رمان آغوش اجباری

رمان آغوش اجباری پارت دوم

رمان آغوش اجباری 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های رمان آغوش اجباری اینجا کلیک کنید

رفتم ابی بھ صورتم زدمو سفره رو پھن کردم چند دیقھ بعدش اقافریدم اومد وشاممونو خوردیم.

یھ ھفتھ مثل برقو باد گذشت

عمھ ھمدمم شده بود با حرفاش اروم میشدم

بااقا فرید راه افتادیم سمت شیراز از قرار معلوم اونام می اومدن خونھ داداششونو مادرشونو برمیداشتن برمیگشتن ابرکوه مادرش زمستونا می اومد شیراز و بھاراھم برمیگشت روستاشون

تو راه اقا فرید ھی باعمھ بگو بخند داشتن

باخودم گفتم ینی اونا عاشق ھمن ،قبلاھم عاشق ھم بودن کھ الان انقد خشحالن سوالی کھ ذھنمو درگیر کرده بود رو بھ زبون اوردم _عمھ شما قبل ازدواج ھم دیگھ رو دوست داشتین عمھ نگاھی بھم انداحتو گفت

_اره ولی ھر دو تودل خودمون عاشق بودیم  چ جالب مثلھ من ک تو دلم عاشق محمدم

_فرید گاھی وقتا از جلو خونمون رد میشد نگاه کل دخترا روش بود این باعث شده بود حسودی کنم

تو عروسی ھایھ محلی بھ ھم دیگھ باعشق نگا میکردیمو با نگاھمون بھ ھم دیگھ عشق رو میفھموندیم گذشت و گذشت تا اینکھ فرید اومد خواستگاریم از خوشی رو ابرا بودم اقاجون خدابیامرزمم بدی از فرید ندیده بودو با ازدواجمون موافقت کرد اینم قصھ ما بعدش نگاھی با اقا فرید کرد و بھ رو بھ روش خیره شد

رسیدیم شیراز اقافرید دم خونمون نگھ داشت پیاده شدم و درو زدم بابا اومد جلو در باھاشون سلام و احوالپرسی کردو گفت _بفرمایید تو

_نھ دیگھ سعید جان دستھ گلتو اوردیم باید بریم خونھ داداشم فردا ھم راھی بھ امید خدا بابازیاد اسرار نکرد با عمھ رو بوسی کردمو کنار گوشم گفت واست حلش میکنمصدایھ اقا فرید رشتھ صحبتمونو پاره کرد _بیا بریم خانوم

از ھم خداحافظی کردیم و رفتیم تو.

عید نوروز گذشت سیزده بدر گذشت و زندگی بھ روال عادی برگشتھ بودو ھر روز بھ مدرسھ میرفتمو و برمیگشتمو باز ھمون اش و ھمون کاسھ

یھ روز کھ شیفت عصر بودم ساعت پنج از مدرسھ برگشتم مامان تو ھال داشت لحاف میدوخت و منم تو اشپزخونھ غذا گرم میکردم کھ بخورم  تلفن خونھ زنگ خورد مامان چون دستش بند بود منو صدا زد رفتم تلفنو برداشتم

_الو

_سلام دختر عمو

باشنیدن صداش ھرچی جون توتنم داشتم بھ باد ھوا رفت نزدیک بود بیفتم رو یھ صندلی کھ کنار تلفن گزاشتھ بودیم نشستم

_س سلام

_چطوری خوبی

وای خدایھ من این خطابش بھ من بود نمیتونستم چیزی بگم  _الو کجایی

_ا اللو بفرمایید

_ حق داری نتونی حرف بزنی منم اگھ عشقم بھم زنگ بزنھ نمیتونم حرف بزنم وای خدایھ من پس میدونھ لب مرز سکتھ بودم گوشی رو تند تو دستم نگھ داشتھ بودم کھ نیفتھ

_عمھ ھمھ چیو بھم گفتھ دوباره صدایھ خنده خشکلش اومد

_میتونی حرف بزنی

دیگھ نتونستم طاقت بیارم و مامانو صدا کردم بدو بدو رفتم اتاقم و ھی با خودم حرف میزدم،وای خدا ابروم رفت حالا چیکار کنم چ گلی بسرم بگیرم ،اخ عمھ مگھ نگفتم نگو ،بغض داشت خفم میکرد انقد راه رفتھ بودم سرگیجھ داشتم صدایھ مامان اومد کھ گفت حنا دختر کجایی غذا سوخت،وای یادم نبود غذارو رو گاز گزاشتم رفتم زیرشو خاموش کردمو چن قاشق زرشک پلو ریختم تو بشقاب نفھمیدم چ جوری خوردم .

_وای دختر ینی تو ھیچی نگفتی

_چی میگفتم سمیھ داشتم میمردم از ھیجان تازه پیش مامانم چی میگفتم

_اگھ من بودم ازش میپرسیدم کھ نسبت بھم چ حسی داره

_پیش مامانم چ جوری میپرسیدم اونوقت

_راست میگی ;ولی این دفعھ زنگ زد ازش بپرس

مدرسھ تموم شدو برگشتم خونھ مامان با زنایھ ھمسایھ تو کوچھ نشستھ بود سلامی دادمو رفتم توخونھ لباسامو دراوردمو رفتم حموم کھ دست صورتمو بشورم شیر اب رو باز کردمو کھ صدایھ تلفن بلند شد ھمزمان با زنگ تلفن قلبم طپشش شدید تر میشد باپاھایھ لرزون و دلی ترسون بھ سویھ تلفن رفتم،نفس عمیقی کشیدمو گوشیو برداشتم _الو

_الو

_سلام دخترعمویھ خجالتی

انگار یخ کردم ولی پوست صورتم انگار روش اتیش روشن کرده بودن _الووو

بالاخره بھ ھرجون کندنی بود گفتم

_سلام

_بالاخره حرف زدی چتھ بابا نمیخورمت کھ وقت داری حرف بزنیم حنا؟ توروخدا صدام نزن قلبم داره وایمیستھ  _بلھ بفرمایید

_حناحرفایی کھ عمھ زده راستھ دوسم داری؟

وای خدا چقد سخت بود نفسم توسینھ حبس شده بود و نمیتونستم چیزی بگم حس میکردم بھ خس خس افتادم _عمھ چی گفتھ مگھ؟

_جواب منو بده دوسم داری؟

_خب خب خب شما چی ؟

_حنــــــــــا؟

وای خدا کمکم کن این نمیگھ قلبم از کار میفتھ توروخدا صدام نکن نکن اھی کشیدو گفت

_اره خب من از ھمون اول خاطرتو میخوام از ھمون بچگیات کھ موھایھ طلاییت تو افتاب مث خورشید میدرخشید

نمیتونستم ھیچی بگم فق دیگھ نفس نمیکشیدم دیگھ نمیلرزیدم سرجام خشک شده بودم دستام شل شده بود گوشی داشت از دستم میفتاد

_الوو حداقل چیزی بگو بفھمم ھستیو بادیوار حرف نمیزنم

_ب بلھ

_حنا جوابمو ندادی تو مھر تایید میزنی روحرفایھ عمھ

دیگھ وقتش بود بگم بسھ دیگھ اگھ اونم دوسم داره چرا نگم زبون باز کردم _درستھ

_میتونیم بیشتر بھم امیدوار باشیم؟

_نمیخوام کسی چیزی بدونھ

_ای بچشم تو جون بخواه

ترسو دلھره ازم دور شد و بھ جاش یھ لبخند گلھ گشاد رو لبام جاخوش کرد  _خب پس من برم مامانم الان میاد تو

_باش برو فرارکن خانم خجالتی فردا زنگ میزنم

_باش خداحافظ

_حنـا؟

وای خدایھ من توبش بگو این چرا اینجوری کشیده صدام میزنھ قلبم میلرزه میخواستم بگم جون حنا ،حنا فداتبشھ ولی روم نشدو بھ یھ بلھ قناعت کردم _بلھ

_مواظب خودت باش

_توھم ھمینطور خداحافظ

_خداحافظ

ھمینھ گوشیو گزاشتم توجام میپریدم دستمو بھ دھنم گرفتھ بودم جیغ نزنم دستام سرد سرد بود توقلبم انگاری زلزلھ اومده بود

پریدم اتاقم کف زمین نشستمو گھ گاھی میخندیدمو حرفاشو برا خودم تکرار میکردم خب منم خاطرتو میخوام از ھمون اول از ھمون بچگی ازھمون موقع کھ موھات مثل افتاب میدرخشید

بعد نیم ساعت خلو چل بازی رفتم دست صورتمو شستم و رفتم اشپزخونھ غذاموبخورم

از خوشحالی نمیدونستم زھر میخورم یا غذا تودلم ھلھلھ ای بود بیاو ببین.

_وای حنا جون من راست میگی؟

_اره بخدا سمیھ گفت کھ اونم منو دوس داره

_خیلی برات خوشحالم

_ممنون

دل تو دلم نبود زود مدرسھ تموم بشھ برم خونھ  محمد گفتھ بود زنگ میزنھ  بالاخره مدرسھ ھم تموم شد توراه انقد تند تند میرفتم چن باری نزدیک با سر میخ زمین شم

وقتی ندا درو باز کرد رفتم توخونھ مامان تو اشپزخونھ نشستھ بودو داشت سبزی پاک میکرد

بھش سلام کردمو رفتم اتاقم لباسمو عوض کنم

وای خدا حالا چیکار کنم فکر اینجاشو نکرده بودم محمد زنگ بزنھ جلو مامان چطوری حرف بزنم

لباسامو با یھ دست شلوار و تیشرت عوض کردم و رفتم اشپزخونھ پیش مامان تلفن زنگ خورد میدونستم محمده

_من میرم مامان

با پایھ ترسون و لرزون رفتم سمت تلفن و برشداشتم _الو

_سلام خانمی چطوری؟

وای خدا از لفظ خانومی دلم بھ قیری ویری افتاد _سلام اقا محمد

_کسی پیشتھ

_بلھ مامان بابام خوبن صدایھ خندش اومدو گفت _من حال عشقمو پرسیدم!

خنده کردمو گفتم

_ممنون

_خب گوشیو بده مامانت مشکوک میشھ ھا مامان بیا اقا محمده _خب خداحافظ

_خداحافظ مواظب خودت باش

گوشیو دادم دست مامانو خودم رفتم تو اتاق از خندش دلم اب شده بود فدایھ خنده ھاشم بشم من .

روزھا سپری میشدو محمد ھر روز زنگ میزد بعضی وقتا نگار و ندا رو مجبور میکردم مامانو بھ ی بھونھ ببرن بیرون بعضی وقتام پیش مامان سلام علیک میکردیم خیلی بھم وابستھ شده بودیم عشق باخونودلمون عجین شده بود

ھمین سلام علیکم واسمون کافی بود و از ھمیشھ از خدا متشکر بودم ک عشقشو بھم داده

وقت امتحانات پایان ترم بود و دومین امتحانمون ریاضی بود بابااینا زود خوابیدن ولی من داشتم واس امتحان درس میخوندم تو ھال بودم اخ بخاطر نگارو ندا نمیشد برقارو تو اتاق روشن کرد واس ھمین تو ھال درس میخوندم نزدیک دوازده بود کھ تلفن زنگ خورد خیلی ترسیدم رفتمو گوشیو برداشتمو

_الو

_سلام خانمم

_سلام محمد چیزی شده

_نھ نگران نباش با دوستام اومدیم شیراز اونا رفتن مسافرخونھ من نرفتم

_خب بیا اینجا

_تواین بارون کھ ماشین پیدانمیشھ صدایھ دراتاق بابااومد

_کیھ دخترم؟

_محمد اقاس بابا میگھ توشیرازه

_گوشیو بده من

گوشیو دادم دست بابا و خودم برگشتم رو کتاب

_سلام عموجون نھ خوب کردی نرفتی ادرسو بده خودم میام دنبالت نگو بچھ عھ

نمیشندیدم محمد چی میگھ بابا خداحافظی کردو لباس پوشیدو قبل رفتن گفت  _توھم برو تو اتاقت بخواب دیروقتھ

_چشم

رفتم اتاقم ولی ھی داشتم میرفتم دم پنجره و برمیگشتم سرجام اصلا امتحان یادم رفتھ بود امتحان کیلو چند محمدم می اومد اینجا بالاخره بعد چھلو پنج دیقھ صدایھ کلید تویھ دراومد لایھ پرده رو یکم کنار زدم دیدمش محمدمو دیدم

چقد دلم براش تنگ شده بود اشکام سرازیر شد وقتی وارد ھال شدن برگشتم توجامو خودمو زدم بھ خواب صداشون می اومد  _سلام زن عمو

_سلام پسرم خوش اومدی

_شرمنده نصفھ شبی زابراتون کردم

_این چھ حرفیھ خونھ خودتھ الان واست جا میندازم کمد تو اتاق ما بود

پتورو کشیدم رو سرمو مامانم تشکو و پتو و بالش برداشتو رفت بیرون نفھمیدم کی خوابم برد صبح باصدایھ زنگ ساعت کنارم ازخواب بیدارشدم ھمونجور خواب الود لباسامو پوشیدم ولی مقنعمو سرنکردم چون ھنوز صورتمو نشستھ بودم

رفتم دست صورتمو شستمو و مقنعمو سر کرد اومدم بیرون  محمد توھال بود و پتورو روسر خودش کشیده بود و خوابیده بود دلم واسش تنگ شده بود دلم میخواست قبل رفتنم ببینمش رفتم نزدیکش خواستم پتوروکنار بزنم

تکون خورد ترسیدم زود رفتم اشپزخونھ

از تو یخچال لقمھ ھایی کھ مامان واسم گرفتھ بود رو برداشتمو رفتم مدرسھ

تومدرسھ مث مرغ سرکنده بودم سمیھ رو ھم کلافھ کرده بودم میترسیدم تا من برگردم خونھ رفتھ باشھ

وقتی مدرسھ تموم شده زود و تند تند رفتم خونھ و ھی پشت سرھم زنگ خونھ رو میزدم

ندادرو برام باز کردورفتم حیاط وقتی کفشاشو جلو وردوی دیدم یھ نفس راحت کشیدمو رفتم تو

_سلام من اومدی

_سلام دخترم فھمیدم تویی فق تو اینجوری پشت سرھم درمیزنی

سرمو چرخوندم محمدو ببینم ولی پیداش نبود میخواستم از مامان بپرسم ولی نمیدونستم چ جوری

_پسر عمو کفشاش ھست خودش نیست؟

نگار نزاشت مامان جوابمو بده با دست اشاره کرد برم اتاق _بیا بابا رفتھ دست بھ اب بیا دم پنجره میاد بیرون میبینیش مستراحمون تو حیاط بود

یکم منتظر موندم کھ اومد بیرون وقتی منو جلو پنجره دید سرشو تکون و با دست اشاره کرد پنجره رو باز کنم نگاھی بھ ورودی انداختو اومد جلو _سلام

_سلام

نگاھی بھ نگارو ندا کرد کھ کنارم ایستاده بودن بھشون گفت _شماھا راحتین

نداکھ سربھ زیر بود کنار رفت ولی نگار زبون دراز تر ازاون بودکھ کوتاه بیاد _ اره ما راحتیم شما ناراحتی

محمد صدایھ خندش اومد کھ زود با دست دھنشو چسپید _برو کنار دیگھ

_باش میرم ولی بخاطر حنا فک نکنم ازت حساب میبرما

_باش خانم کوچولویھ شجاع برو نگار کنار رفتو بش گفتم _چکار بھ بچھ داری

_خب راحت نیستم میترسم برن بھ مامانت بگن

_نھ نمیگن نترس

_خب خوبی فک میکردم دیشب منتظرم میمونی ولی خوابیده بودی

_نھ بیدار بودم وقتی اومدی دیدمت تو متوجھ من نشدی صبحم خواب بودی _چرا اومدی

_پسرا اینجا کارداشتن منم گفتم بیام ببینمت دلم واست تنگ شده بود

صدایھ مامان اومد نگار زود پرید بیرون _برو الان مامان متوجھ میشھ میخواستم پنجره رو ببندم

_حنـا

_جوونم

_خیلی دوست دارم

چشماموبستم از تھ دل این جملھ رو تووجودم نگھ داشتم _منم خیلی دوست دارم

حس میکردم الانھ کھ اشکام بیاد پایین زود پنجره رو بستم

سر سفره ھربار کھ سرمو بلند میکردم نگاه محمد غافلگیرم میکرد بخاطر بابا روم نمیشد منم نگاش کنم میترسیدم متوجھ بشھ .

محمد برگشت یزدومنم امتاحاناموبھ خوبی پاس کرده بودم

محمد طبق معمول ھرروز زنگ میزد عشقمون اونقد قوی بود کھ ھربار شاکر خدا بودم کھ محدو بھم داده خودمو فق مال محمد میدونستم بی اون نفسم میگرفت اگھ یھ روز ازش بیخبر میشدم دنیا روسرم اوار میشد دوسالی بود بھ ھمین روال باھم بودیمو من سوم راھنمایی بودم.

دوباره عید اومدو سفرماھم شروع شده بود وقتی رفتیم شھرستان ھرروزو ھر روز محمدو میدیدم خیلی خوشحال بودیم ،لیلاو سحر متوجھ شده بودن محمدم واسشون گفتھ بود و اونا خیلی بھمون کمک میکردن کھ زود زود ھم دیگھ رو ببینم

یھ روز زن عمو دعوتمون کرد خونشون عصر بود و تو حیاط داشتیم وسطی بازی میکردیم کھ محمد ناخواستھ توپو تو سینم زد اونقد دردم اومد ناخوداگاه گفتم _ای بمیری این چ کاری بود

درجا زبونمو گاز گرفتم من چطور دلم اومد این حرفو بزنم مگھ من بی محمد زنده ھم میمونم الان اینو بش گفتم

رفتار زن عمو خیلی خوب بود حالا این حرفمم اضافھ شد ھی راه میرفت میگفت  _دختر باید سنگین باشھ دختر باید باوقار باشھ دختر نباید با پسرا حرف بزنھ دختر باید…

دختر نباید…

حس میکردم خیلی ازم متنفره

بعد شام بابا گفت کھ امشبو اینجا میخوابیم و فردا راھی میشیم انقد خشحال بودم کھ تو پوست خودم نمیگنجیدم ھرثانیھ زیر یھ سقف نفس کشیدن با محمد واسم واسم بھشت بود طوری بھش وابستھ شده بودم میگفتم خدا چ جوری برگردم شیرازو بدون اون دووم بیارم

شب با خنده و دلخوشی خوابم برد زخم زبونایھ زن عمو نمیتونستن از شادیم کم کنن  صبح وقتی بیدار شدیم عمو گفت نھارو بمونین و بعد برین خدا خدا میکردم بابا قبول کنھ

خدا صدامو شنید باباقبول کرد

بعد نھار بابا دیگھ عزم رفتن کردو گفت برید لباساتونو برادین کھ دیگھ راھی بشیم رفتم اتاق کھ ساکمو بردارم

دیدم محمد نماز میخونھ منتظرش موندم تا تموم بشھ ازش خداحافظی کنم  وقتی نمازش تموم شد برگشتو منو دید تعجب کرد

_داریم میریم اومدم ازت خداحافظی کنم بغض گلومو گرفتھ بود داشتم خفھ میشدم باصداش سر جام وایسادم _صب کن کارت دارم اومد نزدیک گفت

_حنا منتطرم میمونی دیگھ

_ینی چی منتظرت میمونم

_میترسم توروازم بگیرن حنا من بیتو نمیتونم توروخدا ازدواج نکن تحت ھیچ شرایطی

_چی میگی محمد من بی تو میمیرم من فقط مال توام ینی چی این حرفا

_حنا طول میکشھ مامانمو راضی کنم واس ھمین میترسم

_چرا زن عمو ازمن متنفره

_ازت متنفر نیس ولی دختر داییمو زیر سر داره واسم

وای خدایھ من چی میشنیدم قلبم تیر کشید نفسم قطع شد من بی اون میمردم _محمد من بیتو میمیرم الانم کھ دارم برمیگردم دارم از الان دیونھ میشم دیگھ نتونستم اشکامو کنترل کنم

_گریھ نکن حنایھ من اصل منم کھ زیر بار نمیرم فک میکنی من بی تو طاقت میارم  گریھ نکن کھ طاقت دیدن اشکاتو ندارم

دست خودم نبود مثل سیل رون شده بودو جلوشو نمیتونستم بگیرم وقتی بھ این فکر میکردم یکی دیگھ بھ غیر از من صاحب این چشا میشھ صاحب این عشق میشھ دیونھ میشدم _محمد

_جون محمد

با ھمین حرفش قلبم اتیشش شعلھ ور ترشد خدا کمکم کن

_توروخدا من بی تو میمیرم

_منم بیتو میمیرم فق ازت میخوام منتظرم بمونی

فک میکنی بیتو بودن واسھ من  اسونھ نھ اسون نیس ولی باید مادرمو راضی کنم _من تا اخر دنیا منتظرت میمونم اگھ ھم زن عمو تورو ازم بگیره ھیچ وقت نمیبخشمش

دیگھ نتونستم طاقت بیارم رفتم بیرون

درو بستم داشتم اشکامو پاک میکردم کھ زن عمو جلوم مث جن ظاھر شد  گفت

_اونجا چیکار میکردی

م…ن.من ر..رفتھ بودم لباسامو

صدایھ محمد حرفمو قطع کرد از درھایھ پشتی استفاده کرده بودو اومده بیرون  _اِ دارین میرین دختر عمو خوشحال از کار محمد گفتم

_بلھ بااجازتون

باھم رفتیم جلو درو ازشون خداحافظی کردیم ،تودلم اشوب شده بود

مغزم داشت میترکید فک کردن بھ اینکھ یھ روزی یکی دیگھ دست محمدو تودستش بگیره دیونم کرده بود

دوست داشتم گریھ کنم با صدایھ بلند

جیغ بزنم از تھ دلم با تموم وجودم و از خدا محمدمو میخواستم میدونستم یھ لحظھ بی محمد نفس کشیدن حراممھ

چشامو بستم و سرمو کردم طرف پنجره و بھ اشکام اجازه دادم ببارن خدا کمکم کن

خدا قلبم داره اتیش میگیره خدا عشقمو ازم نگیر

باخودم فک میکردم روز عروسیھ محمد من چیکار کنم ینی اصلا زنده میمونم  ینی من ببینم محمد داره بایکی دیگھ وارد حجلھ میشھ نھ خدا خدا کار من نیس  نزاری اون روزو ببینم خدا

نزار ببینم ک کسی دیگھ صاحب اغوش محمد میشھ دلم پر بود از غصھ

گلوم پره بغضچشام پره اشک

فقط از خدا تمنا میکردم و دل مینالیدم.

وقتی رسیدیدم دیگھ شب شده بود یھ راست رفتم اتاقم خوابیدم .

مدرسھ باز شده بود و ھر روز زنگ زدن دو دیقھ محمد

این زنگ زدنا دلمو خوش میکرد ک محمد منو میخوادو کس دیگھ ای رو قبول نمیکنھ ھربار کھ بھش میگفتم میگفت ھیچ وقت حرف از نرسیدنمون بھ ھم رو نگو حرفاش باعث میشد امیدوار باشم

بابا خونھ رو فروختھ بود بھ یھ اقا جواد و خونھ ای خودمون خریده بودیم ھنوز ساختش تموم نشده بودو سھ ماھی طول میکشید

از اونور ھم اقا جواد ویلونو سیلون تو خیابونا بودن بیچاره

ناعلاج بابا بھشون گفت کھ بیان طبقھ بالایھ خودمون کھ ی اتاق خالی بود

یھ دختر داشتن بھ اسم رھا خیلی دختر خوبی بود باھم صمیمی شده بودیم و مثلھ خواھر باھم زندگی میکردم مثھ یھ خانواده نھ دوتا ھمخونھ.

اوایل زمستون بود با رھا تو اتاقم نشستھ بودیم ھردو درس میخوندیم  صدایھ زنگ دراومد

چن دیقھ بعد صدایھ محمدو شنیدم اولش باور نکردم گفتم حتما توھم زدم محمد اینجا چیکار میکنھ

ولی وقتی مامانم داشت حرف میزدو باھاش احوالپرسی میکرد پریدم بیرون  محمد از در ورودی اومد تو نزدیک بود قلبم وایسھ از ھیجان یادم رفت سلام بکنم و با لبخند گشاد روبھ روش ایستاده بودمو اونم با یھ لبخند ملیح نگام میکرد  ولی اون زودتر بھ خودش اومد

_سلام دختر

انگاری داشتن قلقلکم میدادن دلم قیری ویری میرفت  و خندم میگرفت بھ روز لپامو دادم داخل دھنمو گفتم

_ممنون شما خوبین خوش اومدین  رھا از پشت یکی زد توپھلوم _درختت اینھ

_ھـــــا

_زھرمار میگم یارت اینھ

بھ محمد نگاھی انداختمو با ھمون لبخند گلھ گشاد گفتم اره رھا با محمد ھم سلام احوالپرسی کردو برگشت تو اتاق

رفتم سھ تا چایی اوردمو پیش مامانو محمد خواستم بشینم کھ مامان گفت _تو مگھ درس نداشتی

_چرا

_خب برو اتاقت درستو بخون دیگھ از مامان دلگیر شدم چرا اذیتم میکرد اخھ

_چشم

رقتم اتاقو درو محکم بھم کوبیدم

ولی دلمو تو ھال پیش محمد جا گزاشتھ بودم

چن دیقھ تو اتاق موندم و ھی بھ رھا میگفتم ول کن بابا درسو من چطوری برم بیرون _خب من برمیگردم بالا و توھم یگو کھ درسمون تموم شده

_باشھ

باھم رفتیم بیرون ولی محمد بلند شده بودو داشت از مامان خداحافظی میکرد  رھا رفت بالا و رو بھ محمد گفتم

_دارین میرین

_اره دیگھ مزاحم نشم شماھم جا ندارین و خوب نیس اینجا بمونم

با مامان بدرقش کردیم و برگشتم اتاقم خیلی از مامان ناراحت بودم نزاشت یھ ثانیھ م ببینمش و از دلتنگیش دربیام نزدیک نھ ماه بود ندیده بودمش .

شب با فکرو خیال ھمیشگی خوابم برد

وقتی از مدرسھ برگشتم نگار گفت کھ مامان با خالھ زھرا رفتن بازار واسھ خرید  لباسامو عوض کردم رفتم اشپزخونھ اب بخورم کھ تلفن زنگ خورد  برداشتم _الو

_سلام خانمم

با خشحالی ناوصف شدنی گفتم _سلام محمدم

_کسی نیس اینحوری حرف میزنی

_نھ مامان با خالھ زھرا رفتھ بیرون

_باشھ پس میتونیم حرف بزنیم

_اره دیگھ،چیشده ک اومدی اینجا

_بخاطر تو اومدم،دلم واست یھ ذره شده بود باز بغض گلومو گرفت نتونستم ھیچی بگم _حنـــــا

_جووونم

_میشھ یھ دیقھ بیام و برم دارم برمیگردم یزد میخوام ببینمت

خیلی دوست داشتم ببینمش ولی از ترس مامانم نمیدونستم چیکار کنم ،دلم سرکش تر از عقلم بود دلم واسش پر میزد مگھ میشھ میگفتم نیاد

_باش بیا و زود برو

_دو دیقھ دیگھ اونجا

_چقد زود

_اخ از تلفن عمومیھ سر کوچتون دارم زنگ میزنم الان میرسم

_باش باش

زود رفتم اتاقم یھ دامن فیروزه ای با یھ بولیز صورتی پوشیدم و یھ شال صورتیھ چرکم سرم کردم

ھی باخودم فکر میکردم اگھ مامان اومد و محمدو دید چی بش بگم  میگم با بابا کار داشت اومده بود

نھ نھ نمیشھ نمیگھ اونوقت با بابات کار داشت چرا اومده اینجا میگم خب با تو کار داشت

نھ نھ نمیشھ نمیگھ پسرم چکارم داشتی

اھا محمد گفت برمیگرده ،میگم اومده بود خداحافظی کنھ اره اینھ خودشھ

از تو کمدم زیر لباسا ھمون روانویسی ک واسش خیلی وقت پیش خریده بودم رو با یھ عکس سھ درچھار کھ کادو کرده بودم رو برداشتم و زیر شالم قایم کردم  صدایھ زنگ در بلند شد و رفتم درو باز کردم

جلو ورودی منتظر بودم قلبم داشت تو حلقم میزد ھم میترسیدم مامان سر برسھ و بفھمھ ھم ھیجان دیدن محمد داشت از پا درم میاورد ولی ھمینکھ دیدمش کل ترسو دلھره جاشو بھ ارامش داد  وای خدا تا الان لب مرز سکتھ بودم الان اروم اروم شده بودم _سلام خانمی

_سلام خوش اومدی

نتونستم تعارف کنم بیاد تو دستشو جلو اوردو گفت _دارم برمیگردم اینارو واست اوردم تو دستش یھ پاکت بود

منم پاکت کادو پیچی شده رو بھش دادمو و پاکت اونو گرفتم و ازش تشکر کردم  _خب من دیگھ برم خواستم قبل رفتن صورت ماھتو تو ذھنم حک کنم  با حرفش بغض کردم بازم فکر شوم اومد تو مغزم فکر نرسیدن بھش خدا ھیچ وقت نزار طعم جداییشو بچشم

_الان مامانت سر میرسھ گاومون میزاد یھ قطره اشک سرکش اومدو افتاد رو گونم  بغضم سرباز زد _محمد

_جون محمد

_خیلی دوست دارم خیلی

_الھی فداتبشم منم دوست دارم گریھ نکن توروخدا نمیخوام با گریھ راھی شم حنا واسم سختھ زجر کشیدنت دیونھ میشم چشایھ خشکلت بارونی بشن یھ دفعھ دیدی زدم بھ سیم اخرو اومدم خونتون تلپ شدماا انقد بانمک این حرفو زد بی اخطیار لبخند زدم

_بخند قربون خنده ھات برم برایھ خندوندنت دنیارو بھم میریزم

_لوس برو دیگھ

_چشـــــم

تا حیاط بدرقش کردم ولی داشت میرفت  _کادو رو باز کن یھ سورپرایز توشھ

دستشو کرد تو کلاسورش خواست کادو رو دربیاره گفتم نھ نھ بعدن نگا کن _باشھ خداحافظ

_مواظب خودت باش خداحافظ

یھ دیقھ از رفتن محمد نگذشتھ بود مامان سر رسید ترسیدم کھ محمدو دیده باشھ زود پیش دستی کردم

_مامان نبودی اقا محمد اومد برگشت یزد اومده بود خداحافظی کنھ

_خدا بھ ھمراش باشھ

رفتم اتاقم کادویھ محمدمو باز کردم یھ دفتر کتابیھ خشکل واسم اورده بود تصمیم گرفتم خاطره ھامونو تو ھمون دفتر بنویسم .

چند روز گزشتھ بود محمد زنگ نزده بود نگران بودم

مامان با خالھ زھرا داشتن برف تو حیاط رو جمع میکردن کھ تلفن زنگ خورد رفتم تو خونھ گوشیو برداشتم

_الو

_سلام حنایھ من

_سلام کجایی تو نمیگی نگران میشم

_شرمندتم بخدا

_بیخیال حالت چطوره

_خوب خوبم،بابت عکسم ممنون ھی میبوسمش

_مگھ کاغذ بوسیدنم داره اخھ خنده ای کردو گفت

_کم کم شروع میکنم اول از کاغذیش تا بعد کھ میرسم بھ خودت

گر گرفتم حس میکردم داغ شدم سرمو انداختم پایینو زبون بھ دھن گرفتم میدونستم حرف بزنم بھ تتھ پتھ میفتم  باز صدایھ خندش اومد

_چیشدی دختر

_محمد

_جون محمد اینجوری صدام نکن پا میشم میام شیراز ھا تا بھ بوس واقعی برسم

_اِ نگو دیگھ

_چشم

_خب من برم مامان تو حیاطھ میاد تو ھا

_باشھ برو

_مواظب خودت باش

_خداحافظ

رفتم حیاط مامان گفت کی بودگفتم اشتبا گرفتھ بود

یھ ماھی از اومدن محمد بھ خونمونو اون جریان بوس کاغذی میگذشت اقا جواد گیر داد کھ مھلت تموم شده و از خونھ بریم

یھ حرف بابا زد یھ حرف اقا جواد یھ دفعھ دعواشون بالا گرفت اقا جواد گفت برو عمو دخترتو جمع کن کھ تو حیاط خونھ مردم با پسرا قرار نزاره

ھمین کھ حرف از دھنش خارج شد سرجام خشکم زد روحم دررفت کشتھ شدنم حتمی بود بابا زندم نمیزاشت

یھ نگا بھ بابا کردم رگھ ھایھ خشم تو صورتش موج میزد با لکنت گفتم ب..ب..ب.ا.ا.ب.خدا.م.م

نزاشت حرفی بزنم داد زد ساکت شو دختریھ بی حیا

بھ سمتم حملھ ور شد با اولین سیلیش رو زمین افتادم سرمو تو اغوشم گرفتم و تو خودم مچالھ شدم ظربھ ھایھ کمر بند بود کھ بھ پشتم میخورد صدا از دیوار بلند شد ولی از من نھ

ھی داشت بھ جون بی جونم ظربھ میزد نگارو ندا صدایھ گریشون خونھ رو برداشتھ بود و مامان با التماس دست بابا رو پس میزد

من فق تو خودم داشتم گریھ میکردمو از خدا کمک میخواستم

نفھمیدم مامان کی بابارو ازم جدا کردو رفت حیاط ھمونجور رو زمین تو خودم مچالھ شده بود

جایھ کمربند بدجور رو پشتم میسوخت تازه گرمایھ بدنم داشت میرفت بھ لرز و سوزش افتاده بودم

_ابجی

_ابجی توروخدا جوابمو بده

دلم نیومد جواب نگارو ندم گریش چنگ بھ دلم مینداخت سرمو بلند کردم با دستایھ ظریفش با انگشت رو جا سیلیھ بابا دست کشید

_خیلی درد داره ابجی

نتونستم طاقت بیارم سرشو تو بغلم گرفتمو شروع کردم با صدا گریھ کردن  دیدم ندا یھ گوشھ ایستاده و گریھ میکنھ با اشاره بھش گفتم بیاد  اومد تو بغلم

گریھ کردم برایھ خودم برایھ ابرویھ بابام برایھ خواھرام

برایھ مادرم کھ با گریھ بھ بابا التماس میکرد بس کنھ برایھ عشقم محمدم برا ھمھ چی

از تھ دل از خدا خواستم ھمونجور کھ اقا جواد بابامو خورد کرد  خدا خوردش کنھ

ھمونجور کھ کمر بابامو شکوند خدا کمرشو بشکنھ

ندا سرشو بلند کرد و گفت  _ابجی خیلی درد داشت

_نھ عزیزم

نمیخواستم از بابا نفرتی بھ دل بگیرن

_حق با بابا بود شمام دیگھ گریھ نکنید ناراحت میشما ھر دوشون دیگھ ساکت شدن و مامان اومد تو رفت اشپزخونھ و صدام زد

_بلھ مامان

_سوالامو رک و راست جواب بده

_چشم

_جریانی کھ اقا جواد گفت چی بود

_ھیچی بخدا مامان

_گفتم راست جوابمو بده

_بخدا اقا محمد بود بدرقش کردم

_تو چرا باید بدرقش کنی ھا

_خب   خب

جوابی نداشتم سرمو پایین انداختم

_حنا ببین میدونم بین تو اون یھ چیزایی ھست اگھ دوست داره بگو بیاد خواستگاریت وگرنھ ابرویھ باباتو نقل مجلس نکن فھمیدی یا میاد خواستگاریت یا ھمھ چی رو  تموممیکنید

_نبخدا مامان ما ھیچ رابطھ ای نداریم

_دختر من ی مادرم فک میکنی نمیبینم جطوری جلوش دستو پاتو گم میکنی مادر بود دیگھ مگھ میشد چیزی رو ازش پنھون کرد  سرمو انداختھ بودم پایین

_من حرفامو زدم دفعھ دیگھ نمیتونم جلو باباتو بگیرم

از اشپزخونھ رفتم بیرون بھ محمد یھ نامھ نوشتم کھ دیگھ زنگ نزنھ و گفتم از دعوا گفتم از اینکھ مامان ھمھ چیو فھمیده ازاینکھ گفتھ بیاد خواستگاری ھمھ رو گفتم  میترسیدم زنگ بزنھ

دیگھ زنگ زدنمونم تموم شده بود

مامان گفتھ بود رابطمو باھاش قطع کنم ولی من مگھ میتونستم

دیگھ کارمون شده بود نامھ دلم واس صداش یھ ذره شده بود .

پنج روز از عید میگذشت مراسم عقد پسرعمویھ مامانم (عمو حسین)ناصر بود و دختر داییمو عقد میکرد مامان منو با عروس فرستاد ارایشگاه ک منم ھمونجا اماده بشم

وقتی داماد اومد دنبال عروس منو زن دایی موندیم با عروس داماد نرفتیم چن دیقھ بعدش محسن بردار ناصر اومد دنبالمون وقتی از ارایشگاه اومدم بیرون نگاه محسن تغیر کردو یھ لبخند چندش رو لباش جا خوش کرد سلام کردیمو سوار ماشین شدیم از اینھ ماشینش ھی داشت نگام میکرد  خیلی میترسیدم از نگاش

حس کراھت داشتم حس میکردم با نگاه اون بھ من

من بھ محمد خیانت میکنم رومو کرده بودم سمت پنجره وقتی رسیدیم خونھ زن دایی جلو تر پیاده شد و راه افتاد سمت خونھ منم از ماشین پیاده شدم و درجا بھ دنبالم محسن پیاده شد

_خیلی خشکل شدی حنا خانم

جوابشو ندادمو خودمو زدم بھ نشنیدن زود با بھ خونھ گزاشتم

نگاه کل زنا و مھمونا بھ من بود حتی از راه رفتنم میترسیدم میگفتم الانھ ک بیفتم یھ جوری ھمشون خیره شده بودن بمن

خودم وقتی تو ارایشگاه خودمو دیدم تعحب کردم اولین بار بود خوشکلی رو توخودم حس کردم

ولی این ھمھ نگا بخاطر خشکلی نبود بخدا رفتم یھ گوشھ نشستم کھ تو دید ھیشکی نباشم

عروس و داماد عقد کردنو و جوونا شروع کردن بھ رقصیدن محسن اومد طرفم _ حنا خانوم چرا نشستین پاشین بیاین

_ممنون

_پاشین دیگھ حیف این ھمھ خشکلی نیس اومدین اینجا این گوشھ نشستین

_گفتم کھ ممنون نمیام

دیدم توجھ چن نفر بھ ما جلب شده بود میخواستم انقد سر مامان داد بزنم ک کل حرصم خالی شھ چرا ھیچی نمیگفت اون کھ ھمیشھ پایبند بھ این عقیده بود ک دختر نباید با ی نامحرم حرف بزنھ الان برو بر محسنو میبینھ ھیچی نمیگھ

خیلی کلافھ بودم عقد زھرمارم شده بود و علل خصوص کھ محسنم ھی دوروبرم پرسھ میزد

عقد تموم شدو رفتیم خونھ ھمینھ ک پا بھ خونھ گزاشتم دادم بلند شد _مامان تو چرا ھیچی بھ اون محسن نگفتی ھا اصلا چرا گزاشتی اون بیاد دنبالمون

_چ خبرتھ دختر صداتو واس من نبر بالا اولا کھ رن داییت باھات بود بعدشم خیلی پسر خوبیھ

_اره خیلی پسر خوبیھ ندیدی چ جوری دوبرم بود

_خیلی از خداتم باشھ حالا چ تحفھ ای ھستی اگھ مث اون دھاتب دست پا چلفتی بود اون موقع ازش خوشت می اومد

_دھاتیم باشھ درکو شعور سرش میشھ و مزاحم نمیشھ

_بسھ وگرنھ بھ بابات میگما

زبون بھ دندون گرفتم چون تھدیدش کار ساز میشد  با عصبانیت رفتم اتاقم و درو بھم کوبیدم

بچھ ک نبودم میدونستم رفتار محسن بامن مث بقیھ نیس بخصوص کھ مامانمم طرفداریشو میکرد

عحیبھ والا مامان ک نمیزاره با پسر عمو و عمھ حرف بزنم الان انقد راحت اینارو میگھ کارم سخت شده بود

مامان کاری رو کھ میخواست رو بھ ھر قیمتی بھ انجام میرسوند .

دو روز بعد اون روز شوم بابا گفت ک اماده باشیم میریم شھرستان

انقد خشحال شدم ک نفھمیدم جلو بابامم گفتم اخجووون بابا چشم غره ای بھم رفتو ساکت شدم اخھ گفتھ بود کار داره و نمیتونھ بریم شھرستان ھنوز خونھ ای کھ اومده بودیم نیمھ کاره بود

لباسامونو جمع کردینو برو کھ رفتیم راه افتادیم سمت دیار یار

باید با محمد حرف میزدم و ھمھ چیو بش میگفتم اون باید می اومد ھمینجوری پیش بره از دستش میدم.

وقتی رسیدیم خونھ خانم بزرگ از شانس من عمھ ساره ھم اونجا بود

ھمھ باھم سلام علیک کردیمو بعد شام عمھ تو اشپزخونھ داشت چایی تو فنجونایکوچیک گل سرخ خانم بزرگ میرخت رفتم پیشش.

_عمھ

_جونم

_عمھ باید محمدو ببینم نمیدونم چ جوری و از چ راھی ولی باید صد درصد ببینمش

_چرا چیشده

_عمھ پسرعمویھ مامانم فک کنم منو در سر داره تازه مامانمم موافقھ باید با محمد حرف بزنم

_باشھ عمھ جون من فردا میرم بھش میگم

_نھ عمھ میخوام ببینمش خیلی وقتھ نھ صداشو شنیدم نھ دیدمش دلم واسش پر میزنھ

_الھی عمھ فدایھ اون دل کوچیکت بشھ ،باشھ یھ کاریش میکنم الان بیا این چایی ھارو واسشون ببریم تا صداشون درنیومده

عمھ چایی رو بردو منم قندونارو بردمو کنار عمھ نشستم عمھ تو فکر فرو رفتھ بود

منم فکر میکردم چ خاکی بھ سرم بریزم یھ ساعتی گزشتھ بود کھ اقا فرید گفت

_ بھتره ما رفع زحمت کنیم

_سعید خان منتظر ھستما قدمتون روچشم

_بلھ حتما مزاحم میشیم

_این حرفا چیھ منزل خودتونھ  عمھ بلند شدو گفت

_داداش اگھ اجازه داشتھ باشی حنارو باخودم ببرم میخوام پیشم باشھ،شماھم فردا تشریف بیارین

بابا بھم نگا میکرد منم با یھ علامت سوال و تعجب بزرگ روسرم نگاھم بین عمھ و بابا ردوبدل میشد چیشد عمھ اینو گفت

_باشھ ولی ما فرداھم پیش خانم جون میمونیم پس فردا میایم

_ھروقت بیای خوشحالم میکنی  پس حناجان برو اماده شو کھ بریم

بھ مامان نگا کردم با اخم داشت نگام میکرد و راضی نبود ولی باید میرفتم حتما عمھ راھی سراغ داره کفتھ باھاش برم  متمنم اگھ بھ حرف عمھ عمل نکنم محمدو نمیبینم

چون مامان جریانو میدونست و بھ ھیچ بھونھ ای نمیشد بابا رو راضی کرد مامان منصرفش میکرد

بی توجھ بھ مامان رفتم اتاقو چادرمو برداشتم

وقت خدا حافظی مامان با اخم بدرقم کرد ولی واسم مھم نبود

رسیدیم خونھ عمھ اقافرید ھنوز توحیاط بود

_عمھ چیشد گفتی بیام اینجا

_فردا میرم خونھ داداشم بھ محمد خبر میدم اینجاییو کارش داری

_مدیونتم عمھ تورونداشتم چیکار میکردم عمھ رو تواغوش کشیدمو با عشق عطرشو بلعیدم

_بدو بخوابیم ک فردا زود بیدارشیم و تو بھ دیدین یار بپیوندی باز با فکرو خیال ھمون دلشوره لعنتی خوابم برد.

صبح ک بیدار شدم عمھ نبود حتما رفتھ بود خونھ عمو دست صورتمو شستمو و رفتم تشک و پتو رو جمع کردم نشستم انقد استرس داشتم با دندون ناخونامو میجویدم  صدایھ کلید تویھ در اومد سیخ بلند شدمو رفتم دم در ورودی ایستادم عمھ وارد شدو درو بست

_بیدارشدی عمھ جان

_اره کجا بودین

_بھ بھونھ نون رفتم خونھ داداشم ھرجوری بود محمدو حالی کردم ک بیاد

_بنظرت میاد؟

_اره میاد مگھ میشھ حناش اینجا باشھ و نیاد بیا بریم صبحونھ بخوریم اونم میاد

با عمھ رفتیم اشپزخونھ ولی چ صبحونھ خوردنی دلم مثلھ سیرو سرکھ میجوشید  صدایھ در یھو بلند شد خیلی ترسیدم پاشدم ایستادم نھ توان داشتم برم درو باز کنم نھ حرفی میزدم

عمھ ک حال خرابمو دید گفت ک خودش میره درو باز میکنھ

چشم بھ در دوختھ بودم طپش قلبم اونقدر رفتھ بود بالا میگفتم ھر ان ممکنھ بیاد بیرون با دندون لبامو میجویدم

نمیدونم چم شده بود سرم سوت میکشید سینم سنگین شده بودو نفس کشیدنم سخت در باز شدو طپش قلبم اونقد بالارفت فک میکردم رو زبونم داره بالا پایین میپره  عمھ داخل شدو بعد اون محمد ھمین کھ دیدمش شعلھ عشق تودلم شعلھ ور شدو گر گرفتم

ھرقدم کھ بھ طرفم برمیداشت حس میکردم چقد دوسش دارم چقد میخوامش  اونقدر میخواستمش ک حاظر بودم جونمم بخاطر یھ لحظھ دیدنش بدم چ برسھ ب اخم مادرم

_سلام حنایھ من

چشامو بستم نمیخواستم این لحظھ تموم شھ یھ حسی بھم میگفت دارم محمدو از دستمیدم

_چرا اینجوری شدی رنگت شده رنگ دیوار حالت خوبھ چشامو باز کردم

خواستم حرف بزنم ولی پاھام کم اوردو بھ زانو افتادم محمدم کنارم زانو زد دستامو گرفت

انگار برق سھ فاز بھم زدن گریم بند اومد خشک شدم  _چرا دستات انقد سرده چیشده زود دستمو از دستش کشیدم

_محمد بدبخت شدیم

_چیشده حنا بگو جون بھ لبم کردی

_محمد پسر عمویھ مامانم….

ھمھ چیو با گریھ و ھق ھق  واسش تعریف کردم سرشو بین دستاش گرفتھ بود با بغض نالید

_حنا نکنھ قبول کنی  حنا تو فق مال منی

محمد من نمیتونم کاری بکنم من دخترم نمیتونم در برابر مامان بابام وایسم _نمیدونم حنا نمیدونم

_تو مردی نمیدونی چیکار کنی ولی من ی دخترم انتظار داری چ جوری دربرابرشون وایسم  توروخدا یھ کار بکن  گریھ نزاشت بیشتر ادامھ بدم دوباره دستامو تو دستاش گرفت

_نکن حنا توروخدا گریھ نکن دلمو اتیش نزن امشب با مامان حرف میزنم راضی شد شد اگھ نشد با بابام میام تورو از بابات خواستگاری میکنم  سرمو بھ چپوراست تکون دادم

_بھت قول میدم حنا متمن باش منو تو فقط مال ھمیم

نمیدونم چرا بھ حرفاش امیدوار نمیشدم حتی یھ ذره ھم از دلشورم کم نشده بود دستامو از دستاش کشیدم بیرون

_امیدوارم محمد فقط بدون ،بدونِ تو میمیرم

اھی کشیدو از جاش بلند شد منم بلند شدم بھ اطراف نگا کردم ببینم عمھ کجا غیبش زده بیچاره بخاطر اینکھ ما تنھا باشیم کجا رفتھ بود رفتیم تو ھال چن دیقھ بعد عمھ ھم اومد داخل  سرمو زیر انداختم خیلی بھ زحمتش انداخھ بودم

زیر زیرکی بھ چھره محمد نگا کردم چھرش گرفتھ بود و ناراحت با صدایھ عمھ چشم از محمد برداشتم و گوش بھ حرف عمھ سپردم  _چیشد عمھ جون تصمیمتون چیھ محمد پیش صحبت شد

_امشب با مامان حرف میزنم ھرطوری شده راضیش میکنم

_عمھ جان توھم یھ تکونی بھ خودت بده حنا دختره دفاعیتی نداره اگھ دوسش داری تو باید پیش قدم بشی اون نمیتونھ رو حرف پدرمادرش حرف بزنھ محمد کلافھ دستی تو موھایھ پرکلاغیش کشیدو با اه گفت

_میدونم عمھ میدونم حنام چقد زجر میکشھ ولی امشب حلش میکنم نمیزارم دیگھ اشک بھ چشاش بیاد

ھرطور شده بھ دستش میارم نمیزارم مال کسی غیر از من شھ _خب من برم عمھ خیلی زحمتت دادم تا اخر عمر نوکرتم

_نگو پسرم شما شاد بشین واس من بھترین ھدیس

از رفتنش دلم گرفت دوست داشتم بمونھ صداشو تو ذھنم نگھ دارم خندشو تو ذھنم حک کنم دوست داشتم بوشو داشتھ باشم  ولی رفت رفت

متمن بودم مال محمد نمیشم این حس و دلشوره درونم سرکش تر از عشق پاکم بود

رفتو با دلی پر از غصھ تنھام گزاشت

روز بعدش مامان باباھم اومدن نگارو عمھ خیلی سعی میکردن شادم کنن  ولی کسی کھ شادم میکرد اونا نبودن اونا مرھم دل زخم خورده من نبودن

اونا نمیتونستن این دلشوره لعنتی رو ازم بگیرن اونا نمیتونستن منو بھ محمدم برسونن.

روز سیزده بدر ھمھ مھمون عمو بودیم

رفتھ بودیم یھ کوه ک دو طرفش جنگل بودو چشمھ انقد قشنگ بود ک محو میشدی ھمھ رو دعوت کرده بود

عمھ سارا از شیراز اومده بود با پسراش باربدو بھرام عمھ ساره بود خانم بزرگ بود

بین این ھمھ غمگین بودم وقتی نگام بھ محمد میفتاد اتیش میگرفتم فکر نبودنش داشت از پا درم میاورد

محمد با باربدو بھرام رفتھ بود بالایھ کوه خیلی کلافھ بودم دوست داشتم با محمد حرف بزنم  رفتم پیش لیلا

_لیلا

لیلا بھ ارومی گفت _جونم زن داداش

از لفظ زن داداشش دلم غنج رفت

_میخوام با محمد حرف بزنم ولی میترسم مامان بابا بھم گیر بدن باھام میاید  لیلا رو بھ سحر گفت میای بریم بالایھ کوه

سھ نفری راه افتادیم رفتیم از دور محمدو دیدم با پسرا رو یھ تختھ سنگ نشستھ بودن لیلا با اشاره بھش فھموند کھ بیاد پیشمون

محمد حالی شدو بھ سمت ما راه افتاد لیلا و سحرم رفتن ک ما بتونیم حرف بزنیم وقتی بھم رسید بااخم گفت

_تو اینجا چیکار میکنی برو پایین زود

نمیخوام جلو این پسرا باشی اینجام خطرناکھ زود برو پایین حرفشو زد و رفت

از حرکتش مات مونده بودم این چرا اینجوری کرد من میخواستم باھاش حرف بزنم حتی نزاشت یھ کلمھ ھم بگم

برگشت سرجاشو بھم نگا کرد با چشمو ابرو اشاره میکرد برگردم

با حرص رومو برگردوندمو رفتم پایین جوری پاھامو رو زمین میزاشتم کھ تا زانوم بھ درد میفتاد ولی انقد عصبانی بودم نمیفھمیدم چشام ھیچ جارو نمیدید

یھ دفعھ رسیدم شیب تند کوه و دور برداشتم و با جیغ بھ پایین میدویدم محمد خیلی ازم دور بود

محمد خیلی ازم دور بود بھم نمیرسید

از دور دیدم مھدی برادر کوچیکھ محمد داره میاد بالا وقتی دید اینجوری دور برداشتم دستاشو ازھم باز کردو بھ طرفم دویید ولی پا نیم خیز شدم  رو زمین و زانوھام زخمی شد  خداروشکر مھدی نزاشت سرم بھ زمین بخوره  لیلا و سحر بھ سمتم دویدن و بھ محمد گفتن ما میبریمش  بھ کمک اونا رفتم پایین و لب چشمھ دستو پامو شستم

و لباسامو کھ خاکی شده بود با دست خیس بھش میکشیدم کھ گردو خاکش بره روبھ لیلا و سحر گفتم من اینجا بھ ی تختھ سنگ اشاره کردم من اینجا میشینم شما برین

ھردو فھمیدن حالم خوب نیس رفتن حوصلھ جمعشونو نداشتم دوست داشتم تنھا باشم بھ رفتار محمد فک میکردم حتی نزاشت لبامو از ھم باز کنم چرا اینجوری کرد  یھ سایھ رو سرم افتاد سرمو بلند کردم محمد بود

_چیکار کردی باخودت دختر بھ دوروبرنگا کردم ھیشکی پیداش نبود _چرا اونجوری رفتار کردی من میخواستم بات حرف بزنم

_خب دوست نداشتم اومده بودی پیش اون دوتا

_من اومده بودم پیش تو نھ اونا

_پاھات چطوره خیلی زخمی شده

_بیشتر از زخم دلم نیس

_حنا قرار بود دیگھ بھ اینا فکر نکنی

_محمد من دلم شور میزنھ متمنم این اخرین دیدارمونھ

_مگھ من مردم ھیچ وقت نمیزارم مال کس دیگھ ای بشی

اون نمیفھمید منو درک نمیکرد خودمم درک نمیکردم این دلشوره لعنتی چیھ _پاشو بریم سرما میخوری فداتبشم پاشو

_تو برو من بعد تو میام

_باشھ

رفت چن دیقھ بعدش منم رفتم دیدم داره با زن عمو صحبت میکنھ و زن عمو با غضب بھم خیره شده بود و یھ چشم غره بھ محمد رفت رفتم نسشتم پیش لیلا و سحر

ساعت نزدیک چھار ھمھ حاظر شدیم و برگشتیم خونھ عمو تو اشپزخونھ با لیلا و سحر نشستھ بودیم

_لیلا دست خودم نیس بخدا منم دوست ندارم این فکر شوم ازارم بده

_خب من نمیدونم این ھمھ نگرانیت براچیھ

_انقد بچھ ک نیستم نگاه کردنو تشخیص ندم

پسره ھی با لبخند نگام میکنھ ،مدام دوربرم میپلکھ، میاد بھ زور پیشنھاد رقص میده، واسم کیک میاره ،ازم چشم برنمیداره، بھم میگھ خشکل شدی تازه از ھمھ بدتر ک مامانمم میگفت چ اشکالی داره تو باشی نگران نیستی

لیلا میخواست حرف بزنھ کھ محمد وارد شد و روبھ من گفت _چطوری خانم کوھنورد

_مسخرم میکنی باخنده گفت

_نھ والا ولی مواظب خودت باش من زن زخمی نمیخواماا

از حرفش دلم غنج رفت ،خندش دلمو لرزوند  بھ لحظھ نداشتنش فکر کردم

اشک وحشیھ عشق بھ چشمام حملھ ور شدو رو گونم افتادن لیلا اومد جلو و محمدو کنار زد

_چیکارش داری برو کنار ببینم گناه داره

_من کھ چیزی نگفتم داره خودشو واسم لوس میکنھ سرمو بھ سمتش بردم بالا گفتم

_محمد لوس چیھ بخدا میترسم ھرچی میشھ میزنم زیر گریھ صدایھ لیلا دراومد _بیا شرط ببندیم

_چی

_اگھ تو زن محمد شدی باید بھ ھرکدوممون ده تومن بدی ،اگھ ھم خدایی نکرده نشدی ما ھرکدوم بھ تو ده تومن میدیم با دست بھ خودشو صحر اشاره کرد  دوباره بھ محمد نگا کردم گفت

_بااینکھ ھردوش از جیب منھ ولی میرزه نگا گریت بند اومد،قبول کن

_باش قبولھ

زن عمو وارد اشپزخونھ شد

محمد زود دستشو کھ پشت سرم تکیھ گاه بدنش کرده بود رو برداشت  زن عمو رو بھ محمد گفت _تو اینجا چیکار میکنی

_اومدم اب بخورم

_خب بخور برو رو بھ منم گفت

_بابات میگھ بیاد اماده شھ میخوایم بریم وای خدا باز وقت وداع رسیده بود

محمد قبل از خارج شدن از اشپزخونھ نگاھی بھم انداختو چشماشو یھ بار بازوبستھ کرد

یا صدایی نالھ مانند گفتم الان میام

بالیلا و صحر روبوسی کردمو رفتم بیرون با مامان باباھم از بقیھ خداحافظی کردیم دلم عجیب ھوایھ اغوش محمدو داشت ازحس خودم شرمم شد و بھ یھ خداحافظی اکتفاکردم

و سوار ماشین شدیمو رفتیم خونھ خانم بزرگ.

ازفکرو خیال خوابم نمیبرد

بھ ھرموضوع بیش از ده بار فکر میکردم

اگھ محسن بیاد خواستگاری چیکار کنم چطوری جواب بدم

گاھی وقتام بھ محمدو رسیدن بھش فکر میکردم

ولی فکر شوم برنده تر بود و بازمحسن و ترس از محسن تو افکارم نقش میبیست باصرایھ اذون ازفکر خارج شدم

پاشدم وضو گرفتمو تو اتاق خانم بزرگ سجاده خوش بوش رو پھن کردمو نشستم و نمازمو خوندم و ازخدا با گریھ و التماس  تمنا کردم تمنایھ عاقبت بخیری کردم

وقتی دعام تموم شد سجاده رو کنار گزاشتمو برگشتم سرجام تصمیم گرفتم بھ محمد یھ نامھ بنویسم

》سلام محمدم الان کھ این نامھ بھ دستت میرسھ من دیگھ نیستمو نامھ رو دادم عمھ واست بیاره

نمیدونم چرا دلم خواست واست نامھ بنویسم ولی بدون خیلی دوست دارم مطمنم اگھ ی روزی بی تو باشم روز مرگمھ.نمیگم خودکشی میکنم چون نھ جرئت دارم نھ میخوام خدا باھام قھرکنھ ولی بی تو زندگی واسم معنایی نداره تااخرعمرم عاشقت میمونم  یادتھ گفتھ بودیم اگھ پسر دار شدیم اسمشو میزاریم امیر اگھ ھم دختر دار شدیم اسمشو میزاریم نفس_ازت میخوام اگھ بھم نرسیدیم اسم بچھ ھاتو امیرو نفس بزار  میخوام ھمیشھ یاد حنات بیفتی

ازت خواھش میکنم یھ کاری بکن نزار بی تو باشم خیلی دوست دارم قربانت حنا《

وقتی نامھ تموم شد دیدم اشکام دوباره روونھ شدن

اشکامو پاک کردمو نامھ رو زیر بالشم قایم کردم نمیدونم چن دیقھ گذشت خوابم برد  باصدایھ مامانم بیدار شدم

_پاشو دخترم دیگھ ظھر شد میخوایم بریم خونھ ساره ازش خداحافظی کنیم راھی بشیم با حرف مامان سیخ نشستم ھی دنبال بھونھ بودم کھ چ جوری برم خونھ عمھ و نامھ رو بدم بھش

پاشدم دست و صورتمو شستمو رفتم بیرون بابا داشت با خانم بزرگو بچھ ھا صبحونھ میخورد منم نشستم و شروع کردم بھ صبحونھ خوردن .وقتی تموم شد بابا رو بھ من گفت جمع کن

سفره رو جمع کردمو از تو اشپزخونھ شنیدم کھ ب مامان گفت بچھ ھارو نمیبریم ،میریم زود خداحافظی میکنیمو برمیگردیم  رفتم بیرون

_بابا منم میخوام بیام

_توکجا

_میخوام از عمھ خداحافظی کنم ما ک سالی ی بار میایم

-باشھ زود باش برو اماده شو

زود پریدم اتاقم چادرموسرم کردمو نامھ رو زیر چادرم با دست گرفتمش کھ معلوم نشھ

وقتی رفتم تو ھال نھ مامان نھ بابا نبودن ترسدم رفتھ باشن سریع و باسرعت ازھال رفتم بیرون

ولی پام بھ درب وردی گیر کردو از پلھ ھا افتادم مامان باباھم وسط حیاط بودن مامان زود اومد زیر بغلمو گرفتو بلندم کرد و نامھ نمایان شد افتاده بودم رو نامھ قبل اینکھ بتونم برشدارم بابا اومد نامھ رو از رو زمین برداشت _این چیھ

_برایھ صحره

_تو کھ دیشب پیش صحر بودی خواست نامھ رو باز کنھ

_توروخدا باز نکن بابا حرف خصوصیھ

_توحرف خصوصی باھیشکی نداری

پاکت نامھ رو باز کرد و خواست نامھ رو باز کنھ

دست مامانو رھا کردمو با وجود زانو دردم دویدم سمت بابا و نامھ رو گرفتم  قبل اینکھ بابا بتونھ بگیرتش نامھ رو ریز ریز کردم  باسیلی کھ بابا بھم زد ازشک ترس خارج شدم

_برو تو ،توقرارنیست بیای میام باھات تکلیفمو روشن میکنم بریم خانم

مامان نگاھی بااخم بھم انداختو رفت

زود رفتم اتاق ھم خوشحال بودم بابانتونست نامھ رو بخونھ ھم یاد حرفش میفتادم میام تکلیفمو باھات روشن میکنم

زانوھامو بغل گرفتمو و شروع کردم بھ جویدن ناخونام نمیدونم چقد گذشت باصدایھ دربھ خودم اومدم سرجام وایسادم میترسیدم برم درو باز کنم

بالاخره با ترسو لرز رفتم درو باز کردم بابا یھ نگاه بھم انداختو با اخم وارد شد  مامانم اومد تو و دروبستم پشت سرشو رفتم ھمین کھ پا بھ داخل گزاشتم

بابا خواست بھ سمتم بیاد کھ خانم بزرگ گفت _دست بھش زدی نزدی شیرموحلالت نمیکنم _د اخھ مادر من مگھ ندیدی چیکار کرد چرا نزاشت بخونم مثلا از ترس تو خودم مچالھ شده بودم و با فریاد بابا قبض روح میشدم

_خب مادرجان اونا دخترن و حرف خصوصی دارن تو ک نباید بخونی بابا یکم بھ سمتم خم شدو انگشت اشارشو بالا اورد و گفت

_این دفعھ بھ خاطر خانم جون وگرنھ میدونستم باھات چیکار کنم با عصبانیت از خانم بزرگ خداحافظی کردو رفت بیرون منم دستشو بوسیدم ازش خداحافظی کردم

توماشین خودمو زدم بھ خواب میترسیدم سوالی ازم بپرسنو سوتی بدم   شنیدم بابا گفت

_دختر ارومیھ معلوم نیست چشھ این سلیطھ بازیش چیبود

_نمیدونم والا کلا اخلاقش تغیر کرده دیگھ میترسیدم حتی پلکمم تکون بدم

بالاخره رسیدیم بعدشام زود رفتم اتاقم بخوابم یھ جورایی از بابا فرار میکردم .

صبح زود بیدارشدمو لباسامو پوشیدمو راه مدرسھ رو درپیش گرفتم.

اتفاقایی ک افتادو واس سمیھ تعریف کردم _وای حنا تصور کن بابات نامھ رو میخوند

_نگوو موبھ تنم سیخ میشھ ابروم میرفت

_بازم دم مامانت بزرگت بخاری کھ نزاشتھ باھات کاری داشتھ باشھ،خب دختر تو چرا نامھ رو تو کیفی چیزی نزاشتی

_انقد عجلھ داشتم حواسم نبود

ورود معلم دیگھ نزاشت بھ بحث ادامھ بدیم

زنگ اخرم زده شد از مدرسھ کھ خارج شدم ھی حس میکردم یکی پشت سرمھ ولی جرئت نداشتم رو برگردونم ببینم کیھ

وقتی رسیدم سر کوچھ خودمون شجاع شدمو برگشتم بھ پشت سرم نگا کردم ووووووووواااااییی این چرا دنبالمھ

اومد جلو قلبم از ترس شروع کرده بود بھ تنبک زدن _سلام حنا خانوم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا