رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت 20

رمان مستر سیبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

از در بیرون رفتم، به همه خبر دادم.

بعد هم به اتاق رفتم و شماره رایان رو از توی گوشیم پیدا کردم و بهش زنگ زدم.

 

یادمه یک سر ی خودش گوشیم رو برداشت و باهاش به گوشیش زنگ زد و گفت:  

_این شمارمه، ذخیره کن به کارت میاد.

 

بعد از بوق چهارم بلاخره گوشی رو برداشت:

_ بله؟

 

با شنیدن یک صدای دخترونه دلم هر ی پایین ریخت.

با بهت گوشی و جلوی چشمام گرفتم و روی اسم سروان رسولی خیره موندم.

 

شماره، شمارهی خودش بود.

پس..

این دختره!

 

صداش اومد:  

_الو؟ بفرمایید.

 

سریع گفتم:  

_با جناب سروان کار داشتم.

 

دختره گوشی از خودش دور کرد و داد زد.

_ رایان، ستوان امیریه.

 

دختره نامرد!

اسمم رو دیده بود و جواب داده بود؟

 

همون لحظه صدای بم رایان تو گوشی پیچید.

_بله.

 

برای یک لحظه، فقظ یک لحظه قلبم ریخت.

 

با صدای لرزون گفتم:

_ سلام جناب سروان، جناب سرهنگ گفت هر چه سریع تر خودتون و برسونید؛ عملیات داریم.

 

هوشیار شد و با صدایی تغییر کرده گفت:

_ عملیات؟ عملیات چی؟

 

_ پشت تلفن نمی شه گفت. خودتون سریع تر بیاید تا متوجه شید.

 

 

_ باشه باشه، اومدم.

 

با صدای بوق ممتد گوشی رو بالا گرفتم و نفس عمیق کشیدم.

 

من دیگه تحمل ندارم.

 

سرهنگ توی اتاق اومد و گفت:

_ چرا اونجا وایسادی در و دیوار و نگاه می کنی؟ بیا دختر بیا آماده شو!

به سروان زنگ زدی؟

 

_ بله.

 

_ خوبه پس بدو.

بعد از حرفش سریع از اتاق بیرون رفت.

 

جلیقه ضد گلوله رو تنم کردم و چادرم رو روش سر کردم.

اسلحه ام رو برداشتم و یک دور توی دستم چرخوندم.

 

چقدر قبلا آرزوی جایگاه الانم رو داشتم.

آرزوی بچگی هام

قلبم به خاطر اولین ماموریتم، از استرس و هیجان تند تند می زد.

 

اسلحه رو بالاتر گرفتم و روی دیوار نشونه گرفتم.

برای تمرکز بیشتر، یکی از چشم هام رو بستم.

دستم رو روی ماشه گذاشتم که یک نفر جلوم پرید.

پریدن رایان همانا و شلیک شدن گلوله همانا.

 

صدای تقی بلند شد و رایان روی زمین افتاد.

دست هام لرز گرفت و اسلحه از دستم افتاد.

یعنی من آدم کشتم؟

 

این قدر هول شدم که یادم رفت، اسلحه ام اصلا خشابش پر نیست.

 

به طرفش رفتم و جلوش زانو زدم.

با نوک انگشتم تکونش دادم و با بغض گفتم:

_ رایان، رایان، تو رو خدا.

 

نزدیک بود گریه ام بگیره، که یک دفعه چشم هاش رو باز کرد و جلوم نشست و گفت:

_ مگه من نگفتم فقط مادرم و خواهرم و زنم حق دارند من و رایان صدا بزنند؟

ولی من همچنان با بهت بهش نگاه می کردم.

پسره بدجنس!

 

با دیدنم نچ نچی کرد و گفت:  

_رنگتم که پریده نترس بابا نمردم که…

حالا این باعث شد از چند تا چیز تجربه بگیر ی.

یک اسلحه برای باز ی نیست.

دو این صدای بلند مال خشاب خالیه اگه ماشه پر بود، صداش کل اداره رو بر می داشت.

و سه آخه دختر خوب وقتی یکی تیر می خوره از بدنش خون میاد، اون وقت تو برای منِ خشک و خالی گریه می کنی؟

 

سریع گفتم:

_ گریه نکردم، الانم باید برم سرهنگ منتظره.

 

از در که می خواستم بیرون برم صداش رو شنیدم.

_ باید برم یک تست بازیگر ی بدم.

 

دستم رو مشت کردم، پسره پررو.

 

 

سرهنگ ماموریت رو توضیح داد و بعد به سمت محل قرار راه افتادیم.

 

 

 

همه سرجامون مستقر شدیم.

رایان خشاب اسلحه ام رو برام پر کرده بود.

البته بعد از دادنش مثل مامان هایی که می خواهند از خونه بیرون بروند و به بچهاشون تذکر می دهند، حسابی بهم تذکر داده بود.

 

محل قرار درست توی یکی از چند ساختمون نیمه ساز اطراف شهر بود.

ما توی یکی از ساختمون های اطراف قایم شدیم تا وقتی که برسند.

 

به دقیقه نکشید، که دو تا ماشین جلوی ساختمون روی ترمز زدند و بجز راننده ها چهار نفر ازش پیاده شدند.

 

هر چهار نفر هم خوشگل و هیکلی بودند.

زیر لب زمزمه کردم:

_ ای لعنتی! چی می شد این ها خلافکار نبودند؟

 

یکی کنار گوشم زمزمه کرد:

_ خیلی خوشگلند که به جای جمع کردن حواست به ماموریت محو اون ها شدی؟

تندی به طرفش برگشتم.

ای خاک تو سرم.

همش باید جلوی این پسر سوتی بدی دختره احمق!

 

سرم رو پایین انداختم و زیر لب گفتم:

_ محوشون نشده بودم.

 

چشم غره ای رفت و گفت:

_ حیف که الان جاش نیست.

 

چند تا نفس عمیق کشیدم تا بلکم از ریتم شدید قلبم رو قیافه زارم کم شه.

 

نگاهم رو دوباره به سمتشون کشوندم.

دو نفرشون جعبه بزرگی و کشون کشون به سمت ساختمون می بردند؛ دو نفرشون هم پشت اون ها حرکت می کردند.

 

یکی از اون دو نفر دور و برش رو نگاه کرد و گفت:  

_بینم محسن، مطمئنی اینجا امنه؟ یهو پلیسا نریزن سرمون.

 

اون یکی گفت:

_ امنه پلیس ها رو ولش کن، طرف مقابلمون از هزار پلیسا ترسناک ترند. تازه دیشب بچه ها کلی کشیک دادن امن امنه خیالت تخت.

یکیشون با صدای نگرانی گفت:

_ نکنه پلیس ها بیان دستگیرمون کنند؟

 

همون محسنه گفت:

_ ای بابا رضا تو که می ترسیدی چرا گفتی می خوام بیام؟  

 

تا خواست جواب بده، صدای ماشین اومد.

همگی از بالا سرک کشیدند یکیشون گفت:

_ اومدند.

 

همشون سریع گارد گرفتند و سینه هاشون رو جلوتر دادند.

هه

معلومه ظاهرشون الکی ترسناک و خلافکاره.

 

 

از بالای ساختمون به پایین نگاه کردم.

 

پسرها از ماشین پیاده شدند و وارد ساختمون شدند.

دیگه فقط صدای قدم هاشون بود که نزدیک تر می شد و با هر نزدیک شدنی قلبم از جا در می رفت. بلاخره به طبقه مورد نظر رسیدند و دو گروه در برابر هم وایسادند.

 

بلاخره محسن به حرف اومد.

_ خب، مثل اینکه تازه کارید.

البته اسی و سیا همیشه آدم های جدید می فرستند

 

یکی از پسرهای باند گفت:  

_بسه کم وراجی کن، جنس ها رو رد کن بیاد.

 

محسن به رضا اشاره زد و به پسرا گفت:  

_شما هم همزمان دلارا رو می دید، شیر فهمه؟

 

علیرضا دستش رو توی جیبش زد و با آرامش حرص درار ی گفت:

_ هوی هوی، مواظب دهنت باش تا هر چیز ی از توش بیرون نیاد.

بعد با لحن جدی ادامه داد:

_ دیگه هم حرفی نباشه جنس هارو بده وقتمون و تلف نکن.

 

جور ی حرف زد که انگار اون ها خریدارند و این ها فروشنده.

همه چیز تو دست گروه مردگان شیطان بود.

خب البته کم چیز ی نبود؛ که حتی رقیب ها هم جرئت حرف زدن نداشتند.  همزمان صندوق و چمدون رد و بدل شد و هر کدوم مشغول چک کردنش شدند.

 

پسرها نگاه آخر هم به صندوق انداختند و برای گروه رقیب سر تکون دادند و از ساختمون پایین رفتند.

 

رضا کلافه پوفی کشید و روی یک آجر پاره نشست.

محسن هم با ذوق به دلارها زل زده بود.

چه ذوقی هم می کنه.

والا کیه که یک چمدون پول ببینه و دلش نخواد؟

 

با دور شدن ماشین باند مردگان شیطان، دونه دونه به هم علامت دادیم و منتظر صدای شلیک برای شروع عملیات شدیم.

 

یک دقیقه گذشت که محسن و زیر دست هاش با صدای شلیک از جاشون پریدند.

 

 

با ترس و تعجب دور و اطراف و نگاه کردند و اسلحه هاشون رو در آوردند.

 

سرهنگ از طبقه پایین با صدای بلند گوهای وانتی داد زد:  

_شما تحت محاصره اید، بهتره که خودتون و تسلیم کنید.

 

محسن به آجر جلوی پاش ضربه محکمی زد و گفت:

_ لعنتی.

 

بعد هم بدو بدو به سمت ستون هایی که ما پشتش وایساده بودیم، اومد.

با رد کردن ستون رایان ایستاد.

 

رایان هم از پشت زیر دستش لگد زد و روی زمین خوابوندش و مشغول بستن دستش شد.

 

پسرهای دیگه هم با دیدن ما هر کدوم یک جایی و پیدا کردند و پشتش قایم شدند و با مامورهای دیگه درگیر شدند.

 

باید یک کار ی می کردم.

سریع ساختمون رو دور زدم و پشت اون ها قرار گرفتم.

بی سیم رو برداشتم و بعد از اعلام وضعیت خودم، در خواست چند تا مامور دادم.

 

باید از پشت غافلگیرشون می کردیم.

هر کدومشون مشغول یکی بودند.

یکیشون دست از تیرانداز ی برداشت و اسلحه رو روی رایان که یک طرف بدنش از ستون بیرون اومده بود، نشونه گرفت.

 

قلبم ایستاد.

حالا چکار کنم؟

سریع به سمت دست طرف نشونه گرفتم و شلیک کردم.

شلیک کردنم همانا و صدای بلند شدن داد دو نفر همانا.

 

با دیدن رایان که نیمه چپ بدنش قرمز بود و صورتش از درد جمع شده بود، نگاه کردم.

با همون وضعیت سریع کنار کشید و پشت ستون قایم شد.

 

با احساس موج خفیفی کنار صورتم به خودم اومدم و یک دفعه به دیوار کنار کوبیده شدم.

 

سرگرد مهربونه که حالا دیگه اصلا مهربون نبود، داد زد:

_ وایسادی جلوی اون ها چی و نگاه می کنی؟  می فهمی اگه نمی کشیدمت این طرف الان مرده بودی؟

 

بی توجه به اخطارش زمزمه کردم:

_ سروان رسولی.

 

با کلافگی دستش رو توی موهاش کشید و گفت:

_ می دونم، خودم دیدم.

 

بدون توجه بهش عقب گرد کردم و به صدا زدن هش و جریمه کردن هاش هم توجهی نکردم.

از همون راهی که اومده بودم، برگشتم و به طرف ستون رایان دویدم.

 

با دیدن خون های روی لباسش و زمین هین بلندی کشیدم و کنارش نشستم.

 

 

_ جناب سروان، آقا رایان حالتون خوبه؟

 

خودش رو با درد بالا کشید و به دیوار تکیه داد و گفت:  

_خوبم تو اینجا چکار می کنی؟

 

بدون توجه به سوالش ناله وار گفتم:

_ دستتون تیر خورده!

بعد هم دستم رو به سمت بازوش بردم.

 

تا دستم بهش خورد، عقب کشید.

دستم خونی شده بود.

با حرص نگاش کردم که متوجه شدم صورتش دقیقا جلوی صورتمه!

 

با دیدن چشم هاش دلم هر ی پایین ریخت.

وای نه خدایا من دیگه تحمل ندارم!

من که یکی رو تجربه کردم، دیگه نمی تونم!  

نباید بذارم اینجور ی شه.

 

تا اومدم روم رو ازش بگیرم، چشم هاس آروم روی هم رفت و سرش روی پام افتاد.

با افتادنش ،یک قطره اشک از چشم هام افتاد.

_ رایان.

 

نگاهی به دور و اطرافم انداختم.

مامورها همه رو دستگیر کرده بودند و داشتند کارای نهایی رو انجام می دادند.

 

سریع بی سیم رو برداشتم و درخواست آمبولانس دادم.

 

کنارش نشستم و نگاهش کردم.

الهی بگردم.

بچم چقدر درد کشیده که بی هوش شده!

یک قطره اشک از چشمم افتاد.

 

ناخودآگاه صدای دو ساعت قبلش توی گوشم پیچید.

_ نچ نچ رنگتم که پریده! نترس بابا نمردم که.

آخه دختر خوب ولی یکی تیر می خوره از بدنش خون میاد. اون وقت تو برای منِ خشک و خالی گریه می کنی؟

 

با این فکرها گریه ام بیشتر شد.

سحر آروم باش.

نفس عمیق بکش.

تو می تونی، به خودت مسلط باش.

 

سریع اشک هام رو پاک کردم و از جام بلند شدم.

همون لحظه سرگرد با دو تا پرستار و یک برانکارد اومدند و رایان رو روش گذاشتند و بردند.

و من همچنان وایساده بودم و نگاه می کردم.

 

«فقط کافیه اتفاقی براش بیفته تا به خودت بیای و بفهمی چقدر برات مهم بوده»

 

 

_ سرباز شکر ی، خانم و ببرید بازداشتگاه.

 

_ اما…

 

_اما، نداره یک شب تو بازداشتگاه می مونی، تا بفهمی عملیات جای احساسی باز ی کردن نیست و وقتی مافوقت یه چیز ی بهت می گه تو باید بی هیچ حرفی قبول کنی شیرفهمه؟

 

سرم رو پایین انداختم و گفتم:

_ بله قربان.

 

اشاره به سرباز زد و اونم من رو به سمت بازداشتگاه برد.

گوشی رو ساعت و هر چی که داشتم رو تحویل دادم و آروم وارد شدم.

 

پشت سرم در آهنی بسته شد و اتاق تاریک شد.

خودم رو به گوشه دیوار تکیه دادم و روی زمین سر خوردم.

 

به این آرامش نیاز داشتم.

باید بمونم و با خودم فکر کنم.

باید ببینم، با خودم چند چندم.

 

اولین فکر ی که توی ذهنم اومد رایان بود.

موجود دوپای عجیبی که زخمی شده بود.

هوف

اگر اذیت کردن هاش رو فاکتور می گرفتم، پسر خوبی بود.

ولی…

مثل عرشیا نبود عرشیا آروم بود.

 

هر دوتاشون چشم هاشون سبزه

ولی چشم عرشیا به آبی می زد و چشم رایان به یشمی.

وجدان گفت:  

_مهم چشم نیست.

 

_ آره مهم چشم نیست مهم معرفته.

 

_ آره ولی معرفت چی؟ از کجا معلوم، شاید عرشیا واقعا دوستت نداشت.

_ نمی دونم شاید.

اصلا از کجا معلوم شاید رایان هم مثل اون باشه.

_نمی دونم ولی یه چیز و خوب می دونم، اونم اینه که به سنت فکر کن.

هفت سال از اون ماجرا گذشته.

حتما افکار بچه گانهی اون زمانت رو ندار ی.

تو الان یه دختر عاقل و بالغی، به خودت امیدوار باش.

اصلا صبر کن؛ سرنوشت خودش برات تصمیم می گیره.

 

_ فقط می ترسم.

 

_می دونم حق دار ی ولی گفتم که صبر داشته باش.

 

صبر

یاد مامانم افتادم.

همیشه بهم می گفت سحر تو هیچ موقع صبر ندار ی، همه کارهات با عجله است. یاد مامانم افتادم.

وای مامانم

الان که وقت ادار ی تموم شده، بدیخت چه قدر به گوشیم زنگ زده حتما.

 

 

سریع از جام بلند شدم و در بازداشتگاه رو کوبیدم.

 

صدای زنی از اون طرف اومد.

_بله؟

 

_ می خواستم با خونه تماس بگیرم

 

_ نمی شه.

 

_ یعنی چی نمی شه، من ستوان امیر یام.

 

صداش اومد.

_ الان می رم می گم که با خونه تون هماهنگ کنند.

 

پوف

دوباره سر جام نشستم.

دختره فکر کرده کیه.

خوبه من مافوقشم مثل، ایش

سرم رو روی زانوم گذاشتم و برای خودم شعر خوندم.

 

با صدای قفل در، از جام پریدم.

در باز شد و نور توی چشمم خورد.

دستم رو جلوی چشمم گرفتم؛ ولی سایه یک مرد و می دیدم.

 

صداش اومد.

_پاشو بیا شامت و بخور ستوان.

 

_ پرهام تویی؟

 

_ پس می خوای کی باشه؟

 

به طرف در رفتم و سینی رو ازش گرفتم و یک گوشه نشستم و مشغول خوردن شدم.

 

_ یه وقت تعارف نزنیا!

 

_ برو بابا گشنمه، راستی چه خبرا؟

 

رو دوزانو نشست و گفت:  

_سرگرد که کلی از دستت شاکیه، ولی سرهنگ هر هر به کارت می خنده.

آخه سرگرد جلوی همه تعریف کرد.

 

آخ آبروم رفت.

 

ادامه داد:

_ رایانم که عملش کردند.

 

با این حرفش غذا توی گلوم پرید.

پرهام سریع لیوان آب رو به سمتم گرفت و گفت:

_ بیا این و بخور؛ هول نشو حالا.

 

چپ چپ نگاهش کردم که گفت:

_ تیر رو از توی بازوش بیرون آوردند.

سرهنگ خیلی هوات و داره.

می گه اگه تو نبودی رایان مرده بود.

 

_ وا زبونت و گاز بگیر.

سینی رو به طرفش هل دادم و گفتم:

_ بیا بگیر اصلا غذات و نخواستم، هی حرف می زنه.

 

سینی رو برداشت و در حالی که بلند می شد زیر لب غر زد:

_ همش و که خورده می گه نخواستم. دختره پررو همون بهتر که اینجا بمونی و آدم شی.

 

در رو هل دادم و گفتم:

_ برو پرهام کم غر بزن.

بیرون رفت و سرباز پشت در، در رو بست.

سرم رو همونجا روی زمین گذاشتم و چادرم رو روی خودم کشیدم و خوابیدم.

 

 

 

 

 

_ امیدوارم برات درس عبرت شده باشه.

سرم رو پایین انداختم.

 

سرگرد که دیگه مرد خشمگین دیروز نبود، زیر لب گفت:  

_سه ساعت برات مرخصی رد می کنم، بر ی ملاقات سروان رسولی.

 

_ ممنون جناب سرگرد.

 

وسایلم رو برداشتم و خواستم از در اداره بیرون برم، که سینه به سینه یک نفر شدم.

با دیدن سهیل ابروهام بالا پرید.

_ تو اینجا چه کار می کنی؟

 

با لودی گفت:

_ می بینم که بازداشت بودی برات سند آوردم درت بیارم.

به هر هر به شوخی مسخرهاش خندید.

 

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:  

_من دارم می رم ملاقات دوستت، میای؟

 

_کی رایان؟ آره میام.

 

تا من ماشین رو روشن کردم، سهیل هم یک دسته گل و چند تا کمپوت خرید و سوار شد.

تا راه افتادم گفت:  

_ببینم تهران عوض شده یا نه؟!

 

با حرص غریدم:

_ سهیل

هم خنده ام گرفته بود هم حرص می خوردم.

خدایا!

این همه آدم جلوی راهم گذاشتی که فقط من رو حرص بدهند؟ آخه چرا؟

به بیمارستان مورد نظر رسیدیم و پیاده شدیم.

جلوی در اتاق ایستادیم و بعد از در زدن وارد شدیم.

اولین کسایی که دیدم گلناز و پرهام بودند.

 

باهاشون سلام علیک کردم که با دیدن یک آقای میانسال که شباهت خیلی زیادی به رایان داشت، با احترام و به گرمی سلام کردم.

 

از شباهت زیادشون کاملا می شد فهمید که پدرشه.

اونم به گرمی با من و سهیل سلام کرد و گلی که سهیل داده بود رو با تشکر گرفت.

 

تازه نگاهم به رایان افتاد.

توی لباس آبی بیمارستان هم، همون جذبه همیشگی رو داشت.

دستش باندپیچی شده بود.

 

نزدیکش شدم و گفتم:

_ سلام جناب سروان.

 

 

 

خودش با صورت جمع شده از درد  بالاتر کشید و به بالش پشتش تکیه داد و گفت:

_ سلام ستوان

 

_ حالتون خوبه؟ بهترید؟

 

_ بله ممنون بهترم.

 

_ خداروشکر.

 

همه ساکت شدند و جو سنگینی توی فضا پیچید.

نمی دونستم چی بگم؛ اونم حرف دیگه ای نمی زد که سکوت رو بشکنه.

 

پرهام سکوت و شکست.

_دختره زده ناکارت کرده. حالا باهاش حرفم می زنی؟

 

همه زیر خنده زدند.

 

باباش با لحن مهربونی رو به من گفت:  

_ممنون دخترم، کار بزرگی کردی.

 

_ نزنید این حرف ها رو شرمنده ام می کنید. وظیفه بود، بچه ها زیادی بزرگش کردند. بعد هم سرم رو پایین انداختم.

 .

پسرها دور رایان رو گرفتند و مشغول حرف زدن شدند.

 

کمی عقب رفتم و کنار گلناز وایسادم.

_ چطور ی عروس خانم؟  

 

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:  

_زهرمار.

 

نچ نچی کردم و گفتم:

_ با این اخلاق گندت انتظار دار ی پرهام ابراز علاقه ای هم بکنه؟! عفت کلام که ندار ی، اخلاقم که ندار ی.

 

با آرنجش تو شکمم زد که گفتم:  

_بیا دست بزن هم دار ی. اصلا اگه خواست بیاد خواستگاریت، من نمی ذارم بگیرتت پسر مردم گناه داره!

 

با لبخند تصنعی به رو به روش خیره بود؛ از لای دندونای چفتش گفت:

_ بس کن دارن نگاهمون می کنند.

 

منم سه نکردم و در حالی که نگاهم بهش بود ناله وار گفتم:

_ عه؟ آبرومون رفت که…

 

با صدای شیطون سهیل به خودمون اومدیم.  

_کی می خواد بیاد خواستگاریت گلناز؟

 

گلناز دستپاچه دست هاش رو تو هم کرد و گفت:  

_هی هیچ هیچکس به خدا..

 

بعد به من چپ چپ نگاه کرد و گفت:

_ والا سحر شلوغش کرده!

 

می دونستم به خاطر بابای رایان مراعات می کنه، وگرنه الان دونه دونه موهام کنده بود.

بابای رایان لبخندی زد و عذرخواهی کرد و برای خرید از در بیرون رفت.

 

گلناز پاش رو روی زمین کوبید و با حرص گفت:

_ دیدی آبروم و بردی؟  

 

مشتش رو به طرف بازوم برد، که قبل از اینکه بهم بکوبه گرفتمش.

با لبخند پیروز ی یک نگاه به خودش و یک نگاه به دستش کردم.

 

با ناز رو به پرهام گفت:

_ پرهام، سحر و ببین!

 

پرهام به آرومی اسمم رو صدا زد.

منم با دهن کجی دستش رو پرت کردم و زیر لب گفتم:  

_دختره لوس!

بعد هم به حالت قهر دست به سینه به دیوار تکیه دادم.

 

_خودتی.

 

_ خودتی.

 

_اصلا تو خوب.

 

_ معلومه که من خوب.

 

 

این قدر مشغول مسخره باز ی بودیم، که متوجه نشدیم پسرها با تاسف معرکه گیر ی ما رو تماشا می کنند.

خیر سرمون ده ساله با هم دوستیم ولی رفتارهامون عین همون اوله.

 

بی توجه به اون ها به طرف دسته گلی که روی میز کنار تخت بود رفتم و برش داشتم و داخل گلدون گذاشتم.

 

همون لحظه صدای جیغ چند نفر از توی راهروی بیمارستان شنیده شد.

همه به هم نگاه کردند و مثل یوزپلنگ جلوی در پریدند که ببینند چی شده منم تا اومد برم، که یک دفعه گوشه چادرم کشیده شد.

 

آروم برگشتم.

دست رایان روی چادرم بود.

دستش رو از چادر سر داد از ولی ولش نکرد.

در حالی که تو چشم هام زل زده بود، گفت:

_ ممنونم ازت.

 

سوالی نگاهش کردم، که ادامه داد:

_ بودنم و مدیون توام.

لبخندی زدم.

 

آروم گفت:  

_بیا جلو  

 

_من؟

 

_ آره بیا جلو.

_ هان؟

وای این پسره دیوونه است، نیاد یک دفعه لپم رو بوسی، چیز ی کنه و بگه اینم جایزه ات.

 

وجدان گفت:  

من از این که وجدان اخلاقی توام متاسفم.

 

رایان که دید حرکتی نمی کنم، گفت:

_ ای بابا نمی خورمت که!

بعد هم آستینم رو کشید و به خودش نزدیکم کرد.

 

دستم رو به بالای تخت گرفتم که حداقل جلوی افتادنم رو بگیره.

 

چشم در چشم و فیس در فیس.

 

قلبم ریتم گرفت و صورتم سرخ شد.

 

این چه کارهایی که این می کنه؟  

بچه ها قشنگ توی درگاهند فقط کافیه پرهام یا سهیل برگرده؛ اون وقته که…

 

اما، اون در مقابل چشمای متعجب من مشت دست تیر خورده اش رو که یک گل توش بود رو باز کرد و اون رو با دست سالمش برداشت.

نکنه می خواد بهم هدیه کنه..

 

نکنه گل رو توی دماغم فرو کنه و هر هر بهم بخنده؟!  

 

اما گل رو بالا برد و گوشه مقنعه ام گذاشت.

بعد هم لبخندی زد و گفت:  

_حالا شد! اینم جایزه ات.

 

صدای بحث و همهمه بچه ها فرصت خجالت یا تشکر و بهم نداد و مجبور شدم، خودم رو سریع کنار بکشم و جلوی آینه کنار تخت بایستم.

گل و گوشه مقنعه ام گذاشتم و دوباره برداشتم تا کاملا عادی جلوه کنه.

با اومدن بچه ها، روم رو برگردوندم.

_صدای جیغ مال چی بود؟

 

سهیل جواب داد:  

_یکی فوت شده بود، خانواده اش اینجا رو روی سرشون گذاشته بودند.

 

_بیچاره زنش، چقدر گریه کرد خدا رحمتش کنه.

 

بعد نگاهش روی من افتاد.

با چشم های ریز شده گفت:  

_صورتت چرا قرمزه؟

 

رایان با خونسردی دست سالمش رو زیر سرش برد و گفت:

_ گل من و کنده و گذاشته کنار مقنعه اش؛ منم بهش گفتم شبیه یه بز ی شده که من تو کارتون بچگی هام می دیدم اونم همیشه بالای سرش گل بود.

 

بچه ها آروم خندیدند و خیلی عالی با این قضیه کنار اومدند.

و اما، من…

 

این چی گفت؟!  

دستم رو مشت کردم و آوردم بالا و ساعتم و نگاه کردم.

 

رو به سهیل گفتم:

_ من باید برم مرخصی ساعتی داشتم، میای یا خودم برم؟

 

_خودت برو من با پرهام بر می گردم.

 

با بچه ها خداحافظی کردم و به طرف رایان رفتم.

 

از لای دندون هام غریدم:

_ خب دیگه من باید برم، ایشالا که زودتر خوب می شید.

 

انگشت اشاره ام رو با تهدید بالا آوردم و آروم و با حرص ادامه دادم:

_ می دونی چیه؟

 

خونسردانه گفت:

_ چیه؟

 

_ هیچی.

 

بعد هم عقب گرد کردم و بعد از خداحافظی از در بیرون زدم.

 

 

_بازم؟

 

سرهنگ در حالی که خستگی و کلافگی از صورتش می بارید، سرش رو تکون داد.

از جاش بلند شد و از در بیرون زد و منم همراهش رفتم.

 

با دیدن من گفت:  

_تو نمی خواد بیای.

_ چشم قربان.

می دونست بیام اونجا از ترس قیافه ام با کسی که مرده فرقی نداره.

 

آروم به طرف اتاق رفتم.

دوباره معلوم نیست کی رو کشتند

 

طرف با هزار تا امید و آرزو درس می خونه به جایگاه بالایی می رسه؛ باعث افتخار پدر و مادرش زن و بچه اش و حتی سرزمینش می شه؛ اونوقت این ها به راحتی می کشند و به ریش طرف هم می خندند.

 

آخ که دلم می خواد تک تکشون رو با همین دست هام خفه کنم.

 

پشت سیستم نشستم و هدفون رو گذاشتم.

طبق معمول سیا داشت برای پسرها حرف می زد.

 

_ هه رئیسشون اگه عقل داشت با ما همکار ی می کرد ،یا نه حداقل یکم امنیتش و بالا می برد که حداقل افرادش و تو دام نندازه.

البته به من چه؟ خود آقا باهاش حرف می زنه.

 

یکی از پسرا پرسید:

_ آقا؟ سردسته این باند؟

سیا نگاهی اندر سفیهه بهش انداخت و گفت:  

_ما تا ارباب پونزده رقم فاصله داریم؛ من اصلا تا حالا ندیدمش.

 

یکی دیگه پرسید:

_ پونزده رقم یعنی چی؟  

 

_ یعنی اینکه من نفر پونزدهمم، خبرایی که می رسه و به نفر چهاردهم می گم و اونم به سیزدهم می گه تا این که به ارباب می رسه.

یعنی فقط نفر اول و دوم ارباب و دیدند.

حتی رئیس اصلی همین باند قاچاق اسلحه هم با اینکه با ارباب معامله می کنه ولی اصلا اون رو ندیده و از طریق افراد اول و دوم با هم ارتباط دارند.

 

وای، کارمون که دراومده.

چه قدر امنیت و برنامه ریز ی دارند.

دوباره گوش دادم.

 

یکی از پسرها پرسید:

_ قتل ها کار کیه پس؟

 

_ نمی تونم بگم، تا الانم زیادی حرف زدم راستی یک هفته دیگه بیشتر تا تموم شدن دوره اتون نمونده.

اه می گفتی دیگه

 

یکی پرسید:

_ خب اگه ما قبول نشیم چی؟  

 

سرش رو تکون داد و گفت:  

_سوال خوبی پرسیدی اون هایی که قبول شدن که می رن پیش نفر چهاردهم و دیگه اون خودش بهشون توضیح می ده چه کار کنن.

ولی اگه قبول نشدید یا اینکه چون برای کار پیش ما اومدید، توی قسمت مواد مخدر بندتون می کنیم و حقوق خوبی هم بهتون می دیم؛ اگر هم که نخواستید در جا نفله می شید.

 

رنگ از روی پسرها پرید.

واقعا با چه امیدی اومدند توی این باند؟ وقتی که می دونند تهشون مرگه.

این ها به خودشونم رحم نمی کنند.

 

هر چی که فهمیده بودم، از جمله فعالیتشون توی مواد مخدر و یادداشت کردم.

اطلاعات مهمی بود.

کاش سرهنگ بود تا بهش نشون می دادم.

 

با صدای تلفن از پشت سیستم بلند شدم و خودم رو بهش رسوندم.

_بله بفرمایید.

 

_ سلام.

 

_ سلام.

 

_سحر تویی؟!

 

این که رایانه.

 

با لبخند گفتم:

_ اولا بله، دوما فقط همسرم و پدرم و داداشم می تونند من و سحر خالی صدا کنند؛ حالا پرهامم در رفته

 

 

صدای خنده بلند و مردونهاش بلند شد.

ای الهی دور خنده هات بشم من.

 

هیع

این چه فکراییه که من می کنم.

یک دونه توی سر خودم زدم و بعد از درد زیادش خودم رو فحش دادم.

الهی بمیر ی سحر.

هرکی الان من رو ببینه فکر می کنه حتما دیوانهای چیز ی هستم.

 

_ حوصله ام سر رفته بود ،زنگ زدم ببینم چه خبره سحر خانم

 

خانمش رو با تاکید گفت.

 

_ اینجا هم خبر خیلی زیاده آقا رایان، ولی پشت تلفن نمی شه گفت.

منم مثل خودش آقا رو با تاکید گفتم.

 

_آره نمی شه!

 

_ فقط بگم سرهنگ و بقیه رفتن برای تحقیق بازم…

بقیهاش رو دیگه نگفتم.

 

صدای نفس های تندش بلند شد و گفت:  

_فهمیدم، فردا خودم میام ببینم چه خبره.

 

تندی گفتم:  

_با این حالتون؟ مگه مرخصید؟  

 

با لحن مهربونی پرسید:

_ کدوم حالم؟

 

_ ها؟ هیچی! من باید برم، خداحافظ

 

_ از زیر سوالم در رفتیا.

 

_ خداحافظ.

 

_ خداحافظ.

 

بعد از اینکه قطع کردم، گوشی رو به خودم فشردم.

 

_ ستوان امیر ی.

 

با دیدن سرگرد که با چشم های گرد شده دم در ایستاده بود، گوشی رو سرجاش گذاشتم و گفتم:

_ بله قربان.

 

یک نگاه به من و یک نگاه به تلفن کرد و گفت:  

_برای فردا آماده باش، قراره که توی بازجویی گزارش بنویسی.

بازم گزارش؟

_ می شه من، گزارش…

 

حرفم رو قطع کرد و گفت:  

_نه خیر نمی شه، باید توی این چیزها تجربه پیدا کنی.

سرهنگ هم گفت که بعد از برگشتنشون جلسه فور ی می ذاره؛ اون وقت بیا سالن جلسه.

 

_چشم.

 

یک نگاه دیگه به تلفن و من کرد و با یک چشم غره، از اتاق بیرون رفت.

با رفتنش روی صندلی نشستم.

 

 

حوصله ام سر رفت

رایان هم نیست؛ آدم بدتر حوصلهاش سر می ره.

 

آها رایان.

خودش نیست، وسایلش که هست.

سریع به سمت میزش رفتم و در یکی از کشوها رو باز کردم.

قفل بود.

اه لعنتی.

اون یکی رو هم کشیدم که باز شد.

 

خوشحال به وسایل داخلش نگاه کردم.

یک روان نویس و چند تا برگه و یک دسته کلید.

اینجا که چیز ی نیست.

اما، دسته کلید…

 

سریع دسته کلید رو برداشتم و به قفل کشوی قبلی امتحان کردم.

با صدای تق قفل دست هام رو با خوشحالی به هم کوبیدم.

 

_آخ جون!

 

درش رو باز کردم.

یک دفترچه ،یک گل خشک شده ،یک انگشتر و در نهایت یک جاسوویچی.

 

به ترتیب برشون داشتم.

دفترچه رو که باز کردم، صفحه اولش این طور ی نوشته شده بود:

 

_آدم فضولی که قصد دار ی بدونی توی دفترچه ام چیه!

خیلی تلاش نکن، چیز ی نمی فهمی.

دست خط ابداعی خودمه.

خنده ام گرفت.

پسره پررو.

 

برگه های دفترچه رو ورق زدم و دونه دونه نگاه کردم.

حروف هاش نامفهوم و پیچیده بود.

همینطور مشغول ورق زدن بودم، که با دیدن اسم خودم به زبون فارسی تعجب کردم.

این ور و اونور اسم رو خوندم، ولی هیچی نفهمیدم.

ای تف به این زبون جدید!

اسم من اینجا چه کار می کنه؟

با غرغر دفترچه رو بستم و سرجاش گذاشتم.

 

انگشتر رو برداشتم.

یک انگشتر مردونه که کلمه «یا علی» به زیبایی روش هک شده بود.

واقعا قشنگ بود.

ناخودآگاه روی انگشتر و بوسیدم و یک گوشه گذاشتمش.

جاسوویچی رو برداشتم.

 

چقدر برام آشناست.

جاسوویچی فلز ی که به شکل اسلحه بود.

وای فهمیدم.

خودشه؛ همونیه که توی دانشگاه به جای نمره از من گرفته بود.

پسره نامرد!

 

 

صبح روز بعد درحالی که ماشین رو کنار خیابون پارک می کردم، رایان و سویچ به دست کنار ماشینش دیدم.

از ماشین پیاده شدم و به سمتش رفتم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا