رمان آغوش اجباری

رمان آغوش اجباری پارت اول

رمان آغوش اجباری پارت اول

جهت مشاهده به ترتیب پارت های رمان آغوش اجباری اینجا کلیک کنید

رمان آغوش اجباری |نگاه  قادری

بھ نام او

دو دلم اول خط نام خدا بنویسم یا کھ رندی کنم و نام تو را بنویسم

ھمھ یک گفتم و دینم ھمھ یکتایی بود با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم

ای کھ با حرف تو ھر مسئلھ ای حل شدنیست  بھ خدا خود تو بگو نام کھ را بنویسم

صاحب قبلھ و قبلھ دو عزیزاند ولی خوشتر آن است من از قبلھ نما بنویسم

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد باز غم نامھ بھ بیگانھ چرا بنویسم

تا بھ کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین قصھ ی درد بھ امید دوا بنویسم

قلمم جوھرش از جوش و جراحت باقیست پست باشم کھ پی نان و نوا بنویسم

بارھا قصد خطر کردم و گفتی ننویس پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم

بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد کھ من و تو بھ ھم آمیزم و ما بنویسم

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار

این دو را باز ھمین طور جدا بنویسم

شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم

با تو از حرکت دستم برکت می بارد فرق ھم نیست چھ نفرین چھ دعا بنویسم

از نگاھت بھ رویم پنجره ای را بگشای تا درآن منظره ی روح گشا بنویسم

عشق آن روز کھ این لوح وقلم دستم داد گفت ھر شب غزل چشم شما بنویسم

بھش نگا کردم بھ عشقم بھ دنیام بھ نفسم

بھ کسی کھ دوسش دارم

بھ کسی کھ زندگی بدون اون واسم رنگی نداره چقد زجر کشیدم چقد زجر کشیدیم خدا خشبختیمونو نگیر

خدا شاھد بودیھ چھ شبایی کھ با گریھ سر بھ بالین نزاشتیم بھ ھجده سال پیش فکر کردم  بھ دختری سیزده سالھ

بھ دختری کھ بھ سمت جنس مخالف کشیده شده بود اون دختر من بودم

بھ یھ نفر حسم متفاوت تر از بقیھ بود یھ نفر کھ رویاھامو باش سپری میکردم  بھ یھ نفر کھ خنده ھامو تکمیل میکرد

بھ یھ پسر کھ حتی وقتی صداشم میشندیم تموم وجودم میلرزید  محمد پسر عمو بزرگم،عمو شھاب

محمد پسر اروم و سر بھ زیری بود وقتی حرف میزد باید خیلی زور میزدی تا صداشو بشنوی

پادشاه ذھن من محمد شده بود

وقتی کسی از عشق یا دوست داشتن حرف میزد ذھنم پابرھنھ میرفت بھ سمت محمد ،ناخوداگاه

تصویر محمد جلو چشام نقش میبیست  دوست داشتم باھاش حرف بزنم  ولی دربرابرش ناتوان بودم 

وقتی میدیدمش پس میفتادم

وقتی اسممو صدا میکرد قلبم از تپدین می ایستاد و دوباره شروع میکرد بھ زدن طوری میزد کھ میخواست

از جاش کنده بشھ زبونم قفل میشدو دیگھ نمیتونستم حرف بزنم

پیش دوستام راحت از محمد میگفتم بدون ترس بدون دلھره

سمیھ دوست صمیم ھمیشھ میگفت حنا من اگھ جات بودم میرفتم ھمھ چیو میزاشتم کف دستش میگفتم کھ بھت علاقھ دارم

ولی اونا حس منو درک نمیکردن من نمیتونستم اسم این حس رو عشق بزارم

چون با محمد عید تا عید ھم دیگھ رو نمیدیدم اونم اگھ میدیدم بھ جز دو کلمھ،سلام و خداحافظ چیزی باھم نمیگفتیم

چون از وقتی بھ سن تکلیف رسیده بودم بابام اجازه نمیداد با پسر عمو و پسر عمھ حرفی بزنم

ھمیشھ میگفت دختر نباید با یھ نامحرم حرف بزنھ ھروقت یھ مرد حتی پیر مرد بام حرف میزد حرف بابام تو سرم اکو میشد

واس ھمین برا خودمم عجیب بود این حس میگفتم اقتضایھ سنمھ درست میشھ 

حتی اگھ میفھمیدم حسم عشقھ ھیچ وقت نمیرفتم بھش ابراز علاقھ کنم  ابروم میرفت

باید این راز رو تو سینھ خودم دفن کنم

دوتا خواھرو یھ برادر داشتم دختر ارشد خونواده من بودم خواھرام نگارو ندا و بردارم نوید

عید نوروز رسیده بود بابام گفت میریم شھرستان

ھمیشھ عید نوروز یا عید رمضان میرفتیم شھرستان و خونھ مامانبزرگم ھمھ جمع میشدیم و ھم دیگھ رو ملاقات میکردیم

بابا چون کارش ساختو ساز بود و بیشترم بھ خاطر درسھایھ من نمیرفتیم چون وقت نداشتیم

خدارو شکر ما تو شیراز بودیم و مثل شھرستان یا روستاھایھ شیراز نبود کھ دختر

بشینھ تو خونھ و ظرف بشوره منم مث شیرازیا مدرسھ میرفتمو تصمیم داشتم تا اخر ادامھ بدم

منم مث شیرازیا مدرسھ میرفتمو تصمیم داشتم تا اخر ادامھ بدم  بابام بھ تبعید از شیرازیا دخترشو فرستاده بود مدرسھ تا کم نیاره .

از خوشحالی رو پام بند نبودم

میدونم بابام ک نمیزاره برم خونھ عموم ولی متمن بودم ک خونھ خانم بزرگ میبینمش

ھرچند باش حرف نزنم ولی حداقل دلتنگیم رفع میشد کھ  با مامانم شروع کردیم بھ چمدون و باروبندیل جمع کردن

بابام گفت کھ زیاد لباس برندارین چون فوقش دو روز میمونیم من کار دارم باید تا قبل

از سیزده خونھ رو تحویل بدم بادم خالی نشد نکنھ محمدو نبینم  زیر لب شروع کردم بھ دعا خوندن

چمدونارو اماده کردیمو با پیکان بابا راھیھ شھرستان ابرکوه کوه شدیم

تو جاده ھمش توفکرو خیال بودم خبری از محمد نداشتم نمیدونستم الان برگشتھ یانھ تو دانشگاه یزد یھ سال بود دانشجو بود  از دانشگاھش زود زود زنگ میزد خونمون

چن باری خودم باش حرف زدم ولی فق سلام و ممنون و سلام دارن خدمتت ھمینام بھ زور از دھنم خارج میشد

خوشحال میشدم و تا دو روز تو دلم ھلھلھ برپا بود ولی بعد گفتم حنا اون بخاطر تو زنگ نمیزنھ چون خونھ باباش تلفن ندارن زنگ میزنھ اینجا کھ یکم دلش باز بشھ  دیگھ وقتی زنگ میزد ناراحت میشدم دوست داشتم بھم توجھ کنھ حتی چن باری خیال کردم یھ روز بھ مامانم بگھ زن عمو گوشی رو بده حنا ولی ذھی خیال باطل  قلب بی قرارم باز بی قرارتر شده بود

انقد تو فکر غرق بودم نفھمیدم کی رسیدیم وقتی بابا ماشینو نگھ داشت بھ خودم اومدم از ماشین پیاده شدیم و زنگ در خونھ عمھ ساره رو زدیم

واسم عجیب بود کھ چرا اومدیم اینجا مگھ قرار نبود بریم خونھ خانم بزرگ ولی حال نداشتم از بابا بپرسم

اقا فرید شوھر عمھ ساره درو باز کرد وقتی مارو دید گفت _بھ بھ جناب سعید خان گل از این طرفا یادی از ما کردی

_شرمنده فرید جان وﷲ کارا زیاده وقت نمیکنیم

_انشا کھ ھمیشھ کار زیاد باشھ و رونق داشتھ باشھ برفرمایید تو بفرمایید با مامانو منم سلام احوالپرسی کرد عمھ ساره کھ صدامونو شنیده بود سراسیمھ اومد تو حیاط  _الھی قربونت برم داداش اومدین  بابام عمھ رو تو اغوش گرفتو  _اره خواھرم اومدم حالت چطوره

_خوبم داداش شمارو دیدم بھتر شدم

با مامانم روبوسی کردو رو کرد بھ من

_الھی عمھ قربونت بره نگا تورو خدا یھ خانم شده

اومد جلو و تند تو اغوشم گرفت منم با عشق تو اغوشش فرورفتم  رفتیم تو خونھ اقا فرید گفت

_خیلی خیلی خوش اومدین قدم رنجھ فرمودین

_ممنون فرید جان

سرمو زیر انداختھ بودنو شنونده بودم البتھ گوشام میشنید ولی  مغزو قلبم ھمکاری با گوشم نداشتن و بھ پادشاھشون فکر میکردن

تو فکر دیدنش بودم بابا گفت کھ دوروز میمونیم اگھ الان اینجاییم حتما فردام میریم خونھ خانم بزرگ،پس نمیرسیم بریم خونھ عمو شھاب  خدا ازت میخوام حتی یھ گذری ھم کھ شده از دور ببینمش.

باصدایھ عمھ بھ خودم اومدم

_خب توبگو عمھ جون درسات چطوره خوب پیش میره

_ممنون عمھ جون بلھ شکر خدا میتونم از پسش بربیام

_داداش چن روز میمونید

_یکی دوروز

_بعد یھ سال اومدی تازه میخوای یکی دوروزم بمونی

_خب ساره جان کارا زیاده یھ ساختمونھ کھ باید قبل سیزده تحویل بدم این یکی دو روزم بخاطر روحیع بچھ ھا اومدم

_پس مامان

_پیش مامانم میرم مگھ میشھ نرم الانم یھ راست رفتم اونجا ولی چراغاش خاموش بود گفتم حتما رفتھ خونھ شھاب

وا ما کی رفتیم خونھ خانم بزرگ خبر ندارم خب چرا بابا نرفت خونھ عمو شھاب  ذھنم بھ حرفاشون کشیده شد کھ اسم منو اوردن  _من اعتراضی ندارم خودش اگھ دوست داره بمونھ  عمھ نگاھی بھم انداختو گفت

_اره عمھ جان گیجو ویج بھشون نگا میکردم اصلا نمیدونستم چی میگن _چی عمھ جان

_گفتم تو اینجا بمونی قبل سیزده ماھم میایم خونھ فرادر فرید تورم میبریم خونھ چی من اینحا بمونم وای خدایھ من بھتر از این نمیشد  توشھرمحمد بمونم از ھوایھ اون استشمام کنم

دوست داشتم پاشم برقصم و با خوشحالی و خنده بگم اره میمونم ولی وقتی بھ چھره اخمو بابام نگا کردم ساکت نشستم و گفتم _ھرچی باباصلاح بدونھ

_باباجان پیش عمت بمون از خوشحالی لب مرز سکتھ بودم

عمھ چون تازه ازدواج کرده بود بابادلش نیومد روحرفش حرف بزنھ وگرنھ میدونستم تھ دلش دوست نداره بمونم

اگھ روم میشدو از ترس بابام نبود پامیشدم اذری میرقصیدم

با کمک عمھ سفره شام رو پھن کردیم و غذارو خوردیمو سفره رو جمع کردیم وقت خواب ھمھ تو یھ اتاق خوابیدیم بالاخره عمھ تازه عروس بودو یھ خونھ نقلی خشکل داشتن .

صبح کھ بیدارشدیم بابارفتھ بود چن دیقھ بعد برگشت گفت اماده شین بریم خونھ خانم بزرگ چشم براھتونھ  فردا ھم دیگھ راھیھ شیرازیم

_داداش اخر میری

_اره داداش اومدم نگام بھ رویھ گلت افتاد بسھ توھگ اومدی بیا

_قدمت رو چشم

رفتم دست و صورتمو شستم اومدم رو سرسفره واوووووو عمھ چ کرده بود  پنیر گردو

مربا گل مربا توت فرنگی مربا ھویج  کره ماست نیمرو تخم مرغ ابپز سنگگ داغ نون تنوری شیر

_عمھ چیکار کردیــن

_بخور عمھ جون نوش جونتون  داشتم لقمھ درست میکردم کھ بابا گفت

_خانم جون دیشب خونھ شھاب بوده محمد از یزد برگشتھ قلبم شروع کرد بھ بیقراری لقمھ رو باصدا قورت دادم  دیگھ نتونستم چیزی بخورم  _دستت درد نکنھ عمھ جون

_وا توکھ چیزی نخوردی

_خوردم عمھ جون سیر شدم

عمھ نگاھی بھم انداختو خودش شروع کرد بھ لقمھ گرفتن  ،پاشدم رفتم تو حیاط کوچیکشون

خیلی کلافھ بودم دیگھ تحمل این دل شوره رو نداشتم

رو پلھ ھا نشستھ بودم کھ دستی رو شونم نشست ،برگشتم دیدم عمھ س خواستم بلند شم _بشین عمھ جون ،چرا تواین سرما نشستی پاشو بریم تو

_شرمنده عمھ تو برو منم الان میام

عمھ اھی کشیدو اومد کنارم نشست ،ھردو بھ یھ نقطھ نامعلوم خیره شده بودیم  یھ دفعھ بی مھابا گفت _حنا عاشق شدی؟؟؟

سرمو طوری بھ طرفش برگردونم کھ صدایھ قرچ قرچ استخونام دراومد ،چشام انداره نعلبکی باز شد و ھی میخواستم بگم نھ ولی زبون لعنتی باز قفل کرده بود صدایھ خندش اومد و گفت

_چیھ دختر چرا اینجوری نگام میکنی حالو روزت کھ زار میزنھ عاشقی

وای خدایھ من دستم رو شد دستم واس عمھ روشد حالا چیکار کنم نکنھ بره ھمھ چیو بھ بابام بگھ بدبخت میشم

تو دلم بلبل زبونی میکردم ولی زبونم خشک شده بودو نمیچرخید حواب عمھ رو بدم _پاشو عمھ جون بریم تو سرما میخوری بلند شدو دست منم گرفت باھم رفتیم تو

نمیدونم از سرما بود یا ترس یا دلھره یا اظطراب ولی کل وجودم میلرزید  دستامو اوردم جلو چشام دستام میلرزید زانوھامم ھمینطور ،سرجام ایستادم  عمھ برگشت وقتی منو دید وایسادم گفت _عمھ جون چرا وایسادی  وقتی نگاش بھم افتاد

_وا حنا چت شده رنگت پریده این لرزشت واس چیھ بازشو زبون لعنتی یھ حرفی بزن

_ع ع عمھ عمھ توروخدا بابابام نفھمھ

_حنا بچھ شدی بیا بریم تو ببینم

_مگھ من ھمچین چیزیو بھ داداشم میگم بعدن حرف میزنیم حرف واس گفتن زیاده با عمھ رفتیم تو سفره رو مامان جمع کرده بود

ھمگی اماده شدیم بریم خونھ خانم بزرگ ما با ماشین خودمون عمھ ھم با پیکان سبز رنگشون راه افتادیم سمت خونھ خانم بزرگ.

خانم بزرگ انقد خشحال بود کھ تو پوست خودش نمیگنجید

مامان و عمھ نھارو اماده کردن و دور ھم روسرسفره نشستھ بودیم کھ خانم جون گفت

_میگم واس شب شھاب و بچھ ھاشو دعوت کنیم بالاخره پسرش برگشتھ

بیا اینم از نھارم اینا نمیزارن من دولقمھ بدون دلھره بخورم من نمیتونم باھاش روبھ رو بشم نھ

اح خودمم نمیدونم چی میخوام خدارو بھ امون اوردم کھ ببینمش الانم میگم نمیتونم باز انگار سیر شدم نکاھی بھ عمھ انداختم کھ نگام میکرد زوری با قاشق چنگال بازی کردم عاشق شدنم واسش رو شد حداقل نفھمھ محمده  چی چی من گفتم عشقم محمده

بالاخره بھ خودم اعتراف کردم عشق من محمده من عاشقشم اونم دیونھ وار   بابا گفت _خیلی خوبھ

خانم بزرگ_خب فرید جان بعد نھارت برو بھشون خبر بده  _چشم خانم بزرگ

مامان و عمھ تو اشپزخونھ داشتن غذا درست میکردن منم پیششون بودم و افکار خودم غرق

باخودم تمرین میکردم چطوری باش حرف بزنم یا چ جوری رفتار کنم  پاشدم رفتم اتاق مھمون ھمون اتاقی کھ اینھ داشت

موھایھ طلایمو باز کردمو دوباره شونھ زدم و با کش طلایی رنگم بالاسرم جمع کردم و یھ دامن چین چین سیاه بلند با یھ پیراھن سفید کھ از رو شونھ ھاش پف پفی بود تا مچ دستم پوشیدم تو اینھ بھ خودم نگا کردم بھم می اومد

اکثرا میگفتن خیلی خشکلم چشایھ زیتونی موھایھ طلایی پوست سفید لبایھ نھ چندان گوشتی داشتم

ولی خودم میگفتم زشتم واس ھمینھ محمد بھم توجھی نمیکنھ

شال سیاه رنگ کھ گلھایھ سبز و سفید کوچولو روش نقش داشت رو رو سرم انداختم و رفتم بیرون

خانم بزرگ کھ نگاش بھم افتاد گفت

_بیا اینجا عروسک

رفتم نزدیکش رو زمین نشستم ،تسبیحشو کھ بھ دستش بودو ولاالھ ﷲ میزد رو کناز گزاشت و گفت

_ماشا ماشا دخترم چ خانومی شده

با دستاش سرمو گرفتو بوسھ ای رو موھام زد _سفید بخت باشی دخترم باحرف خانم بزرگ شرمم شد سرمو انداختم پایین  صدایھ دربلند شد

قلب منم از کار افتاد بالاخره اومدن وای خدایھ من حالا چیکار کنم قبلنا کھ اینحورینبودم امروز چم شده

قلبم طوری میزدکھ حس میکردم خانم بزرگ صدایھ قلبمو میشنوه

ناخوداگاه دستمو رو قلبم گذاشتم باھربار صدایھ در قلبم ھمواره از جاش کنده میشد _دخترم برو درو باز کن دیگھ  وای خدا

باپاھایھ لرزون راه افتادم سمت حیاط پاھام نانداشتن باھام رابیان بالاخره رسیدم قبل اینکھ درو باز کنم یھ نفس عمیق کشیدم و دروباز کردم اول از ھمھ عمو وارد شد

_سلام عمو جون

_سلام عمو خوش اومدین

عمو پیشونیمو بوسید و یا یا کنون رفت بھ سمت وردی بعد زن عمو نفیسھ اومد تو باھام روبوسی کرد ________سلام دختر عمو وای خدایھ من کمکم کن  بھش نگا کردم چشمایھ سیاه بادومی لبایھ گوشتی پوست سفید بینیھ مردونھ _سلام محمد اقا بفرمایید

پشت سرش لیلا و سحر دخترعموھام اومدن تو باھاشون صمیمی بودم لیلا بغلم کردو و دستمو گرفت و برد بالا گفت _وای چ خشکل شدی تو

_ممنون

باسحرم روبوسی کردمو درو بستم  اخرین نفر رفتم تو

ھمھ باھم سلام احوالپرسی کردن زیرچشمی بھ محمد نگا کردم زود نگامو چرخوندم و سرمو زیر انداختم سرجام خشک شده بودم

نھ حرفی میزدم نھ حرکتی میکردم ھیچ کسم حواسش بھ من نبود  من کھ خداخدا میکردم ببینمش حالا چیشده سرم افتاده تویقم

الان دیگھ خدا خدا میکردم کھ زود پاشن برن ھروقت محمد حرفی میزد رعشھ بھ بدنم می افتاد

شام گزاشتھ شد خورده شد جمع شد من حتی یھ بارم سرمو بلند نکردم بعد شام با لیلا وسحر رفتیم تو ی اتاق یکم حرف زدیم کھ صدایھ عمو اومد و گفت ک میخوان برن  وقتی رفتن نفس حبس شده تویھ سینمو اذاد کردم

عمھ ھم رفت خونھ خودش و گفت کھ فردا اقافریدو دنبالم میفرستھ

شب تو جام ھی بھ این فکر میکردم کھ محمد چقد راحت بامن حرف میزنھ من تاجوابسلامشو میدم روحم درمیره ولی اون راحت و بدون دلھره و اظطراب بھم سلام داد  نمیدونم کی خوابم برد .

مادرجان پاشو دیگھ ماداریم برمیگردیم بلند شدم سرجام نشستم  _پاشو دیگھ دختر

بلند شدم رفتم دست صورتمو شستم باباو خانم بزرگ داشتن صبحونھ میخوردن بھشون صبح بخیر گفتمو کنارشون نشستم  بعد خوردن عزم رفتن کردن

وقت رفتن باباو مامان ھرودوشون بوسم کردن بابا گفت

_دخترم مواظب خودت باش بھ جز خونھ ساره ھم ھیچ جا نرو

_چشم باباجون

منظور بابا خونھ عمو شھاب بود

نگار و ندا و نویدم بوسیدم و اونام سوار ماشین شدن

پشت سرشون اب ریختمو رفتیم داخل سفره رو جمع کردم نزدیکایھ عصر اقافرید اومد دنبالم.

عمھ داشت شام درست میکرد منم کنارش نشستھ بودم دوست داشتم باعمھ حرف بزنم خیلی خشحال بودم چیزی بھ بابا نگفتھ _حنا

_بلھ عمھ جون

_یھ سوال بپرسم راستشو میگی مغزم ھشدار داد

_بفرمایین

_توعاشق محمدی

پس فھمیده بود بایدم میفھمید تا اسم اون می اومد حالو روزم عوض میشد سرمو پایین انداختمو با بافتایھ شالم بازی میکردم

قاشق تو دستشو رو ظرفشویی گزاشت و اومد کنارم رو میز غذاخوردی کوچیک دونفرشون نشست

_عمھ جون چرا سرتو پایین انداختی نمیخوای جوابمو بدی

ھیچی نمیگفتم حس میکردم صورتم قرمز شده داغیھ شدیدی رو پوستم حس میکردم

دلوزدم بھ دریا از احساسم گفتم از روھایام از دلھره ھام از ھمھ شبایی کھ بھش فکرمیکنم

وقتی خالی شدم فھمیدم تو این مدت کھ تعریف میکردم گریھ ھم کردم  _الھی قربونت برم حیف این مرواریدا نیس میان پایین

_عمھ بااین حس چیکار کنم

_غصھ نخور خودم تھوتوشو درمیارم حالام پاشو ابی بھ روت بزن ک سفره رو بندازیم الان فرید میرسھ _وای عمھ بھش نگی

_برو دختر خودم کارمو بلدم از زیر زبونش حرف میکشم میخوام ببینم اونم بھت حسی داره یانھ

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا