رمان آغوش اجباری

رمان آغوش اجباری پارت ششم

رمان آغوش اجباری 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های رمان آغوش اجباری اینجا کلیک کنید

دستشو برد زیر پامو یکم شکھ شد بعد دستشو اورد جلو بھش خیره شد با ترس سرمو انداختم

پایبنو بھ دستاش نگاه کردم دستاش غرق خون بود باورم نمیشد این خون من باشھ

با ترسو لرز بھ اھدیھ کھ سر جاش خشک شده بود نگا کردمو دستمو بردم زیر پام خیسی

رو حس کردم دستمو اوردم بالا دستام خونی بود بی اختیار شروع کردم جیغ کشیدن

خودمو میزدم دبونھ شده بودم حسام با سرعت بغلم کردو اھدیھ رو کنار زد رفت منو سوار

ماشینش کرد با سرعت نور میرفت

از درد بھ خودم میپیچیدم درستھ بچھ رو نمیخواستم ولی ھشت ماه بود  داشتم عذاب میکشیدم

اھدیھ اخرش بھم ظربھ زده بود

وقتی رسیدیم بیمارستان حسام بازم بغلم کردو رفت سمت اورژانس رو بھ یکی از پرستار با عحز نالید توروخدا زنم زنم داره از دست میره دکترو صدا کنید  پرستارو با سرعت دور شدو چند دقیقھ بعد با دکتر اومد

دکتر از حسام پرسد بچت چند ماھشھ حسام ھم با کلافگی گفت ھشت ماه دکتر حالش چطوره

دکتر دستی زد سر شونش گفت اروم باش جوون منکھ ھنوز معاینش نکردم الانم برو بیرون

حسام نمیرفت دکتر بھ زور فرستادش بیرون  بعد معاینھ دکتر حسامو صدا زد تو اتاق حسام دوباره پرسید حال زنم خوبھ

_اره خوبھ ھم زنت ھم نی نی کوچولوت

زنت دیگھ رحمش بند نیست ھر لحظھ ممکنھ بچھ بھ دنیا بیاد ولی معلوم نیست

کی الان ببرش خونھ بچھ تا نھ ماھگی دووم نمباره با کوچکترین تکونی کیسھ ابش پاره میشھ

و بچھ خفھ میشھ ببرش خونتو ازش مواظبت کن تا درد زایمانش شروع کنھ حسام ھل ھلکی

گفت خب سزارینش کنید من نمیخوام درد بکشھ

_نمیشھ خانمت راحت میتونھ طبیعی زایمان کنھ سزارین عوارض داره  صبر داشتھ باش

حسام چاره ای نداشت بلھ ای گفتو از دکتر تشگر کرد   منو رو ویرچر گزاشت و برد سوار ماشین کرد

تو ماشین جریان رو ازم پرسیدو منم واسش تعریف کردم

گفت کھ منو میبره خونھ بابام خودشم میره با اھدیھ حرف بزنھ و حق نداشتھ ابنجوری با من برخورد

کنھ از حمایتش خشحال شده بودم

رسیدیم خونھ بابا و با کمک حسام از ماشین پیاده شدم

وقتی مامان حال زارم رو دید با دست زد رو صورتشو و الھی خدا مرگم بده خدا مرگم رو بده رو میگفت

حسام سعی داشت با حرف بھ مامان بفھمونھ کھ چیزی نشده بالاخره ھم موفق شد 

من رو تا اتاق ھمراھی کردو بھ مامان گفت کھ یھ کاری داره میره انجام میده و برمیگرده

میدونستم میره سراغ اھدیھ ھم خوشحال بود ھم نمیخواستم با خونوادش درگیربشھ

چند ساعتی گزشت کھ حسام برگشت و یھ سره اومد تو اتاق  اومد نزدیکم نشستو گفت

_حالت بھتره

_یکم بھترم ولی زیر دلم ھرچند وقت یھ بار درد میکنھ

دستامو تو دستاش گرفتو اھی کشید سوالی کھ تو ذھنم بودو بھ زبون اوردم _حسام …چیشد

_ھیچی از خونھ گزاشتن رفتن

_چرا

_چون ھرچی کھ تو دلم این چند وقتھ تلنبار شده بودو گفتم ھی اذیتت کرد ھیچی

نگفتم ھردومونو باھم اذیت کردو ھیچی نگفتم

واحد ھم از زنش دفاع کرد بھش گفتم کھ تا امروز مھمون بودیو ھیچی نگفتم ولی زنتو جمع کن

اوناھم وسایلشونو جمع گردنو رفتن

ھیچی نداشتم بھش بگم بخاطر من اونارم از خونش بیرون کرده بود کاش پام میشکستو

از اون اتاق نمی اومدم بیرون  کاش زبونم لال میشدو ھیچی نمیگفتم نھ الان من انقد درد میکشیدم

نھ حسام با زن داداششو داداشش درگیر میشد خیلی خستھ بودیم ھردومون گرفتیم خوابیدیم

نمیدونم ساعت چند بود کھ از درد کمرم بھ خودم میپیچیدم

درد دیگھ خیلی زیادشده بود با تندی بازویھ حسامو چنگ زدمو صداش زدم

حسام از جاش بلند شدو کلید چراغ برقو زدو اتاق روشن شد بھ ساعت نگا کردم

ساعت سھ و نیم نصف شب بود

حسام گیج و ویج ھی این طرف اون طرف میرفت و دوروبرشو نگا میکرد چشاش گنده شده بود

بیچاره تعجب کرده بود از حالتش خندم گرفت  گفتم

_حسام درد دادم بیا کمکم کن بلند بشم دارم تو عرق خیس میخورم زود بھ خودش اومدو …اومد سراغم

گفت _کجات درد میکنھ کمرت شکمت

برا چی عرق کردی تب داری

_ھمھ جام درد میکنھ درد بدی میپبچھ دور کمرم

_بریم دکتر باسر گفتم اره  ….زود از اتاق رفت بیرونو با مامان برگشت…کمکم کردن سوار ماشین بشم

وقتی رسیدیم بیمارستان ھمون خانم دکتر پیر عصر اونجا بود با دیدن ما اومد سراغمون با حسام سلا و احوالپرسی کردو گفت

_کیسھ ابش پاره شد؟

_نھ درد داره اومدیم بمونھ اینجا یا سزارین بشھ من نمیخوام درد بکشھ دکتر لبخندی زدو گفت

_امون از دست جوونایھ امروز معاینش میکنم ببینم وضعیتش چطوره

بعد معاینھ خانم دکتر کھ فھمیدم اسمش ارزو عباسیھ گفت کھ دوتا امپول واسم تجویز میکنھ

دردم کم بشھ و ھنوز وقت بھ دنیا اومدن بچھ نیست حسام ھم ھرکاری کرد کھ سزارین کنن اونا فقط گفتن نھ

بعد زدن امپولا برگشتیم خونھ بابام ..مامانم نزاشت تنھایی برم خونھ  دردم کم شده بود با ارامش خوابیدم.

صبح کھ بیدار شدم مامان گفت کھ شب یلداس و عمو احمد دعوتمون کرده خونشون حسام

ھم گفت کھ ھاجرم دعوتمون کرده ولی بخاطر حضور اھدیھ ھیچ کدوممون نرفتیم

ھمھ رفتیم خونھ عمو

زن عمو از ھمھ نوع چیزی رو سفره یلدا گزاشتھ بود انار ھندونھ پرتقال موز..خیار

پستھ…اجیل…فندوق..بادام ھندی فال حافظ .قران

رو سفره شام ھم کم نزاشتھ بود

ولی من ھیچی از گلوم پایین نمیرفت دلم گرم شده بود ھمینکھ اب رو ھم میخوردم حس میکردم دارم بالا میارم

داشتم تو گرما میسوختم رفتم تو حیاط رو پلھ ھا نشستم

پسر کوچیکھ عمو احمد فرھاد ھم اومد کنارم نشست و با حرفا و حرکاتش سعی داشت

بخندونتم انقد خندیدم دلم دیگھ دردش عادی شد و ھمش تو کمرم میپیچید

یھ دفعھ حس کردم نفسم قطع شد کمرم سفت شده بود و ازتھ دل جیغ کشیدم

فرھاد ببچاره بلند شدو با دھن باز نگام میکرد و گفت

_اوا خدا مرگم بده چیشد

حسام کھ صدایھ جیغ منو شنیده بود اومد بیرون فرھاد بھ روش گفت بخدا من کاریش نکردم

  نھ سوسک نشونش دادم  نھ موھاشو کشیدم نھ نیشگونش گرفتم

حسام بی توجھ بھ زبون ریختن فرھاد اومد جلو دستامو گرفت _چیشده حنا  حالت بده با سر گفتم اره

نفسم تو سینھ قطع شده بود نمیتونستم حرف بزنم …اشک صورتمو خیس کرده بود

ھمھ داشتن نگامون میکردن حسام بی توجھ بھ ھمھ

رو بھ مامان گفت کھ چادرمو بیاره خودشم رفت ماشینو اورد تو حیاط نمیتونستم

رو پا وایسم ھرجوری بود سوار ماشینم کردنو راه افتادیم سمت بیمارستان حسام خیلی کلافھ بود ھی دست تو موھاش میکشیدو چیزی زیر لب میگفتم کھ حالی نمیشدم داشتم از گرما میسوختم پاھامم یخ بودن مامان سعی داشت کمرمو ماساژ بده تا یگم دردم کم بشھ ولی بدتر میشدم و بھتر نمیشدم

رسیدیم بیمارستان حسام ماشینو با شدت متوقف کردو پرید بیرون بھ دقیقھ نکشید با یھ ویلچر برگشت منو گزاشتن روشو رفتیم سمت اورژانس

منو خوابوندن رو تختو حسام رفت دکتر بیاره ولی چون شب یلدا بود دکتر اونجا نبود حسام اسم دکترو گفتو اونام بھش زنگ زدنو گفتن تا اون میاد یھ سرم تشنج بھش میزنیم کھ از شدت گرما تشنج نکنھ

چشام ازبس گریھ کرده بودم خستھ شده بودنو بھ خواب رفتن

با جیغ خودم از خواب بیدار شدم مامان زود رفت و با دکتر برگشت با دیدن دکتر اشکام سرازیر شد

حس کردم خیس شدم خانم دکتر گفت کیسھ ابش پاره شده و باید معاینھ بشھ مامان رفت بیرون

بعد معاینھ گفت کھ بچھ سرش پایین نیومده باید راه برم تا بھش فشار بیاد

حسامو صدا کردو گفت بھ خانمت کمک کن راه بره اگھ بچھ تا چند ساعت دیگھ نیاد پایین خفھ میشھ

یگ ساعت بود بی وقفھ با حسام قدم میزدیم حس میکردم صد کیلو بھ پشتم اویزون کرده بودن کمرم خم شده بود لباسام از عرق و خیسی بھ بدنم چسپیده بودن و اشک میریختم

حسام از صدایھ فین فینم بھ صورتم نگا کرد و با عجز نالید

_د کم اشک بریز تورو بھ خدا قسم کم اشک بریز

_حسام درد دارم خیلی کمرم داره خورد میشھ

_حنا غلط کردم بخدا غلط کردم باید بچھ رو سقط میگردیم نباید تو اینجوری درد بکشی

_حسام مبدونم میمیرم حالم خیلی بده

ھمین حرفم باعث شد حسام چشاشو ببنده و صداشو ھوار کنھ و با داد گفت

_اگھ زنم چیزیش بشھ این بیمارستانو رو سرتون خراب میکنم مگھ میگم مجانی سزارینش کنین فقط یھ مو از سر زنم کم بشھ

دکتر اومد بیرونو اومد طرف حسام قبل اینکھ دکتر حرف بزنھ حسام باز صداشو بالا برد و انگشت اشارش رو بھ سمت دکتر گرفت

_ھمین الان سزارینش میکنبد خوبھ وگرنھ میبرمش جایی دبگھ بعدن بھ حسابتون میرسم

دکتر سعی کرد با خون سردی برا حسام توضیح بده

ببینین زن شما کیسھ ابش پاره شده اگھ ببریمش زیر تیغ جراحی و ھمون لحظھ بچھ شما بره پایبن و رحم گیر کنھ اون موقع ھم بھ حسابمون میرسی ما از این میترسم کھ بچھ خفھ بشھ نمیتونیم ریسک کنیم

الانم چندتا امپول واسش تجویز میکنم کھ اگھ بزنھ بھ بچھ فشار میادو میاد پایین   حسام گفت

_بچھ بدرک زنم داره از دست میره بچھ نمبخوام فقط میخوام زنم دیگھ درد نکشھ

_صبور باش پسرم این چھ وضعشھ

حسام شرمنده از از اینکھ سر دکتر دادکشبده سرشو انداخت پایین  بعد امپولا دیگھ ارومو قرار نداشتم یھ دیقھ درد داشتم یھ دیقھ نداشتم بعضی وقتا انقد دردم زیاد بود کھ جیغ میکشیدم

نیم ساعتی گذشتو یھ پرستار اومد گفت کھ اماده بشم برم اتاق زایمان

مامان لباسارو تنم کردو رو یھ برانکاردم گزاشتن و رفتن سمت اتاق زایمان حسام با تخت ھمراھی میکرد از چھرش ناراحتی بیداد میکرد ولش مبکردی ھمونجا گریھ میکرد

ھمین کھ وارد اتاق شدم از بوش حالم بھم خورد

ھمیشھ از زدن امپول میترسیدم حالا کارم بھ کجا کشیده شده بود  حالم اونقدر خراب بود کھ بھ بویھ بخش توجھی نکنم  داشتم خفھ میشدم درد امونمو بریده بود داشتم از گرما میسوختم

دوتا پرستار با خانم دکتر کنارم بودنو سعی میکردن بھ شکمم فشار بیارن  انقد جیغ کشیده بودم گلوم میسوخت

چشام داشت بستھ میشد ھیچی نمیفھمیدم جز سیلی ھایی کھ بھم میخورد شل شل افتاده بودم روتخت

خانم دکتر گفت دختر خوابت نبره بچت خفھ میشھ  نا نداشتم زور بزنم یھ دفعھ کل قوتمو جمع کردم

حس کردم تختم داره میلرزه دیگھ ھیچی نفھمیدم و جلو چشام سیاه شد

وقتی چشم باز کردم تو یھ اتاق رو یھ تخت بودم خواستم بلند بشم کھ سوزش دستم باعث شد بھ دستم نگا کنم سرم بھ دستم وصل بود سرمو چرخوندم مامان بھ در اتاق از بیرون تکیھ داده بود یھ لحظھ برگشت وقتی دید چشام بازه اومد جلو   گفت _بیدار شدی دخترم

_اره چیشد

_ھیچی دخترم موقع زایمانت تشنج کردی

_بچھ مرد

مامان لباشو با دندون گزید و گفت

_خدنکنھ دخترم یھ پسر خشکل و تپل بھ دنیا اوردی تو دلم گفتم کاش مرده بود  حداقل یا اون یا من

حسام ھم اومد تو اتاق با دیدن من باشادی اومد طرفم دستامو تو دستش گرفت و مامان از اتاق رفت بیرون حسام رو انگشتام بوسھ ای زدو بھ چشمام خیره شدو گفت _حالت خوبھ

_اره خوبم روشو کرد بھ سقفو _خدایاشکرت

دستامو فشار دادو گفت کھ میره جایی رو برمیگرده یھ ساعت بعدش با چند تا جعبھ شیرینی و ابمیوه برگشت

با تعجب نگاش کردم این ھمھ شیرینی و ابمیوه رو واس چی میخواست مامان بھش گفت _اینا چین پسرم

_شیرینی و ابمیوه دیگھ

_میدونم ولی این ھمھ حسام با شادی گفت

_ما کھ دیگھ بچھ نمیخوایم اینارو بھ تلافی چندسال دیگم بھ سلامتیھ زنو بچم پخش میکنم

تند تند جعبھ ھارو باز کردو شروع کرد بھ پخش کردن از کاراش غرق لذت میشدم از شادیش شاد بودم

وقت ملاقات خانواده حسام جز مریم کسی نیومد دیدنم بھ جایھ ابنکھ من عصبانی باشم اونا واسم طاقچھ بالا میزاشتن

اھدیھ خانم بھ جا اینکھ بیاد معذرت خواھی کنھ رفتھ اونارم ازم دور کرده بود.

بعد ملاقات مامان گفت کھ بره ببینھ میتونھ بچھ رو بیاره بھش شیر بدم چون زودتربھ دنیا اومدا بود تو یھ بخش مخصوص نگھش داشتھ بودن

وقتی مامان برگشت گفت کھ مخالفت کردنو گفتن باید مادر بچھ بیاد

منم حوصلھ نداشتم برم ببینمش حس میکردم ازش متنفرم …گفتم کھ ازش متنفرم  چند ساعتی گزشت کھ خانم دکتر با یھ سبد کھ رو زمین کشیده میشد اومد تو اتاق و گفت

_مامان پسر کوچولومون نمیخواد بھ شیر پسرش شیر بده تا پسرش شیر بشھ رومو برگردوندم نمیخواستم ببینمش نمیدونم چرا ازش بدم می اومد مامان بچھ رو گرفت اورد تو بغلم جاش داد

ھمین کھ یھ نوزاد کوچولو رو دستام قرار گرفک حس عجیبی پیدا کردم خیلی لطیف بود دوست داشتم نگاش کنم ولی نگامو میدزدیدم

رو بھ مامان گعتم برشدار من نمیدونم چھ جوری بھ بچھ شیر میدن دکتره رو بھ مامان گفت

_این خودش بچست بچھ میخواست چیکار رو بھ منم گفت

_یاد میگیری عزیزم  نگاش کن لباشو ازھم باز کرده

الان بچت بھ شیر تو نباز داره کاملش کنھ باید بھش شبر بدی بھ صدایھ قلبت نیاز داره ارامش پیدا کنھ

ببین واس سینھ تو لب تکون میده چون میدونھ مادرش تویی

دلت میاد بچت داشت میمرد تو رحمت گیر کرد ک توھم بیھوش شده بودی خدا بچتو بھت داد

بھ پسر بچھ ای کھ رو دستام گذاشتھ بود نگاه کردم چقدر معصوم بود چقدر بی پناه بود اون گشنش بودو داشت از من شیر میخواست و من بھش نمیدادم

دلم برا دھن باز کردنش ظعف رفت ناخوداگاه دست کوچولوھاشو تو دستام گرفتمو نوازشش کردم

حس کردم باید ازش مواظبت کنم نباید بزارم بھ این موجود کوچولو اسیب برسونن  خودم دستمو بردم سمت لباسامو دکمھ بالایی رو باز کردم دکترم کمک کرد سینمو داخل دھن اون موجود کوچولو بزارم یکم طول کشید تا تونست سینمو بگیره ولی بالاخره گرفت با اولین مکیدنش حس کردم وجودمون یکی شد دومین حس کردم از وجود خودمھ سومی

حس کردم خودم داره گشنگیم رفع میشھ

از چشمام اشک سرازیر شد بچم چھ گناھی کرده بود من ازش بدم می اومد ولی الان نھ دیگھ ازش بدم نمیاد الان دوسش دارم الان نمیزارم بھش اسیب برسونن الان دیگھ از وحود منھ

یھ تیکھ از قلب منھ این موجود کوچولو و ناز مال منھ بھ ھیچ قیمتی از دستش نمیدم  غرق شیر خوردنش بودم

لباشو اروم اروم بھ مکیدن تکون میداد ولی ریشھ اولاد رو تو دلم داشت میکوبید یھ لحظھ لباش از حرکت ایستاد

با ترس بھ دکتر چشم دوختم با خنده گفت

_نترس ھیچی نیست دھنش خستھ شد گشنشم ھست ول کنش نیست

حالام سعی کن من دستمو رو کجاھا گذاشتم توھم رو ھمونجا بزاریو بتونی خودت ھم بچتو نگھ داری ھم سینتو بالاخره تونستم سرمو بلند کردم

حسام رو دیدم بھ چھارچوب تکیھ داده بودو بھ منو پسرش نگاه میکرد بھ روش لبخند زدم خانم دکتر ھم وقتی حسام  دید گعت _بھ بھ بابایھ عاشق ھم اینجاست رو بھ من گفت

_قدرشو بدون بدجور خاطرتو میخواد نزدیک بود بیمارستانو رو سرمون خراب کنھ حسام سرشو زیر انداختو دکتر با خنده ازمون دور شد حسام اومد جلو کنارم رو تخت نشست

یھ دستش رو برد پشت سرم رو بالشاگذاشت دست دیگشم رو دستم کھ رو دست پسر کوچولومون بود

کامل تو بغل حسام بودم اغوشش گرمایھ قشنگی داشت دلچسپ بود بھم ارامش میداد حسام زیر گوشم گفت

_اسمشو چی بزاریم حنا بھش فکر نکرده بودیم

یاد قرارم با محمد افتادم قرار بود بزاریم امیر ناخوداگاه گفتم  _امیر

حسام دستایھ پسرشو لمس کردو با زمزمھ گفت

_امیر..خوبھ…اسمشو میزاریم امیر

چقدر دلم واس محمد تنگ شده بود یعنی اونم دلش تنگھ  یعنی بھ من فکر میکنھ اصلا منو یادشھ یاد اون موقع ھا میفتھ

یھ سال بود ازش بی خبر بودم یعنی چی بھ سرش اومده …حالش خوبھ ھنوزم مث من بیقراره …ولی نھ اون دوستم نداشت اگھ داشت می اومد جلو با بوسھ ای کھ حسام رو گونم کاشت از فکر خارج شدم  شرمنده از افکارم سرمو انداختم پایین

حسام انگشتشو جلو اوردو چونمو بالا اوردو تو چشمام خیره شد تو شرارت نگاش غرق شدم

با داغی لباش رو لبام از دریایھ چشاش خارج شدم چشماشو بستھ بود  دو دستشو بالا اوردو صورتمو قاب گرفت

بخاطر رھایی از افکار محمد باھاش ھمراھی کردم صدایھ ونگ ونگ امیر بلند شدو ھردو با خنده لبامونو ازھم جدا کردیم حسام امیرو بلند کردو گفت _ای ای پسرم غیرتی شد مامانشو بوس کردم مال خودمھ دلم میخواد تو چی میگی بچھ

از حرف زدن حسام خندم گرفت و با شادی بھشون نگا میکردم

ولی تھ دلم یھ کم تلخ بود و با اتیش خاکستر میشدو دودش داشت درونمو سیاه میکرد  بخاطر تشنج سھ روز تو بیمارستان موندگارشده بودم ھرشش ساعت یھ بار می اومدن دو تا امپول بھم میزدن

پاھام از کار افتاده بود با ھربار زدن امپول کل بخش رو رو سرم میزاشتم میخواستم دربرم ولی میگفتن اثر عوارض تشنج تا چھلم مادر تو وجودش میمونھ اگھ یھ ذره ناراحت بشھ تشنج دوباره فعال میشھ حتی اگھ تب ھم نداشتھ باشی

مجبور بھ تحمل درد شده بودو تا نیم ساعت بی جون مثلھ بیھوشا رو تخت میفتادم بعدن ھم کھ چشام باز میشد پاھام از کار افتاده بود

فقط وجود امیر بود بھم جون میداد

وقتی برگشتیم حسام بھ سلامتیھ منو امیر کل طایفشو دعوت کرده بود  شام ھم از بیرون سفارش داده بود ..شک داشتم خانوادش بیان

ھمھ مھمونا اومده بودن حتی محسن با نگاه عجیبی بھم چشم دوختھ بود ولی ھنوز از مامان بابایھ حسام خبری نبود

دیگھ خیلی دیرشده بود مبخواستن شام رو بزارن کھ صدایھ در بلند شد  و حسام رفت درو باز کرد

عمو و زن عمو بی توجھ بھ من رفتن نشستن

زشت بود منم مثل اونا رفتار کنم ھرچی باشھ از شھرستان بخاطر امیر برگشتھ بودن کھ اھدیھ نزاشتھ بود بیان

رفتم جلوشون بھشون خوش امد گفتم زن عمو با سردی جوابمو داد ولی عمو با گرمی دستامو فشردوگفت

_قدم نو رسیده مبارک باباجان

منم بھ ھمون گرمی دستاشو بوسیدمو گفتم _زنده باشی عمو جون ممنون خوش اومدین

زن عمو چشم غره ای بھم رفت عمو ھم با چشمو ابرو گفت کھ ھیچی نیست منم رفتم کنار مامان نشستم

چون نھ پاھام توان داشت وایسم نھ با اون اخمی کھ زن عمو کرده بود میتونستم کنارش بشینم

سمانھ و نگار با مژگان سفره رو انداختنو شام رو گزاشتن

ھمھ کادو اورده بودن یکی سکھ .یکی لباس.یکی پول گزاشتھ بود تو پاکت بعد دادن کادوھاشون ھمھ رفتن منم رفتم اتاق بھ امیر شیر بدم  یھ دفعھ صدایھ دادو بیداد اومد زن عمو گفت

_چرا بھ واحدو زنش نگفتی بیان ھا ..منم بابات زورم کرد وگرنھ ھبچ وقت پا تو خونت نمیزاشت

_چرا بگم …بگم بیان حنارو اذیت کنن این دفعھ صدایھ ھاجر بود بلند شد

_حسام تو خودت فھمیدی چی بھ اھدیھ بدبخت گفتی تو رو نقطھ ضعفش دست گزاشتی

_زن من داشت بخاطرش میمرد زن من بی عقلی کرد اون کھ عقل داشت

_اون عقل نداشت تو چی حرفی کھ زدی درست بوده بھش گفتی چون نمیتونھ بچھ دار بشھ این بلارو سر حنا اورده  بھش گفتی بھ حنا حسودی میکنھ

بھشون گفتی نونو نمکمو خوردینو زنمو کشتین رسما بیرونشون کردی

اینا حرفایین کھ یھ مرد باید بگھ ابنارو باید بھ داداشو زن داداشت بگی

خوب کردم چیزایی بود کھ خیلی وقت پیش باید بھشون میگفتم تو این مدت فقط حنارو اذیت کردن

ترسیدم بین خواھر برادر دعوا رابیفتھ از اتاق رفتم بیرون میخواستم حرف بزنم کھ با سیلی کھ زن عمو بھ حسام زد حرفم تو دھنم خشک شد بغض کردم نتونستم جلو خودمو نگھ دارم و رفتم جلو گفتم _شما حق ندارین روش دست بلند کنبن زن عمو گفت

_ تو ساکت شو میدونم تموم این اتیشا از گور توئھ گور بھ گور شده بلند میشھ   توئھ افعی پسرمو عقده ای کردی

وگرنھ حسام من ابنجوری بود یھ پارچھ طلا بود خدا میدونھ چی بھ روز اون اھدیھ بدبخت اوردی کھ باھات ابنجوری کرده من گفتم این دختر بھ درد پسر من نمیخوره

تا وقتی نیومده بود کدورتی بینمون نبود پسرم ھمیشھ پیشم بود داشتم میلرزیدم زانوھام داشت میلرزید صدایھ داد حسام بلند شد

_مـــــامــــــــــان حنا مریضھ

_بدرک کھ مریضھ اگھ مریض بور نمی اومد بمن بگھ تو حق نداری و واس من زبون دراز کنھ

زن عمو چادرشو برداشتو از ھال رفت بیرون گریم در اومده بود

با دادو بیداد و سرو صدایھ ما گریھ امیرم دراومده بود با پاھایھ نااستوار راه افتادم سمت اتاق

رو تخت نشستمو امیرو بغل کردم خواستم بھش شیر بدم ولی لرزش دستام نمیزاشت میترسیدم امیر از دستم بیفتھ گزاشتمش رو تختو خودم رو زمین نشستم

صدایھ بھم خوردن دندونام می اومد کمرمم داشت میلرزید حس توخالی داشتم چشام داشت سیاھی میرفت  رو زمین نشستم

صدایھ دادو بیداد ھاجرو حسام داشت مغزمو سوراخ میکرد خرفاشون گنک بود چیزی نمیفمیدم

چشام داشت بستھ میشد کھ قامت حسام تو درگاه پیدا شد بی توجھ بھ گریھ ھایھ بی مھابایھ امیرو اومد طرفم

_حنا ..حنا جان ..عزیزم چی شدهحنا چشاتو بازکن حنا توروخدا حنا من غلط کردم حنا حرف بزن

چقدر نگرانیش برام شیرین بود ولی نمیتونستم دھن باز کنم زیر گردنمو گرفتو رو زمین نشوندم با دوست صورتمو گرفت نمیتونستم نفس بکشم نفسم تو سینم حبس شده بود

حس کردم یھ چیز داغ داره رو لبام داره میاد پایین  با دست لرزون دست بردم سمت لبام  دستامو بالا اوردم دستام خونی بود

ھمیشھ با دیدن خون دیونھ میشدم مغزم داغ میکرد با دست میزدم تو سر خودم و جیغ میکشیدم گریھ ھایھ امیر تو گوشم بود …حسام تقلا میکرد نگھم داره ولی دیونگی زده بود بھ سرم حتی خودمم نمیتونستم خودمو کنترل کنم …یھ دفعھ حس کردم تو یھ جایھ گرمو نرم فرو رفتم …دستایھ حسام بود و داشت موھامو نوازش میکرد نفھمیدم کی چشام سنگین شدو خوابم برد

وقتی چشم باز کردم رو تختم بودم امیرھم بین منو حسام بود

یکم گذشت تا یادم اومد دیشب چھ اتفاقی افتاده بود …بی رمق از جام بلند شدمو رفتم بیرون با دیدن ھال شکھ شدم یھ عالمھ بشقابو میوه و دستمال و لیوان پخشو پلا بود  رفتم دست صورتمو شستمو شروع کردم بھ جمع کردن ظرفا

ھمشونو جمع کردمو بردم اشپزخونھ دستکش دستم کردمو خواستم ظرفاروبشورم حسام از پشت بغلم کردو گردنمو بوسید گفت _حنا معذرت میخوام ھمش تقصیر من بود بھش رو برگردوندم ھیچی نگفتم سرشو جلو اوردو پیشونیمو بوسید  _حالت بھتره

_اره

_باش پس برو کنار من میشورم ظزفارو

_نھ خودم میشورم

_بده بمن ببینم توھم برو ھالو جارو کن تا امیر ییدار نشده اگھ ھم خستھ ای برو دراز بکش خودم انجام میدم _نھ حالم خوبھ

_پس برو

یھ ساعتی گزشت خونھ مرتبو تمیز شده بود ولی حسام ھنوز تو اشپزخونھ بود صدایھ گزیھ امیر اومد رفتم تو اتاقو برشداشتم بھش شیر دادو زیرشو عوض کردم حسام صدام زد گفت کھ برم صبحونھ رو بخورم رفتم دستامو شستمو کنار حسام نشستم امیرم کنار خودم درازش کردم

دستو پاھاشو تکون میداد حسامم باھاش بازی میکرد انگار باباشو میشناخت و واسش بیشتر دست تکون میداد حسام صبحونشو خوردو رفت بیرون منم خستھ بودم بعد جمع کردن صبحونھ رفتم دراز کشیدم.

چھل روز گزشتھ بود واس ولیمھ بھ اھدیھ و واحد ھم گفتیم کھ بیان ولی نیومدن رفتار زن عمو بھ ھمون شکل بود منم باھاش سرد برخورد میکزدم حتی حسامم باھاش سرد بود

سعی میکردم ارامشمون بھم نخوره.خواب و خوراک نداشتم امیر شبا ده بار بیدار میشد بعضی وقتا جوابشو نمیدادم و حسام مجبور بود ارومش کنھ چندباری ھم زیرشو عوض کرده بود

حسام بدجور عاشق امیر بود بعضی وقتا حسودی میکردم میخواستم محبت حسام فقط برا من باشھ بھ محبتش عادت کرده بودم

ولی ھیچ وقت بھش نگفتم نمیخواستم غرورم جلوش شکستھ بشھ

عمو زنگ زده بود کھ بریم شھرستان و بھ کمک حسام نیاز داشت ولی حسام مارو نبرد میگفت امیر ھنوز کوچیکھ

رفتیم خونھ بابام  …یھ ھفتھ بود خونھ بابا بودم مامان حالش اصلا خوب نبود ھر روز رنگش داشت رو بھ زردی میرفت غذا نمیخورد زیر دلش درد میکرد روزی دوبار با بابا میرفتن دکتر ولی فایده نداشت مامان حالش بدتر میشدولی بھتر نمیشد

رفتاراشون مشکوک بود قشنگ داشتن یھ چیزی رو ازم پنھون میکردن وقتیم ازشون سوال میپرسیدم میگفتن کھ مریضیھ مامان سنگ کلیس

روز ھشتم بود ساعت نزدیک چھار عصربود کھ تلفن خونھ زنگ خورد رفتم سمتشو جواب دادم

_الو

_سلام خانمم

_سلام حسام برگشتی

_اره اماده باش الان میام دنبالت

_ولی حسام مامان خیلی مریضھ چطوری تنھاش بزارم

_تو اماده باش بھت میگم

_باشھ

رفتم واس مامان تعریف کردم اونم گفت کھ برگردم اگھ چیزی شد بھم میگن رفتم لباسامونو جمع کردمو امیرو اماده کردم خودمم مانتوموپوشیدم از وقتی امیر بھ دنیا اومده بود دیگھ چادر نمینداختم

نیم ساعتی گزشت کھ حسام زنگ خونھ رو زدو گفت کھ بیرون منتظره ھرچیم گفتم بیاد تو یھ چایی بخوره خستگی در کنھ  گفت نھ

تو ماشین حسام امیرو رو پاھاش گزاشتھ بودو ھی قربون صدقش میرفت _الھی فداتون بشم داشتم از دوریتون دق میکردم

_الھی بابا قربونت بره امیرم با چشایھ باز نکاش میکرد

وقتی رسیدیم خونھ حسام یھ راست رفت توحمومو منم رفتم چایی دم کنم

چن دقیقھ گذشت حسام اومد بیرونو لباساشو پوشید اومد اشپزخونھ داشتم چایی میریختم حسام بی مقدمھ گفت _مادرت چند ماھشھ  با تعجب بھ روش برگشتم گفتم

_چی

_مادرت میگم چندماھشھ

_چی چند ماھشھ

_شکمش چندماھھ

با شنیدن حرفش قوری از دستم افتادو ھزار تیکھ شد

از ترس جیغ کشیدم کھ گلوم زخم شد

حسام زود بغلم کردو از اشپزخونھ رفتیم بیرون وقتی رو زمین نشستم از شک شکستن قوری دراومدم رو بھ حسام گفتم _حسام منظورت از حرفت چی بود

_خب مامانت بارداره دیگھ

_امکان نداره

_بابا کل شھرستان میدونن اونوقت انتظار داری من باور کنم تو خبر نداشتی

_بھ جون امیر خبرنداشتم

_تو شھرستان شده نقل مجلسشون

با فھمیدن اینا یورش بردم سمت تلفن و شماره خونھ بابا رو گرفتم _الو

_نگار مامان اونجاست

_نھ ابجی ھمینکھ تو رفتی اونم با بابا رفت دکتر

_نگار یھ سوال میپرسم درست جواب بدیا

_باش ابجی

_مامان بارداره نگار سکوت کرده بود

_نگار باتوام ھا

_خب..خب..چیزه …اره ..یعنی نھ

_نگار درست حرف بزن ببینم

_خب اره ولی توروخدا نزار بفھمن من بت گفتم

_چرا

_مامان نمیخواست بفھمی

گریم دراومده بود بی حرف گوشی رو قطع کردم یعنی انقد براشون غریبھ بودم بھم نگفتھ بودن

یھ ھفتھ اونجا بودم و بھم نگفتھ بودن …ھمونجا سر خوردم و گریھ کردم حسام اومد کنارم

_چرا گریھ میکنی حالا

_حسام ابرومون میره چھ وقت بچھ دارشدنشونھ اخھ

_خب زندگی خودشونھ بھ ما چھ

_حسام من دختر اونام …اونا حتی بھم نگفتن یعنی انقد براشون بیگانھ ام

_شاید روشون نشده گریھ نزاشت حرف بزنم

_اروم باش ببینم پاشو دستو صورتتو بشور بریم بیرون

_حسام حوصلھ ندارم

_پاشو میکم بریم یھ حالو ھوایی عوض کنیم بعدش میریم خونھ بابات

رفتم اشپزخونھ خواستم خورده شیشھ ھارو جمع کنم حسام اومد گفت کھ خودش جمع میکنھ و من برم اماده بشم

رفتم اتاقم یھ مانتویھ زیتونی با شالو شلوار سیاه پوشیدم امیرم لباس تنش بود رفتیم بیرون

حسامم اماده وایساده بود اومد جلو امیرو ازم گرفتو رفتیم بیرون تو رستوران ھیچی از گلوم پایین نرفت  ھمش بھ مامان فکر میکردم

یعنی میشھ دروغ باشھ…میشھ باردار نباشھ…یعنی الان چندماھش بود…بچھ چی بود…چرا خواستھ بودن بچھ دار بشن…چرا چرا چرا

چراھا داشت مغزمو سوراخ میکرد حسام غذاشو خوردو از رستوران اومدیم بیرون و رفتیم سمت خونھ بابا .

وقتی درو زدم بابا  فھمید منم اومد تو حیاط بی سلام و احوالپرسی گفتم _بابا راستھ مامان بارداره

بابا شرمنده سرشو انداخت پایینو گفت

_ناخواستھ بوده الانم کھ فھمیدیم میخوایم سقط کنیم ولی ھیچ دکتری قبول نمیکنھ میگھ بچھ بزرگھ

_چند ماھشھ مگھ

_ھفت

با شنیدن این حرف برق از سرم پرید ھفت ماه بود مامانم باردار بود و من خبر نداشتم  بابارو کنار زدمو رفتم داخل خونھ

مامان تو اتاقش دراز کشیده بود رفتم سمتش _مامان تو ھفت ماھھ بارداریو من خبر ندارم

مامان سرشو انداخت پایین و ھیچی نگفت لحظھ لحظھ صدام داشت اوج میگرفت

_چرا مامان ھا چرا باید شوھرم از اھالی روستا بفھمھ مادر زنش بارداره

چطوری روتون میشھ تو جمع سرتونو بلند کنین فکر مردمو نکردین الان ھمھ میگن پیریو معرکھ گیری شما نوه دارین داماد دارین کارتون مایھ ابرو ریزیھ چرا زودتر نرفتین سقطش کنین مامان سرشو بالا اوردو گفت

_دخترم من دو ھفتس فھمیدم …ھیچ نشونھ ای از بارداری نداشتم از کجا باید میفمیدم این چند روزم کھ خودت دیدی کل دکترایھ شیرازو رفتم ولی میگن نمیشھ و ھیشکی قبول نمیکنھ

پوزخندی زدمو از اتاق خارج بدون خداحافظی زدم بیرون  بابا تو حیاط بود اومد سمتم خواست حرف بزنھ کھ با رفتنم نزاشتم حرفشو بگھ حسامو امیر تو ماشین بودن بغض داشت گلومو فشار میداد

تو ماشین نھ من حرفی زدم نھ حسام سوالی پرسید …وقتی رسیدیم یھ راست رفتم تو اتاقمو خوابیدم نزدیکایھ ساعت سھ نصف شب بود با صدایھ تلفن بیدار شدم

دلھره عجیبی گرفتھ بودم رفتم سمت درو بازش کردم با ھربار زنگ خوردن تلفن قلبم از جاش کنده میشد بالاخره بھش رسیدمو برشداشتم _الو

_سلام باباجان

_چیشده بابا مامان چیزیش شده

_نھ نھ نگران نباش فقط ..ب.بچھ بھ دنیا اومد گفتم بھت خبر بدم

_خوب کردی تو کدوم بیمارستانین

بعد اینکھ بابا اسم بیمارستانو گفت قطع کردم برگشتم دیدم حسامم با صدایھ من از خواب بیدار شده

بھش گفتم منو ببره بیمارستان و اونم گفت باشھ رفتم اتاقم لباسامو پوشیدمو و یھ پتو انداختم رو امیرو رفتم بیرون

جلو در بیمارستان ایستاده بودیم رو بھ حسام گفتم _تو نمیای

_نھ من تو ماشین میمونم با امیر

میدونستم روش نمیشھ بیاد بھش حق میدادم ازش خداحافظی کردمو راه افتادم سمت ورودی بیمارستان وارد بخش شدم دیدم اخر سالن بابا با بچھ ھا رو صندلی جلو دراتاق نشستھ رفتم سمتش

_سلام بابا

_سلام باباجان اومدی

_اره مامان کجاست چیشد

_دکتر پیششھ  بھ جایی کھ بابا اشاره کرده بود رفتمو وارد شدم یھ دکتر با یھ پرستار اونجا بودن  رفتم سمتشون

_سلام خانم دکتر حالشون چطوره

_سلام دخترم حالش خوب نیست زیاد نفس تنگی داره

_چرا انقد زود بچش بھ دنیا اومده

_چون سنشون بالا بوده بھشون فشار عصبی وارد شده و کیسھ ابشون پاره شده بود بچشونم انقد ظعیف بود خیلی سخت بھ دنیا اومد با ترس و شرمندگی گفتم _بچھ چی حالش خوبھ

_اونم باید تا یھ ماه تو دستگاه باشھ بیش از حد ظعیفھ مراقبش باشین _خیلی ممنون

دکتر رفت بیرون و کنار مامان نشستم…عذاب وجدان داشتم نباید اونجوری باھاشون حرف میزدم حرفایھ مردم بدرک مامانم اگھ میمرد چیکار میکردم نیم ساعتی گذشت کھ مامان چشماشو باز کرد

_مامان جان حالت خوبھ

_اره دخترم تو اینجا چیکار میکنی امیر کو

با حرف مامان یاد امیر افتادم  _با حسام تو ماشینن نیومدن بالا

_دخترم بخدا خودمم شرمندم اگھ زودتر …

نزاشتم حرفشو بزنھ

_باشھ مامان جون استراحت کن

مامان اھی کشیدو ساکت شد باید میرفتم پیش امیر

_مامان من میرم پیش امیر نگارو نداو امیدم با خودم میبرم اینجا بمونن کھ چی بشھ گناه دارن

_نھ دخترم بابات میبره خونھ

_خب تو خونھ تنھایی چیکار کنن

_زحمتت میشھ

_نھ نمیشھ اتافقا خوبم میشھ از امیر مواظبت میکنن

_باش دخترم

صورت مامانو بوسیدمو ازش خداحافظی کردم

بابا ھم مخالفت کرد ولی من بچھ ھارو با خودم بردمو از بابا خداحافظی کردم  رفتیم پایین حسام سرشو تکیھ داده بود بھ پشتیھ صندلی و امیرم رو پاھاش بود با انگشت چند ظربھ زدم بھ پنجره وقتی دید ماییم درو باز کرد

سوار ماشین شدیم بچھ ھا تک تک بھش سلام کردنو حسامم با خوش رویی جوابشونو داد بعدش ازم پرسید چیشد منم واسش تعریف کردم بدون حرف راه افتاد سمت خونھ دو ھفتھ گزشتھ بود ھفتھ اول بچھ ھا پیشم بودن و حسامم با مھربونی باھاشون رفتار میکرد و باھاشون شوخی میکرد

ولی واس ملاقات مامان نمی اومد مامان ھم بخاطر نوید داداش کوچولوئھ دومم تو بیمارستان مونده بود  حرف و حدیثا شروع شده بود ..یکی میگفت پیری و معرکھ گیری یکی میگفت چون پسر بوده ننداختنش یکی میگفت

چون دخترش پسر بھ دنیا اورد اوناھم دلشون خواست

زن عمو چندبار زنگ زده بودو با طعنھ حرف میزد ھرکی می اومد ملاقات از حسام میپرسید و میکفتن راستھ حسام مادرتو زده و واس ھمین مامانت اینجوری زایمان کرد میدیدم مامان بابا چھ جوری شرمنده شدن خودمم از رفتار فامیل عصبی میشدم ولی ھیچی نمیگفتم

حسام ھر بار ارومم میکردو میگفت کھ مردم فقط دنبال سوژن وگرنھ بھ اونا چھ و مامان بابات اختیار زتدگیشون دست خودشونھ  مامان بعد یھ ماه با نوید از بیمارستان مرخص شدن

چند باری رفتم خونھ بابام ولی وقتی حسام باھام نبود انگار یھ چیزی گم میکردم دوست داشتم زور برگردم خونھ خودم و با حسام حرف بزنم دیگھ بحثو نقل قول فامیل از تکاپو افتاده بود

ھشت ماه گذشت عمو زنگ زد گفت کھ باید حسام بره شھرستان خواستم ماھم باھاش بریم خیلی وقت بود نرفتھ بودیم  حسامم مخالفت کردو گفت کھ ھوا سرده

لباسایھ خودمو امیرو جمع کردمو رفتیم خونھ بابا

امیر نزدیک ده ماھش شده بود ولی انقد زرنگ بودو شیرین تو دل بابا خودشو جا کرده بود ھر وقت بابا از راه میرسید میرفت سمتشو واسش بغل باز میکرد

دوھفتھ از رفتن حسام گذشتھ بود مامان تو اتاف بودو داشت نویدو مبخوابوند بابام ھم تو ھال داشت با امیر بازی میکرد

صدایھ زنگ خونھ زده شد رفتم بدون ابنکھ بگم کیھ درو بازش کردمو جلو در وایسادم ببینم کی بود ھمبن کھ در باز شد خون تو رگام یخ زد

مغزم منجمد شد باورم نمیشد بعد دوسال ببینمش اصلا این مدت کجا بود  طپش قلبم دوباره شروع شده بود بھ ھمون شیرینی بھ ھمون تکون دھنده زبونم نمیچرخید ھردومون بھم خیره شده بودیم

چقد تغیر کرده بود صورتش لاغر زیر چشاش گود رفتھ بود حس میکردم قامتش خمیده شده

دوست داشتم حرف بزنم ولی نمیتونستم

_سلام دختر عمو

با شنیدن حرفش نفسم تو سینھ حبس شد بالاخره شنیدم  دیگھ حسرت بھ دل از دنیا نمیرم

لفظ ھمون بود ولی چرا اون عشقو  ندات چرا اون شیطتتو نداشت چرا اون بویھ شیرینو نداشت چرا نمیتونستم جوابشو بدم چرا صدایھ بابا اومد  _کیھ دخترم

_پ..پس.ر..محمد اقاست بابا

بغض گلومو گرفتھ بود اشکم داشت رسوام میکرد زود رفتم تو ھالو امیرو برداشتم رفتم تو اتاقم صداش داشت روح زخمیمو زخمی تر میکرد مثلھ یھ خنجر داشت رو زخمام کشیده میشد

ھمھ چی جلو چشام نقش بست ھمھ خاطره ھام یادم افتادن

با دست صورتمو پوشوندمو بی صدا گریھ کردم امیر تازه میتونست راه بره لنگ لنگون اومد سمتم با دست کوچولوھاش رو دستام میکشید طاقت قھر با امیرو نداشتم سرشو توبغلم گرفتم

تو بغلم خوابش برد منم کنارش دراز کشیدم .

صبح کھ بیدار شدم محمد رفتھ بود ولی با ھمون سلام کردنش حنایھ گوشھ گیرو زنده کرد

ھروقت بھ مامان بابا نگاه میکردم یادم می اومد باھام چیکار کردن

حسام زنگ میزد بھ سردی جوابشو میدادم ھربار میکفت حنا چیزی شده انقد سرد شدی

دوست نداشتم با فکر کردن بھ محمد بھ حسام خیانت کنم ولی زخمام تازه شده بود

درد عشق درد دوری درد اغوش احباری.درد زایمان

دردی کھ وقتی مامانم بچع دار شد طعنھ ھایی کھ بھمون میزدن رفتارایی کھ باھامون داشتن ھمشون شده بود یھ زخم کھ محمد بھش نمک پاشیدو ھمھ رو از نو ساخت ده روزی از دیدن محمد میگذشت با مامان منتظر بابا بودیم کھ بیادو شام بخوریم وقتی وارد خونھ شدن از عصبانیت تو مرز ترکیدن بودم رفتم اشپزخونھ و مامانو صدا زدم مامان اومد تو اشپزخونھ _بلھ دخترم

_بابا چرا با محمد برگشتھ

_نشنیدی انگار قرار خونھ یکی از دوستایھ محمدو بسازه

_بابا مگھ ماجرایھ مارو نمیدونھ مگھ نمیدونھ من اینجام چرا اوردتش برین بھش بگین بره

_دخترم نمیشھ کھ شامشو میخوره میره چھ جوری برم مھمونو بیرون کنم

_مامان من دوست ندارم ببینمش

امید اومد تو اشپزخونھ و با حرفش مانع حرف زدن مامان شد _ابجی اقا حسام دمھ دره

با حرفی کھ امید زد مردم اگھ حسام محمدو ببینھ چی اگھ الان بیاد تو خونھ چی گیج شده بودم ھی اسپزخونھ رو طی میکردم نمیدونستم چیکار کنم

گیج شده بودم

_مامان ..مامان چیکار کنم

_خب دخترم بیا برو دیگھ

زود رفتم تو اتاقو لباسایھ خودمو امیرو جمع کردم

بدون اینکھ بھ محمد نگاه کنم امیرو برداشتمو از مامان بابا خداحافظی کردم و از خونھ رفتم بیرون …حسام تو ماشینش نشستھ بود …درو باز کردمو سوار شدم جواب سلاممو نداد تعجب کردم فھمیدیم از یھ چیزی عصبیھ

داشت با سرعت رانندگی میکرد خدا خدا میکردم اون چیزی کھ تو ذھنمھ نباشھ داد زدم

_ارومتر برو داری بھ کشتنمون میدی

سرعتشو کم نکرد بالاخره سلامت بھ خونھ رسیدیم …بی توجھ بھ منو امیر از ماشین پیاده شدو رفت داخل

منم دنبالش از ماشین پیاده شدم  رفتم تو خونھ

حسام تو ھال نبود رفتم اتاق رو تخت نشستھ بودو سرشو با دستاش گرفتھ بود امیرو رو زمین گزاشتمو صداش زدم

_حسام

جوابمو نداد…عصبی شدم گفتم

_میشھ حرف بزنی چتھ

سرشو بالا اورد از چشماش اتیش میبارید رگ پیشونیش زده بود بیرون  از حالتش تعجب کردم دیگھ شک نداشتم فھمیده بود  ولی نباید میباختم من کاری نکرده بودم نباید میترسیدم  ازجاش بلند شد و با داد گفت  _چرا..چــــــــــرا

_چی چرا

_چرا باھام اینکارو میکنی حنا

_چیکار کردم

_اون عوضی پیش تو چیکارمیکرد از حرفاش سر درنمیاوردم کی پیش من بوده

_چی میگی

_محمد پیش تو چیکار میکرد پس فھمیده بود با تتھ پتھ گفتم

_پیش من کھ نبود اومده بود خونھ بابام

با حرفم عصبی شد بھ سمتم حملھ کردو انداختم رو تخت خواستم بلند شم کھ دوباره ھلم داد صدایھ گریھ امیر اومد گفتم _داری چیکار میکنی بچھ میترسھ

_پس بگو خانم چرا جوابمو نمیداد

بگو چرا باھام سرد بود با معشوقش سرش گرم بود

_حسام چی داری میگی خودت میفھمی بخدا من حتی باھاش حرفم نزدم

_توقع داری باور کنم ھا دوسال زن منی دزیغ از یھ دوست دارم گفتن

دریغ از یھ بوسھ…دریغ از یھ محبت….اگھ راست میگی چرا اومده بود چرا تو اونجا بودی

_بخدا با بابام اومده بود مھمون بود نمیشد کھ بیرونش کرد

_خب تو میرفتی خونھ مریم خیلی دور بود دو کوچھ بالاتر از خونھ بابات بود با گریھ گفتم  _حسام بخدا..

با دستش کھ جلو روم نگھ داشت حرفمو قطع کرد

_ھیچی نگو حنا ھیچی..حق من این نبود.حق محبتم این نبود.جواب عشقم این نبود  این بود اون صداقتی کھ ازت خواھششو کردم ..این بود اون قولی کھ بھم دادی صداش داشت تحلیل میرفت منم ھق ھق میزدم و امیرم با صدا گریھ میکرد دلم بھ حال خودمون سوخت

_چرا گزاشتی نگات کنھ…چرا گزاشتی صداتو بشنوه

دستاشو مشت کرده بود دیدم چقدر داره زجر میکشھ میخواستم حرف بزنم ولی بھم اجازه نمیداد فقط خودش بود داشت با عصبانیت حرف میزد از جاش بلند شدو از خونھ رفت بیرون

چند ساعتی گزشت خیلی نگران بودم زنگ زدم خونھ بابام ببینم رفتھ اونجا یا نھ  بابامم دلداریم داد گفت کھ حسام کاری نمیکنھ پشیمون بشھ نزدیک ساعت یازده بود کنار امیر دراز کشیدمو خوابم برد

وقتی چشم باز کردم دلھره بھ جونم افتاد حسام تو اتاق نبود بھ ساعت نگاه کردم ھشتو چھل دقیقھ بود زود پریدم بیرون

تو ھال بدون پتو و بالش خوابش برده بود برا یھ لحظھ حس تنفرو تو خودم برا محمد حس کردم

ولی اون کھ کاری نکرده بود حسام دچار سوتفاھم شده بود حقم داشت اون از ھیچی خبر نداشت رفتار خودم باعث امروز شده بود

رفتم اشپزخونھ تا صبحونھ رو اماده کنم یھ استکان از دستم افتادو با صدا بھ کف ظرفشویی خورد از ترس جیغ کشیدم

حسام اومد تو اشپزخونھ از سرو روش وحشت میبارید چشاش گنده شده بودو چشاش دوتا کاسھ خون بود بھم نگاھی انداختو رفت بیرون

زود سفره رو انداختمو تخم مرغ ھارو گزاشتم رفتم امیرم از اتاق  برداشتمو اوردمش کنار سفره

رفتم چایی ریختم  و گزاشتم رو سفره حسام بی حرف اومد نشست حتی بھ امیر نگاھم ننداخت اخلاقش خیلی عوض شده بود دوست داشتم حرف بزنم  ولی نمیتونستم  صبحونشو خوردو رفت لباس عوض کردو رفت بیرون

داشتم دیونھ میشدم من بھ محبتش معتاد بود از دیشب تو خماری بودم طاقت این رفتارشو نداشتم…بی توجھیش نابودم میکرد بھ محبتش وابستھ بودم تحمل بی محبتیش برام شده بود زھر اگھ میخواست بھ این رفتارش ادامھ بده میمیردم

نباید میزاشتم محبتشو ازم بگیره اون محبت مال من بود و نمیخواستم زندگی شیرینم نابود شھ تازه داشتم حس شیرینشو حس میکردم تازه میدونستم نمیتونم با بی محبتی کنار بیام

بلند شدمو شروع کردم بھ تمیز کردن خونھ واس نھار غذایھ مورد علاقھ حسامو درست کردم خورشت ھویج

باید دوباره دلشو بھ دست میاوردم

من کاری نکرده بودم کھ تاوانشو اینجوری بدم یھ شلوار با یھ تاپ سبز پوشیدم یھ سرھم سرمھ ای خشکلم تن امیر کردم  و منتظر حسام نشستیم ساعت یک بود کھ صدایھ در اومد …وقتی وارد شد از چھرش خستگی میبارید با بی رمقی سلامی کردو رفت دستشویی منم سفره رو انداختمو غذا رو کشیدم  حسام یکم با امیر بازی کرد بعدش شروع کرد بھ خوردن  بمن نگاه نمیکرد داشتم عذاب میکشیدم باید حرف میزدم  میدونم نمیتونم پس باید پا رو غرورم میزاشتم

_حسام

سرشو بلند کردو بھم خیره شد

_حسام بخدا من کاری نکردم بخدا باھاش حرفم نزدم حرف تو درست بود باید میرفتم خونھ مریم ولی بھ عقلم نرسید توروخدا اعتمادت از من سرد نشھ اگھ باور نداری زنگ بزن از مامان بابا بپرس ببین من حتی تو ھالم نبودم وقتی اومد من رفتم  _باشھ

_چی باشھ تو باورم نمیکنی نھ

_چرا باور کردم

_پس چرا اخمات توھمھ

_خستم دیشب نخوابیدم واس ھمین

_دیگھ ازم عصبانی نیستی

_من ھیچ وقت ازت عصبی نمیشم از خودم عصبیم نباید باھات اونجوری رفتار میکردم معذرت میخوام

خیالم راحت شد بعد خوردن گفت کھ میره یکم بخوابھ منم زود سفره رو جمع کردمو امیرو خوابوندم خودمم رفتم رو تخت کنارش دراز کشیدم

دلم اغوششو میخواست ولی روم نمیشد ھیچ وقت خودم پیش قدم نشده بودم  ولی حسم قوی تر از شرمم بود اروم اروم رفتم سمتشو دستاشو ازھم باز کردمو خودمو تو بغلش جا دادم

با اینکھ خواب بود ولی با دستاش تو اغوشش اسیرشدم  دوباره امنیت اغوششو داشتم دوباره گرمایھ بدنشو داشتم  دوباره رفتھ بودم تو پناھگاھم این پناه گاھو دوست داشتم این اغوش اجباریو دوست داشتم بھش تکیھ داده بودم میرفت اوار میشدم با حس لمس چیزی رو صورتم چشامو باز کردم

حسام با دست داشت دونھ دونھ موھامو کھ تو صورتم ریختھ بودو کنار میزد

چشامو بستمو پشتمو کردم بھش سرشو تو موھام فرو کردو بو کشید  زمزمھ وار زیر گوشم گفت _تو فقط مال منی فقط مال من

ھرکی بھت نگاه کنھ میکشمش…تو مال منی مادر پسرمی خانوم خونھ منی از اعترافش دلم گرم شد تند تو بغلم گرفت و سر شونھ ھامو بوسید

طاقت نداشتم بھ روش چرخیدمو لباشو بوسیدم یکم ھمراھیم کردو سرشو دور کرد و گفت

_من میرم ساعت ھفت اماده باشین میام دنبالتون

_کجا

_شام میبرمت یھ جایھ خوب

_باشھ

پیشونیمو بوسیدو رفت بیرون

ساعت ھفت ھردو اماده بودیم …زنگ خونھ بھ صدا دراومد حسام بود گفت کھ بریم بیرون.

رفتیم رستوران ھخامنش جلوش در چندتا پلھ دراز بود بھ بالا میرفت بغل پلھ ھا مجسمھ ھخامنش بود

وقتی وازد شدیم از فضایھ رستوران تعحب کردم ھمھ چی سنتی بود میزھایھ سنتی تابلوھایھ ھخامنشی

گارسوناش کلا لباساشون از پارچھ ھخامنش بودو کلا سرشون بود کل ست رستوران قھوه ای بود

از ھرگوشھ یھ گروه نوازنده ایستاده بودنو ھم زمان یھ نوع ملودی رو مینواختن  حسام دستمو گرفتو رفتیم سمت یکی از میز سنتیا و نشستیم گارسون اومدو سفارشارو گرفتو رفت رو بھ حسام گفتم _چقد قشنگھ اینجا

_اوردمت اینجا ازدلت دربیارم

_دلخور نبودم کھ

_ولی باھات بد رفتار کردم

_اره ولی حسام من ھمون روز کھ بھ تو بلھ گفتم یھ ثانیم بھش فکر نکردم اون پسر عمویھ منھ تو ھرجاییم میبینمش دلیل نمیشھ ھربار بین خودمونو بھم بزنیم  الان ما یھ بچھ داریم اگھ تو ھی بخوای اینو یاداوری کنی زندگیمون جھنم میشھ

_حنا بھم حق بده از ترس از دست دادنت دیونھ شدم

اومدم جلو در امید میگھ حنا نشستھ با محمد حرف میزنھ تو انتظار داشتی من چیکار کنم

پس واس ھمین بوده اینجوری داغ کرده بود

_بخدا مت تو اشپزخونھ بودم بھ حساب این امیدم میرسم غذاھارو اوردنو مانع حرف زدنمون شدن

وسایل ھاشون …ظرفاو قاشقو …لیوان…سفره ھمشون از شکل ھخامنش بودن خیلی قشنگ بودن حتی دستمال سفره ھایی کھ گزاشتھ بودن ست وسایلا بود ترتیب قشنگی داشتن

غذامونو خوردیم حسام رفت حساب کنھ چندتا دستمال برداشتم واس امیر کھ دھنشو باھاش تمیز کنم

حسامم اومد رفتیم بیرون …حسام از خوشحالی لباش بھم نمیچسپید شاد بودم از اینکھ تونستم بھش اعتماد بدم

اھنگ ای ولی گلم از کوروسو گزاشتھ بودو باھاش میخوندو بشکن میزد

(یار من یواش یواش بیا عطر گلو باھاش بیار سرشو رو شونم میزاره تاپ تاپ دلم صداش میاد ھرشب کھ میشھ با دلبری پاھاشو تو خونم میزاره یھ بوسھ از اون قند لباش چی بگم عجب حالی داره ای وای گلم وای گلھ دلبر نازو خشکلم ای وای گلم وای گلھ یکی یھ دونھ دلبرم ای وای گلم وای گلھ عاشق و دیوانھ گلم وقتی کھ دوره از برم گرمی نداره منزلم دست خودم نیست نمیشھ اینقده نگاھش نکنم ھرشب کھ میاد ببینمش گل من صداش نکنم لباشو کھ غنچھ میکنھ یھ بوسھ از لپاش نکنم نمیشھ برام ناز کھ میکنھ جونمو فداش نکنم

یھ یاری دارم عاشقت شده این دورو اون در میزنم اگھ کھ یھ روز قھر بکنھ بھ سیم اخر میزنم واسھ یھ بوسھ از لباش ھزارتا کلک جور میکنم اگھ عشق من یک ھوسھ پس چرا پرپر میزنم ای وای گلم وای گلھ دلبر نازو خشکلم ای وای گلم وای گلھ یکی یدونھ دلبرم ای وای گلم وای گلھ عاشقو دیوانھ گلم وقتی کھ دوره ازبرم گرمی نداره منزلم وقتی کھ دوره ازبرم گرمی نداره منزلم)

امیرم دستاشو ھی تکون میدادو میخندید

دل خودم شاد نبود ولی دل اونا کھ شاد بود حداقل اونا تو ارامش بودن

میتونستم محیطو  واس این پدرو پسر اماده کنم  رسیدیم خونھ و امیرو خوابوندم …رفتم تو تختم دراز کشیدم…حسام دستامو گرفتو کشیدم تو بغلش و مھمون بوسھ ھایھ بی امانش شدم .

زن عمو و عمو بعد یھ ھفتھ اومدن شیراز واس عید

مریم ھممونو دعوت کرده بود ھمھ بعد شام دور ھم جمع شده بودیم مژگان دستمالی کھ دست امیر بودو گرفتو با صدا گفت _وای دستمال رستوران ھخامنش کی رفتین حنا مونده بودم چی بگم حسام گفت

_نرفتیم یھ مسافر سوار کردم کھ دستمال میبرد اونجا منم چندتایی ازش گرفتم  زن عمو گفت

خوبھ ادم بلد باشھ دروغ بگھ کاش یادت داده بودم اصلا نمیدونی باید چھ جوری دروغ ی

مریم گفت

_خب داداش رفتھ ھم باشین اشکالش کجاست بازم زن عمو گفت

_چطور اشکال نداره بچم شبو روز جون میکنھ واس اینکھ حنارو ببره ھخامنش اونجا جایھ پا شاھاس نھ حنا صدایھ حسام بلند شد

_چرا جایھ حنا نیست اونوقت درست حرف بزنین مامان

_چشمم روشن بیا منو بزن بیا دیگھ

_خواھش میکنم مامان بس کن

زن عمو بلند شده بودو رفتھ بود جلو حسامو دستایھ حسامو گرفتھ بودو داد میزد بحث سر گرفت

امیر داشت ازگریھ ھلاک میشد ھرجوری بود اروم شدن منم گریھ کنون رفتم اتاق حسام دنبالم اومد

_حنا اماده شو برمیگردیم

با دلخوری ازھمشون خدا حافظی کردیم شب حسام ھرکاری کرد نتونست ارومم کنھ حرفایھ زن عمو خیلی بھم برخورده بود

نمیدونستم چکاری کردم کھ ھربار بھ رگبار طعنھ میبستم از رفتاراش خستھ شده بودم

بالاخره خوابیدم فردا صبح عمو اومد خونمون خیلی باھام حرف زد گفت کھ حرفاشو بھ دل نگیرم ھمینجوری حرف میزنھ وگرنھ از حرفاش منظوری نداره ولی دل من دیگھ دلم رنجیده بود

واس نھار گفت کھ میمونھ منم خورشت فسنجون درست کرده بودم  بعد غذا عمو ھی از دست پختم تعریف میکرد  بھ حسام گفت

_امشب میریم خونھ پدر زنت

حسام ھیچ وقت رو حرف پدرش حرفی نزده بود ولی گفت _چرا

_چرا انقد از خانواده زنت دور شدی تو امشب میریم

_چطور برم بابا روم نمیشھ یادتون نیست چھ حرفو حدیثایی ساختھ بودن

_اون مال یھ سال پیش بود ھمین کھ گفتم رو حرفمم حرفی نمیزنی

حسام ساکت شدو ھیچی نگفت از عمو خیلی ممنون بودم تنھا مشکلی بود کھ ھمیشھ داشتم دوست نداشتم بدون حسام برم اونجا

شب عمو ھم باھامون اومد خونھ بابام حسام دست مامان بابامو بوسید بعد شام حسام امیرو نویدو پیش خودش گزاشتھ بودو باھاشون بازی میکرد

عمو ھم گفت کھ این دوماه رو تو شیراز میمونن تو خونھ خودشون دوماه بعدش با دختراشو داماداش میرفتن سفر حج

میگفت بیخود این راھو نرن کھ دوباره برگردن

خوشبختبم کامل بود  ارامشم کامل بود

دوماه ھم گزشتو بھ مناسبت رفتن عمو و زن عمو و دختراشون تو تالار بزرگ شیراز مھمونی دادنو کل فامیلاشونو دعوت کرده بودن عمو گفت قبل رفتنش قربانی میکننو بین فقرا پخش کنن تو مراسم با اھدیھ اشتی کردیم نمیخواستم کدورتی بینمون باشھ

شب خستھ کوفتھ برگشتیم خونھ خودمون حسام مامان باباشو با خودش اورد گفت کھ میخواد این سھ روز باقی مونده رو پیش ما باشن.

نصف شب بود صدا می اومد از اتاق رفتم بیرون

صدا از اتاق عمو می اومد گوش دادم زن عمو ھی عمو رو صدا میزد ترسبدم سراسیمھ وارد اتاق شدم عمو تو خودش مچالھ شده بود قشنگ معلوم بود نفسش بالا نمیاد

رفتم حسامو بیدار کردم حسام رو بھ مامانش گفت چیشده …زن عمو ھم گفت فکر کنم مسموم شده

جوری کھ زن عمو نفھمھ و بترسھ بھ حسام اشاره کردم کھ مسمویت نیست حسامم زود باباشو رسوند بیمارستان.

ھمھ تو سالن جلو در ای سی یو ایستاده بودیم دکتر گفت کھ ایست قلبی داشتھ و الان رفتھ تو کما

دلم واس زن عمو میسوخت جوری واسش دعا میکرد دل سنگ اب میشد  ھاجرو مریم ھردوشون بیحال افتاده بودن واس دومین بار اشک حسامو دیده بودم

منم از تھ دلم واسش دعا میکردم لطف عمو خیلی شامل حالم شده بود اندازه پدرم دوستش داشتم

ساعت دو بعد از ظھر بود دکتر بھمون خبر داد کھ تموم کرده زن عمو از حال رفت

ھاجرو مریم بیمارستانو رو سرشون گزاشتھ بودن

امیر از گریھ کردنشون بھ گریھ افتاده بود و توان اروم کردنشو نداشتم وحیدو حسام رفتھ بودن دنبال کارایھ کفن و دفن

ھمون روز تو مسجد امیرالموئمنین مراسم عزاداری برگزار شد  مھمون ھایی کھ شب قبل اومده بودن دوباره اومدن ھمھ چشماشون اشکی بود عمو واس ھمھ عزیز بود

حسام تونست با کمک چندتا اشنا وحیدو جایگزین عمو کنن برن حج  ھیچ کدوم حاظر نبودن برن خونھ خدا

ولی خونھ خدا واجب بودو عمو دیگر رفتھ بودو کاری نمیتونستن بکنن

روز بعد مراسم زن عمو ھمراه دختراشو وحید و داماداش راھیھ سفر شدنو مراسم واگزار شد بھ حسام

کل فامیلایھ شھرستان اومده بودن خونھ ما من مونده بودم با اھدیھ

روھرکاری نظر میدادو خود شیرینی میکرد یھ بار کھ مامانم سبزی پاک میکرد با پررویی اومد گفت کھ شما نمیفھمین پاکش کنید بدین بھ خودم بھتر میدونم …مامان خیلی بھش برخوردو میخواست بره کھ حسام جلوشو گرفت …تو خونھ خودم بھ ھممون دستور میداد نمیزاشت دست بھ ھیچ کاری بزنم جلو ھمھ میگفت تو برو بشین من ھستم

ولی قشنگ معلوم کاراش از رو قصده و غرض

تا یھ ماه وضعیتم این بود ھر روز مھمون ھر روز گریھ و سردرد

امیر خیلی بدقلق شده بود و ھمش گریھ میکرد شبا استراحت نداشتم روزاھم اھدیھ اعصابمو ناارام میکرد

دیگھ اغوش حسامو نداشتم داغون شده بود …ھربار میدیدمش چطوری میشینھ یھ گوشھ و گریھ میکنھ بدجور تو خودش شکستھ بود

دلم اون ارامش اغوششو میخواست ولی نمیتونستم خودخواه باشمو تو این موقعیت اینو ازش بخوام

ھرشب از خدا صبر میخواستم فقط میگفتم خدا خودت کمکم کن

بعد یھ ماه حاج خانوم با دختراش برگشتن

دوباره از نو مھمونا ھمھ اومدن خونھ حتی بیشتر شده بودن ھم واس زیارت ھم واس تسلیت

از پا دراومده بودم با حسام حتی شباھم ھمدیگرو نمیدیدیم

بعد دو ھفتھ ھاجرو مریم برگشتن خونھ خودشونو اھدیھ و حاج واحد ھم برگشنن ابرکوه نمیتونستن بمونن باید میرفتنو بھ زمینا میرسیدن  اھدیھ مخالفت کرد ولی حرف حاج واحد یکی بودو دوتا نشد

وقت رفتن اھدیھ جوری بھم خیره شد کھ انگار بھ پدرکشتش خیره شده دلیل این ھمھ نفرت رو نمیتونستم درک کنم

حاج خانوم ھر روز میرفت سر مزارو با چشمایھ بھ خون نشستھ برمیگشت…حسام ھرشب پیش مادرش بودو ارومش میکرد انقد از حسام دور شده بودم کھ حس میکردم یھ غریبھ ایم واس ھم

یھ ماه از برگشتشون میگذشت حاج خانوم گفت کھ میخواد برگرده خونھ خودش …ھرچی حسامو دختراش مخالفت کردن نتونستن جلوشو بگیرن ھمش با گریھ میگفت خاطره اون خدا ییامرز تو اون خونس برمیگرده پیش اونا  با اینکھ راضی نبودن ولی بھش اجازه دادن

چند روزی از رفتن حاج خانوم میگذشت یھ روز صبح با صدایھ بھ در کوبیدن حیاط از خواب پریدیم

حسام رفت درو بازکردو حاج خانوم وارد شد  داشت گریھ میکرد خیلی ترسیدم رفتم جلوشو گفتم  _حاج خانوم چیزی شده چرا گریھ میکنین جواب حرف منو ندادو رو بھ حسام گفت

_جمع کن بریم خونھ من ازحرفش چیزی نفھمیدم حسام گفت _کجا بریم چرا بیایم خونھ شما

_از این بھ بعد خونھ ما زندگی کنید من شبا میترسم نمیتونم تو اون خونھ درن دشت تنھا باشم

_خب مادر من شما بیاید اینجا ما کھ از اولش مخالف بودیم

_نھ من اونجارو تنھا نمیزارم شما باید بیاید

با تعجب بھشون نگاه میکردم نکنھ حسام قبول کنھ صدایھ حسام دوباره بلند شد

_مادر این ھمھ وسایلو چھ جوری بیاریم نمیشھ کھ شما یھ نفری میریم لباساتو جمع  میکنیم میاین اینجا

_ھمین کھ گفتم شما میاید من از اون خونھ بیرون نمیام حاج خانوم از خونھ رفتو من ھنوز مات مبھوت شده بودم نمیدونستم چی بگم

ازشک خارج شدم رو بھ حسام گفتم

_حالا چیکار کنیم

حسام اھی کشید و کلافھ دستی تو موھاش کشیدو گفت _نمیدونم

_یعنی چی میخوای بریم

_مگھ چاره دیگھ ایم داریم

_حسام مادرت زندگی رو برامون جھنم میکنھ چطوری زندگی کنیم اونجا

_میدونم ..میدونم ولی چیکار کنیم تنھا کسش تو این شھر منم …منم تنھاش بزارم  ھرچی گفتم حسام واسم یھ دلیل می اوردو قانعم میکرد با گریھ رفتم تو اتاقم درو ھم بستمو جواب حسامو دیگھ ندادم

ترس من از این بود حسامو ازم بگیره درستھ دوسش نداشتم ولی بھش وابستھ بودم وقتایی کھ خستھ بودم اون ارامشم بود

بعد نھار حاج خانوم دوباره اومد وقتی حسام بھش گفت کھ میریم با شادی از خونھ رفت بیرون

با کمک خواھرایھ حسام نصف وسایل لازمھ رو انتقال دادیم خونھ حاج خانوم و خونھ خودمونو اجاره دادیم

بعد یھ مدت زندگی کردن اونجا بھونھ ھایھ حاج خانوم شروع شد  شبا نصف شب جیغ میزدو گریھ میکرد میگفت بیاید پیشم من میترسم

حسام میگفت تا عادت کنھ ھمھ یھ مدت کنار ھم میخوابیم از چیزی کھ میترسیدم سرم اومده بود

دو ھفتھ بعدش دختراش شاکی شدن کھ این چھ وضعشھ نباید اینجوری باشھ و مامانشونو دعوا کردن کھ تو زنو شوھر جوانو کنار خودت اسیر کردی  حاج مریم بھ مامانش گفت کھ دخترش سمیھ رو میفرستھ شبا پیشش بخوابھ  ھمھ راه بھونھ حاج خانوم گرفتن

بیجاره سمیھ ھر روز میرفت مدرسھ و برمیگشت خونھ وقت نمیکرد مامان بابایھ خودشو ببینھ

امیر بعد مرگ عمو دچار شک شده بود ھرشب گریھ از سر میدادو اروم نمیشد ھربار کھ بھ دکتر میبردیمش با امپول اروم میشد  سھ ماه از مرگ عمو میگذشت

حاج خانوم رفتاراش شروع شده بود و ھر روز باھم بحث داشتیم بحثمون دامنگیر روابط منو حسامم شده بود نمیدونست طرف کدوممونو بگیره  اگھ حرفی میزد کھ بھ نفع من باشھ مادرش بدتر اذیتم میکرد  اگھ ھم حرفی میزد بھ نفع مادرش باشھ من دلخور میشدم

سمیھ ھربار میگفت بیجاره دایی چطوری بین شما گیر کرده ھمھ ھم میدونستن من تقصیری ندارمو ازم میخواستن باھاش مدارا کنم

یھ شب امیر دوباره شروع کرده بود بھ گریھ کردنو ارومی نداشت  خودم کم داغون بودم گریھ ھایھ امیر ھم بھش اضافھ شده بود

یھ ساعت بود پشت سرھم گریھ میکردو منو حسام نمیتونستیم ارومش کنیم انقد برده بودیمش دکتر بیچاره از دکترا میترسید

حاج خانوم بدون در زدن وارد اتاق شد رو بھ من با داد گفت

_نمیتونی بچتو اروم کنی سرم رفت …من استراحت میخوام…ارامش میخوام…زندگی واسم نزاشتید …

_اروم نمیشھ حاج خانوم مگھ دست منھ ھرکاری میکنم

_اره دیگھ ھیچی بلد نیستی جز لوندی دل پسر مردمو بردن…مادرش دلش خوشھ کھ دختر فرستاده خونھ بخت …اگھ ما نبودیم تا الان صدبار طلاقت داده بودن  اگھ حسام من نبور الان خونھ بابات بودی

بھ گریھ افتاده بودم حسام ھمونجور وایساده بودو نگا میکرد  حاج خانوم درو بستو رفت بیرون

ولی کاش تو ھمون اتاق میموندو بیرون نمیرفت از بیرون داد میزد

_دختره بی عقل …نھ کاری بلده نھ ھیچی پسرمو از راه بھ در کرده  …عقده ای کینھ ای

صدایھ سمیھ اومد  _مامان بزرگ میشنوه

_خب بشنوه بدرک تو خونھ خودم ارامش ندارم  اومدن زندگیمو تباه کردن

وقتی دیدم حسام ھمونجوری ایستاده و ھیچی نمیگھ دست خودم نبود …شروع کردم بھ جیغ کشیدنو خودمو زدن …کنترلم از دستم خارج شده بود با ناخونام صورتمو خراش میدادم

امیر از جیغ جیغ ھایھ من ساکت شده بود حسام امیرو کنار گزاشتو اومد طرفم  ھرکاری کرد دستامو بگیزه نتونست …سمیھ اومد تو اتاقو وقتی دید دارم خودمو میزنم اونم اومد سمتمو دستامو نگھ داشت

وقتی اروم شدم سمیھ رفت یھ لیوان اب بیاره و حسامم رفت سمت امیر  نمیدونم امیر چش بود ولی حسام پشتش بھ من بودو امیر تو بغلش بود سمیھ اب رو اوردو یھ جرعھ خوردم اب سرد گرمایھ درونمو کم کرد  سرمو بالا گرفتمو لیوانو بدم بھ سمیھ

سمیھ با وحشت بھم خیره شده بود و حسامو صدا زد _دایی بیا

حسام اومد اونم وقتی بھ چھرم نگاه کرد چشاشو گرد کرد

کنارم نشستو موھامو کنار زد پیشونیمو بوسیدو شونھ ھام رو گرفتو درازم کرد گفت _خستھ ای بخواب من مواظب امیرم  حاج خانوم تو درگاه وایساده بود گفت _این سلیطھ بازی چیھ دراوردی دیگھ حسام صداش دراومد

_مامان بسھ دیگھ  شورشو دراوردین ھی ھیچی نمیگم  فردا از این خونھ میریم تا شمام ارامش داشتھ باشین

_خب برین بھ درک مگھ محتاج شمام

_مامان یکم انصاف داشتھ باش ..کی بود مارو اورد اینجا

_بھ بھ پسر بزرگ کردم بخاطر یھ دیونھ اینجوری تو روم وایسھ

سرمو تو گردنم فرو کرده بودم از کار خودم خجالت میکشیدم

حاج خانومم از اتاق رفت بیرون سمیھ اومد سمتم پتو رو تا گردنم بالا کشیدو گفت _خودتو ناراحت نکن استراحت کن .

صبح وقتی تو اینھ بھ خودم نگاه کردم وحشت کردم   کل صورتم کبود شده بود جایھ ناخونام ھمش زخم شده بود حالا فھمیدم چرا سمیھ و حسام باوحشت بھم خیره شده بودن

اھی کشیدمو صورتمو شستم رفتم بیرون با حسام راه افتادیم سما خونھ بابام وقتی رسیدیم حسام گفت

_تو برو تو منم برم ببینم مستاجر چی میگھ

_باید پیش رھنو بھش بدی دیگھ

_اره میرم یھ راھی واس پولش پیدا کنم

_باش خدانگھ دار

_بسلامت

از ماشین پیاده شدمو زنگ درخونھ رو زدمو دربا تیکی باز شد

مامان از دیدن صورتم وحشت کردو با نگرانی اومد سمتم امیرو از بغلم جدا کردو گفت

_خدا مرگم بده چیشده صورتت چرا اینجوریھ با حسام دعوات شده

_سلام مادر خدانکنھ .نھ بیا بریم تو واست بگم

ھمھ رو واس مامانم تعریف کردم گفت کھ کارم اشنباه بوده خودمم میدونستم ولی کنترلم رو از دست داده بودم

حسام واس نھار نیومد باباھم وقتی ماجرارو شنید بھ شوخی گفت باید حاج خانوم رو میزدی نھ اینکھ خودتو سیاه و کبود کنی

حسام کاس شام اومد بعد شام با بابا سرگرم حرف زدن بودن  نزدیک ساعت ده بود کھ حسام گفت

_حنا اماده شو بریم با تعجب بھش نگاه کردم

_انقد زود خونھ رو خالی کردن

_نھ بیا تو راه واست توضیح میدم

_من نمیام تو اون خونھ ھا

_تو اماده شو

_یعنی چی میخوای منو باز ببدی اونجا من نمیام صدایھ بابا دراومد

_پاشو با شوھرت برو دختر شکھر ندادم بیاد تو خونم بشینھ …بھ حرف شوھرت گوش کن

از حرف بابا عصبی شدم وقتی بابایھ خودم اینجوری رفتار میکرد چھ انتظاری از بقیھ داشتم رفتم تو اتاقو مانتومو پوشیدمو رفتم بیرون

با دلخوری ازشون خداحافظی کردم و با عصبانیت سوار ماشین شدم  حسام ھم سوارشد ھیچی نگفنم خودش شروع کرد بھ حرف زدن

_حنا من با مامان حرف زدم قراره دیگھ کاری بھ کارت نداشتھ باشھ دیشب تقصیر خودم بود نباید میزاشتم تا این حد جلو بره  ھاجرو مریمم خیلی ازش عصبانی شدن

واس خونھ ھم بخدا ھرکاری کردم مستاجره میگھ تا پولو ندین من نمیرم .پرس و جو ھم کردم واس گرفتن وام اونم شرایطی رو میخواد کھ من ندارم بھت قول میدم دیگھ اذیت نشی  ھیچی نمیگفتم سکوت کرده بودم

بعد حرف زدنش اھی کشید انگار حرف زدن واسش سخت بود وقتی رسیدیم حاج خانم خونھ نبود خونھ ھاجر مونده بود

رفتم تو اتاقو امیرو گزاشتم تو گھوارش بیچاره از دیشب شکھ شده بود ھیچی نمیگفت حسام اومد تو اتاق پشتم بھش بود نگاه خیرشو حس میکردم حس میکردم داره بھم نزدیک میشھ …دستش حلقھ شد تو کمرم  _حنا الام قھری

_نھ

_پس چرا ھیچی نمیگی

_چی بگم  اخھ اینکھ بھ حرف من اھمیتی داده نشد

_بھ جون امیر سعیمو کردم ولی بھ ھردری زدم بستھ بود گفتم کھ قول میدم اذیت نشی مامانمم قول داده

_باش

_بازم ازم دلخوری

لحنش التماس داشت دلم براش سوخت رومو کردم سمتشو دستاشو از کمرم باز کردم  _نھ دیگھ منم سعی میکنم باھاش کنار بیام کار منم درست نبود

دوباره دستاشو دورکمرم حلقھ کرد …خواستم کنارش بزنم اومد زیر گوشم زمزمھ وار گفت

_دلم برات تنگ شده …میدونی چند وقتھ لمست نکردم

نفسش کھ بھ گوشم خورد از خود بی خود شدم تو دستاش رھا شدم  لباشو رو گوشم کشوندو دوباره با لحن التماس امیز گفت

_میدونی چندوقتھ حست نکردم

دیگھ توان مقابلھ در مقابل خواستش نداشتم

دستاش دور کمرم سفت شده بودو بوسھ ھاش کھ بھم حس ارامشو میداد.

ده روز از برگشتم بھ خونھ میگذشت حاج خانوم ھنوزم قھربودو برنگشتھ بود حاج واحد خبر فرستاده بود میخواد سھم خودش از زمین ھارو بفروشھ

حسامو خواھراش مخالفت میکردن قراربود شب ھمھ اینجا جمع بشنو حرف بزنن  ساعت شش بود ھمھ اومدن

اھدیھ با ھیشکی حرف نمیزدو ھمش با اخم بھمون نگاه میکرد  حاج خانومم مثلھ ھمیشھ بود زبونش بھ ھمون تندی بود

با کمک سمیھ و مژگان سفره رو انداختیم بعد شام بحثشون سر گرفت

ھرچی حسامو خواھراش مخالفت کردن حاج واحد راضی نشد اخر سر ھم حسام گفت کھ میخواد سھمشو خودش بخره

تو بحثشون شرکت نمیکردم ھربار اھدیھ حرف میزد حاج خانوم بھش میگفت ساکت بشھ

اخرسرم بینشون دعواشدو حاج خانم بھ حاج واحد گفت گھ شیرمو حلالت نمیکنم  با دعوا از خونھ رفتن بیرون

نمیدونستم حسام از رو چھ پشتبانھ ای میخواست زمین بھ اون بزریگو بخره .

رو تخت دراز کشیده بودیم سوالی کھ ذھنمو درگیر کرده بود رو از حسام پرسیدم _حسام

_جانم

_چھ جوری میخوای زمینو بخری تو کھ پس اندازی نداری

_میخوام خونھ خودمو نو بفروشم

ساکت شدم دلم نمیخواست بفروشتش ولی اون مرد بودو بھتر میدونست…وقتی سکوتمو دید بھ روم چرخیدو سرمو تو اغوشش گرفت

_بھت قول میدم خونھ قشنگتری واست بخرم یھ فکرایی تو سرم دارم لجوجانھ پرسیدم

_چی

_میخوام یھ وام بگیرم ک تو زمینا درخت پستھ بکارم

_پس چرا اون موقع بھت وام ندادن

_این فرق میکنھ وام کشاورزی میگیرم

چون ھیچی سردرنمیاوردم ھیچی نگفتم و با ارامش بھ خواب رفتم.

دوسال گزشت و امیر چھار سالش شده بود حسام ھمونجور کھ گفت وام گرفتو زمینارو درخت پستھ کرد زندگیم روزبھ روز رو بھ بھبودی بود

حاج خانوم کنارمون موندگار شده بود و اگھ یھ روز غر نمیزد تعجیب میکردم عادت کرده بودم بھ اخلاقاش

محمد تو مدت این دوسال سھ تا خواستگاری رفتھ بود  اومد خواستگاریھ نگار

بھ بابام گفتم اگھ بھ محمد دختر بده باید اسمم از تو شناسمش پاک کنھ منکھ ھنوزم کھ ھنوزه صداشو میشنوم قلبم وایمیستھ

دلم اتیش گرفتھ بود مگھ میتونستم ھر روزباھاش چشم تو چشم بشم اونم کنار خواھرم نگار ھم مخالفت کرده بودو بابام بھشون نھ گفت بعد نگار رفت خواستگاریھ سارا دختر داییم خواھر سمانھ

سارا بھ سامان پسر مریم علاقھ داشت و بھ محمد جواب رد داد و با سامان ازدواج کرد

بعد عروسی سارا با سامان محمد رفت خواستگاریھ دختر خالھ زن داییم نازنین کھ ھم کلاسی نگار بود

دلیل کاراشو نمیدونستم اصرار داشت از این طایفھ زن بگیره

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا