رمان شکلات تلخ

رمان کامل شکلات تلخ فصل6

رمان کامل شکلات تلخ فصل6

جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی از اینجا کلیک کنید

 فریال راه افتاد به سمت کانتر. کیانوش سه لیوان روی کانتر گذاشته و داخلشان آبمیوه ریخته بود. یکی از لیوان ها را برداشت بدون اینکه جوابی به تیکه های کیانوش بدهد گفت:
– من کی می تونم از این خراب شده برم؟ گوشیمم ازم گرفتین! به هیچ کس نتونستم خبر بدم. مطمئنم تا الان شهرو الک کردن دنبال من!
کیانوش و اردیان هر کدام لیوان های آب میوه شان را برداشتند و کیانوش گفت:
– غر نزن! بشینین تا بگم براتون.
هر سه روی مبل‌های نشیمن نشستند و کیانوش بالاخره دهان باز کرد:
– جلسه گروه صبح زود بود. قضیه رو مطرح کردم و شدیدا با استقبال روبه‌رو شد. گفتن اردیان اگه اختیاردار خانم فریال بشه دیگه خطری وجود نداره و همه می‌تونن با خیال راحت به کارهاشون برسن. فقط همون‌طور که گفتم غرامت بابای فریال رو باید پرداخت کنی.
اردیان جرعه‌ای از آبمیوه‌اش را نوشید و گفت:
– باشه، مسئله‌ای نیست.
فریال با حواس پرتی گفت:
– غرامت چی؟
کیانوش عاقل اندرسفیهانه نگاهش کرد و گفت:
– غرامت این‌که می‌خواد دخترشو بگیره. خب غرامت چیو؟ برای کشتن بابای تو پول دادن به گروه. حالا ما باید پولشون و جریمه فسخش رو پرداخت کنیم که دست اردیان رو می‌بوسه.
نگاه فریال غم‌زده شد. پدرش چه‌کار کرده بود که به اینجا رسیده بود؟ طفلک مادرش! می‌دانست حتی اگر از پدرش بپرسد هم جواب درستی دریافت نمی‌کند.
کیانوش خودش ادامه داد:
– گفتن باید خیلی زود این قضیه فیصله پیدا کنه. فریال بانو زود می‌ری خونه و تو اونور رو آماده می‌کنی. ما هم یه خونواده برای اردیان تدارک می‌بینیم و خدمت می‌رسیم. باید تند تند همه کارها رو انجام بدیم.
اردیان و فریال هر دو سرشان را تکان دادند و فریال گفت:
– خب پس مثل این‌که اجازه خروج من صادر شده!
آب میوه اش را تا آخرین قطره سر کشید و گفت:
– بله، می تونین تشریف ببرین. فقط حواست باشه فکر بد به سرت نزنه که خودت خوب می دونی خیلی بد می شه.
لبخندی تلخ کنج لب فریال نشست. مگر راهی هم برایش باقی گذاشته بودند که فکری به سرش بزند؟! او در نهایت آزادی باز هم اسیر بود. نمی دانست این اسارت تا کی ادامه خواهد داشت فقط می دانست که از همان لحظات اولیه بدجور داشت نفسش را می گرفت. از جا برخاست و با صدای آهسته گفت:
پس من برم حاضر شم که زودتر برم خونه. آماده کردن اون طرف واقعا زمان‌بر و سخته!
این بار هر دو مرد با تکان سر تشویقش کردند و فریال از جا بلند شد و همان‌طور دست به کمر راه افتاد سمت اتاقش. بعد از رفتن فریال اردیان خیره به کیانوش گفت:
– این دختره رسما تو این قضایا نابود شده!
کیانوش شانه ای بالا انداخت و گفت:
– چی کارش کنم؟ مقصرش ماییم مگه؟ خودش این قدر لوسه که داره پس می افته.
اردیان خم شد لیوان آب میوه اش را لب میز گذاشت و در دلش گفت:
– اتفاقا تنها چیزی که نیست لوسه! هر کسی جای اون بود تو این شرایط کم می آورد.
ولی به جای گفتن آن حرف ها رفت سراغ حرف اصلی:
– دیگه چه خبر؟ چیزی نگفتن در مورد من؟
کیانوش با افسوس سری تکان و گفت:
– چرا، گفتن این قضیه که ختم به خیر بشه توام جز اعضای اصلی می شی و می تونی توی جلسات شرکت کنی. البته اولش پایه ثابت نیستی. اما کم کم پایه ثابت هم می‌شی. الان فقط مشکل اینه که یه سری از افراد خیلی هم با این قضایای پیش اومده موافق نیستن. ولی خوبیش اینه که تعدادشون خیلی کمه و بقیه بچه ها از پسشون بر می آن.

 اردیان به همان هم راضی بود. سری تکان داد و با رضایت گفت:
– حالا تا وقتی که من برگردم، تو چی کاره ای؟ سفارش جدید گرفتی؟
کیانوش دستش را داخل جیب داخلی کتش کرد و گفت:
– آره گرفتم. این دو تا.
اردیان دستش رو جلو برد و عکس‌ها را گرفت. اولی عکس مردی بود تقریبا مسن. کیانوش با صدای آهسته‌ای که سعی می‌کرد به گوش فریال نرسد توضیح داد:
– یارو تو کار عتیقه‌جات و زیر خاکیه. گویا به یه گنج گنده رسیده ولی حق شریکه رو بالا کشیده و به زودی هم قصد داره بپره و بره. شریکش سفارش داده.
اردیان سری تکان داد و گفت:
– با کی می‌ری حالا؟
– با یکی دیگه از بچه‌ها. مسعود. تو نمی‌شناسی.
اردیان بی‌حرف عکس دوم را بالا آورد و با دیدن دختر توی عکس ماتش برد. کیانوش اصلا حواسش به نگاه بهت‌زده او نبود و تند تند توضیح می‌داد:
– این یکی خیلی عجیبه. طرف خراب‌کاره! فقط همینو در موردش گفتن. حالا این‌که خراب کاریش در چه مورده رو نمی‌دونم. چرخ و چمبیل خیلی‌ها رو ریخته به هم. سنی هم نداره‌ها. این یکی یه ذره برام سخته، اما تأکید گروه روی این یکی خیلی زیاد بود. گویا خیلی‌ها خواهان مردنش شدن. الان آبادانه، ماه آینده می‌آد اهواز. قرار هم برای همون موقعس.
اردیان همچنان بی‌حرکت به دختر توی عکس خیره مانده بود. باورش نمی‌شد دنیا این‌قدر کوچک باشد. در این یک مورد باید کاری می‌کرد. چه‌کاری را خودش هم نمی‌دانست. فقط می‌دانست باید کاری بکند. با صدای بلند فریال از جا پرید:
– من حاضرم. می‌تونم برم؟!
***
جلوی در خانه که رسید چند لحظه ای به وسط کوچه و همان جایی که همه چیز به وقوع پیوسته بود خیره ماند. انگار که دوباره جسم نیمه جان پدرش را می دید و خودش را که توسط مردی قوی هیکل به سمت ماشینی کشیده می شد. بدنش به لرز افتاد. سریع بازوهایش را بغل کرد و چشم از کوچه گرفت. چرخید و بعد از کشیدن نفس عمیقی زنگ را فشرد. دیگر تماس نگرفته بود چون می دانست مادرش او را از همان پشت گوشی به صلابه می کشد. ترجیح داد مستقیم با آن ها رو به رو شود. چیزی طول نکشید که در باز شد و همین که پایش را داخل حیاط گذاشت مادرش از در ساختمان هوار کشان بیرون پرید:
– فریـــــال! کجا بودی تو؟ دختر کشتی ما رو!
فریال با قدم های بلند خودش را به مادرش رساند. مادری که دیگر نه آرایشی داشت و نه ذره ای به خودش رسیده بود. چه قدر در این مدت کوتاه دلش برای آغوش مادرش تنگ شده بود. در این چند روز فهمیده بود مادرش هر چه هم که باشد باز هم حریم امنی برای ناراحتی هایش است. همین که در آغوش مادرش حل شد اشک از چشمانش سرازیر شد. مادرش بی وقفه حرف می زد. حرف هایی مخلوط شده با گریه و اشک و نگرانی و دلتنگی …
– چی کارت کردن؟ بلایی سرت اومده؟ نمی دونی چی کار کردی با ما! کجا بودی؟ دوستات هم ازت خبر نداشتن. همه مونو کشتی فریال! د حرف بزن مادر!!
فریال کمی سرش را عقب کشید. با این که دلش نمی آمد از مادرش جدا شود ولی باید برای او توضیح می داد. همین که سرش را کنار کشید چشمش به پشت سر مادرش افتاد. روی ایوان جمعیت زیادی ایستاده و همه مبهوت و نگران و پریشان به او نگاه می کردند. مشخص بود که همه فامیل آن جا جمع شده اند. هیوا و رامیلا هم کناری ایستاده و بغض آلود نگاهش می کردند. همین که نگاهش را دیدند بدو بدو از ایوان پایین آمدند و او را که تازه از مادرش جدا شده بود در آغوش کشیدند. فقط آن ها بودند که از اصل ماجرا خبر داشتند. فقط آن ها بودند که فریال می توانست همه چیز را بی کم و کاست برایشان تعریف کند. رامیلا آهسته کنار گوشش گفت:
– کشتی ما رو فریال! گفتیم کشتنت!

هیوا ادامه داد:
– خدا رو شکر که این جایی. خدا رو شکر که خوبی! دق کردیم به خدا. عالم و آدم رو بسیج کردیم دنبالت. کجا بودی آخه؟
فریال آهسته پچ پچ کرد:
– می گم براتون، بعدا …
هر دو کنار کشیدند و با چشمان اشکی به او خیره ماندند. درک می کردند شرایط دوستشان را. مشخص بود که فریال هیچ علاقه ای به حرف زدن بین آن جمعیت ندارد. مادرش دست دور کمر او انداخت و گفت:
– بیا بریم تو عزیزم. بیا ببینم کجا بودی!
همزمان که همراه فریال به سمت در خانه راه افتادند خطاب به پسر قد بلندی که بین جمعیت ایستاده و با اخم های در هم آن ها را نظاره می کرد گفت:
– سینا با سروان تماس بگیر بگو پیدا شد …
فریال حتی نیم نگاهی هم به سمت سینا نینداخت و با سلامی آهسته از کنار همه افرادی که آن جا جمع شده بودند گذشت و همراه مادرش وارد خانه شد. به دنبال آن ها بقیه هم روان شدند. همه منتظر به دهان فریال خیره مانده بودند و می خواستند بشنوند او در این مدت کجا بوده! همین که وارد خانه شد در کنار پذیرایی چشمش به تختی افتاد که مخصوص پدرش گذاشته بودند و پدرش روی آن نیم خیز شده چشم به در دوخته بود. همه دلخوری هایش از پدرش را فراموش کرد و به سمتش پر کشید. حتی نمی خواست یک درصد به این فکر کند که آن شب ممکنه بوده او را از دست بدهد. این مرد تکیه گاه زندگی اش بود. دوستش داشت! حسی که مدت ها بود حتی به خودش هم اعتراف نکرده بود. همین که به تخت رسید با چشمان اشکی آهسته لب زد:
– بابا …
چشمان پدرش هم مثل مادرش لبریز بود از نگرانی و پریشانی. همین که پدرش دهان باز کرد و گفت:
– کجا بودی تو دختر؟
دیگر طاقت نیاورد و در حالی که مراقب بود آسیبی به پهلوی پانسمان شده پدرش نرساند دستانش را دور گردن او حلقه کرد و لب تخت نشست. اشک هایش جاری شد و بی طاقت گفت:
– بابا چی کار کردی تو؟ اینا کی بودن بابا؟ چی از جونت می خواستن؟ اگه بلایی سرت می آوردن …
پدرش آهسته او را از خودش جدا کرد. صورتش را بین دستانش گرفت و خیره در چشمان اشکی دخترش گفت:
– تموم شد بابا. دیگه همچین اتفاقی نمی افته. پلیس دنبالشونه. پدرشون رو در می آرم.
لبخند تلخی کنج لب های فریال نشست. فقط او می دانست که پلیس به هیچ کجا نمی رسد. فقط او می دانست این گروه چه اعجوبه هایی هستند. قبل از این که فرصت کند حرفی بزند صدای خش دار سینا از پشت سر باعث شد اخم هایش در هم شود:
– دختر دایی، فکر کنم بهتره اول توضیح بدی کجا بودی این چند شب! ما به خاطر شما از کل کار و زندگیمون زدیم.
فریال دندان قروچه ای کرد و نفس عمیقی کشید تا کمی به خودش مسلط شود. بعد از آن همان طور که لب تخت پدرش نشسته بود نیم چرخی زد به سمت پشت سرش و خیره در نگاه یاغی و سیاه سینا ابرویی بالا انداخت و گفت:
– توضیح می دم، ولی فقط برای خونوادم. دلیلی نمی بینم برای شما …
قبل از این که فرصت کند سر تا پای سینا را با رنگ قهوه ای مزین کند پدرش مچ دستش را که لب تخت بود گرفت و با فشار آهسته ای گفت:
– فریال!
خب عجیب هم نبود. آن ها به خاطر بلایی که بر سرشان آمده بود حساس شده و محبتشان نسبت به هم زیاد شده بود. اما در اصل همه آن ها همان آدم هایی بودند که قبلا هم بودند. پدرش همان پدری بود که سینا را شدیدا دوست داشت و آرزوی دامادی اش را در سر می پروراند. هنوز هم طاقت نداشت سینا توسط فریال به لجن کشیده شود. سینا قدمی جلو آمد و با پوزخندی گفت:
– نه دایی بذارین حرفش رو بزنه. دلیلی نمی بینی برای من توضیح بدی؟! تو مثل این که هنوز ملتفت نیستی اوضاع از چه قراره!

 قبل از این که اوضاع به هم بریزد مادر فریال سریع دخالت کرد و در حالی که بازوی فریال را می گرفت و همراه خود می کشید گفت:
– فریال عزیزم می دونم خیلی خسته ای. بیا بریم توی اتاقت. اول یه دوش بگیر خستگی از تنت در بره بعدا صحبت می کنم.
بعد از آن چرخید سمت سینا و همان طور که فریال را با خودش می کشید با لبخندی مصنوعی گفت:
– معذرت می خوام سینا جان!
فریال تا لحظه آخری که وارد اتاقش شد برای سینا با نگاهش خط و نشان کشید. همین که وارد اتاقش شدند و مادرش در را پشت سرشان بست داد فریال در آمد:
– مامان خانم دیدی؟ دیدی حیوونو! یه ذره مراعات حال بابا یا منو نمی کنه. دائم طلبکاره! بعد بهتون بر می خوره وقتی بهش می گم عنتر الفکر!
مادرش همان جا پشت در به در تکیه زد و با نگاهی خسته و آشفته گفت:
– بس کن فریال! تو نبودی حال این چند روز همه ما رو ببینی. مردیم و زنده شدیم. هر لحظه منتظر بودیم جنازه ت رو برامون بفرستن! تو خونه دوستت بودی. با ما در تماس بودی. یهو غیبت زد. دوستت گفت داشتی می اومدی بیمارستان! ما دستمون به هیچ جا بند نبود. سینا این جا هزار تا دوست و آشنا داره. از اون کمک خواستیم. شهرو بسیج کرد برای پیدا کردند. هیچ کس ازت خبری نداشت.
به این جا که رسید چانه اش لرزید و اشک از چشمش بیرون چکید. با صدای لرزان ادامه داد:
– چی کار می کردم اگه بلایی سرت می اومد؟
فریال از خود بیخود خشمش را فراموش کرد و به آغوش مادرش خزید. مادرش همین طور که دست روی موهای بلند دخترش می کشید زمزمه وار گفت:
– خدا رو شکر که خوبی مادر. خدا رو شکر …
بعد از چند لحظه که در آغوش هم به دور از چشم های کنجکاو آرامش گرفتند مادرش جدا شد و همین طور که اشک هایش را پاک می کرد گفت:
– نمی خوای بگی کجا بودی؟
فریال حرف هایش را آماده کرده بود. خوب می دانست باید چه بگوید تا همه چیز سر جای خودش قرار بگیرد. برای همین هم نفس عمیقی کشید و در حالی که لب تخت خوابش می نشست گفت:
– دزدیدنم بین راه …
همین که این حرف از دهانش خارج شد جیغ مادرش هم بلند شد. فریال از جا پرید و در حالی که هر دو دستش را بالا می آورد گفت:
– نترس مامان! تو رو خدا یواش! می بینی که سالمم. چیزیم نشد. قضیه ش مفصله. خونه که خلوت بشه همه ش رو براتون تعریف می کنم. الان چیزی که مهمه اینه که من این جام!
مادرش با چشمانی ترسان فاصله بینشان را پر کرد و همین طور که دست های کشیده فریال را می گرفت گفت:
– کاری باهات کردن؟ اذیتت کردن؟ هان؟
چیزی در ذهن فریال جرقه زد. مادرش حتی از تصور این که بلایی بر سر فریال آمده باشد رنگش را باخته بود. اگر اردیان تصمیم می گرفت لج کند و همه چیز را کف دست خانواده اش بگذارد آن وقت چه به روز آن ها می آمد؟ حتی نمی خواست به آن فکر کند. در جواب مادرش آهسته گفت:
– نه مامان. خوبم. فقط خیلی خسته م. می رم دوش بگیرم.
همین که فریال تکذیب کرد خیال مادرش راحت شد و نفس عمیقی کشید.
زیر دوش آب ولرم فقط به حالت مادرش فکر می کرد و بیشتر و بیشتر از بر ملا شدن حقیقت می ترسید. هیچ وقت این مسائل برایش مهم نبود. دختر بی پروایی بود. کمی هم کله خر. هیچ وقت به عاقبت کارهایش فکر نمی کرد و اعتقاد داشت باید در لحظه زندگی کند. اما حالا به خوبی می دید گذشته می تواند گاهی حال و آینده را بدجور به چالش بکشاند. هیچ کس نمی توانست از عاقبت کارهایش فرار کند. هیچ کس نمی توانست گذشته اش را انکار کند و به حالش بچسبد. آن لحظه بیشتر مصمم شد که به خواسته اردیان تن بدهد. یک ازدواج صوری می توانست خیالش را راحت کند که هیچ وقت بابت اتفاقی که برایش افتاده بازخواست نمی شود. باید به منافع خودش در این ازدواج می اندیشید و قید بدی هایش را می زد. چاره ای به جز این نداشت.

 حوله اش را که به تن کشید و از حمام خارج شد داخل اتاقش با رامیلا و هیوا رو به رو شد که هر دو چهار زانو رو به روی هم روی تخت خوابش نشسته و از قیافه های آویزانشان می شد فهمید بی حوصله هستند. همین که فریال را دیدند هر دو از جا پریدند. اول از همه رامیلا به حرف آمد:
– د بیا حرف بزن دیگه جون به سر شدیم! مامانت همه رو فرستادن رفتن. من و هیوا موندیم که دقیق بفهمیم چه خاکی تو سرت شده. کجا رفتی تو؟
فریال همین طور که با کلاه حوله اش آب موهایش را می گرفت نفس عمیقی کشید و جلو رفت. اولبه در بسته اتاقش نگاه کرد و با اشاره ای آهسته پرسید:
– مامان اینا کجان؟
هیوا هم مثل فریال صدایش را پایین آورد و گفت:
– مامان بابات هر دو شدیدا منتظر بودن تو از حموم بیای بیرون و توضیح بدی چی شده. مامانت گفت که تو رو دزدیده بودن. سینا می خواست بمونه همه چیزو بفهمه ولی مامانت وادارش کردن بره. الانم با بابات نشستن که بیای. فکر کنم نشنیدن از حموم اومدی بیرون وگرنه الان مامانت این جا بود.
فریال جلو رفت آهسته لب تخت نشست و با صدایی که سعی می کرد حد الامکان آهسته باشد گفت:
– خب پس من تند تند جریان اصلی رو برای شما می گم. فقط حواستون باشه حتی یک کلمه از حرفای منو نباید به کسی بگین. این قضیه اگه جایی درز کنه برای همه مون بد می شه نه فقط برای من. می فهمین؟
رامیلا و هیوا که داشتند می مردند هر چه سریع تر ماجرا را بشنوند تند تند سر تکان دادند و فریال شروع به تعریف کردن کرد. همه چیز را همان طور که اتفاق افتاده بود برای دوستانش تعریف کرد. خوشحال بود که اقلا حقیقت را به آن ها می تواند بگوید. اگر به آن ها هم نمی توانست بگوید شک نداشت که می ترکد!
همه چیز را که تعریف کرد در سکوت به قیافه های مبهوت دوستانش خیره شد. یکی از یکی وحشت زده تر به او خیره مانده بودند و حتی نمی توانستند دهان باز کنند کلمه ای بگویند. فریال با ترس به در خیره شد و وقتی خیالش راحت شد هنوز در بسته است باز چرخید سمت دوستانش و گفت:
– چه مرگتونه مثل سکته ای ها زل زدین به من؟ فهمیدین چی گفتم؟
رامیلا قبل از هویا به خودش آمد، آب دهانش را قورت داد و با صدایی که سعی می کرد بالا نرود گفت:
– فریال خل شدی؟ می خوای زن این یارو شی؟
فریال سرش را بالا و پایین کرد و گفت:
– چاره ای جز این ندارم. مجبورم این جوری به قضیه نگاه کنم که این یه بازی دو سر سوده. یعنی بیشتر سودش برای منه. هم دیگه قرار نیست برم تهران. هم اسرارم حفظ می شه. همین طور اسرار شماها. چاره ای جز این نیست.
این بار نوبت هیوا بود که دهان باز کند. با چشمان گرد شده گفت:
– دختر واقعا عقلت رو از دست دادی! می خوای با یه قاتل زندگی کنی؟ می زنه می کشتت یهو!
فریال ابرویی بالا انداخت و گفت:
– می خواست بکشه که تا حالا کشته بود! این پشنهادو قبول کرده که مجبور نشه منو بکشه. مطمئن باشین اگه راهی به جز این سراغ داشتم خودم می رفتم سراغش. خیلی فکر کردم این مدت. هیچ راهی ندارم. بدجور گیر افتادم توی بن بست. فقطم این قلتشن می تونه نجاتم بده. باید این کار رو بکنم.
رامیلا بی حرف موهایش را چنگ زد و به سمت بالا کشید و همین طور که نفسش را با صدا به بیرون فوت می کرد به سقف زل زد. هیوا دهان باز کرد تا باز هم مخالفت کند که همان لحظه در باز شد و مادر فریال وارد شد. قبل از آن دو نفر فریال سریع به سمت در چرخید و با دیدن مادرش از جا پرید و سعی کرد دو طرف حوله اش را روی هم بیاورد و لبخندی نصفه نیمه بزند. مادرش با نگاهی به فریال سرش را کج کرد و گفت:
– تو کی اومدی بیرون؟ منو بابات داریم له له می زنیم بیای تعریف کنی چی شده!
فریال سریع راه افتاد سمت کمد لباس هایش و گفت:
– همین الان اومدم بیرون. الان لباس می پوشم می آم. بچه ها می خواستن برن داشتم باهاشون حرف می زدم.

 نگاه رامیلا و هیوا روی فریال خشک شد. با این حرف به آن ها حالی کرده بود باید بروند. چاره ای هم جز این نبود. با وجود مادر فریال نمی توانستند حرفی بزنند. برای همین هم همزمان که فریال لباس تن می کردند آن دو خداحافظی کردند و با قیافه هایی آویزان از خانه خارج شدند.
فریال لباس پوشیده از اتاقش خارج شد و به سمت پذیرایی راه افتاد. مادرش چایی ریخته و منتظر او بود. یک بار چشمانش را باز و بسته کرد و ته دلش به خودش دلداری داد. باید همه چیز را طوری تعریف می کرد که برای آن ها باور پذیر باشد. باید همه چیز هایی که با خودش تمرین کرده بود را تحویل آن ها می داد. روی مبل نزدیک تخت پدرش نشست و با نگاهی به قیافه پدرش که به او زل زده بود لبخندی زد و گفت:
– خوبی فرامرز جون؟ بهتری؟
باز هم پدرش شده بود فرامرز جون! این طور راحت تر بود. حتما پدرش هم راحت تر بود که در قالب خشک همیشگی اش فرو برود چون اخمی کرد و آهسته گفت:
– خوبم.
فریال خم شد یک استکان چایی از داخل سینی برداشت، پا روی پای انداخت و پاهای خوش فرم بلند برنزه اش را به نمایش گذاشت و همین طور که با حرکت سرش موهایش را از روی شانه اش به پشت سرش هدایت می کرد گفت:
– بابا بهتر نیست اول شما بگین اینا کی بودن و چی از جونتون می خواستن؟
پدرش که از دیدن آن همه لوندی در حرکات دخترش عصبی شده بود و کم مانده بود حرفی بارش کند جلوی خودش را گرفت و بعد از کشیدن نفس عمیقی گفت:
– فکر می کنی اگه می دونستم این همه آدم اجیر می کردم که برام پی اش رو بگیرن و بفهمن این حروم لقمه کی بود که قصد جون منو کرده بود؟ بعدشم من می خواستم اینو از تو بپرسم! اونا از من گذشتن پیله کردن به تو! چه غلطی کردی فریال؟ اینا دشمنای تو بودن!
فریال کم مانده بود استکان چایی را توی سر خودش بکوبد از آن همه بی منطقی پدرش! او که خیلی خوب میدانست قضیه چیست باید خیلی قوی می بود که همه چیز را با فریاد توی صورت پدرش نکوبد. با کشیدن چند نفس عمیق خونسردی اش را حفظ کرد و بالاخره دهان باز کرد و شروع کرد به گفتن حرف هایی که آماده کرده بود:
– اگه یادتون باشه اون شب اونا اومدن که به شما شلیک کنن. من دیدم و داد کشیدم که مراقب باشین. بعد از اون اونا فکر کردن من چهره شون رو دیدم. با این که قیافه هاشون رو پوشونده بودن و در حقیقت من هیچی ندیدم! تصمیم گرفتن سر به نیستم کنن. منو بردن توی یه خونه و دست و پا بسته ولم کردن تا در موردم تصمیم بگیرن. اون جا بود که از نبودشون سو استفاده کردم و فرار کردم. می دونستم دنبالم می آن. اول اومدم خونه خودم که دیدم یه ماشین مشکوک پشت در کشیک می ده. بعدش رفتم آرایشگاه دیدم اونجا هم وضع همینه. بیمارستان هم نیومده می دونستم همین وضعیت انتظارمو می کشه. برای همینم تصمیم گرفتم برم پیش دوستام. تنها جایی بود که ممکن بود بلد نباشن. همین طور هم شد. رفتم اون جا و زنگ زدم به مامان. این جاهاش رو می دونین. تا این که بعد از سه روز با این فکر که آب ها از آسیاب افتاده از خونه رامیلا زدم بیرون تا بیام بیمارستان. ماشینم نداشتم. توی تاکسی بودم. یه کم قبل از بیمارستان از تاکسی پیاده شدم و داشتم از کنار خیابون می اومدم که یه ون کنارم ایستاد و حتی مهلت نداد بفهمم چی به چیه. کشیدنم بالا و بعدشم بیهوشم کردن. حتی فرصت نکردم جیغ بزنم که کسی خبردار بشه! تنها شانسی که آوردم این بود که قبلش به همون پسری که قبلا با شما در موردش حرف زده بودم خبر دادم که دارم می رم بیمارستان.
به این جا که رسید نگاهش چرخید سمت پدرش. اخم های پدرش در هم تر شده بود ولی همین که حرف نمی زد نشان می داد منتظر شنیدن بقیه ماجراست. مادرش وسط حرف فریال پرید و گفت:
– کدوم پسر؟
مادرش هنوز هم از چیزی خبر نداشت. وقت نشده بود به او بگویند. عجیب نبود که چیزی نداند. فریال موهایش را پشت گوشش زد و گفت:
– حالا بعدا به اون قسمت هم می رسیم.
مادرش خواست باز هم چیز بپرسد که این بار پدرش پیش دستی کرد و جدی گفت:
– خب بقیه اش؟

 فریال دست هایش را در هم پیچاند و گفت:
– وقتی چشم باز کردم دیدم منو بردن توی یه خونه دیگه. اونجایی نبود که بار قبل برده بودنم و این بار یه محافظ هم برام گذاشته بودن. شب شده بود که به هوش اومدم. دست و پاها و دهنم رو بسته بودن. همه چیز رو تموم شده می دیدم. خودم را برای مردن حاضر کرده بودم. اون جا بود که فهمیدم بین گروهشون اختلاف افتاده که سر به نیستم کنن یا بین خودشون برای همیشه نگهم دارن و این قدر ازم فیلم و مدرک جمع کنن که دیگههیچ وقت نتونم از پیششون برم و به فکر لو دادنشون بیفتم. برای همینم یکی دو شب طول کشید. نهایتش تصمیم گرفتن بکشنم. براشون راحت تر بود و بی دردسر تر. درست شبی که قرار بود فرداش منو سر به نیست کنن اردیان رسید. اردیان همون پسره س بابا. از طریق گوشیم ردم رو زده بود و با چند تا از دوستاش اومدن اون جا. خیلی راحت از پس یه محافظ بر اومدن و نجاتم دادن. دوست ندارم خیلی از جزئیاتش بگم. خیلی روزای ترسناکی بود. خیلی ترسیدم.
به این جا که رسید چانه اش لرزید و این دیگر فیلم بازی کردن نبود. واقعا دلش برای خودش می سوخت که این قدر بی گناه پایش به این ماجرا باز و قربانی اصلی شده بود. با صدای لرزان و اشک های غلتانی که چشمش را پر کرده بودند ادامه داد:
– شب تا صبح رو کنار اردیان توی ماشین اون سپری کردیم. یه جایی خارج از شهر. هر دو خیلی ترسیده بودیم. حتی می ترسیدیم سمت خونه آفتابی بشیم. ولی صبح به اصرار خودم منو آورد اینجا و متوجه شدیم فعلا خبری از کسی نیست. هنوزم شدیدا در خطرم و هر لحظه ممکنه هوار شن سرم. دیگه جرئت ندارم پام رو از خونه بذارم بیرون.
مادرش که تا آن لحظه هم به زحمت جلوی خودش را گرفته بود با چهره ای ترسیده دادش بلند شد:
– د اینا کی ان؟ چی می خوان از جون دختر و شوهر من؟ اردیان کیه؟
فریال که اشک از چشم هایش راه گرفته بود گفت:
– اونا اجیر شده بودن که بابا رو بکشن. نفهمیدم چرا! اینم از بین حرفاشون فهمیدم. فقط داشتم می مردم که بیام این جا و از بابا بپرسم چرا؟ بابا تو چی کار کردی؟ چی کار کردی که برای خودت دشمن تراشیدی؟
پدرشکه تا آن لحظه با اخم های درهم به روبه رویش خیره مانده بود بالاخره نگاهش را به فریال دوخت و بعد از چند لحظه سکوت با صدایی آهسته و پس رفته گفت:
– می تونم حدس بزنم کار کدوم حروم لقمه ایه! راه سر جا نشوندنش رو هم خیلی خوب بلدم. مرتیکه فکر کرده شهر هره!
قبل از فریال مادرش به حرف آمد.
– چی کار کردی فرامرز؟ دشمن تو کیه؟ چه خاکی تو سرمون شده؟
فرامرز آهسته چشمانش را بست و گفت:
– شلوغش نکن زن. حالا که چیزی نشد و تیر اون حروم لقمه به سنگ خورد. فکر کرده فقط خودش بلده آدم اجیر کنه؟ این یکی از مشتری های مغازه س. یه مقدار خیلی زیادی طلا گرفت ازم که برای پسر آشغال تر از خودش مغازه بزنه. موعد چکاش که سر رسید گفت مهلت می خواد برای پاش کردنشون. منم که اموالم رو از سر راه نیاوردم به این و اون مهلت بدم! مهلت ندادم و چکاش رو گذاشتم اجرا. اومد دعوا راه انداخت. با هم درگیر شدیم. مطمئنم کار خودشه. خواسته سرم رو زیر آب کنه و بعدم وکیل منو بخره و چک هاش رو پس بگیره و بره پی عشق و حالش. اما کور خونده. در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه. درستش می کنم.
مادر فریال که هنوز هم آرام نشده بود همان طور با صدای بلند انگشت اشاره اش را به سمت فریال که بی حرف نگاهش بین مادر و پدرش تاب می خورد دراز کرد و گفت:
– تکلیف این بچه چیه مرد؟ این که دیگه با دشمن زپرتی تو درگیر نیست! اگه یه تار مو از سر بچه م کم شه …
فریال وضعیت را برای اعلام خواسته اش مناسب دید. طفلک پدر و مادرش که از هیچ چیز خبر نداشتند. شاید پدرش می توانست دشمن به قول مادرش زپرتی خودش را سر جایش بنشاند ولی فریال این وسط با یک باند مخوف درگیر شده بود و نه راه پس داشت و نه راه پیش. سر به زیر شد و آهسته گفت:
– بابا تنها یه راه هست که امنیت به زندگی من برگرده. اردیان نفوذ خیلی زیادی داره. دوستای خیلی زیادی داره. خواسته ازتون اجازه بگیرم که با خونواده ش برای خواستگاری بیان. می گه اگه ازدواج کنیم و من توی خونه اون باشم هیچ کس دیگه جزئن نزدیک شدن به من رو پیدا ….
باز جیغ مادرش بلند شد:
– اردیان دیگه چه خریه؟ دو ساعته دارم می پرسم چرا درست جواب منو نمی دی؟
فریال آب دهانش را قورت داد و همان طور سر به زیر گفت:
– یه پسریه که من یه مدته می شناسمش و به بابا هم گفتم در موردش. تصمیم به ازدواج داشتیم اما نه به این زودی ها. خب حالا شرایط جوری شده که دیگه نمی تونیم تعلل کنیم.

 پدرش پوزخندی زد و گفت:
– برای این که امنیت تو تضمین بشه نیازی نیست حتما چشم بسته بدمت به پسری که هیچی ازش نمی دونم. بر می گردیم تهران. اون جا دیگه این خبرا نیست.
فریال فکر این جایش را هم کرده بود. برای همین هم سر جا کمی جا به جا شد و هیجان زده گفت:
– اشتباهتون همین جاست که فکر می کنین این آدما فقط توی اهواز فعالیت می کنن. اونا توی کل ایران ریشه دارن. اینم توی حرفاشون فهمیدم. من هر جایی هم که برم حتی اگه از ایران هم خارج بشم باز هم پیدام می کنن.
مادرش پرید وسط حرفش و گفت:
– این پسره کیه که این قدر نفوذ داره که می تونه تو رو از شر همچین آدمایی نجات بده.
فریال شانه ای بالا انداخت و گفت:
– خب، آدم الکی ای نیست. خودتون باید ببیننش. باید با خونواده ش آشنا بشین تا متوجه حرفای من بشین.
خودش هم نمی دانست حرف هایی که می زند تا چه حد صحت دارد و آیا اردیان می تواند اعتماد خانواده اش را جلب کند یا نه. اما چاره ای نداشت. باید هر چه سریع تر قضیه را فیصله می داد. پدرش در حالی که دراز می کشید گفت:
– من آدمی نیستم که دخترم رو از چاله در بیارم بندازم توی چاه. باید اول تحقیق کنم. بگو باهام تماس بگیره. تا اون زمان هم حق نداری پات رو از خونه بیرون بذاری. خونه ما محافظت می شه و فعلا امن ترین جاست.
فریال در جواب پدرش فقط سری تکان داد. دوست داشت این قسمت های زندگی اش را جلو بزند. حوصله نداشت. حوصله هیچ کدام از این بازی ها را نداشت.
***
گوشی را دستش گرفت. هیچ راهی نبود جز این‌که از او کمک بخواهد؛ اما چه‌طور؟! نزدیک چهار ماه گذشته بود و او اجازه نداشت کوچک‌ترین تماسی با هیچ احدالناسی برقرار کند. حالا اگر به او زنگ می‌زد بیچاره‌اش نمی‌کردند؟ نه فقط مافوق‌ها که حتی خود او… ولی مگر چاره‌ای جز این داشت؟ در این مورد خودش به تنهایی نمی‌توانست کاری بکند. الکی الکی داشت ازدواج می‌کرد و درگیر این مراسم‌ها می‌شد. می‌دانست که گند می‌خورد به همه چیز. اینجا فقط و فقط او بود که می‌توانست وارد ماجرا بشود. دل را به دریا زد و اس ام اس رمزی را که با کلی فکر طراحی کرده بود تند تند تایپ کرد:
– سیگار شکلاتی، سیگار رو ترک کن، منم شکلات رو کنار می‌ذارم… شکلات تلخ!
با همه وجودش امیدوار بود که رفیقش مفهوم پیامش را بفهمد. هیچ چاره‌ای جز این کار نداشت. هر لحظه منتظر بود که بازی دراز تماس بگیرد و به خاطر این کار به صلابه‌اش بکشد. مطمئن بود شهراد قضیه را به آن‌ها اطلاع می‌دهد. شهراد هم جز افرادی بود که هنوز خبر نداشت او زنده است و چه‌قدر بابت این قضیه می‌سوخت. می‌سوخت و دم نمی‌زد! اما تا کی؟ دیگر وقتش بود که رفیقش از زنده بودن او باخبر شود. طولی نکشید که گوشی‌اش شروع به زنگ خوردن کرد. شماره خودش بود. دستش را مشت کرد تا وسوسه نشود جوابش را بدهد. دلش پر می‌زد برای این‌که یک بار دیگر صدای شوخ و شنگ رفیقش را بشنود، ولی نمی‌شد. حداقل نه تا زمان اتمام این مأموریت! دادن این اس ام اس خودش به اندازه کافی ریسک بود! دیگر اگر جوابش را هم می‌داد نورعلی نور می‌شد. فعلا شهراد نیاز به مدتی زمان داشت تا به مفهوم پیامش پی ببرد. با دلی گرفته پاکت سیگارش را برداشت و یک نخ روشن کرد. صدای ضبطش را هم تا انتها بالا برد.
– چه شبا پنجره رو بستم تا عطرِ یادت نره از خونه‌ی من
چه شبا که یادِ تو بارون شد تا سرازیر شه از گونه‌ی من
چه شبا که با خودم جنگیدم بلکه سرنوشتمو عوض کنم
عشق با من متولد شده بود نمی‌شد سرشتمو عوض کنم
اشک داشت به چشمانش نیش می‌زد. پنجره را گشود و چند بار پشت سر هم هوای سرد را تنفس کرد.
کاش مِهرت به دلم نمی‌نشست تا که مبتلای پاییز نشم
عشق من کاش ندیده بودمت تا با تنهایی گلاویز نشم
کاش ای کاش کنارم بودی تا ببینی که چه‌قدر دلتنگم
تا ببینی که دارم به خاطرت با گذشته‌ی خودم می‌جنگم

 چه‌قدر بیچاره شده بود که باید در ذهن همه تبدیل به جنازه‌ای از یاد رفته می‌شد. حتی نمی‌شد حالی از تنها برادرش بپرسد. نمی‌شد صدای مادرش را بشنود. نمی‌شد صدای رفیقش را بشنود!
حتی تو تلخ‌ترین لحظه‌ها هیشکی اندازه‌ی تو شیرین نیست
حتی تو شادترین لحظه‌ها هیشکی اندازه‌ی من غمگین نیست
بغض مثل رود راهی می‌شه و توی دریایِ گلو می‌ریزه
بینِ ما سنگ‌ترین دیواره اما عاقبت فرو می‌ریزه
کاش مِهرت به دلم نمی‌نشست تا که مبتلای پاییز نشم
عشق من کاش ندیده بودمت تا با تنهایی گلاویز نشم
کاش ای کاش کنارم بودی تا ببینی که چه‌قدر دلتنگم
تا ببینی که دارم به خاطرت با گذشته‌ی خودم می‌جنگم
گوشی‌اش همچنان داشت بی‌وقفه زنگ می‌خورد. شماره‌اش روی گوشی روشن افتاده بود و اردلان داشت می‌مرد که جواب بدهد. دستش را مشت کرد و این بار بی‌وقفه روی فرمان مشت کوبید. نمی‌توانست این حجم از تنهایی را به دوش بکشد. دیگر نمی‌توانست! نیاز داشت حداقل رفقیش در کنارش باشد. این بار اس‌ام‌اس آمد. با دستی که لرزشش را با چشم می‌دید، گوشی را برداشت و اس‌ام‌اس را باز کرد. با دیدن متن یک قطره اشک بی‌محابا از گوشه چشم راستش بیرون افتاد.
– تو رو به ابوالفضل بگو که خودتی اردلان!
سریع قطره اشکش را پاک کرد و سیگار تمام شده را از شیشه باز به بیرون انداخت. گوشی را روی صندلی پرت کرد و با تیک آفی عصبی ماشین را راه انداخت.
طبق محاسبات خودش یک ساعت بعد از ارسال اس ام اس بود که گوشی‌اش زنگ خورد. منتظر این تماس بود. همچنان داشت در شهر چرخ می‌زد. ماشین را به کناری هدایت کرد. خطا کرده بود. خطایی که می دانست باید به خاطرش پاسخگو باشد و حسابی از قبل خودش را آماده کرده بود. به عبارتی سو استفاده کرده بود. به خوبی می دانست که آن ها نمی توانند از ماموریت حذفش کنند. نه حالا که تا این جا پیش آمده بود. برای همین هم دل را به دریا زده و قانون شکنی کرده بود. گوشی اش را برداشت و بعد از چند بار ذکر یا الله بالاخره جواب داد:
– الو؟
صدای پر غیظ و فریاد بازی دراز را که شنید پلک‌هایش روی هم آمد:
– داری چه‌کار می‌کنی تو؟ مگه نگفتم تحت هیچ شرایطی با شهراد تماس نمی‌گیری؟ گفتم یا نگفتم؟! شهراد گاو پیشونی سفیده! برای چی بهش آمار دادی؟ برای چی خلاف کاری رو که بهت گفته شده انجام دادی؟ می دونی می تونم چه بلایی سرت بیارم؟ احمق شدی؟
اجازه داد تا بازی دراز هر چه‌قدر که دلش می‌خواهد، برای چه… برای چه… پشت سر هم ردیف کند. وقتی حرف‌هایش تمام شد بالاخره به خودش جرأت داد و گفت:
– من توی این مأموریت بیش از اندازه تنهام قربان! نمی‌تونم هوای همه طرف رو داشته باشم. الانم که اسیر یه ازدواج ناخواسته شدم، خودتونم در جریانش هستین. نیاز شدیدی به کمک دارم و هیچ‌کس جز شهراد نمی‌تونه بهم کمک کنه!
بازی دراز فاصله‌ای تا سکته نداشت و اردلان این را به خوبی می دانست:
– تو اگه نیروی کمکی می‌خواستی باید به خودمون درخواست می‌دادی. می‌فهمی دارم چی می‌گم؟ دارم می‌گم شهراد گاو پیشونی سفیده، داره با لباس نیروی انتظامی جولان می‌ده! می‌خوای پاشو باز کنی به مأموریت به این مهمی و سری؟! می‌خوای گند بزنی به همه چیز؟!
با انگشت دست چپش مشغول کشیدن خط های صاف خیالی روی فرمان شد و همزمان در حالی که سعی می کرد خونسردی اش را حفظ کند گفت:
– خیر قربان. شهراد قرار نیست وارد این مأموریت بشه. هرگزم قرار نیست کنار من جایی دیده بشه. فقط قراره به عنوان یه شخص عادی یه خللی توی یکی از مأموریت‌ها به وجود بیاره. از اون جایی که فقط یه فرد آموزش دیده که از قضا متعلق به نیروی انتظامی باشه توان انجام این کار رو داره من رفتم سراغ اون. بعد از این همه سال هنوز به من و کارم اعتماد ندارین؟!

 بازی دراز پوزخندی زد و گفت:
– بعد از مأموریت قبلی شما دو تا رفیق جلوی من اعتبارتون خیلی کم شده! اون از شهراد که داشت خودش و زنشو به کشتن می‌داد! اینم از تو… من به حاجی گفتم تو به درد این ماموریت نمی خوری! گفتم ولی کسی گوش نکرد. می دونستم عین اون رفیقت توام یه جا خراب کاری می کنی. ولی دارم بهت اخطار می‌دم! قید شهراد رو بزن و بچسب به کارت. منم این قضیه اس ام اس تو رو جوری برای شهراد توجیه می‌کنم که باور کنه یه نفر سر به سرش گذاشته. یه نفر رو مأمور می‌کنم که هر چند وقت یه بار بهش یه اس ام اس با همون مضمون مسخره بفرسته تا باور کنه سر کار رفته. تا وقتی این مأموریت تمام نشده حق نداری هویتتو فاش کنی. می‌فهمی؟ این یه دستوره و دیگه تحت هیچ شرایطی حق سرپیچی ازش رو نداری!
اردلان می‌دانست که دیگر به سیم آخر زده. او می‌دانست کاری که می‌کند خطا نیست. حداقل در مرام خودش خطا نیست. برای همین هم تصمیم گرفت از این لحظه به بعد بقیه کار را مخفیانه از بازی دراز پیش ببرد. او به دوستش نیاز داشت. پس صرفا جهت این‌که خیال بازی دراز را راحت کند، گفت:
– بله قربان. دریافت شد.
تماس که قطع شد گوشی را روی صندلی کناری انداخت و راه افتاد. ذهنش در چند ماه پیش دور می‌زد. همان روزی که بازی دراز به ملاقاتش آمد. همان روزی که جلویش نشست و پرده از همه چیز برداشت:
– مأموریت قبلی با موفقیت به اتمام رسید. همه یا دستگیر شدن یا کشته. همه به غیر از دختر کوچیک توفیق. سمیه ملقب به ساها! شهراد و سارا هم حالشون خوبه. تنها غمشون این روزا غم از دست دادن توئه.
آن لحظه بازی دراز به او نگفت سارا غیبش زده و رفیقش در حال جان دادن است. می‌دانست اگر بگوید دیگر از پس کنترل کردن اردلان بر نمی‌آید. باید خیالش را راحت می‌کرد حتی اگر شده به دروغ!
– همه چیز خوب و درست پیش رفته. هر چیزی سر جای خودشه.
اردلان با بی‌قراری وسط حرف بازی دراز پریده و گفته بود:
– پس چرا منو اینجا نگه داشتین؟ چه دلیلی داره که من نباید با بیرون ارتباطی داشته باشم؟
– چون یه تعدادی از افراد خرده پای برهان و توفیق که خارج از خونه فعالیت می‌کردن بازداشت نشدن. دخترشم که بازداشت نشده. اینا همه باعث لو رفتن تو شده. لو رفتن هم تو و هم شهراد. شهراد که خطشو تغییر داد و می‌خواد از این به بعد توی لباس نیروی انتظامی فعالیت کنه، ولی تو… برای تو یه مأموریت دیگه دارم. برای این‌که بتونم تو رو مأمور این مأموریت کنم نیاز داریم در درجه اول همه اردلان فانی رو مرده بدونن. حتی نزدیک‌ترین افراد به تو!
اردلان متعجب مانده بود. اعتراض کرده بود. ولی اعتراضش به جایی نرسیده و در انتها بازی دراز با فریادی صدای اعتراضش را خاموش کرده و گفته بود:
– این مأموریت حیاتیه! الکی نیست که بخوای با ندونم کاری گند بزنی بهش. هر وقت حالت بهتر شد و تونستی با اوضاع و شرایط کنار بیای، بگو خبرم کنن تا بیام و مأموریت رو برات شرح بدم! فقط این رو بگم، به محض وارد شدنت به این مأموریت، دیگه حق هیچ ارتباطی با آدمایی که تو گذشته‌ت بودن نداری. نه شهراد، نه سارا، نه ارسلان، نه پدر و مادرت. فقط خودتی و خودت. در حال حاضر فقط پدرت می‌دونه که تو زنده‌ای! غیر از اون همه تو رو مرده می‌دونن، حتی قبری هم برات در نظر گرفته شده و مراسمت هم برگزار شده. خوب فکراتو بکن پسر. انتخاب دیگه‌ای نداری، هر وقت که آماده شدی خبرم کن.
بعد از آن بازی دراز رفته بود و اردلان را با دنیای افکار مخرب تنها گذاشته بود. برایش سخت بود. پذیرفتن چنین شرایطی برایش سخت بود. همان روزی هم که پیشنهاد بازی دراز را پذیرفته بود می‌دانست روزی کم می‌آورد. امروز همان روز بود. کم آورده بود و می‌خواست که رفیقش را در کنار خودش داشته باشد.
تازه نزدیک آپارتمانشان رسیده بود که باز گوشی‌اش زنگ خورد. با دیدن شماره فریال کلافه زیر لب گفت:
– همین تو رو کم دارم تو این هیری ویری!
ولی جواب داد:
– الو؟
صدای فریال پچ‌پچ گونه بلند شد:
– الو ریشو؟
بی‌اراده دستی به ریش‌هایش کشید و گفت:
– بگو می‌شنوم.

 فریال که توقع این برخورد سرد را نداشت پشت چشمی نازک کرد و گفت:
– وظیفته بشنوی! با بابا و مامانم حرف زدم. سه روزه تمومه دارم فک می‌زنم. بالاخره راضی شدن که بیای برای خواستگاری. شماره بابام رو برات تکست می‌کنم. بده به همون شخصی که قراره نقش پدرت رو بازی کنه. فقط تو رو خدا مراقب باشین خراب نکنین که همه‌مون با هم دست جمعی بدبخت می‌شیم و به فنا می‌ریم. بابای من همین جوری حسابی مشکوک شده. ببین هر طور که شده باید کسایی که به عنوان بابا مامانت می آری خیلی موجه باشن! من خیلی این جا تعریف کردم ازتون.
اردلان آهی کشید و در جواب پر حرفی های فریال فقط گفت:
– باشه.
بعد از آن بی‌خداحافظی تماس را قطع کرد و از ماشین پیاده شد.
***
برای او چیزی بیش از چهار ماه گذشته بود. برای او یک عمر بود. کلافه نگاهی به ساعتش انداخت و دندان هایش را روی هم سایید. این دقایق آخر هر ثانیه اش برایش چند ساعت کش می آمدند. لحظاتی می شد که پیجر فرودگاه اعلام کرده بود هواپیمای تهران به زمین نشسته است. ولی هنوز خبری از مسافران نبود. دسته گل بزرگی که توی دست راستش بود بی اندازه سنگین به نظر می رسید. کلافه چند قدم عقب رفت و خودش را روی صندلی های فلزی پشت سرش رها کرد. هنوز درست و حسابی ننشسته بود که صدای زنگ گوشی اش بلند شد. گوشی را از جیب شلوارش بیرون آورد و با دیدن شماره بدون مکث جواب داد:
– بله؟
– رسیدن؟
– پروازشون نشسته. ولی هنوز ندیدمشون.
– چیزایی که بهت ابلاغ شده رو که یادته؟ اسامی جدید؟ هویت های جدید؟
– بله قربان. حواسم هست.
– خوبه! زود این قضیه رو تموم کن. دیگه زیاد داره کش می آد.
– چشم.
تماس قطع شد. اردلان کلافه نفس عمیقی کشید و گوشی اش را عمودی روی پایش کوبید و زیر لب گفت:
– اونا چه گناهی کردن که باید پاشون به این قضیه باز شه آخه؟
هنوز غر غرهایش با خودش به اتمام نرسیده بود که سیل مسافران به داخل سالن روان شدند. سریع از جا پرید. سخت نبود دیدن آن ها بین آن جمعیت. این قدر نگاهش تشنه بود که از فاصله دورتر هم آن ها را می دید و تشخیص می داد. تا جایی که می شد جلو رفت. پدرش را دید که مثل همیشه استوار و محکم قدم بر می داشت و چمدان کوچک مشکی رنگی را پشت سرش می کشید. در کنار پدرش مادرش بود که اردلان از همان فاصله هم می توانست تشخیص بدهد در همین چند ماه چه قدر شکسته تر شده! از خودش بدش آمد. همه اش به خاطر وجود بی ارزش او بود. خودش را مقصر می دانست. فاصله بینشان را با قدم های بلند طی کرد. پدر و مادرش همزمان او را دیدند و مادرش قبل از پدرش به سمتش بال گشود. همین که به هم رسیدند دستان قوی اردلان مادرش را چون شی ای با ارزش و شکستنی در بر گرفت و کمی از روی زمین کند. هق هق مادرش اجازه نمی داد حتی حرف بزند و اردلان تشنه و دل تنگ سر در گردن مادرش فرو برده و نفس می کشید و قربان صدقه مادرش می رفت. مادر و پسر حتی نمی توانستند درست حرف بزنند. اردلان از شدت بغض و مادرش از شدت هق هق. خودشان هم باور نمی کردند. مادرش بریزده بریده می گفت:
– خدایا … شک … شکرت که دارم دو … باره می بینمش. خدایا … بزرگیتو ش …شکر. هزار مر … تبه شکرت!
و اردلان همین طور که صورت مادرش را بوسه باران می کرد بین حرف های بریده بریده مادرش می گفت:
– قربونت برم مادر! بمیرم که جز دردسر هیچی برات نداشتم.
بالاخره هم با پادرمیانی پدرش بود که آن ها توانستند از هم فاصله بگیرند:
– پسرم؟
اردلان سرش را کنار کشید و همین که پدرش و لبخند نادر گوشه لبش را دید دل از مادرش کند و مردانه دستش را پیش برد تا با پدرش دست بدهد. همه وجودش پر می زد برای در آغوش کشیدن پدرش. اما همین پدر از کودکی به او آموخته بود مرد باشد و مردانه رفتار کند. این بار خود پدرش بود که دست اردلان را گرفت و با یک حرفکت او را جلو کشید و بعد از بوسیدن پیشانی اش محکم در آغوشش کشید و با بغضی که صدایش را لرزان کرده بود آهسته گفت:
– خدایا شکرت که سالمی.

 اردلان خم شد دست پدرش را ببوسد که پدرش اجازه نداد و اردلان فقط توانست بگوید:
– نوکرتم بابا!
پدرش آهسته دستی سر شانه اردلان زد و گفت:
– خیلی جلب توجه کردیم. بهتره بریم توی راه حرف بزنیم. نه؟
قبل از این که اردلان بتواند حرفی بزند مادرش باز دوباره از گردن پسر بلند قامتش آویزان شد و هق هق گریه از سر گرفت. باورش برایش سخت بود. پسری که این قدر برای عزاداری کرده بود حالا میان آغوشش بود. یک ماه بعد از عزاداری ها و نا آرامی هایش بود که همسرش دلش سوخته و پنهانی قضیه زنده بودن و شغل اردلان را برایش فاش کرده بود. اما هرگز نتوانسته بود حتی صدای پسرش را ببوسد. اولین بار بود که به صورت رسمی از طرف دولت اجازه پیدا کرده بود پسرش را ببیند و از شغلش مطلع شود. دلش می خواست زمین شکر خدا را ببوسد. همین که بار دیگر او را دیده بود، دیگر از خدا هیچ نمی خواست. اردلان با محبت روی سر مادرش را بوسید و گفت:
– مامان خانوم حق با باباست. زشته این وسط. بریم هتل، اون جا کلی حرف دارم براتون.
نمی توانست پدر و مادرش را به خانه خودش ببرد. کیانوش آن جا وصله ناجور بود. هر چند که به کیانوش گفته بود پدر و مادرش می آیند که برایش به خواستگاری بروند. دروغی هم نگفته بود. ترسی هم نداشت. چون توسط بازی دراز هم اسم و هم نام فامیل پدر و مادرش به کل عوض شده بود و آن ها با شناسنامه های جدید به اهواز آمده بودند. همین طور که خود اردلان مدت ها بود با نام اردیان وفادار زندگی می کرد. تمامی مایملکش هم به این نام تغییر داده شده بودند که اگر پدر فریال برای تحقیق اقدام کرد مشکلی پیش نیاید. حتی پدرش از همان زمانی که ابلاغیه را از جانب بازی دراز دریافت کرده بود با همسایه های معتمد هم در محل کار و هم در محل زندگی صحبت کرده بود که بدانند برای مدتی نام و فامیلشان تغییر کرده است. دلیلش را هم این طور عنوان کرده بود که نام ها از اول در شناسنامه همان بوده و با نام دیگر صدایشان می زدند. فامیل هم در قدیم وفادار بوده و بعد ها به فانی تغییر داده اند. اما به علت یک سری مسائل انحصار ورثه مجبور به تغییر دوباره فامیلشان شده اند. خودشان هم می دانستند برای همه چرت و پرت به هم بافته اند اما چاره ای جز این نداشتند. به هیچ عنوان نباید اجازه می دادند خانواده فریال از ماجرا بویی ببرند. اردلان تصمیم داشت در هتل یک بار دیگر همه چیز را برای پدر و مادرش توضیح بدهد تا خیالش راحت شود که همه چیز درست پیش خواهد رفت.
فصل دوازدهم

با کت دامن شیک نباتی‌ام جلوی صفحه لپ‌تاپ ایستادم و بعد از نیم چرخی که زدم رو به رامیلا که از طریق اسکایپ با او در حال صحبت کردن بودم، گفتم:
– چه‌طوره؟
سرش را کمی عقب برد و گفت:
– برو عقب قشنگ ببینم!
قدمی به عقب برداشتم. چشمانش را ریز کرد و با دقت نگاهم کرد. بعد از چند لحظه دو انگشت شست و سبابه‌اش را به هم چسباند و گفت:
– عالیه! فقط خیلی چسبونه‌ها، بیچاره آقای داماد.
با خنده دستم را به نشان خاک بر سرت تکان دادم و گفتم:
– گمشو! این به قول رفیقش کبریت بی‌خطره، اصلا بعید می‌دونم منو درست و حسابی ببینه! ظاهرم بیشتر به خاطر پدر مادر خودمه. اگه به خودم نرسم شک می‌کنن.
رامیلا همان‌طور که پفک می‌خورد، گفت:
– خب خیالت راحت، هم آرایشت هم لباست بی‌نقصه، کی می‌آن؟
نگاهی به ساعت مچی‌ام انداختم. چیزی تا آمدن آن‌ها باقی نمانده بود. از شدت استرس چند روزی بود که وضع مزاجی ام بدجور به هم ریخته بود و هر چند دقیقه یک بار دستشویی لازم می‌شدم. ناخواسته داشتم وارد راهی می‌شدم که هیچ علاقه ای به آن نداشتم. من حاضر شده بودم بمیرم اما تن به این کار ندهم! لعنت به آن‌ها که تمامی کارهایشان را با تهدید پیش می‌بردند. نفس عمیقی کشیدم و در جواب رامیلا گفتم:
– دیگه کم‌کم باید برسن.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا