلناز به عقب هولمون داد و گفت:

_ اه اه جمع کنید خودتون رو اصلا معلوم نیست پسره مرده یا نه! اونوقت این ها نشستن براش گریه می کنند.

 

فاطمه داد زد:

_ تو که ندیدی اسلحه جلوی همهشون بود، حتما همشون رو…

 

بعد شروع به گریه کرد.

نفس عمیقی کشیدم و خودم رو روی مبل رها کردم.

چند ضربهای به در خورد و پرهام وارد شد.

 

با دیدن ما اخمی کرد وگفت:

_ بلند شید کم گریه کنی اون از رایان، اینم از شما بلند شید من با سحر کار دارم. برید بیرون لطفا.

 

دخترا آروم از اتاق بیرون رفتند.

پرهام آروم گفت:

_ ببین سحر، کسی نباید از علیرضا چیز ی بفهمه سیگنال های ردیابش هی قطع و وصل می شه؛ می تونه نشونه خوبی باشه. شاید زندهاست و داره پیام می فرسته. شاید دستگاه ها خراب شده یا حالا هر چی؛ ولی ما امید داریم.

پس این قدر گریه نکن.

 

اشک هام رو پاک کردم و لبخندی زدم.

بدون مقدمه گفت:

_ راستی…عرشیا می خواد ببیندت.

 

لبخندم روی لب هام خشک شد.

 

_ چکارم داره؟!

 

شکلاتی از روی میز برداشت و در حالی که به پشتی مبل تکیه می داد، گفت:

_ ازش بازجویی کردند؛ می گه فقط با تو می خواد صحبت کنه.

 

با صدای بلند گفتم:  

_یعنی چی؟ مگه بچه بازیه؟ مگه خونه خالست که هر چی اون می خواد باید قبول کنیم؟

 

لبخند محوی زد و گفت:

_ آروم باش. ببین ما مجبوریم، اون باید با ما همکار ی کنه.

 

سرم رو توی دست هام گرفتم و گفتم:

_ اصلا باورت می شه؟! عرشیا اون آدم باشه؟ وای ذهنم خیلی درگیره پرهام، این از عرشیا، اون از علیرضا.

 

شکلاتی به سمتم گرفت و با وجود خستگی زیادش لبخندی زد و گفت:

_ بیا دختر به جای حرص خوردن این رو بخور.

 

یک دونه دیگه برداشت و توی دهنش چپوند و ادامه داد:

_ تو باید قوی باشی!

 

بعد انگشت هاش رو توی هوا تکون داد و از اتاق بیرون رفت.

وای این پسر، تا چه اندازه می تونه عالی باشه؟!

کسی که نمی دونه برای دوستش چه اتفاقی افتاده و الان داشت با کمال خونسردی شکلات می خورد؟ امید داشتن تا به کجا؟!

خوشبختی خواهرم تضمینه.

 

شکلات رو خوردم و با قدم هایی بلند از اتاق خارج شدم.

بعد از گرفتن اجازه نزدیک اتاق بازجویی شدم.

نفس عمیقی کشیدم و آروم در اتاق رو باز کردم.

 

 

وارد اتاق شدم.

عرشیا پشت میز نشسته بود و با انگشت هاش باز ی می کرد.

با دیدن من از جاش بلند شد.

 

_ بشین.

 

بدون هیچ حرفی نشست.

پرونده ای که توی دستم بود رو روی میز گذاشتم و نشستم.

 

زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:

_ این کارها چیه؟ یعنی چی که فقط با من صحبت می کنید؟

 

به صندلیاش تکیه داد و گفت:  

_خب می خوام با خودت صحبت کنم.

 

چشم هام رو ریز کردم و بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم:  

_شروع کنید.

 

سرش رو پایین انداخت و شروع به صحبت کرد

به قسمت اومدنش به ایران رسید؛ درست موقعی که من رو دیده بود .

سرش رو بالا آورد و می خواست همه چیز رو تعریف کنه.

و از فردا توی کل اداره می پیچید که یک پسر خلافکار از بچگی ستوان امیر ی رو دوست داشته.

بدترین قسمت ماجرا، اینه که معلوم نیست چه کسانی از توی اتاق بغلی مشغول بررسی ما هستند.

 

_ ببین سحر…

 

سریع از جام بلند شدم و با مشتم روی میز کوبیدم و داد زدم:

_ آقای عرشیا میرزایی، لطفا کافیه این سحر گفتن ها این راحت بودن ها رو درک نمی کنم اینجا محل کار منه، من ستوان امیر یام و شما هم یک مجرمی، نکنه جایگاهتون رو فراموش کردید؟

 

خودم رو عقب کشیدم؛ نفس نفس می زدم.

همون لحظه در اتاق با صدای بدی باز و به در کوبیده شد.

رایان با عصبانیت وارد اتاق شد.

 

دلم هر ی پایین ریخت.

با وجود شوک و خبر ی که چند ساعت پیش شنیده بود، الان بدترین حالت روحی رو داشت.

با قدم هایی آروم در حالی که فقط به عرشیا زل زده بود، نزدیک شد.

 

بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:

_ ستوان امیر ی، شما لطفا بیرون باش.

 

 

با تردید بیرون رفتم و وارد اتاق بغلی شدم.

 

به ستوان دومی که اونجا نشسته بود گفتم:  

_سروان احمدی الان اینجا بودند؟

 

گفت:

_ بله قربان.

 

وای نه!

 

سرم رو به آرومی تکون دادم و از آینهی میون دو تا اتاق نگاهشون کردم.

 

رایان دست هاش رو روی میز گذاشت و خم شد و در حالی که به چشم هاش زده زده بود، گفت:

_ ببین شازده تو الان یک جرم مرتکب شدی، چه بخوای چه نخوای مجرمی حالا اگه با ما همکار ی کنی مجازاتت کم تر می شه؛ اینجا هم کلانتریه جان ناز کشیدن نیست، که واسه ما ناز می کنی.

 

 

عرشیا عقب نشینی کرد.

هر دو با نفرت هم دیگه رو نگاه می کردند.

 

عرشیا خم شد و گفت:  

_می دونم که در هر صورت مجرمم ولی در صورت همکار ی، منفعت زیادی هم به شما می رسه.

 

رایان با چشم های ریز شده گفت:

_ چی می خوای؟!

 

عرشیا لبخندی زد و گفت:

_ هیچی نمی خوام.

 

_پس چی می گی؟

 

_یادآور ی کردم که بفهمید من طلبکارتون نیستم؛ این شمایید که به من مدیونید.

 

رایان پوزخندی زد و گفت:  

_از کجا معلوم بر ی توی اون باند و با اون ها همکار ی نکنی؟ یا اینکه بخوای ما رو لو بدی؟

 

_ اولاا من وقتی با یکی قول و قرار می ذارم، زیرش نمی زنم. دوم اا امنیت و نفوذ به ما سخت تر از مردگان شیطانه، من حتی زیر دست هام رو با هدف فرستادم. خودم به محمد گفتم که من رو لو بده.

حالا خود دانی که به من اعتماد کنی یا نه!

 

رایان با کلافگی دستش رو توی موهاش کشید و دست آخر گفت:

_ خبرت می کنم.

 

با سرعت از جا بلند شد و از اتاق بیرون زد.

 

در اتاق ما باز شد و رایان در حالی که هنوز دستش به در بود، گفت:

_ ستوان امیر ی، بیاید بیرون لطفا.

از جام بلند شدم و طرفش رفتم.

 

تا من رو دید راه افتاد و منم دنبالش رفتم.

وارد اتاقمون شد و با دستش به کاناپه اشاره کرد.

 

وقتی نشستم ،یک صندلی برداشت و برعکس روش نشست.

 

دستش رو به صندلی تکیه داد و گفت:  

_می شنوم.

 

_ چی رو؟

 

_حرف هایی که داره من رو دیوونه می کنه.

 

_ چه حرف هایی؟

 

_ عرشیا چی می گه؟

 

قلبم فرو ریخت.

نه الان وقتش نبود…

 

لبخند نرمی زدم و سرم رو پایین انداختم و گفتم:  

_آقا رایان، من الان نمی تونم صحبت کنم.

 

از جام بلند شدم و از بدون حرف از اتاق بیرون رفتم و در تمام این مدت، رایان فقط نگاهم می کرد. اه سحر

چرا انقدر زود جا زدی؟ اول و آخر که می فهمه!

آره می فهمه؛ ولی الان شرایطش نیست.

از یک طرف علیرضا، از یک طرف عرشیا و اگه منم بگم از یک طرفم من الان حال روحی خوبی نداره.

دلم نمی خواد منم باعث خرابی حالش بشم.

 

 

 

 

 

طی جلسه ای که با سرهنگ گذاشته بودیم، گفته بود که هر جور شده باید با عرشیا کنار بیایم؛ چون تنها کسی که می تونه کمکمون کنه اونه.

امروز دوباره جلسه بود.

قرار بود که صحبت های نهایی رو با عرشیا داشته باشیم و بعد هم آزاد بشه.

 

دستم رو بالا بردم و چند تقه به در زدم و بازش کردم.

همه توی سالن نشسته بودند.

 

_ سلام ببخشید دیر کردم.

 

بقیه زیر لب سلام کردند.

سرهنگ هم لبخندی زد و سر ی تکون داد.

عرشیا کنار سرهنگ نشسته بود.

 

منم یکی از صندلی ها رو بیرون کشیدم و نشستم.

سرهنگ از جاش بلند شد و طول میز چهار متر ی رو قدم رو رفت و اون طرفش ایستاد.

دقیقا رو به روی عرشیا.

 

_ خب آقای عرشیا میرزایی، تو قراره با ما همکار ی کنی و ما هم قراره برات تخفیف بگیریم. امیدوارم جا نزنی که مطمئن باش هرجا فرار کنی، پیدات می کنیم و در آخر هم که دادگاه حکم اعدامت رو صادر می کنه.

حالا چندین نکته رو باید رعایت کنی.

 

یک تو تازه ایران اومدی و این چند وقت هم خونه یکی از دوست هتات بودی.

دو فردا به خانواده ات سر می زنی و غافلگیرشون می کنی؛ که اگر سوالی در رابطه این که چرا اول نرفتی سراغ خانوادت ازت پرسیدند، بتونی بگی کار داشتم و خواستم غافلگیر بشن.

 

سه با این که افرادت زندانن ولی مطمئنی که حتی اگر بکشنشون هم نم پس نمی دن.

چهار برای مردگان شیطان پیغام می فرستی و اعلام می کنی که می خوای باهاشون همکار ی کنی.

پنج بهشون می گی که فقط می خوای با رئیس اصلی صحبت کنی و نفرات اول و دوم رو رد می کنی؛ چون بهت نیاز دارن ،یه جورایی مجبورند که باهات راه بیان.

 

بعد از نیم ساعت سرهنگ همه حرف هاش رو تموم کرد.

در آخر به ما اشاره کرد و گفت:

_ این ها رو آوردم تا ببینی تک تک اینا خودشون کلی دم و دستگاه دارند. ما چهار چشمی حواسمون بهت هست.

 

عرشیا سر تکون داد.

 

سرهنگ رو به پرهام گفت:

_ ببر و شنود، دوربین و ردیاب رو بهش وصل کن.

 

_چشم قربان

 

 

 

 

یک روز از اون روز گذشت.

از اداره به خونه رسیدم و خسته و کوفته وارد آسانسور شدم.

با باز شدن در آسانسور، شیوا رو دیدم.

با خوشحالی هم دیگه رو بغل کردیم.

 

_ کجاهایی دیوونه؟ کم پیدایی.

 

_ آره سرم خیلی شلوغه. جایی دار ی می ر ی؟

 

_ آره دارم می رم خرید.

 

چشمکی زد و گفت:  

_مهمونی دعوتیم.

 

_ عه خوش به حالتون، منم انقدر دلم مهمونی می خواد.

 

چشم هاش گرد شد و گفت:  

_مگه نمی دونی؟!

 

_ چی رو؟

 

لبخندی زد و گفت:  

_هیچی هیچی، من برم دیگه دیرم شد. خداحافظ _ خداحافظ

 

با حالتی گنگ کلید رو توی قفل انداختم و در رو باز کردم.

من که می دونم باز یک چیز ی شده و من نمی دونم.

 

 

با باز کردن در شکم به یقین تبدیل شد.

مامان و بابا مشغول تمیزکار ی بودند.

 

_سلام.

 

هردو جواب سلامم رو دادند.

 

_ چی شده چه خبره اینجا؟ کسی جواب نداد.

جارو برقی رو که باعث شده بود صدا به صدا نرسه رو خاموش کردم و گفتم:

_ می گم اینجا چه خبره؟

 

مامان که از این که جارو برقی رو خاموش کرده بودم، عصبانی شده بود گفت:

_ مهمونی داریم دیگه.

 

_ ما؟ برا چی؟

 

مامان با ذوق گفت:

_ عرشیا برگشته منم به خاطرش همه رو فردا برای ناهار دعوت کردم.

 

_ ای بابا، این عرشیا کیه تو می شه که هی سنگش رو به سینه می زنی؟ اصلا من فردا کار دارم اداره ام نمی تونم بیام.

 

مامان مرموزانه نگاهم کرد و گفت:  

_اولا عرشیا برام مثل سهیله، ندیدی مگه وقتی داداشت خارج بود چه طور ی زیر بال و پرش رو گرفت؟ دوما بی خود کردی که نمیای. خودم پیش پات به این پسره دوست سهیل چیه اسمش؟ رادان؟ رادمهر؟

 

_ رایان؟

 

_آها آره زنگ زدم ازش اجازه مرخصی ات رو گرفتم. بعد دیدم زشته گفتم مهمون داریم، مجبور شدم اونم دعوت کنم.

 

_ وای مامان مگه مدرسهاست که می خوای اجازه مرخصی بگیر ی؟ اه یعنی خودم نمی تونستم؟

 

در حالی که به سمت جاروبرقی می اومد تا روشنش کنه، گفت:  

_فکر همین نمیام نمیامهات رو کردم دیگه حالا هم برو؛ این قدر توی دست و پای من نباش کلی کار دارم.

 

_ حالا میاد این آقا رایان؟

 

_اولش گفت نه، ولی بعد که گفتم مهمونی برای برگشتن پسر مریمه گفت میاد.

 

سر ی تکون دادم و وارد اتاقم شدم.

الان پسره چقدر توی دلش به حال من خندیده.

 

 

 

_ سحر بلند شو

 

سریع توی جام نشستم و به صورتم دست کشیدم.

در اتاقم باز بود و سهیل داشت در اتاقم رو دستمال می کشید.

 

با دیدن من گفت:

_ ساعت خواب؟

 

بی حرف نگاهی به ساعت انداختم.

ساعت هفت صبح بود.

 

_ این چه ساعت بیدار کردنه؟ خوبه امروز اداره نمی رما.

 

سهیل که معلوم نبود داره در رو تمیز می کنه یا قر می ده، گفت:

_ پاشو که مامان بیدار باش زده.

 

در حالی که باند می شدم زیر لب غر زدم.

_من نمی دونم این عرشیا به ما چه ربطی داره که کله سحر باید بیدار شیم.

 

_کم غر بزن.

 

 

بابا خونه نبود و منم مجبور شدم، تا ساعت یازده پابه پای مامان کار کنم.

بعدش هم خسته و کوفته راهی حمام شدم.

یک ساعت بعد از اجرای کنسرت در حمام بیرون اومدم و کم کم آماده شدم.

 

اولین مهمون شیوا و مامانش بودند، که برای کمک بهمون اومده بودند.

سهیل یک پیراهن سفیدی که آستیناش رو تا نصفه تا زده بود رو با یک شلوار جین مشکی پوشیده بود و تیپش به طرز مرموز ی با شیوایی که ست سفید و مشکی زده بود، ست بود.

 

قربونشون برم چه قدر هم به هم میان.

_ سهیل یک لحظه میای به من کمک کنی؟

 

وسط های صحبتاش با شیوا دستی به معنای بروبابا توی هوا تکون داد و مشغول ادامه صحبت ها شد.

پسره بی شعور!

خیر سرش دکتر مملکته.

 

نگاهی به مامان و زهرا خانم مامان شیوا انداختم؛ سخت مشغول آشپز ی بودند.

 

_شیوا می شه یک لحظه بیای کمکم کنی؟  

 

با لبخند سرش رو تکون داد و خواست بلند شه، که سهیل جلوش رو گرفت و خودش بلند شد و گفت:

_بله؟

 

_ می خوام این میز رو جا به جا کنم.

 

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

_این که کار ی نداره، بیا.

 

بعد هم دست هاش رو اینور و اونور میز قلاب کرد و با یک حرکت، بلندش کرد.

من که می دونم همه این کارهاش به خاطر شیواست.

مثلا می خواد بگه من باشگاه رفتم و هیکلم خوشگله و سیکس پک دارم.

والا ما هم داریم؛ کیه که به رخ بکشه!؟

 

به جلوی مبل ها اشاره کردم و گفتم:  

_ اونجا بذارش.

 

بعد هم راهی اتاق شدم.

اینجا باشم بهتره لااقل حس سرخر بودن بهم دست نمی داد.

اه، حوصلهام سررفته.

کاش می پیچوندم می رفتم اداره؛ حداقل از این مهمونی اجبار ی بهتر بود.

 

نگاه دیگه ای توی آینه به خودم انداختم و روی تخت دراز کشیدم و دستم رو روی صورتم گذاشتم.

خیلی خسته بودم.

دیگه چیز ی نفهمیدم تا اینکه با صدای گوشیام از خواب پریدم.

از بیرون صدا می اومد.

خدای من مگه چقدر خوابیده بودم!

 

نگاهی به گوشیم که داشت خودش رو می کشت، انداختم و دکمه پاسخ رو زدم:

_ بله؟

 

صدای بم و مردونهاش توی گوشی پیچید و باعث شد که دلم بلرزه.

_سلام سحر خانم.

 

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

_ سلام آقا رایان، خوبید؟

 

_ خوبم تشکر، می گما پلاک شما هشت بود یا هفت؟ هر چه قدر به سهیل زنگ زدم بپرسم گوشیش رو جواب نمی داد.

 

_هشته، سهیل هم احتمالا گوشیش سایلنت بوده.

 

 

_ آها باشه ممنون می شه در رو باز کنید؟

 

_ چشم خداحافظ.

 

اوه اوه الان میاد.

دستی به صورتم کشیدم و توی آینه نگاهی به خودم انداختم.

عالی ِ عالی.

 

از در اتاق بیرون اومدم و سلام بلندی کردم که همه نگاه ها روی من خیره شد.

داشتم از خجالت آب می شدم.

 

مریم خانم من رو توی بغلش کشید و گفت:

_ چطور ی عزیزم؟ دیدی بلاخره پسرم برگشت؟

 

منم فقط با دهن کجی تایید می کردم؛ چون توی بغلش بودم من رو نمی دید.

 

از بغلش بیرون اومدم و روی به روی عرشیا که کنارش بود، وایسادم.

 

عرشیا:

_ خوبید سحر خانم؟ ماشاالله چه قدر بزرگ شدید.

 

لبخند مصنوعی زدم گفتم:

_ تشکر، خوش اومدید.

 

ازش جدا شدم و تازه یاد رایان بیچاره افتادم.

سریع به طرف آیفون رفتم و دکمه اش رو زدم.

 

 

چند ثانیه گذشت، که رایان وارد شد.

شلوار کتون سرمه و کت اسپرت سرمه ای با پیرهن سفید تنش بود.

واقعا عالی شده بود.

آخ که اگه می شد می رفتم بدو بدو بغلش می کردم.

وای ذره ای خجالت هم نمی کشم.

لبم رو گاز گرفتم و یک گوشه ای ایستادم.

به طرف بابا و مامان که کنارم ایستاده بودند رفت و سلام کرد و دسته گل رز آبی و قرمز ی که دستش بود رو به مامان داد و به من نزدیک شد.

 

نگاه گذرایی به سرتاپام کرد و گفت:  

_سلام ستوان.

 

با حرص گفتم:

_ سلام آقا رایان این جا اداره نیست.

لبخندی زد و گفت:  

_ بله بله درسته، سحر خانوم.

 

بعد هم سراغ بقیه رفت و دونه دونه با همه سلام کرد.

تمام این مدت نگاه عرشیا روی رز های آبی بود که مامان توی گلدون گذاشته بود.

رو به روی عرشیا رسید.

هر دو محکم دست های هم دیگه رو گرفتند و فشار دادند؛ این قدر ی که دست های دوتاشون سفید شده بود.

 

_ شما باید آقا عرشیا باشید. درسته؟

 

عرشیا لبخندی زد و گفت:  

_ بله و شما؟ به جا نیاوردم.

 

رایان کمی توی صورتش خم شد و گفت:

_ رایانم، دوست سهیل و همکار خواهرش.

 

عرشیا با لبخند حرص درار ی گفت:

_ سحر خانم؟

 

رایان دندون قروچه ای کرد و عقب کشید و دیگه چیز ی نگفت.

اوضاع زیادی خیط بود.

احتمالا تا دو ساعت دیگه اینا هم دیگه رو لت و پار می کنند.

 

تمام مدت مهمونی، سهیل با شیوا مشغول صحبت بود و در مورد نقاشی های شیوا بحث می کردند.

پسره به جای اینکه بره با دوستش صحبت کنه نشسته با دختر همسایه حرف می زنه.

 

شیرینی رو برداشتم و خواستم برم تعارف کنم، که یک دفعه دستی گرفت و گفت:  

_ برید شما، من خودم می گیرم.

نگاهم رو بالا آوردم رایان بود.

 

از تعجب چشم هام گرد شد و گفتم:

_ نه ممنون خودم می گیرم.

 

یک دفعه عرشیا از ته پذیرایی داد زد:

_ سحر خانم می خواید من تعارف کنم؟ بلاخره شیرینی منه ها.

 

توجه همه جلب شد.

سرم رو با لبخند مصنوعی تکون دادم.

 

عرشیا با لبخند پیروز ی بهم نزدیک شد و جعبه شیرینی رو گرفت و رفت.

رایان هم یک گوشه نشست.

منم بین جدال پنهون این ها گیر افتاده بودم.

 

جنگشون رو تموم شده اعلام کردند، تا وقتی که بقیه رو برای ناهار دعوت کردیم.

همه سر جاهاشون نشستند.

 

با احساس تشنگی رو به سهیل گفتم:

_ داداش، می شه یه لیوان آب برام بریز ی؟

عرشیا که کنار سهیل نشسته بود و نزدیک تر به شیشه آب بود گفت:

_ من براتون می ریزم.

 

منتظر لیوان آب بودم، که یک دفعه یک لیوان آب دیگهای جلوم گذاشته شد.

 

رایان با قاطعیت گفت:

_ بفرمایید.

 

ولی چون دو تا اون ورتر و با فاصله از شیوا نشسته بود من و شیوا متوجه شدیم و شیوا ریز ریز خندید.

عرشیا هم با حرص رایان رو نگاه کرد و رایان هم با لبخند کجی پیروز یاش رو اعلام کرد.

نگاهی به این ور و اون ور کردم.

خداروشکر بزرگ تر ها این قدر مشغول حرف بودند، که حواسشون به بچه باز ی های این ها نباشه.

 

 

سرم رو با تاسف تکون دادم، که نگاهم به چشم های خندون سهیل افتاد.

با ابروی بالا انداخته نگاهم می کرد.

وای همین رو کم داشتم، الان از فردا دستم می اندازه.

 

سرم رو پایین انداختم و تا آخر غذا کوفت هم نخواستم.

ظرف های غذا رو پسرا به تندی جمع کردند و نشستند.

شبیه دخترای ترشیده می مونند که برای رضایت مادر پسره همه کار ی انجام می دن.

 

بعد از غذا مریم خانم گفت:

_ خب سحر جان، چه خبرا؟ کم پیدایی قبلا بیشتر به ما سر می زدی.

 

لبخندی زدم و گفتم:

_ قبلا سرم این قدر شلوغ نبود. الان مشغول کارمم، صبح می رم شب میام.

 

مریم خانم خواست حرفی بزنه که عرشیا زودتر گفت:

_ اون وقت درجهاتون چیه؟

 

لبخند مصنوعی زدم و گفتم:

_ ستوان.

 

لبخند متقابلی زد و گفت:

_ چه عالی.

 

بابا رو به عرشیا و عمو علی گفت:

_ می گما این عرشیا قبلا آروم تر نبود؟ الان انگار پیش فعال شده!

 

همه به حرف بابا خندیدند؛ ولی حرفش کنایه ای بود که عرشیا خودش رو جمع و جور کنه و با دخترش سنگین تر حرف بزنه.

 

عرشیا با صورت سرخ شده لبخندی زد و گفت:

_ دیگه زمونه آدم رو عوض می کنه.

 

رایان پوزخندی زد و من با لبخند تلخی سرم رو پایین انداختم.

سهیل با لبخند محوی فقط عرشیا رو نگاه می کرد.

عکس العملش برام خیلی عجیب بود.

البته این پسر کل وجودش عجیب بود.

 

چند دقیقه بعد مهمون ها رفع زحمت کردند و دونه دونه خارج شدند.

حالا بماند که عمو علی و خاله مریم چقدر بابت مهمونی تشکر کردند.

با رفتن رایان، که به خاطر صحبت با سهیل تقریبا آخرین نفر بود، کنار پنجره اتاقم رفتم.

سوویچ ماشین رو زد و وارد ماشین شد.

 

با احساس صدای پا روم رو برگردوندم که سهیل دستش رو روی شونهام گذاشت و گفت:

_منم.

 

لبخندی زدم و دیگه به عقب برنگشتم.

_ رایان بود؟

 

یک دستی زده بود.

 

خودم رو به کوچه علی چپ زدم و گفتم:

_ هان؟

 

سهیل نیمچه لبخندی زد و گفت:

_ گفتم رایان بود؟

 

خنده ای کردم و گفتم:

_ هه آره.

 

اون لحظه خنده ای که کردم، مضحکانه ترین چیز بود.

توی دلم کلی به خودم فحش دادم.

 

سهیل با چشم های ریز و مرموز ی سرش رو تکون داد و به طرف در اتاق رفت.

جلوی در وایساد و آروم گفت:

_ حواسم بهت هستا!

 

چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت.

 

 

 

 

نمی دونم چرا امروز سرهنگ همه مون رو توی انبار ی یک فروشگاه بزرگ جمع کرده بود.

 

 

_ جناب سرهنگ اینجا کجاست ما رو آوردی؟ گروگان گیریه؟

 

 

_ نه پسر ،یک خورده صبر داشته باش.

خب بچه ها آوردمتون اینجا چون براتون یک خبر خوش دارم.

 

سرگرد لبخند ماتی زد و گفت:

_ یعنی توی اداره نمی شد گفت؟

 

سرهنگ لبخند دیگه ای زد و گفت:

_ توی اداره نمی شد دید.

 

همه با تعجب نگاهش کردیم؛ که یک دفعه در باز شد و یک پسر کچل با صورت برنزه وارد شد.

نه.

 

اول از همه رایان به خودش اومد و زیر لب گفت:

_ علیرضا!

 

علیرضا لبخند ماتی زد بهش زد و دوتایی به سمت هم پرواز کردند.

 

علیرضا دونه دونه بقیه رو هم بغل کرد و گفت:

_ ماشاالله چه استقبالی.

 

سرهنگ دست به سینه شد و گفت:

_ نه همچون هم استقبال نیست. فکر می کردن دور از جون مردی.

 

دستش رو به پشت سرش رسوند و با لبخند کجی گفت:

_ چی؟ من بمیرم؟ من صد تا جون دارم جناب سرهنگ.

 

دستش رو پشت گردنش رسوند و با ناراحتی ادامه داد:

_  نامردا قرار بود کسایی رو که قبول نمی شن رو توی باند مخدر جا بدن؛ نمی دونم چرا بازم اون روز که اسلحه رومون کشیدن فرد کنار من و چند نفر دیگه بهشون شلیک شد اونم بعد از تیر خوردن به لباسم چنگ زد تا روی زمین نیفته همینم باعث شد که گردنبندم که دوربین بهش بود، کنده بشه.

منم سریع شنود رو هم قطع کردم تا با صداهایی که می اومد، نگران نشید.

 

سرگرد گفت:

_ چرا با شما کار ی نداشتن؟

 

_ فقط به من و دو نفر دیگه تیر نزدند. گفتن شما قبولید. یکیشون گفت که چرا اون ها کشتید؟ مگه قرار نبود برن توی باند مخدر؟ اون هام گفتن با یک تیر دو نشون زدیم.  اینکه باید کشته می شدند ،یک باهاشون کلی اطلاعات دفن می شد و دو باید درس عبرتی برای شما می شد که فکر فرار یا لو دادنی وسط نباشه.

 

همه ساکت بودند کسی حرفی نمی زد.

فکر کنم همه داشتند به ته این باز ی فکر می کردند.

 

 

_ الان اینجا چه کار می کنی؟ تعقیبت می کنند؟

 

به چرخ دستی گوشه اتاق اشاره کرد و گفت:  

_ دارم خرید می کنم دیگه

 

تموم حرف هاش رو تند و تند زد؛ خیلی نباید اینجا می موند.

رایان سر ی تکون داد و به سمت سرهنگ رفت و با هم مشغول صحبت شدند.

 

علیرضا کنارم اومد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

_ دوستت کوش؟ نمی بینمش؟

 

_ دوستم؟  

 

 

_ خانم گریمور.

 

سریع به طرفش برگشتم و با چشم های ریز شده گفتم:

_ فاطمه؟ می آوردمش که چی بشه؟ اطلاعات محرمانه استا!

 

سرش رو با مسخرگی تکون داد و گفت:

_ بله بله.

 

ایش من رو مسخره می کنه پسره مغرور.

حرف ها و تجزیه و تحلیل های سرهنگ و رایان و سرگرد که تموم شد، ورقه ای رو به علیرضا دادند و سرهنگ گفت:

_ اینم آدرس داروخونه ها، فروشگاه ها، سوپر مارکت ها و مغازه ها. ولی یادت باشه برای اطلاعات فروشگاه امنیتش بیشتره.

علیرضا ورقه رو گرفت و توی جیبش گذاشت.

یک دور دیگه با همه خداحافظی کرد و بدون جلب توجه، از انبار ی بیرون زد.

 

 

رایان از وقتی که علیرضا رو دیدیم، خیلی پر انرژ ی تر شده بود.

تحقیقات رو از سرگرفته بود.

تقه ای به در زدم و وارد اتاق سرهنگ شدم.

 

سرگرد و دختر ی که ستوان بود توی اتاق نشسته بودند.

حتما باید با دختره ارتباط برقرار کنم.

والا مردم از بس توی این اداره مرد دیدم.

 

سلام دادم و نشستم.

سرگرد رو به سرهنگ گفت:  

_ پس من این رو تکمیل می کنم با اجازهتون.

 

سرهنگ سر ی تکون داد و سرگرد از اتاق بیرون رفت.

سرهنگ نگاهی به ما دو تا کرد و گفت:

_ شما ها با هم آشنا نشدید؟

 

لبخندی به دختر زدم و گفتم:  

_ نه متاسفانه شرایطی برای آشنایی نبوده.

 

سرهنگ با لبخند سر ی تکون داد و بدون مقدمه گفت:

_ فردا باید با عرشیا صحبت کنی.

 

_ من؟

 

در اتاق باز شد و رایان وارد شد.

پرونده رو به سرهنگ داد و قبل از خروجش سرهنگ رو به من گفت:

_ آره دیگه، به بهونه آشناییتی که با هم دارید می تونه قرار ملاقات بذارید و اطلاعاتی که توی این یک هفته گرفته رو بگه.

 

رایان که به سمت در رفته بود برگشت و روی یکی از صندلی ها نشست و گفت:  

_ آره با هم می ریم.

با تعجب بهش خیره شدم.

سرهنگ هم چپ چپ نگاهش کرد و رایان ادامه داد:  

_ آره دیگه جناب سرهنگ، به سهیل داداششم می گیم بیاد که دیگه بهونه ای هم نباشه.

 

سرهنگ بازم چپ چپ نگاهش کرد و گفت:

_ اگر هم که با داداشش و عرشیا بره فکر نمی کنم حضور تو ضرورتی داشته باشه،

 

رایان با اعتماد به نفس به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:

_ نه دیگه یک پلیسی باید باشه تا ازشون محافظت کنه؛ بلاخره داره اطلاعات مهمی رد و بدل می شه.

 

صدام رو به آرومی صاف کردم و گفتم:

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا